تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years PicDaisypath Anniversary Years Ticker اطلسی های خیس
اطلسی های خیس

اینجا از روزانه های زندگی صورتیمون می نویسم.یادگاری برای روزهای آفتابی آینده
صفحه نخست :: آرشیو :: تماس با من :: ابزار و کدهای رایگان
برگ صد و شش

چطورید عشقای من.معلومه خوشحالم؟هویج جوری شارژم.خیییییییییییییییییلی زیاد.بزنم به تخته.

نرفتم سنندج یعنی آقایی نذاشت.قرار بود برم.صبح بیدار شدم وسایلم رو آماده کردم.لباس پوشیدم و رفتم تو تخت کنار آقایی خوابیدم و صداش زدم که پسر جان پاشو منو برسون ترمینال.من میخوام برگردم.اولش که جواب نداد ولی وقتی دید واقعا میخوام برم چشماش باز شدن و نه نه گفتنش شروع شد.همشم میگفت من اینجا تنهام.تو بری من چی کار کنممنم گفتم خوب کارت که تهران تموم شد بیا دنبالم.که بازم فرمودن نمی شه.بمون هفته آینده با هم میریم.با من بیا بریم تهرانمنم وقتی دیدم  اینطوریه از خیر برگشتن به آغوش گرم خونواده گذشتم تا هفته آینده انشالا.

هیچی دیگه بعدش خوابیدم و با تلفن مامان بیدار شدم که میخواست بدونه رفتم یا نه؟

شب قبلش چون فک کردم میخوام برم برا نهار آقایی زرشک پلو ا مرغ درست کردم و برا تو راه هم سالاد الویه.اما نرفتم که در نتیجه از پختن نهار و شام معاف شدم.ظهر با هم رفتیم بلیط قطار بگیریم که تموم شده بود.رفتیم و برا ۲ شب اتوبوس گرفتیم.بعدشم برگشتیم.آقایی مشغول درس خوندن شد و منم پای تی وی خوابم برد.غروبم با هم یه سر رفتیم نمایشگاه کتاب که چون دیرمون بود یه چرخ کوچولو زدیم و برگشتیم.منم دلم چیپس خواست یه ساعت مشغول سرخ کردنش بودم و بعدشم شام و بعدش آقایی باز درس خوند و منم لالا کردم تا ۱.۵ که با صدای آقایی بیدار شدم و شال و کلاه کردیم بسوی تهران.

و بعد از چهار ساعت من بازم تو تهران بودم.با آقایی  و یه عالمه خاطات خوبی که از این شهر دارم.یه جورایی همه انرژی امروزم رو مدیون دیروزم.اولش که رفتیم دانشگاه بهشتی که آقایی امتحانش رو بده.اول صبح  بارون نرمی میبارید.خیلی خوب بود.منم همش داشتم چترمون رو مسخره میکردم و میخندیدم و آقاییم همش میگفت آرومتر بخند.اما کو گوش شنوا. منم تو نماز خونه ش اول سوره یوسف رو خوندم و بعدش خوابیدم تا ۱۱.بعدشم منتظر شاخه نباتم شدم که بیاد بیرون.خدا رو شکر از اتحانش راضی بود.

خدایا خودت حرف دلم رو میدونی.س ازت خواهش میکنم.آمییییییییییییییییین.

بعدشم که من پوت میخواستم  رفتیم فردوسی که چیزی پیدا نکردم.بعدشم رستوران همیشگی و بازم پارک لاله.وعده گاه عاشقانه من و آقایی و باز هم کلی خاطره دو نفره که هیچکس جز من و گل سر نمی دونیم.

