برگ شصت و دوم
سه شنبه
عصر شوشو رسید
.مستقیم اومد خونه ما.بعد از یه چای و شکلات با هم رفتیم بیرون
.زیاد نتونستیم بگردیم.چند تا مغازه رو رفتیم و یه سری وسایل خانگی رو دیدیم.خسته بود و خیلی حوصله گشتن نداشت.گفت هر چی به نظرت قشنگه و دوست داری رو بگیر
.البته بعد از اینکه کلی نظر داد.ساعت هشت برگشتم.
چهارشنبه
صبح اومد دنبالم و با هم رفتیم دانشکده.با دکتر گیاهی قرار بود صحبت کنه در مورد انتقالیش.دکتر نبود.از هم اتاقیش پرسیدیم.نمی دونست ولی مرتیکه گفت فعلا امکانش نیست
.نه اینکه نباشه ها.طرف خودش قراره بره یه شهر دیگه امیدوارم کارش اونجا جور بشه و بره اما عقده ایی بودن که شاخ و بال نداره
.یکی دیگه از دوستای آقایی هم اینجا تدریس داره اما چون خانومش تو یه شهر دیگه شاغل تصمیم داره یا خودش بره اونجا یا زنش رو بیاره اینجا که باز هم آرزو می کنم
این بره اونجا.اینطوری آقایی راحتتر میتونه برگرده.رفتیم درمانگاه طب کار دکتر نیود.مطبش هم همینطور.منشیش تماس گرفت تلفنی باهاش حرف زد.شماره رو گرفتیم که بعدا باهاش قرار بذاریم.برامون دعا کنید که کار آقایی جور بشه و برگرده اینجا.خدایا همیشه بهترینها رو بهم دادی این بارم ناامیدمون نکن.آمین
.نهار رفتیم خونه ما.عصر هم داداشی رفت دنبال یه سری از کاراش ما هم خونه موندیم
رفتیم دنبالش و با هم رفتیم پارک.اونجام چیپس و شیرینی که از خونه برده بودم رو خوردیم.داداشی مهمونم کرد به کافی شاپی که من و آقایی خیلی ازش خاطره داریم
.بعدشم پیاده تا خونه پدربزرگم رفتیم.شام اونجا دعوت داشتیم.بماند که وسط راه این دو تا گل پسر کلی شوخی
و مسخره بازی
و آواز خوندن![]()
.
پنج شنبه
از صبح دنبال کارای وام بودیم.یه حساب برای آقایی باز کردیم
.من ته مونده حسابم رو برداشت کردم.دوست آقایی به حسابم پول واریز کرد و کلا نتیجه این شد که ما یه کم پول دار شدیم
.قرار شد عصرش با هم بریم کوه که نشد.عصر رو خونه موندم
.
جمعه
از صبح تا ظهر به امور کزتی گذشت.خونه رو جارو کشیدن و گردگیری
.عصر با آقایی رفتیم کوه
.آش دوغ خوردیم.چای و میوه هم برده بودیم.کلی خوش گذشت .یه خورده بارونم بارید.خیلی سرد بود
و ما کلی عشقولانه بودیم
.هوا که تاریک شد برگشتیم .کلی آواز خوندن و خنده
.شام رو بیرون خوردیم البته من نخوردم با خودم آوردم خونه.ولی قسمت شام خوردنش یه کم استرسی بود برامون
.ده و نیم آقایی منو رسوند خونه
.بعدشم اس ام اس و یه مکالمه کوتاه
.
شنبه
عاشق بهارم.باون میبارید
.چترمون و برداشتیم زدیم بیرون.من از بارون خیلی خوشم میاد مخصوصا قدم زدنای دونفره زیر بارون رو.برعکس سرمایی که ممکنه باشه وجودت گرم میشه.آرامش عجیبی دارم وقتی باهم قدم میزنیم
.شوشو ی عزیزم رفت دانشکده منم که با دکتر صحبت کنه
رفتم سر کار.کلا وقتایی که شوشو اینجا هست من یا کلا کار رو تعطیل می کنم یا میرم و چند تا پرونده سبک رو انجام میدم و زود تمومش می کنم
.آقایی اومد دنبالم.یه کم منتظر شد تا کارام تموم شد
.با هم رفتیم بانک و من یه حساب جدید باز کردم.می خواست برگرده.پیاده با هم اومدیم و من رو رسوند خونه
.کلی با هم حرف زدیم
.
![]()
در مورد خرید وسایل راستش هنوز نتونستم تصمیم قاطعی بگیرم.از همه راهنماییهات ممنون
.خیلی بهم کمک کرد
.به هر نتیجه ایی که رسیدم حتما می نویسم![]()
.من عاشق مهربونیهاش هستم
.خدا همیشه برام حفظتون کنه مامان و بابای گلم
.
