برگ شصت و دوم

 

 

 

سه شنبه

 عصر شوشو رسید.مستقیم اومد خونه ما.بعد از یه چای و شکلات با هم رفتیم بیرونdrinks.gif.زیاد نتونستیم بگردیم.چند تا مغازه رو رفتیم و یه سری وسایل خانگی رو دیدیم.خسته بود و خیلی حوصله گشتن نداشت.گفت هر چی به نظرت قشنگه و دوست داری رو بگیر connie_49.gif.البته بعد از اینکه کلی نظر داد.ساعت هشت برگشتم.

 

چهارشنبه

 صبح اومد دنبالم و با هم رفتیم دانشکده.با دکتر گیاهی قرار بود صحبت کنه در مورد انتقالیش.دکتر نبود.از هم اتاقیش پرسیدیم.نمی دونست ولی مرتیکه گفت فعلا امکانش نیستتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.نه اینکه نباشه ها.طرف خودش قراره بره یه شهر دیگه امیدوارم  کارش اونجا جور بشه و بره اما عقده ایی بودن که شاخ و بال ندارهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.یکی دیگه از دوستای آقایی هم اینجا تدریس داره اما چون خانومش تو یه شهر دیگه شاغل تصمیم داره یا خودش بره اونجا یا زنش رو بیاره اینجا که باز هم آرزو می کنم این بره اونجا.اینطوری آقایی راحتتر میتونه برگرده.رفتیم درمانگاه طب کار دکتر نیود.مطبش هم همینطور.منشیش تماس گرفت تلفنی باهاش حرف زد.شماره رو گرفتیم که بعدا باهاش قرار بذاریم.برامون دعا کنید که کار آقایی جور بشه و برگرده اینجا.خدایا همیشه بهترینها رو بهم دادی این بارم ناامیدمون نکن.آمین.نهار رفتیم خونه ما.عصر هم داداشی رفت دنبال یه سری از کاراش ما هم  خونه موندیم  رفتیم دنبالش و با هم رفتیم پارک.اونجام چیپس و شیرینی که از خونه برده بودم رو خوردیم.داداشی مهمونم کرد به کافی شاپی که من و آقایی خیلی ازش خاطره داریم .بعدشم پیاده تا خونه پدربزرگم رفتیم.شام اونجا دعوت داشتیم.بماند که وسط راه این دو تا گل پسر کلی شوخیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com و مسخره بازیYatta و آواز خوندنRock n Roll
.

 

پنج شنبه

از صبح دنبال کارای وام بودیم.یه حساب برای آقایی باز کردیمLove Emoticons.من ته مونده حسابم رو برداشت کردم.دوست آقایی به حسابم پول واریز کرد و کلا نتیجه این شد که ما یه کم پول دار شدیم.قرار شد عصرش با هم بریم کوه که نشد.عصر رو خونه موندم.

 

 

جمعه 

 از صبح تا ظهر به امور کزتی گذشت.خونه رو جارو کشیدن و گردگیری.عصر با آقایی رفتیم کوهpopcorm1.gif.آش دوغ خوردیم.چای و میوه هم برده بودیم.کلی خوش گذشت   .یه خورده بارونم بارید.خیلی سرد بود   و ما کلی عشقولانه بودیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.هوا که تاریک شد برگشتیم .کلی آواز خوندن و خنده.شام رو بیرون خوردیم البته من نخوردم با خودم آوردم خونه.ولی قسمت شام خوردنش یه کم استرسی بود برامونgirl_to_take_umbrage2.gif.ده و نیم آقایی منو رسوند خونهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.بعدشم اس ام اس و یه مکالمه کوتاهLove Emoticons.

 

 

شنبه

 عاشق بهارم.باون میباریدWeather Man.چترمون و برداشتیم زدیم بیرون.من از بارون خیلی خوشم میاد مخصوصا قدم زدنای دونفره زیر بارون رو.برعکس سرمایی که ممکنه باشه وجودت گرم میشه.آرامش عجیبی دارم وقتی باهم قدم میزنیم Love Emoticons.شوشو ی عزیزم رفت دانشکده منم  که با دکتر صحبت کنه رفتم سر کار.کلا وقتایی که شوشو اینجا هست من یا کلا کار رو تعطیل می کنم یا میرم و چند تا پرونده سبک رو انجام میدم و زود تمومش می کنمgirl_blum2.gif  .آقایی اومد دنبالم.یه کم منتظر شد تا کارام تموم شدgive_heart.gif.با هم رفتیم بانک و من یه حساب جدید باز کردم.می خواست برگرده.پیاده با هم اومدیم و من رو رسوند خونهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.کلی با هم حرف زدیم   .