بعدشم رفتیم و یه سویی شرت برا آبجی کوچیکه گرفتم.علیرغم اینکه هر دوتامون خیلی خیلی خسته بودیم اما من بازم نمی خواستم برگردم.از جلو بیمارستانیم که آقایی توش کار میکرد گذشتیم و کلی خندیدم به خاطرات گذشته.بعدشم که من با اکراه و کلی الان نریم و هنوز زوده برگشتیم اینجا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز میرم و یه وقت برا سونو میگیرم .و هینطور آزمایش مجدد تیروئید و آهن.

این روزا هوا محشره.همش ابره و بارون.من عاشق این هوام.خدایا همش بارون بباره.

دوست جونام مرسی از اینکه نگران اضافه وزنم هستید .آره خوب شما راست میگید.خوب من ۱۶۵ هستم و وزنم الان شصتو یک و سیصد البته یه کیلوش رو بذارید برا لباسای تنم.اینه که هنوز خودم احساس نگرانس نکردم .دزر ثانی من کلا آدم خوش غذاییم.یعنی هوس همه جور غذایی میکنم.شما بگید چی کار کنم؟

دیگه اینکه هنوز احساس خاصی به نی نی ندارم.خوب وقتی یه چیزی رو لمس نکنی احساست کجا بود.من بودنش رو فقط گاهی از رو نوسانات احساسی شدیدم احساس میکن و سونویی که دادم و توش ساک حاملگی مشخص بود و آزمایشم.اینه که هنوز احساس مادر بودن نمی کمنم.گرچه اگرم نی نی بدنیا بیاد من بازم فک نکنم احساس کنم مادر شدم.گهی فکر میکنم این بچه رو مامانم میخواد بدنیا بیاره و میشه خواهر یا برادر کوچکتره من.نه اینکه فکر کنید چون ناخواسته بود این حس رو دارم.نه.اولاش نمی خواستم اما حالا همه دعاهام اینه که سالم باشه.میخوامش.صرفنظر از فشار روانی که زندگی کردن دور از خونواهده برام داره هیچ دلیل دیگه ایی برا ناراحتی ندارم.خدا رو شکر تا الانم هیچ کدوم از ضعفایی رو که خیلی از زنای باردار داشتن ندارم.من دور از مامانم اینا اگه یه ضعفم داشته باشم که دیگه هیچی.من الانم مثل قبلنم.همون شیطنتا.همون بازیگوشیا.کارای خونه رم مثل قبل انجام میدم.یعنی همه کارام مثل قبله.اگه کسی منو ببینه و خبر نداشته باشه باردارم عمرا بتونه تصور کنه حامله هستم.

من ذاتا شیطونتر از اونیم که بخوام اسم سنگین و پر از مسئولین مادر رو به دوش بکشم.اینه که میگم احساس میکنم بچه مامانم هست.فکر کنم اگه به دنیا بیاد هیچ وقت احساس کمبود همبازی نکنه.چون کودک درون خودم شدیدا فعاله.گاهی خودم دلم پسر میخواد.من همیشه با پسر بچه ها راحتتر مچشدم چونبیشتر بازیایی رو میپسندم که اکتیو باشه.دخترا اما همه چیزشون فرق داره.مدل تربیت کردنشون.رفتارشون.خلاصه همه چیزشون.

خواهری میگه بچه پسره.آقایی میگه فک کنم سر باشه اما خوش دختر دوست داره.منم گاهی میگم فرقی نمی کنه  و از این حرفا اما گاهیم دلم دختر میخواد گاهیم پسر.بسته به وضعیت روحیم.اما در کل امیدوارم خدا یه بچه سالم به من و همه اونایی که آرزوشون داشتن بچه س بده.خدا هیچ کس رو ناامید نکنه.این روزا همش دارم برا اونایی که دلشون بچه میخواد و هنوز ندارن و من میشناسمشون دعا میکنم.یکی یکی به اسم برا همشون دعا میکنم.

واییییییییییییییی چقدر زیاد شد پستم.

