|
شنبه 30 آبان1388 :: 18:43 :: نويسنده : دخترک
سه ماه اول بودنت نی نی نازم تو امروز سه ماهگیت رو تموم کردی.یه شنبه ابری تو آخرین روز آبان یه روز قشنگ که از صبحش بارون میبارید تا الان که من روبروی لپ تاپ نشستم و جلوم یه ظرف پر از نارنگی و پرتقال پاک شده و بیسکویت پرتقالی و یه لیوان دلستر استوایی و یه بطری آب هست.الانم دلم هوس تخمه و بستنی کرد و به آقایی زنگ زدم که برگشتنی بگیره تا سه نفری بخوریم و از فردا وارد ماه چهارم بودنت میشی.دلم میخواد از الان حرفایی رو که همیشه وقتی خودمو و خودت تنهاییم برات میزنم بنویسم تا اگه یه روز خودت بزرگ شدی و اومدی اینجا رو خوندی بازم برات یادآوی بشه وقتی تو اینده نه چندان دور همدیگر از روبرو دیدیم اونوقت میفهمی که من شبیه خیلی از مامانای دیگه نیستم.نمی خوام الکی به یه شکل افراطی از الان قربون صدقه ت برم.راستش رو بخوایی الان احساس خیلی مشخص یا عمیقی نسبت بهت ندارم.هر صبح که از خواب بلند میشم اول تو دلم به تو صبح بخیر میگم.میشنویش؟از اولین روزی که فهمیدم تو توی دلمی تا الان که دارم اینارو برات مینویسم احساسم خیلی تغیر کرده.الان فکر می کم که دارم دوست داشتنت رو یاد میگیرم.فکرش رو بکن.تو یه موجودی که از وجود من و بابایی داری تو دل من بزرگ میشی و برا خودت کسی میشی!!!!!!یک انسان.این روزا فکر کردن به خلقت گاهی خیلی ذهنم رو مشغول میکنه.الان تو وجود من داره یه معجزه اتفاق میافته مرسی از اینکه اینقدر فرشته خوبی هستی که داری از بارداری برام یه اتفاق لذتبخش بوجود میاری.مرسی از اینکه اینقدر دوستم داری که نمی ذاری احساس تهوع و استفراغ و حالتای بد داشته باشم.از نظر جسمی و روحی من فرق چندانی با قبل از بارداریم ندارم.بجز اینکه یه خورده سیستم ایمنی بدنم رو پایین آوردی پهلوون و مجبورم کردی یه دوره از پمادای ضد قارچ و یه دوره م سفالکسین برای عفونت خفیف مثانه استفاده کنم.تا حالا دو بار با هم رفتیم سونو گرافی و دیدمت.عکساش رو میزارم که خودتم ببینی که الان تنها جای قابل تشخیصت قلب کوچولوته.روزایی که گذشت تنها چیزی که دلم نمی خواستش آشپزی و خونه تمیز کردن بود.این روزا بابایی گاهی میگه غذاهات خیلی بیمزه شده.منم که همش میگم حوصله آشپزی ندارم..وایی اون روز که داشتم برمیگشتم خونه از سر کوچه بوی یه پلوی خوشمزه ایی میومد.از ته دل دلم میخواست که مام الان تو شهر خودمون بودیم و میرفتم خونه مامان و غذای آماده و محشری که دست پخت مامان هست رو میخوردم و برا شامم با خودم میاوردم خونه.دلم میخواست که الان اونجا بودیم و شبا مهمونی می رفتیم خونه اقوام و دوستامون یا اونا میاومدن خونه ما.