 

                       

 

در مورد خرید وسایل راستش هنوز نتونستم تصمیم قاطعی بگیرم.از همه راهنماییهات ممنونتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.خیلی بهم کمک کرد.به هر نتیجه ایی که رسیدم حتما می نویسمCoffee Screen

 

برگ شصت و یکم

 از اول قرار بود پدرم پول جهیزیه رو بدن و من تو شهری که آقایی ساکن هست جهیزیه بگیرم اما هرچی فکر کردم دیدم زیاد به نفعم نیست  .حالا فکر نکنید من فرصت طلبم یا از این حرفا اما واقعا بعضی از خریدام میموند.البته اینم بگم که من به این معتقد نیستم که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد باید تو جهیزیه باشه.خیلیاش از همین اول زندگی بار اضافی هست.مثلا خریدن سرخ کن و آب پرتقال گیر برقی و ظرفشویی و یه سری چیزای دیگه برای من ضرورتی نداره چون نه میدونم سایز خونمون چند میشه نه اینکه حداقل تا ۵ سال آینده ما تو یه جای مشخص زندگی می کنیم که بخوام رو اون شهر فوکوس کنم.اینه که میخوام چیزای ضروری رو بخرم.اما همین ضروری ها رو هم جنس خوب بگیرم.اینه که با یه کم حساب کردن تصمیم گرفتم که بهشون بگم همینجا جهیزیه بخریم.بابای عزیزم هم قبول کردن و گفتن هر طور که خودت دوست داری.هرچی که میخوایی بردار.من عاشق مهربونیهاش هستمkiss.gif.خدا همیشه برام حفظتون کنه مامان و بابای گلمconnie_49.gif.

Love Emoticonsتا یکی دو هفته قبل میخواستم یخچالم رو ساید بگیرم اما بعد از مشورت با آقایی و پرسیدن   حالا تصمیمم عوض شده چون به نسبت سایزش کم جاست و برای منی که باید زود به زود اثاث کشی کنم خیلی سنگین و جاگیره.سامسونگ رو میگن جدیدا تحت لیسانس شده و مثل قبل کارایی نداره اما من مطمئن نیستم چون چند تا از فامیلامون سال قبل گرفتن و خیلی هم ازش راضی هستن.تو چند فوت بودنش هم موندم.رو یخچال یه کم حساسم چون به نظرم قلب آشپزخونه اس اینه که دنبال یه جنس خوبم.قبلا میخواستم همه رو یه مارک بخرم اما حالا یک مارک بودنش زیاد برام اهمیت نداره.مثلا مجیک ممکنه لباسشوییش خوب باشه اما ال جی جاروبرقیش.میخوام هر کدوم که بهتر هست رو بگیرم.خانومای خونه شما از وسایلی که دارید راضی هستیدpolling.gif؟

Love Emoticonsراستش من یه مشکل دارم اونم انتخاب رنگ وسایلم هست.میدونم که مبل و سرویس خوابم رو چوب تیره میگیرم اما برای رنگ وسایل آشپزخونه موندم.خودم از رنگ تیتانیوم خوشم میاد اما میگن رنگ سفید محیط رو باز میکنه.کلا رنگای تیتانیوم هم یه تفاوت قیمتی با سفیدا داره و کمی گرونتره.برای انتخاب رنگ موندمgirl_to_take_umbrage2.gif.

Love Emoticonsفرش هم نمی دونم چی بگیرم البته ست اتاق خواب رو میخوام صورتی بچینم اما برای پذیرایی به نظر شما دکوراسیون اسپرت قشنگه یا یه دکور تقریبا کلاسیک؟ حالا نه خیلیم کلاسیک چون اینطوری چیزایی که باید بخرم گرونتر در میاد.به نظر شما فرش بگیرم یا فرش گلیم یا از این چرما ؟

Love Emoticonsبه نظرتون بوفه تک بگیرم (پهن و تک بودنش فرقی نداره)یا از این میز تلویزیونا که جدیدا مد شد و خودش بوفه داره؟

در این موارد نیازمند یاری سبزتان هستمLove Emoticons.فعلا همینها به نظرم رسید.بعدا اگه سوال دیگه ایی داشتم مزاحمتون میشم3D smileys.