برای شاخه نبات:گاهی بین همه روزمره های زندگی ماشینی آدم اونقدر سرش گرمه دنیا میشه که روزای گذشته رو فراموش میکنه.روزای تلخ و ابری که با وجود یه کس دیگه آروم و بارونی میشه.دیروز وقتی از مسیرایی میگذشتیم که روزای ابری رو با وجود تو و در کنار تو برام بارونی میکرد.احساس میکردم دوباره دارم عاشقت میشم.دوباره دارم از امتحان برمیگردم و دوستام رو دو در میکنم که بیام پیشت.تو صف اتوبوس دوباره فکر میکردم دیره و من به امتحان م نمی رسم و دستایگرم تو توی مترو که همش تو دستم بودن و اطمینان دادنت به اینکه دیر نمی شه میرسیم.بعد از امتحان و ایستادن تو جلو در و اشتیاق من به با هم بودن و دویدن و بازم مترو و اتوبوس و پیاده رو ها.یادته همش میگفتیم چه خوبه که اینجا هیچکس ما رو نمی شناسه.تا هر وقت دلمون بخواد میتونیم با هم باشیم.تو ترمینال اینکه هر بار که میخواستم برگردم سنندج باهام میومدی تا دم اتوبوس و بعد رفتنم اس ام اس میکردی که اینبار سختترین باره جداییمون بوده.احساس میکنم خیلی دلم برات تنگ شده.یادته؟من که همش جلوی مغازه های خوراکی وایمیستادم و تو که همش دستم رو میکشیدی که اینا ارزش غذایی نداره .آخه بچه جان. و منم که همش دلم آبنبات چوبی بزرگ فرانسه میخواست.یادته چقدر برا این روزا دعا کردیم.برا با هم بودن.چه روزها و شبهای سختی رو گذروندیم.یادته من میگفتم یعنی یه روز میشه من و تو یه جوره دیگه از این خیابونا بگذریم؟خیلی دوستت دارم.خیلی بیشتر ازهمه روزای رفته.خاطرات با هم بودن . خاطرات پیش رو.خوشحالم که یه فرشته تو دلم داره رشد میکنه که از توئه.از عشق من و تو.فرشته ایی که خیلی از رازهای مگوی من و تو رو تو قلب مهربونش داره.فرشته ایی که مامان و بابایی داره که عاشق همن و لحظه ایی که تو همش عشق بوده و احساس  وخواستن.

دوست دارم مرد بزرگ زندگی قشنگ من.



شنبه 9 آبان1388-12:5 | | دخترک | گروه روزنوشت هاي من |لینک به نوشته
برگ صد و پنجم

میگم که تنبل شدم.خیلیم زیاد.نمی دونم چرا اصلا حوصله وبلاگ نوشتن و کامنت گذاشتن ندارم.البته تا حالا سعی کردم از پستاتون عقب نباشم اما ببخشید که اگه تو کامنت گذاشتن تنبلم.جبران میکنم ایشالا.

ما خوبیم.قرار بود این چند روز برم سونو اما هر کار میکنم اصلا ح.صله ندارم.همش دلم میخواد جلو تلویزیون دراز بکشم و بستنی و انار و سیب و خرمالو و نارنگی بخورم .خلاصه هر چیزی که شیرین باشه بنده شدیدا مشتریشم.

خواهری این مدت تو قسمت زنان و زایمانه.هر چند روز یه بار زنگ میزنه و کلی توصیه داره برام البته اینا جدای از توصیه های مامان خانومه.

ملودی آروم زنگ موبایلم

من:(با کلی هیجان و جیغ)سلام ....گیان

خواهری:سلام هانا  چطوری خوبی ؟گوش کن دیرمه باید برگردم تو بخش .اینارو که میگم به ذهنت بسپار

من:چطوری خوبی؟

خواهری:آره خوبم.۱.به سمت چپ بخواب شبا.خون رسانی به جنین در بهترین پوزیشنه.متمایل به شکمم نخوابی.