هر وقتم دلمون یه خورده گرفت فوری میپریدیم خونه مامان یا مامان بزرگم.پیش مامان بابا و برادر خواهرای گلم یا پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم.این روزا خیلی هوس سوپا و رشته ترش مامان بزرگ رو کردم.به مامان خودم گفتم پنجشنبه که برگشتیم سنندج برام هالاو درست کنه.(یه غذای محلی سنندج)به مامان برزگم زنگ میزنم و میگم سوپ بپزه برام.غنچه نازم خیلی خوشحالم از اینکه این هفته و هفته آیندش رو بر میگردیم به شهر قشنگ خودمون مرسی از اینکه سفت سفت خودت رو هم چسبوندی و با وجود مسافراتای زیادی که این مدت با هم رفتیم بازم اذیتم نکردی. الان فقط از خدا سلامتیت رو میخوام.خودمونیم ها خیلی خیلی دلم میخواد بدونم چی میشی.پسری یا دختر؟شکل منی بیشتر یا بابایی بچه همش شش ماه دیگه تو دلمی.لذت ببر از جای گرم و امن و آرومی که توشی.هرچیم دلت خواست بهم بگو تا بخورم.الان فقط چیزای شیرین و سوپ و خیار شور هوس میکنم.اما اون روز که برا چکاپ ماهیانه رفتم فشارم سیزده بود.به مامانی که گفتم کلی سفارش کرده.مصرف خیار شورم رو شدیدا کاهش دادم مامانم خاله هات داییت همیشه احوالت رو میپرسن.مامانمم که همیشه توصیه بهم میکنه.راستی هنوز خونواده ی باباییت از وجودت خبر ندارم.نمی خواییم حالا حالاها بهشون بگیم.تا عید که میریم دیدنشون.اونوقتم که دیگه خودت پهلوونی شدی و تن و هیکلی به هم زدی.اونوقته که از شکم قلمبم میفهمن دیگه راستی اولین دوستتم پیدا کردی.شهین دوستم که بعدا باهاش آشنا میشی.اونم بارداره.دقیقا با هم همسنید اونم امروز وارد چهار ماهگی شد.وقتی شب جمعه با هم تلفنی حرف میزدیم فهمیدم.جالب نیست؟تصور کن یه دوست دقیقا همسن خودت.کلی برات حرف دارم.وقتی شش ماهت شد برات مینویسم.ایشالا تا اون موقع خوشحال و سالم به رشد کردنت ادامه بده فرشته پنبه ایی سفید و خوشکلم. الانم بابایی با بستنی پاندایی و تخمه و یه کیلو تخم مرغ برگشت خونه
![]()
یکشنبه 24 آبان1388 :: 17:32 :: نويسنده : دخترک
انگار اگه آدم یه مدت ننویسه دیگه دستش به نوشتن خشک میشه.خوب من بعد از مدتها اومدن از کجا شروع کنم
ما خوبیم.خدا رو شکر هیچ مشکل مثل بیخوابی و تهوع و چیزای دیگه رو ندارم.خوراکی مورد علاقه این روزام خیار شوره و سوپ از دو هفته قبل دوشنبه میگم که چیکارا کردم دوشنبه رفتم ارایشگاه بعدش آقایی زنگ زد و گفت بیا بریم نمایشگاه کتاب.رفتیم و اولین خرید اختصاصی نی نی رو کردیم.کتاب من و کودک من رو خریدیم که بیشتر از من آقایی شغول خوندنش میشه.یه سری کتابای دیگه م گرفتیم و یه پازل هزار قطعه ایی مونا لیزا که حوصله ساختنش رو ندارم فعلا. سه شنبه یه بارون نازی میبارید .