حالا تصمیمم عوض شده چون به نسبت سایزش کم جاست و برای منی که باید زود به زود اثاث کشی کنم خیلی سنگین و جاگیره.سامسونگ رو میگن جدیدا تحت لیسانس شده و مثل قبل کارایی نداره اما من مطمئن نیستم چون چند تا از فامیلامون سال قبل گرفتن و خیلی هم ازش راضی هستن
.تو چند فوت بودنش هم موندم.رو یخچال یه کم حساسم چون به نظرم قلب آشپزخونه اس اینه که دنبال یه جنس خوبم.قبلا میخواستم همه رو یه مارک بخرم اما حالا یک مارک بودنش زیاد برام اهمیت نداره.مثلا مجیک ممکنه لباسشوییش خوب باشه اما ال جی جاروبرقیش.میخوام هر کدوم که بهتر هست رو بگیرم.خانومای خونه شما از وسایلی که دارید راضی هستید
؟
.
؟
.اينه که گاهي داشته هاي خودمون رو از ياد مي بريم.اينجا من منطورم فقط توصيف بعضي از جنبه هاي شخصيتي بعضی زنان است.نمي گم مردان اين مشکل رو ندارن.چرا گاهي مردا خيلي شديدتر اين موضوع رو ناديده مي گيرن.
.گاهي هم از رفتارهاي متحيرالعقولي دم مي زنن که با شوهراشون دارن و در نهايت تعجب همين آقا اونقدر عاشقانه به دور اين شمع مي گرده که تو از عشق که هيچي از وجود خودت هم نااميد مي شي
.اين نمونه هاي خيلي بزرگش بود و لزوما هميشه عمق فاجعه عشق اين خانوما اينقدر نيست.گاهي يه چيزايي گفته مي شه که قابل باورتره.مثلا خود من.يه همکاري داشتم که اتفاقا اين خانوم دوستم هم بود.تقريبا دو سال قبل با همسرش آشنا شد و تمام پروسه عقد و اردواج و بارداري هم در اين دو سال انجام شد.از همون اول در جريان آشنايي و باقي قضايا بودم.ضمن اينکه جاري اين خانوم هم فاميل دور ما بود.هميشه ميومد و از شاخ و بال!!!آقا پيمان تعريف مي کرد.اينکه امشب مادر و پدر شوهرم اومدن خونه مون برام سرويس طلا آوردن.يا فلان چيز رو برام خريدن يا اينکه همسرش اينطور و اونطور رفتار مي کنه.خلاصه از اون مدل تعريفاي زنانه که مطمئنم همه خانوما حداقل تو زندگيشون يه بارم که شده شنيدن و شايدم مثل من تحت تاثير قرار گرفتن
.من اون وقتا با آقايي نامزد بودم و دروغ چرا گاهي اونقدر حرفاش روي من و يکي ديگه از دوستام که اونم با همسرش نامزد بودن تاثير مي ذاشت که من در عين اينکه مي دونستم هر کدوم از آدما يه زندگي يونيک دارن و شنيدن کي بود مانند ديدن!!!ناخودآگاه مشغول مقايسه کردن شوشوي گلم با همسر دوستم ميشدم.و گاهي ناراحت از اينکه چرا آقايي من اون مدلي نيست يا چرا فلان و بهمان کار رو براي من نمي کنه در حالي که مي دونستم کاملا اشتباه فکر می کنم.نتيجه هم اين بود که بجز خورد کردن اعصاب خودم و آقايي هيچ نتيجه ايي برامون حاصل نمي شد
من ديگه هيچوقت نه آقايي و نه هيچ دونفر ديگه اي رو تو زندگيم با هم مقايسه نمي کنم چون بجز استرس و از بين بردن لحظاهاي خوبي که در معاشرت با ديگران مي تونم بدست بيارم و صد البته کلي انرژي منفي که اين مدل مسايل با خودش داره هيچ فايده ايي براي من نداره.من خيلي خوشبختم چون موفقم
.اگه دقت کنيم هر کدوم از ما تو زندگيمون نقاط عطفي داريم که از ديگران متمايزمون مي کنه و ايضا همين تمايز مي تونه براي ما موفقيت محسوب شه.همش بستگي به ديدگاه خودمون به زندگي و داشته هامونه
.چند مدت بعداز طريق همون فاميل مشترک فهميدم که پيمان و برادرش مشترکن رو کارشون سرمايه گذاري کردن و سود و زيان کار هم بينشون مشترک.يه چيزهايي ديگه ايم فهميدم که با دونستنش کلي از قضاوت خودم در مکورد اطرافيان شرمنده شدم.حالا غرض از گفتن اين تجربه اين بود که بگم مسئله چشم و هم چشمي يا همون مقايسه کردنا مختص يه طبقه يا گروه خاص نيست.همه ي ما درهر زمان و هر مکان ممکنه اين احساس بهمون غالب بشه.بدون اينکه در ابتدا متوجه بشيم.بعضي ها از زود متوجه اشتباهشون مي شن و سريع براي حل و رفعش اقدام مي کنن
و بعضي هاي ديگه متاسفانه خواسته يا ناخواسته اونقدر به ريشه دار کردن اين مسئله در زندگيشون دامن مي زنن که وقتي متوجه اشتباهشون مي شن که يا خيلي ديره و کار از کار گذشته و يا همت بلند و تلاش زيادي مي خواد که بتونه چيزايي که خراب کرده رو بازم بسازه.