:خوب

:دوزه لووتیروکسینت رو تغییر نده همین میزان خوبه.شکلات کم بخور بچه.کافئین داره.تا میتونی چیز کافئین دار نخور.۳.برو لباس حاملگی بخر.۴.هر شب دندونات رو مسواک بزن و نخ بکش.بعضی شبا یادت میره.یادت نره.۵.هر روز برو حموم.۶.میوه میوه میوه خیلی بخور.برو یه واکسن آنفلوانزام بزن.

:خوب

:فعلا همین .صدام میزنن.برم.بعدا زنگ میزنم بقیه شم میگم.مواظب خودت باش.

تق.

:باشه

تق.

مامانمم که همش میگه سردت نشه.آرامش داشته باشی.

چند روز قبل برا کندر بهش گفتم که گفت هنوز زوده به وقتش خودم برات میگیرم.تو نمی دونی خوباش کدومه.آخه مامانم برا هممون کندر خورده و من به تاثیرش رو هوش بچه اعتقاد دارم.

مامان بزرگمم که چند روز قبل فهمیده بود(مامانم بهش گفته بود)خیلی خیلی خوشحال شده بود.همش میگفت دختر نکنه نخواییش.بچه بهترین دوسته آدمه.خل نشی دختر.

و بار تا حالا بالا آوردم البته گلاب به روتون.اولیش ۲۷ بود و دومیش امروز.هر وقت گرمم باشه اینطوری میشم.شدیدا یخ خور شدم و قالای یخ رو مثل نون با دندونام خورد میکنم یا گاهی دو تکه ش میکنم و قورتش میدم.همچین دلم خنک میشه.

پنجشنبه هم برمیگردم سنندج و تا یه هفته تو شهر عزیز و دوست داشتنیه خودمم.آقایی جمعه و شنبه میره تهران کار داره.یکشنبه تا سه شنبه م کلاس داره نمی تونه بیاد دنبالم.اینه که ایشالا پنجشنبه و اینا میاد دنبال سیندرلا.میخوام موهام رو کوتاه کنم.نمی دونم چرا از همه چی حالم بهم میخوره البته گاهی.

(آقایی هر وقت یه چیزی میخواد میگه سیندرلا گیان(جان)اون کار رو برام میکنی؟)

من خیلی اهل خوردن لبنیات مخصوصا شیر نیستم.از وقتی فهمیدم باردارم هر روز دو لیوان ماستمیخورم.یکیش رو خالی  اون یکی رم با دوشاب انگوری که خواهر شوهری بهم داده بود قاطی میکنم و میخورم.وقتی بهم داد اصلا فکر نمی کردم بخوام هش لب بزنم.خیلی شیرینه اما حالا که شیشه ش رو می بینم از خودم تعجب میکنم.منی که قبلا خیلی کم شیرینی میخوردم .

گاهی وقتی میگفتم بچه آدم رو به هر کاری وادار میکنه باورم نمی شد اما حالا وقتی به لزوم خوردن یه چیزایی که عمرا خوشم نمیومد اما الان برا سلامت بچه لازمه فکر میکنم و خودم رو مجبور به خوردنش میکنم .میبینم بچه واقعا آدم رو به هر کاری وادار میکنه.تازه من هنوز در حد صفرم و هیچ کاری نکردم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.قسمتای شیرینش هنوز در راهههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 



سه شنبه 5 آبان1388-15:2 | | دخترک | گروه روزنوشت هاي من |لینک به نوشته
برگ صد و چهار

دوستای مهربون و عزیزم سلام.خوبید؟

تو وبلاگ نویسی تا دلتون بخواد تنبل شدم.نمی دونم چرا.