با آقایی رفتیم بازار و یه چکش برا خواهر شوهری بزرگه گرفتیم به سفارش خودش چهارشنبه ساعت پنج صبح به سمت مهاباد حرکت کردیم برای انجام کارای انتقال سند و تعویض پلاک ماشین.هنوز یه سی کیلومتری از زنجان دور نشده بودیم که ماشین پنچر شد و ما مجبور شدیم به امداد خودرو زنگ بزنیم چون آچار چرخ نداشتین البته بعدش خریدیم.اینقد هوا سرد بود که شاخه نبات که بیرون بود یخ کرده بود و همش میلرزید پنج شنبه هم باز دنبال کارامون بودیم.عصرشم رفتیم گشتیم و شب رفتیم خونه مادر شوهری جمعه هم که تا ساعت دو اونجا بودیم .بعدش رفتیم بازار و برا شام برگشتیم خونه شون شنبه هم بازدنبال کار.یه تصادف کوچولو هم با ماشین جلویی کردم که به خیر گذشت.نهار هم رفتیم خونه خاله بزرگ آقایی و عصرشم رفتیم خونه خواهر شوهر دومی.اونام با مادرشوهرش مشغول ترشی انداختن بودن.من و آقایی و خواهر شوهری و پسرگلش ژیار رفتیم بیرون و کلی پاستیل و خرت و پرت گرفتم بعد از شامم بهشون تو پاک کردن و خرد کردن مواد ترشی کمک کردم که تا نزدیکای یک طول کشید یکشنبه هم من خونه موندم و کلی با ژیار بازی کردم برا نهارم رفتیم خونه عمه آقایی .من رفتن به خونشون رو دوست دارم چون دخترا و عروسای صمیمی و مهربونی داره.کلا خونواده ی خیلی مهربونین تا غروبم من با آقایی بودم.یکشنبه سالگرد آشناییمون بود دوشنبه هم که بعد از صبحونه رفتیم و آقایی کادوی سالگردمو برام گرفت.از یه تابلویی خوشم اومده بود که رفتیم و همون رو گرفتم.بعدشم راه افتادیم به سمت اینجا تا چهارشنبه هم که خستگی تو تنم بود شنبه رفتم دنبال بقیه کارای کارآموزیم.رفتم آزمایشای روتین حاملگی رو هم دادم.سیزده تا بود فردا هم نوبت سونو دارم و جواب آزمایشام رو میگیرم ![]() گل پسر چه زود گذشت چهار سال از اون عصر سه شنبه ابری هفدهم آبان.با هم بزرگ شدیم در هزار توهای این راه بلند.من دیگه اون دختر بیست و یک ساله ی بیخیال نیستم و تو اون پسر دانشجوی قهوه ایی پوش خوش تیپ بیست و سه ساله که تو اولین دیدار جذب اخلاق مردونه ش شدم با اون قد بلند و چهار شونه.پسرباورت میشه من و تو بعد از پنج سال داریم پدر و مادر میشیم.باورت میشه ما این پنج سال رو با هم و در کنار هم بودیم.حالا دیگه شبا کنار هم خوابمون میبره.بودنت رو زندگی میکنم نصف شبهایی که از خواب میپرم و تو رو کنار خودم میبینم.وقتی میون دستهای حلقه شدت دورم محصور میشم و سفت منو به خود میچسبونی.گرمای تنت میشه بزرگترین آرامش زندگیم.پسر تو چقدر مردتر شدی.چهار سال گذشت از اولین دیدار من و تو.جشن تولد پنج سالگی اولین دیدارمون مبارک.امیدوارم همیشه کنارهم باشیم.برای هم و به عشق هم زندگی کنیم.از خدا میخوام که همیشه سالم باشی عشق خوب روزهای همیشه.به امید صدم سالگرد آشناییمون.
.