برگ شصتم

يکي از بي تجربه گي هاي ما زنان البته اگر بشه اسمش رو بي تجربگي گذاشت.من فعلا همين عنوان براش به نظرم مي رسه.اينه که گاهي داشته هاي خودمون رو از ياد مي بريم.اينجا من منطورم فقط توصيف بعضي از جنبه هاي شخصيتي بعضی زنان است.نمي گم مردان اين مشکل رو ندارن.چرا گاهي مردا خيلي شديدتر اين موضوع رو ناديده مي گيرن.

مثلا ما تو يه جمع دوستانه يا خانوادگي زنانه مي شينيم و از هر دري سخني.بعد يکي از خانوما از زندگي سراسر عشقش مي گه و اينکه همسرش به مناسبت فلان سالگرد يا ماهگرد يا ساعتگرد براي خانوم يه بنز کوپه تيتانيومي مات!!! خريده و يا اينکه فلان سرويس جواهرات يا ويلا در فلان منطقه رو.گاهي هم از رفتارهاي متحيرالعقولي دم مي زنن که با شوهراشون دارن و در نهايت تعجب همين آقا اونقدر عاشقانه به دور اين شمع مي گرده که تو از عشق که هيچي از وجود خودت هم نااميد مي شيWhoop De Doo.اين نمونه هاي خيلي بزرگش بود و لزوما هميشه عمق فاجعه عشق اين خانوما اينقدر نيست.گاهي يه چيزايي گفته مي شه که قابل باورتره.مثلا خود من.يه همکاري داشتم که اتفاقا اين خانوم دوستم هم بود.تقريبا دو سال قبل با همسرش آشنا شد و تمام پروسه عقد و اردواج و بارداري هم در اين دو سال انجام شد.از همون اول در جريان آشنايي و باقي قضايا بودم.ضمن اينکه جاري اين خانوم هم فاميل دور ما بود.هميشه ميومد و از شاخ و بال!!!آقا پيمان تعريف مي کرد.اينکه امشب مادر و پدر شوهرم اومدن خونه مون برام سرويس طلا آوردن.يا فلان چيز رو برام خريدن يا اينکه همسرش اينطور و اونطور رفتار مي کنه.خلاصه از اون مدل تعريفاي زنانه که مطمئنم همه خانوما حداقل تو زندگيشون يه بارم که شده شنيدن و شايدم مثل من تحت تاثير قرار گرفتنgirl_impossible.gif.من اون وقتا با آقايي نامزد بودم و دروغ چرا گاهي اونقدر حرفاش روي من و يکي ديگه از دوستام که اونم با همسرش نامزد بودن تاثير مي ذاشت که من در عين اينکه مي دونستم هر کدوم از آدما يه زندگي يونيک دارن و شنيدن کي بود مانند ديدن!!!ناخودآگاه مشغول مقايسه کردن شوشوي گلم با همسر دوستم ميشدم.و گاهي ناراحت از اينکه چرا آقايي من اون مدلي نيست يا چرا فلان و بهمان کار رو براي من نمي کنه در حالي که مي دونستم کاملا اشتباه فکر می کنم.نتيجه هم اين بود که بجز خورد کردن اعصاب خودم و آقايي هيچ نتيجه ايي برامون حاصل نمي شد.از اون طرفم ناهيد بيچاره(دوست ديگه م) اينقدر کلامي به نامزدش گير داده بود که کارشون به مراحل خطرناکي داشت مي کشيد. بعد از يه مدت فکر کردن به اين نتيجه رسيدم که بيام و داشته ها و انتظارات خودم رو از خودم آقايي و زندگي مجردي و مشترکم بنويسم.اين کار چند روز وقتم رو گرفت اما نتيجه اش خيلي برام رضايت بخش بودم.راستش اون مدت من تونستم يه مسئله خيلي بزرگ رو براي خودم حل کنم براي هميشه.نمي دونم آيا شما هم تا حالا اين کار رو انجام داديد که به نتيجه برسيد و بتونيد احساس من رو درک کنيد ؟من به اين نتيجه رسيدم که من و زندگيم و همه افرادي که در تعامل خيلي نزديک با من هستن هر کدوم در نوع خودشون انسانهاي بي نظيري هستند که من نبايد حضورشون رو با مقايسه کردن يا چشم و همچشمي خراب کنممن ديگه هيچوقت نه آقايي و نه هيچ دونفر ديگه اي رو تو زندگيم با هم مقايسه نمي کنم چون بجز استرس و از بين بردن لحظاهاي خوبي که در معاشرت با ديگران مي تونم بدست  بيارم و صد البته کلي انرژي منفي که اين مدل مسايل با خودش داره هيچ فايده ايي براي من نداره.من خيلي خوشبختم چون موفقمvictory.gif.اگه دقت کنيم هر کدوم از ما تو زندگيمون نقاط عطفي داريم که از ديگران متمايزمون مي کنه و ايضا همين تمايز مي تونه براي ما موفقيت محسوب شه.همش بستگي به ديدگاه خودمون به زندگي و داشته هامونهgirl_pinkglassesf.gif.چند مدت  بعداز طريق همون فاميل مشترک فهميدم که پيمان و برادرش مشترکن رو کارشون سرمايه گذاري کردن و سود و زيان کار هم بينشون مشترک.يه چيزهايي ديگه ايم فهميدم که با دونستنش کلي از قضاوت خودم در مکورد اطرافيان شرمنده شدم.حالا غرض از گفتن اين تجربه اين بود که بگم مسئله چشم و هم چشمي يا همون مقايسه کردنا مختص يه طبقه يا گروه خاص نيست.همه ي ما  درهر زمان و هر مکان ممکنه اين احساس بهمون غالب بشه.بدون اينکه در ابتدا متوجه بشيم.بعضي ها از زود متوجه اشتباهشون مي شن و سريع براي حل و رفعش اقدام مي کنن give_heart.gifو بعضي هاي ديگه متاسفانه خواسته يا ناخواسته اونقدر به ريشه دار کردن اين مسئله در زندگيشون دامن مي زنن که وقتي متوجه اشتباهشون مي شن که يا خيلي ديره و کار از کار گذشته و يا همت بلند و تلاش زيادي مي خواد که بتونه چيزايي که خراب کرده رو بازم بسازه.