از کجا شروع کنم؟

این مدت تقریبا تونستم با شرایط کنار بیام.بازم شدم همون دختر سابق.دیگه از اون کم خوابیهای قبل هم خبری نیست.خوابمم مثل قبل شده.فقط تا دلتون بخواد دلم چیزای شیرین و خنک میخواد.وقتی میرم طرف اون همه ظرف ترشی که دارم باورم نمی شه که اصلا دوسشون ندارم.فقط گاهی خیلی هوس ترشی آلبالو میکنم که اونم یه دونه ش رو که میخورم به شدت بدم میاد از بقیه ش.تهوع و اینام خیری نیست.صبحا مثل قبلا از خواب بلند میشم.رژیم غذاییم داره کم کم تغییر میکنه.بیشتر لبنیات میخورم و هر روز یه دونه سیب.هنوزم گاهی باورم نمی شه تو دلم یه نی نی هست.آخه بچه م خیلی آرومه و اصلا اذیتم نمینه.آقایی میگه اگه مثل تو شیطون باشه چیکارش کنیم؟

الان فقط از خدا میخوام که سالم باشه.هفته قبل با الاهه(تو را بخاطر خاطره ها....)که حرف میزدم آدرس ی دکتر زنان رو بهم داد و گفت همکاراش پیش اون بودن.منم یه وقت گرفتم و رفتم.دکتر خوبی بود اما بازم مثل بیشتر دکترا دو نفری با هم ویزیت میکرد.وایی از این مدا ویزیت بدم میاد.وزنم و فشارم رو گرفت.وزن ۳۰۰/۶۱ و فشارمم ۱۱ بود.بعدش سونوی قبلیم رو دید و گفت آخر این ماه برم یه سونوی دیگه بدم که ببینیم نی نی قلب کوچولوش تشکیل شده.بعدشم یه سری سوال ازم کرد و در نایت گفت همه چیز عالیه.برای دردای مداوم اما خفیف شکمم گفت که تو سه ماهه اول طبیعیه بخاطر لانه گزینی جنین.اسیدفولیک هم من ا میل میخوردم که گفت بکنش ۵.مام گفتیم چشم و اومدیم خونه.دارم لیست کتابایی که باید بخونم رو در میارم و اول از همه باید کتاب من و کودک من رو بگیرم.

مامان میگه فعلا به هیچکس نگو.خودمم موافقم.اما نمی دونم چرا هنوز تریپ مادری نمی تونم بذارم.مثلا اینکه من مادر شدم و کلی باید و نباید برای خودم.این نه ماه رو به سلامتی بگذرونم.

تکرر ادر.ار دارم.هر شب یه بار رو باید بیدار شم.مایعاتم زیاد میخورم.

این روزا مشغول گذروندن دوره کارآموزیم.فعلا ۱۵ روز تو شعبه ۱۷ هستم.کلی با خانوما دوست شدم.برگشتنی هم جعفری و شاهی و ریحان خریدم.

از جلو مغازه های سیسمونی یا جاهایی که لباس بچه داره که رد میشم کلی دلم میخواد لباسارو نگاه کنم.من آدم کم طاقتیم.هوووووووووووووووو تا ۸ ماه دیگه کی حوصله داره!!!!!!!!!!!!!

یه چیزی برام خیلی جالبه اون بار که سنندج بودیم مادر بزرگم گفت بارداری؟هیچکس بجز خونوادم از این موضوع خبر ندارن اما نمی دونم مامان بزرگم از روی چی این حرف رو زد.واقعا چطوری این رو گفت؟

هر وقت آقايي مياد كنارم و تو بقلشم دستش ميزاره رو شكمم و از حرارت دستش گرم ميشم.اونوقتا ديگه اون يه خورده دردم هم از بين ميره.