![]()
شنبه 9 آبان1388 :: 12:5 :: نويسنده : دخترک
چطورید عشقای من.معلومه خوشحالم؟
نرفتم سنندج یعنی آقایی نذاشت.قرار بود برم.صبح بیدار شدم وسایلم رو آماده کردم.لباس پوشیدم و رفتم تو تخت کنار آقایی خوابیدم و صداش زدم که پسر جان پاشو منو برسون ترمینال.من میخوام برگردم.اولش که جواب نداد ولی وقتی دید واقعا میخوام برم چشماش باز شدن و نه نه گفتنش شروع شد.همشم میگفت من اینجا تنهام.تو بری من چی کار کنم هیچی دیگه بعدش خوابیدم و با تلفن مامان بیدار شدم که میخواست بدونه رفتم یا نه؟ شب قبلش چون فک کردم میخوام برم برا نهار آقایی زرشک پلو ا مرغ درست کردم و برا تو راه هم سالاد الویه.اما نرفتم که در نتیجه از پختن نهار و شام معاف شدم.ظهر با هم رفتیم بلیط قطار بگیریم که تموم شده بود.رفتیم و برا ۲ شب اتوبوس گرفتیم.بعدشم برگشتیم.آقایی مشغول درس خوندن شد و منم پای تی وی خوابم برد.غروبم با هم یه سر رفتیم نمایشگاه کتاب که چون دیرمون بود یه چرخ کوچولو زدیم و برگشتیم.منم دلم چیپس خواست یه ساعت مشغول سرخ کردنش بودم و بعدشم شام و بعدش آقایی باز درس خوند و منم لالا کردم تا ۱.۵ که با صدای آقایی بیدار شدم و شال و کلاه کردیم بسوی تهران. و بعد از چهار ساعت من بازم تو تهران بودم.با آقایی و یه عالمه خاطات خوبی که از این شهر دارم.یه جورایی همه انرژی امروزم رو مدیون دیروزم.اولش که رفتیم دانشگاه بهشتی که آقایی امتحانش رو بده.اول صبح بارون نرمی میبارید.خیلی خوب بود.منم همش داشتم چترمون رو مسخره میکردم و میخندیدم و آقاییم همش میگفت آرومتر بخند.اما کو گوش شنوا. منم تو نماز خونه ش اول سوره یوسف رو خوندم و بعدش خوابیدم تا ۱۱.بعدشم منتظر شاخه نباتم شدم که بیاد بیرون.خدا رو شکر از اتحانش راضی بود. خدایا خودت حرف دلم رو میدونی.س ازت خواهش میکنم.آمییییییییییییییییین. بعدشم که من پوت میخواستم رفتیم فردوسی که چیزی پیدا نکردم.بعدشم رستوران همیشگی و بازم پارک لاله.وعده گاه عاشقانه من و آقایی و باز هم کلی خاطره دو نفره که هیچکس جز من و گل سر نمی دونیم. بعدشم رفتیم و یه سویی شرت برا آبجی کوچیکه گرفتم.علیرغم اینکه هر دوتامون خیلی خیلی خسته بودیم اما من بازم نمی خواستم برگردم.از جلو بیمارستانیم که آقایی توش کار میکرد گذشتیم و کلی خندیدم به خاطرات گذشته.بعدشم که من با اکراه و کلی الان نریم و هنوز زوده برگشتیم اینجا. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امروز میرم و یه وقت برا سونو میگیرم .و هینطور آزمایش مجدد تیروئید و آهن. این روزا هوا محشره.همش ابره و بارون.من عاشق این هوام.خدایا همش بارون بباره. دوست جونام مرسی از اینکه نگران اضافه وزنم هستید .آره خوب شما راست میگید.خوب من ۱۶۵ هستم و وزنم الان شصتو یک و سیصد البته یه کیلوش رو بذارید برا لباسای تنم.اینه که هنوز خودم احساس نگرانس نکردم .دزر ثانی من کلا آدم خوش غذاییم.یعنی هوس همه جور غذایی میکنم.شما بگید چی کار کنم؟ دیگه اینکه هنوز احساس خاصی به نی نی ندارم.خوب وقتی یه چیزی رو لمس نکنی احساست کجا بود.من بودنش رو فقط گاهی از رو نوسانات احساسی شدیدم احساس میکن و سونویی که دادم و توش ساک حاملگی مشخص بود و آزمایشم.اینه که هنوز احساس مادر بودن نمی کمنم.گرچه اگرم نی نی بدنیا بیاد من بازم فک نکنم احساس کنم مادر شدم.گهی فکر میکنم این بچه رو مامانم میخواد بدنیا بیاره و میشه خواهر یا برادر کوچکتره من.نه اینکه فکر کنید چون ناخواسته بود این حس رو دارم.