برگ صدو سی و ششم
یک جایی خوانده بودم انسان اسیر خاطرات است و من عجیب آدم خاطره بازی هستم.همیشه از این یک اخلاقم بدم آمده.یادم میرود روزی که گذشت را بگذارم گوشه ایی از ذهنم و هی مرورش نکنم.دلم میخواست حالا در سرزمین مادریم بودم جایی که آدمهایش آشناترند.آسمان و زمینش به هم نزدیکترند اینجا اما هوای سرد دل آدمهایش را هم به یک جور خواب زمستانی فرو برده.همه اش یاد زمستان اخوان ثالث می افتم و چرایش را نمی دانم.همدان بهتر است.شاید چون نزدیکتر به سرزمین مادریست و شاید هم آنجا قوم و خویشی داریم که حداقل گاهی به رسم قدیم خاله بازی کنم با آنها.دوستانی هم دارم مثل سحر که گاهی با هم بیرونکی میرویم اما باز هم یک جای زندگی خالیست.هم دلخوشی روزهایم شده اند همسر و دختر نازم.عزیزترین موجودات زندگیم.
مادر بزرگ این روزها آلزایمر گرفته اصلا نمی دانم میداند امشب یلداست یا نه؟دلم برای دست پخت خوشمزه اش تنگ شده.با همین حالش هم هر وقت ما را می بیند انگار بهترین هدیه دنیا را به او داده اند.عزیزم گفتنهایش.بوسه هایش که حتی یک بار هم یادم نمیآید از گونه هایمان نگرفته باشد و آغوش گرمش که وقت باز کردن در به رویمان باز میشد.کاش آدمها هرگز پیر نمیشدند.کاش مریض نمیشدند.
همه اینها را نوشتم که بگویم سهم خانواده صورتی ما از یلدا فقط هندوانه اش است که آقای همسر دیروز خریدند.نوشتم که بگویم با همه ای چیزها زندگی یک اتفاق بکر تکرار نشدنی زیباست که من عاشقش هستم با همه وجودم.لحظه لحظه اش را دوست دارم زندگی کنم دز کنار عزیزترینهایم.امیدوارم همه خوشبخت و شاد در کنار عزیزانشان زندگی کنند و عشق را مزه کنند.
یلدای مهربانتان مبارک.
![]()
این روزها خیلی سرم شلوغ است.حتی گاهی شمار روزها نیز از دستم میرود.سر زمستانی اثاث کشی کردیم به خانه ی جدید.آنقدر من و همسرم خسته ایم که حد ندارد.تمام دو هفته گذشته را مشغول بسته بندی و جمع کردن وسایل و از آن طرف رنگ آمیزی و تغییر دکوراسیون خانه ایی بودیم که از طرف دانشگاه به همسرم دادند.آن هم دست تنها.فقط من و همسری.با یک بچه کوچک بازیگوش دوست داشتنی و یک عالمه وسایل که من نمی دانم از کجا آنقدر زیاد شدند دیگر رمقی برای هیچ کاری نداشتم.خوردن قرصهای نا دوست داشتنی ال+ دی که همیشه ازشان بیزار بودم را نیز شروع کردهام و آن هم مزید بر علت بود برای بد خلقی هایم.خلاصه هر چه بود گذشت.خانه جدیدمان را دوست دارم.اتاقهایش بیشتر و در نتیجه فضایش فراختر.بند دلم هم اتاق خودش را دارد دیگر.داشتم دق میکردم از غم بی اتاقی شیشه عمرم.از بس همه چیز را میدیدم و دلم میخواست برای دخترک بگیرم .اما جای گذاشتنش را نداشتم.بگذریم که اصلا نمی خواهم تا سه سالگی جای خوابش را از خودم جدا کنم.شاید یک جور خودخواهی خودم است.من عاشق اینک که نصف شبها دخترک توی خواب باز یا موهایم را چنگ میزند که از بودنم مطمئن شود و وقتی اطمینان حاصل کرد آرام دستش را میکشد آنطرفتر و باز هم میخوابد.من عاشق غر غر کردنهای توی خوابش هستم که یعنی شیر میخواهم و به محض لمس نوک شیشه شیر با لبهای قلوه ایش دهانش را با چشمهای بسته باز میکند و شروع به مکیدم میکند.خانه های قبلیمان را خیلی دوست داشتم برایم پر از خاطرات شکلاتی شیرین بود.امیدوارم توی چهار دیواری جدیدمان هم خالق لحظه های خوشمزه باشیم.دو سال یا شاید هم سه سال دیگر که بگذرد به سلامتی اینجا را هم ترک میکنیم.این شهر را ترک میکنیم و به سرزمین پدری برمیگردیم .
![]()
دخترم هر روز دارد بزرگتر میشود و این سرعت تکامل آنقدر زیاد است که گاهی خودم هم متعجب میشوم.آنقدر دقی کارهای ما را زیر نظر دارد که گاهی میترسم نکند کار اشتباهی انجام دهم و در ذهن کنجکاو دخترم بماند.بازیهایی که با پدرش میکند را آنقدر دوست دارد که وقتی تنها ست خودش انجامش میدهد.این روزهای همه تلاشش معطوف به تقلید سوت زدن از پدر است.اما هنوز نمی داند.لبهای کوچکش را غنچه میکند.لپهایش را پر از باد میکند و بیرون میدهد اما صدایی نمی آید در نتیجه شروع به جیغ کشیدن و داداگفتن میکند.
پاهایش را فهمیده.با دو دست سفید تپلش پاهایش که مثل شیرینی پاپیونی می ماند ر در دست میگیرد و به دهان میبرد و باز به تقلید از پدرش شروع به ذدر آوردن صداهایی شبه آهنگین از گلویش میکند مثلا دارد آواز میخواند.
هر جا که بروم با چشمهای تیله ایی سیاه براقش دنبالم میکند و با جیغهای کوتاه صدایم میکند .به طرف که میروم با شوق دستهایش را باز میکند و تند تند نفس میکشد و پا بر زمین میکوبد و جیغ میکشد.
یاد گرفته غذایی که دوست ندارد را نخورد.دهانش را چنان محکم می بندد که خودم هم تعجب میکنم.گاهی که با قطره چکان غذا بدهم و سر لج باشد با مادرش همه غذا را فوت میکند بیرون و بعد به ریش نداشته ام میخنند و دست و پا میزند .شیشه اش را برای چند دقیقه کوتاه میتواند خودش بگیرد .وقت شیر خوردن هم نوک شیشه را که نمی مکد.دهانش را باز میکند .نوک شیشه که در دهانش هست را با دست میگیرد و توی دهانش میدوشد.مهوای من شده اسباب بازی وقت شیر خوردنش باید خم شوم تا خانم چتریهایم را بکشر یا با آویز گردنبندم بازی کند.گاهی آنقدر محکم موهایم را میکشد که دلم میخواهد جیغ بکشم.اما باز دلم طاقت نمیاورد که دخترکم را از بازی محروم کنم.چیزهای شیرین را خیلی دوست ندارد و من نمی دانم برای خوراندن خرما به دخترک چه طرفندی را به کار ببندم.سرلاک که دیگر حرفش را نزن اصلا باب میلش نیست.غذایش سوپ است و فرنی و حریره بادام و بیسکویت و آب سیب.ماست و زرده تخم مرغ هم گاهی برای تغییر ذائقه میدهم.
دخترک همه وجود من و پدرش هست.خدایا ه حق همه خوبیهایت همیشه همه کودکان را زیر بالهای امنت در حریم امن الاهیت محفوظ بدارد.
الهی آمین.




26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.