 

 

                         

دفترم شصت برگ شد

برگ پنجاه و نهم

دیگه می خوام یه کم زودتر ماجرای عقدمون رو بنویسم که به روزمرگیهای بعدیم برسم.Love Emoticons

 

جمعه سی اسفند مامان گفتن اگه آقایی تماس گرفت برای نهار دعوتش کن خونه.وقتی تماس گرفت بهش گفتم.اولش گفت روم نمی شه و از این حرفا .اما در عرض کمتر از ۲ دقیقه راضی به اومدن شدن.صبح که بیدار شدم هفت سین آقایی رو چیدم و میوه و شکلات و آجیل رو تزیین کردم و طبقه پایین میز گذاشتم. ساعت ۱۰ با برادرم رفتیم بیرون که بعضی از خریدهای نکرده ام رو انجام بدم.همزمان با برگشتن ما آقایی با پسر خالش دم خونمون بودن.برادرم و مهمونا مشغول بازی بودن(ورق)منم تو اتاق خودم داشتم کادو می کردم و مامانم و خواهریام مشغول تدارک نهار بودن.بعد از صرف نهار پسر خاله آقایی رفت خونه عمه اش و آقایی با اصرار من  مامان موند.البته پدرم می خواست در مورد مراسم روز یکشنبه باهاش در یه موارد جزیی هماهنگ کنه.درست نیم ساعت قبل از سال تحویل با آقایی تماس گرفتن که برگرده.ایشونم همون موقع پاشدن و رفتن.منم کلی ناراحت شدمgirl_cray2.gif .همشم می گفت عیبه که من تنها بمونم خونتون.روم نمی شه.چند دقیقه قبل از سال تحویل خواهر وسطیم از رو قرآنی که مال هفت سین ما بود یه سوره از قرآن رو خوند.راستش ما اصلا نفهمیدیم کی سال تحویل شد.چون تلویزیون خاموش بود و داشتیم به قرآن خوندن خواهر گوش می کردیم.بعد از تموم کردن سوره بابا از لای قرآن بهمون عیدی داد.قرار بود ما روز یکشنبه بعد از ظهر عقد کنیم و بعد از عقدم من برم آرایشگاه و آتلیه و بقیه مراسم که بابایی گفتن خیلی دیر می شه و اگه اینطوری باشه برا ساعت ۱۲ به مراسم خودتون می رسید.مضافا اینکه آتلیه هم کلی دنگ و فنگ داره(قربونش برم انقدر خوب این روال آرایشگاه و آتلیه و عکس و فیلم و اینارو می دونست که خودم تعجب کردم)For Youبه مامان گفتن با خونه آقایی تماس بگیره و قرار عقد رو برای یکشنبه صبح بذاره.مامان تماس گرفتن و بعد از تبریکات سال نویی به خاله آقایی هم گفتن که اتفاقا خودمون هم همچین تصمیمی داشتیم و قصد داشتم الان تماس بگیرم و خدمت برسیم.در نتیجه اون شب مهمون داشتیم.نتیجه هم این شد که دوم صبح عاقد بیان خونه و عقد بشیم و ما بعد از خطبه بریم و به کارامون برسیم.