نه.اولاش نمی خواستم اما حالا همه دعاهام اینه که سالم باشه.میخوامش.صرفنظر از فشار روانی که زندگی کردن دور از خونواهده برام داره هیچ دلیل دیگه ایی برا ناراحتی ندارم.خدا رو شکر تا الانم هیچ کدوم از ضعفایی رو که خیلی از زنای باردار داشتن ندارم.من دور از مامانم اینا اگه یه ضعفم داشته باشم که دیگه هیچی.من الانم مثل قبلنم.همون شیطنتا.همون بازیگوشیا.کارای خونه رم مثل قبل انجام میدم.یعنی همه کارام مثل قبله.اگه کسی منو ببینه و خبر نداشته باشه باردارم عمرا بتونه تصور کنه حامله هستم. من ذاتا شیطونتر از اونیم که بخوام اسم سنگین و پر از مسئولین مادر رو به دوش بکشم.اینه که میگم احساس میکنم بچه مامانم هست.فکر کنم اگه به دنیا بیاد هیچ وقت احساس کمبود همبازی نکنه.چون کودک درون خودم شدیدا فعاله.گاهی خودم دلم پسر میخواد.من همیشه با پسر بچه ها راحتتر مچشدم چونبیشتر بازیایی رو میپسندم که اکتیو باشه.دخترا اما همه چیزشون فرق داره.مدل تربیت کردنشون.رفتارشون.خلاصه همه چیزشون. خواهری میگه بچه پسره.آقایی میگه فک کنم سر باشه اما خوش دختر دوست داره.منم گاهی میگم فرقی نمی کنه و از این حرفا اما گاهیم دلم دختر میخواد گاهیم پسر.بسته به وضعیت روحیم.اما در کل امیدوارم خدا یه بچه سالم به من و همه اونایی که آرزوشون داشتن بچه س بده.خدا هیچ کس رو ناامید نکنه.این روزا همش دارم برا اونایی که دلشون بچه میخواد و هنوز ندارن و من میشناسمشون دعا میکنم.یکی یکی به اسم برا همشون دعا میکنم. واییییییییییییییی چقدر زیاد شد پستم. برای شاخه نبات:گاهی بین همه روزمره های زندگی ماشینی آدم اونقدر سرش گرمه دنیا میشه که روزای گذشته رو فراموش میکنه.روزای تلخ و ابری که با وجود یه کس دیگه آروم و بارونی میشه.دیروز وقتی از مسیرایی میگذشتیم که روزای ابری رو با وجود تو و در کنار تو برام بارونی میکرد.احساس میکردم دوباره دارم عاشقت میشم.دوباره دارم از امتحان برمیگردم و دوستام رو دو در میکنم که بیام پیشت.تو صف اتوبوس دوباره فکر میکردم دیره و من به امتحان م نمی رسم و دستایگرم تو توی مترو که همش تو دستم بودن و اطمینان دادنت به اینکه دیر نمی شه میرسیم.بعد از امتحان و ایستادن تو جلو در و اشتیاق من به با هم بودن و دویدن و بازم مترو و اتوبوس و پیاده رو ها.یادته همش میگفتیم چه خوبه که اینجا هیچکس ما رو نمی شناسه.تا هر وقت دلمون بخواد میتونیم با هم باشیم.تو ترمینال اینکه هر بار که میخواستم برگردم سنندج باهام میومدی تا دم اتوبوس و بعد رفتنم اس ام اس میکردی که اینبار سختترین باره جداییمون بوده.احساس میکنم خیلی دلم برات تنگ شده.یادته؟من که همش جلوی مغازه های خوراکی وایمیستادم و تو که همش دستم رو میکشیدی که اینا ارزش غذایی نداره .آخه بچه جان. و منم که همش دلم آبنبات چوبی بزرگ فرانسه میخواست.یادته چقدر برا این روزا دعا کردیم.برا با هم بودن.چه روزها و شبهای سختی رو گذروندیم.یادته من میگفتم یعنی یه روز میشه من و تو یه جوره دیگه از این خیابونا بگذریم؟خیلی دوستت دارم.خیلی بیشتر ازهمه روزای رفته.خاطرات با هم بودن . خاطرات پیش رو.خوشحالم که یه فرشته تو دلم داره رشد میکنه که از توئه.از عشق من و تو.فرشته ایی که خیلی از رازهای مگوی من و تو رو تو قلب مهربونش داره.فرشته ایی که مامان و بابایی داره که عاشق همن و لحظه ایی که تو همش عشق بوده و احساس وخواستن. دوست دارم مرد بزرگ زندگی قشنگ من. ![]() |
||