.همشم می گفت عیبه که من تنها بمونم خونتون.روم نمی شه.چند دقیقه قبل از سال تحویل خواهر وسطیم از رو قرآنی که مال هفت سین ما بود یه سوره از قرآن رو خوند.راستش ما اصلا نفهمیدیم کی سال تحویل شد.چون تلویزیون خاموش بود و داشتیم به قرآن خوندن خواهر گوش می کردیم.بعد از تموم کردن سوره بابا از لای قرآن بهمون عیدی داد
.اون شب هم همش به خنده و حرف و حرف گذشت.تا یکشنبه.
دو دوست که راز داره خلوت هم می مونن .مراسم عقد ۱/۵ ساعت طول کشید.آقایی و مهموناشون به رستوران رفتن.من و خواهری هم خودمون رو آماده کردیم و شوشو جونم اومد دنیالمون و رفتیم سالن.سه ساعت تو سالن کارم طول کشید.تو این مدتم آقایی خودش مشغول انجام کارا بود.همزمنم همش من یا خواهرم یا خودش تماس می گرفت.از خونواده ی آقایی کسی نیومد سالن.خواهراش صبح رسسیده بودن.بهمین خاطر بعد از مراسم رفته بودن گردش.منم وقتی آقایی گفت رفتن بیرون گفتم بهشون نگو بیان.خواهر جون خودم هستن و اگه کاری باش انجام میده.راستش اصلا دلخور نشدم که نیومدن.خوب منم خوش اونا رو می خوام.اینطوری هم اونا بهشون خوش می گذشت و خاطره خوبی از اینجا تو ذهنشون می موند و هم اینکه من بعدا احساس دین نمی کردم.من از آرایش تند و مدل موهای فشنی برای عروس و اون مدلهایی که خیلی شایعه اصلا خوشم نمی آد.به آرایشگرمگفتم آرایشم رو ملیح و ملایم بکنه و موهام رو طوری جمع کنه که اگه خواستم بازش کنم با یه کشیدن یه گیره راحت بتونم این کار رو انجام بدم
.آقایی وقتی برای گرفتن تاج رفته بود مغازه بسته بود.باهام تماس گرفت که بسته.منم گفتم بره یه جای دیگه و هر چند تا تاج میتونه بیاره.خب اون وقت مجبور بودم که یه تاج بذارم.همزمان هر چی به موبایل اون خانمه زنگ می زدم گوشی رو جواب نمی داد.عاقبت خودش تماس گرفت و خواهری هم ماجرا رو گفت.اونم فرموده بود که مقصر خودتون هستید من صبح خیلی منتظر شدم نیومدید.منم گوشی رو گرفتم و گفتم اولا نگفته بودم سر یه ساعت مشخص میام در ثانی من الان بهش نیاز دارم
.ایشون هم خیلی زن خوبی بودن.خودش با آژانس تاج رو رسوند آرایشگاه.از اون طرف هم آقایی تاجها رو آورده بود که بازم مجبور شد برگرده و اونا رو پس ببره.بهترین مرد دنیایی تو برای من
و عکاسم کلی انرژی می گرفت و خودش حالتای جدیدی رو می گفت.بعد از آتلیه رفتیم و آقایی سه تا پیتزا گرفت برا خودش و خواهرم و دومادشون که باهامون بود.منم یه تیکه از پیتزای خواهری گلم خوردم چون خیلی استرس داشتم و از آرایشگاه و آتلیه خیلی خسته بودم.در نتیجه اشتهام کور شده بود.یه دور تو خیابونا زدیم تا۳۰/۹رفتیم خونه.دم در دختر عمو بزرگه مامانم برامون اسفند دود کرد.خواهرای خودم و آقایی و فامیلا جلومون رقصیدن و ما رفتیم نشستیم

آنچان خواب عمیقی
برام داشت که صبح وقتی بیدار شدم واقعا احساس خوبی داشتم.