آدم وقتی تو دل یه مسئله اییه اون طوری که خارج گودیا به اون مسئله نگاه می کنن اصلا نگاه نمی کنه.حالا که یه کم از اون هیجانای اولم کم شده می بینم خیلیم بد نشده.جدای از نداشتن آمادگی روحی که اونم دارم پیدا می کنم از نظرای دیگه مشکلی نداریم که بخوام تا حل شدن اون صبر کنم.اولاش حرف مردم خیلی برام مهم بود.وقتی فکر میکردم که ممکنه بعضیا بگن چه زود یا چه با عجله یا چیزای مثل این دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم اما حالا دیگه حرفای مردم مهم نیست.فکرش رو که میکنم می بینم مامانم و تقریبا همه زنای هم دوره مامانم تو همون یه سال اول بچه دار شدن.این که چند سال از ازدواج بگذره و طرف بچه دار بشه بخاطر شرایط روز و همچنین مدیه که زوجای جون دارنش.اگه مامانم میگفت چند سال از ازدواجم بگذره و بعد بچه دار بشم اونوقت الان مامانم پیر بود و من نمی تونستم رو حمایتاش از همه نظر حساب کنم.حالا که فکر می کنم میبینم بهتر که باردارم.حداقل فاصله سنیم با بچه م اونقدر زیاد نمی شه که چند ساله آینده دیگه اصلا حرف هم رو نفهممیم.مامانم تو بیست و سه سالگیش من رو داشت و خواهر وسطی تو بیست و پنج سالگی گیرش اومد.همیشه مثل دوست بوده برامون والبته درکش از شرایط و تغییرات روز خیلی زیاده و ما بچه ها تقریبا هیچوقت با مامان مشکلی نداشتیم.الانم خدا رو شکر دلم قرصه .میگه خودم بزرگش میکنم.دلت میاد بگي نمی خوامش بچه ایی که از تو و آقایی باشه خیلی شیرینه.میگه دلت میاد بگی بچه یی که از آقاییه رو نمی خوام.(مامان بابام آقایی رو خیلی خیلی دوست دارن) یکی تو نظرات پست قبل نوشته بود خدا بهترین برنامه ریزه.منم واقعا به این حرف معتقدم دوستم.باور کن.

من همیشه میخواستم هر زمان که بچه دار شدم تا سه سالگی بچه م خونه دار باشم حالا هر شغلیم که داشته باشم رو ول کنم چون سه سال اول زندگی مهمترین سالهای عمره یه آدمه و من میخوام همه عشق و شادیهای زندگی رو به بچه م هدیه بدم چون لیاقت یه خونواده ی گرم و شاد رو داره.وکالت من برای سنندجه.یعنی تو سنندج میتونم کار کنم.حداقل تا دو یا سه سال آینده م احتمال نمی دم برگردیم سنندج.این یعنی اینکه فعلا کار بی کار پس این زمان بهترین مدته برای داشتنه یه نی نی.شاید به نظر مسئله ی ساده ایی باشه ولی برای من خیلی خیلی مهم بوده و هست که بچه م تو سالای اول زندگیش از خیلی چیزا محروم نباشه.مخصوصا که کودک درون من و آقاییم شدیدا زنده اس و کلی همبازیای خوبی هستیم برای بچه ها.

نمی خوام زندگی رو سخت بگیرم وقتی به مادر بزرگم و مامانم فکر میکنم می بینم چقدر تو زندگیاشون بالا و پایین داشتن.وقتی به مادر بزرگم نگاه میکنم از آرامشش آروم میشم.منم دلم میخواد گاهی سنتی بشم.گاهی بیخیاله همه دغدغه هایی بشم که همیشه باهام بودن.

فعلا همینا دیگه.مامانای مهربون میشه تجربه های خودتون رودر اختیارم بزارید.خوشحال میشم بخونم.

بعضی از خواننده های خاموش وبلاگم برام خصوصی گذاشتن.میشه خواهش کنم آدرستونم بزارید.دلممیخواد باهاتون آشنا بشم مخصوصا اونایی که شرایط مشابه من رو داشتم.



یکشنبه 26 مهر1388-11:0 | | دخترک | گروه روزنوشت هاي من |لینک به نوشته