..همون موقع هم آقایی اومد و سفره عقد و کلبه و همه رو برد.فیلم مراسم دیشب رو دیدیم و بعدش نهار خوردیم و بعدش عصری مهمونامون رفتن .منم یه دو ساعتی با شوشوی گلم تلفنی حرف زدم
منم با خونواده خوب خودم ولی به من اصلا خوش نگذشت
.
من هم خوشحال و آماده
.چون شب نوروز بود مهمونامون زیاد ننشستن.می خواستن برن بیرون برای جشن
.راستش من کلا با تعطیلات عید مشکل دارم.یعنی هیچوقت ازش خوشم نمی اومده.برای من خیلی کسل کننده و یکنواخت بوده همیشه
و تقریبا اصلا نفهمیدم کی عید اومد و کی رفت
.سالای قبل حداقل یه توپی در می کردن اما امسال همونم نبود.بگذریم
.
.رنگیتر و قشنگتر از همه سالهای گذشته .اینکه برای همیشه مال هم شدیم بزرگترین هدیه ایی بود که خدا به ما داد
.
.ساعت ۱۱ با دوستم از محل کارمون زدیم بیرون و رفتیم از دو جا چند تا تاج انتخاب کردیم و بردیم که آرایشگرم انتخاب کنه
. اینم بگم که من آرایشگاه اولی که انتخاب کردم رو رفتم و کنسلش کردم.خیلی آرایشگاه معروفی بود اما روز دوم که مراسم من بود سی تا عروس داشت.دوستامم اونایی که برای مراسم نامزدی یا عروسیشون رفته بودن می گفتن از اول یه قیمتی می ده اما چند برابر قیمت اولیه ازت پول می گیره بعد از اینکه کارت تموم بشه
.بعلاوه از اخلاق منشی آرایشگاهم اصلا خوشم نیومد.از این زنای مغروری که همه جاشون رو عمل کردن و فکر می کنن از دماغ فیل افتادن.حالا هیچیم بارشون نیست ها ولی نمی دونم کدوم مادر مرده ایی تعریفشون رو کرده اینام باورشون شده.
این بود که منم رفتم و گفتم نمی خوام اینجا آرایش بشم.لطفا بیعانم رو پس بدید
.بعدشم فرمودن که حتی اگه نخوایم ما بیعانت رو پس نمی دیم
.می تونی بری از سندیکا هم بپرسی که روال کار همه سالنها همینطوریه.منم که دیدم زبون خوش حالیش نیست
گفتم نمی خواد برای من قانون رو معنی کنی.من خودم وکیلم اگه همین الان محترمانه تقاضام رو قبول نکنید کاری می کنم که شش ماه دور سندیکاتون بچرخی
و از پس زبونم بر نمی آد یکم من و من کردم و گفت خوب بذارید برم از خدریه خانوم سوال کنم ببینم ایشون چی می گن
.رفت طبقه بالا و برگشت و از کشو میزش بیعانه من رو پس داد
.منم رفتم سالنی که بهم معرفی کرده بودن و وقت گرفتم
.از کارش خیلی خوشم اومد .چند روز بعدشم که همون بیست و هشتم می شد من تاجها رو براش بردم
.راستش من از اون دسته آدمهایی هستم که دلم نمی خواد زحمت کارهام رو دوش بقیه باشه و تا جایی که بتونم خودم همه کارهام رو انجام می دم آقاییم دقیقا شبیه منه و از این نظر کاملا تفاهم داریم
و خریدیم
و لباسهایی که برای نامزدی خریده بودیم رو آورد که پرو کنم
.بعدش آقایی لباسها رو برداشتن و قرار شد روزی که وسایلم رو می آرن اونارم برام بیارن.جعبه تاجها رو هم برداشتیم و رفتیم بیرون.اول رفتیم و خواستیم هفت سینی که سفارش دادیم رو بگیریم که خانومه گفت هنوز آماده نیست

.چون قرار بود اون روز برام عیدی و وسایلم رو بیارن
زن پسر عموی بابام و مادر بزرگم و زنداییم و دختر عموهای مامانم خونمون دعوت بودن.همه چی آماده بود که مهمونهمون بیان.ساعت چهار و نیم اومدن.
.یا لایکو می خریم یا می دیم برام درست کنن.بعدش می ریم سفارش گلدوزی و ملیله دوزی رو می دیم.نظر شما چیه؟به نظرتون لایکو بهتره یا اینکه بدم برام بدوزن؟
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.