 

شنبه اول فروردین آقایی عصر اومد و میوه ایی که خریده بود رو گذاشت و رفت.ساعت ۶ از مزون تماس گرفتن که برای پرو  لباس عروس که اندازم کرده بودن برم.لباسی که من انتخاب کردم خیلی باز بود و تقریبا تاپش کاملا سنگ دوزی داشت و اولین نفری که می خواست تنش کنه من بودم.یا به عبارتی  تن اول لباسه بود.منم با آقایی تماس گرفتم که بیاد دنبالم.خونه داییم مهمونمون بودن.ساعت ۷ بود که آقایی اومد.قرار شد من و آقایی و خواهر وسطیه و برادرم با هم بریم .بنابراین ماشین بابا رو برداشتیم و رفتیم.اول رفتیم به رستوران و برای دوم نهار رو سفارش دادیم.بعدشم تو مزون یه ساعت کارمون طول کشید.بعدش رفتیم دنبال دختر عموی ممامانم که همسنیم از دم خونه برداشتیمش  که ببریم خونه خودمون.(ما کلا با خونواده ی فامیلای پدریه مامانم خیلی صمیمی هستیم و از اونجایی که تقریبا همه  در یه رنج سنی +۱۰ و -۵ هستیم بنابراین همیشه مثل خواهر برادر بودیم برا هم)بعدش رفتیم و برای فردا شیرینی خریدیم و تازه یادمون اومد که دسته گل عروس سفارش ندادیم.البته من یادم بود و همون وقت که رفتیم برا گرفتن هفت سین به آقایی گفتم که یه دسته گل هم سفارش بدیم که ایشون خوشش نیومد و البته بخاطر قیمتش که خداییش ارزش اون قیمت رو نداشت قبول نکرد.این بود که منم بیخیالش شدم.رفتیم و گلمون رو هم سفارش دادیم.لیلیوم صورتی بدون تزیینات اضافه.فقط برگای خودش رو داشت و یه روبان صورتی و سفید دورش.بعدشم که آقایی رو رسوندیم خونه.بماند که تو ماشین چقد شوخی و خنده کردیم.خداییش این مرد خوب من از اون آدمهای خوش مشربه که از مصاحبتش خسته نمی شی اما نمی دونم چرا همیشه هر وقت از یه چیزی ناراحته تنها کسی که مورد آماج ناراحتیاشه منم.مرد خوب من ناراحتی و اخم کردناتم برام شیرینه.اون شب هم همش به خنده و حرف و حرف گذشت.تا یکشنبه.

 

یکشنبه دوم Love Emoticons ساعت ۸ بیدار شدم و رفتم حموم.بعدشم خودم رو آماده کردم.مهمونامون کم کم از راه رسیدن.چون اولین روزی بود که ساعت تغییر می کرد بعضیها با ساعت جدید اومده بودن و بعضیها با قدیم.من همش به آقایی اس ام اس می دادم که کجایی و چرا نیومدی و آقاییم می گفت که منم منتظرم همه جمع شن بعد بیاییم .اونم مثل من استرس داشت.طرفای ۱۱ اس ام  اس زد که رفتیم دنبال عاقد و داریم میاییم.و ساعت ۱۱ خونمون بودن.بعد از یه سری حرفا و تعارفای معمول مامانم چادر عروسی که برای مراسم با آقایی خریده بودیم رو آورد و زن عموی مامانم اون رو سرم کرد.عاقد صدام زد و من و آقایی رفتیم کنار دست عاقد نشستیم .خواهرم اومد کنارم و قبل از خوندن صیغه عقد آیه الکرسی که رو موبایلش بود با صدای صلاح بدیر(امام جمعه مکه)تلاوت شد و بعد از اون عاقد خطبه رو خوندن و ما پشت سرش تکرار کردیم.وکیل من پدر بزرگم بودن و وکیل آقایی عموش و بعدش کلی امضا و هله کشیدن و بوسیدن و رقصیدن و عکس گرفتن.بابا و مامانم گریه می کردن.وقتی بابا منو بوسید اشکاش رو دیدم و منم بغض کردم.دوم فروردین و هشتادو هشت۲/۱/۸۸ من و پسری که چهار سال شریک خوشیها و ناخوشیهام بود.پسری که با هم گریه کردیم و خندیدیم دعوا کردیم و قهر و آشتی.پسری که پشتم رو خالی نکرد.کسی که فقط خدا میدونه و من و خودش که چه ها کشیدیم و چه ها شنیدیم و چه ها کردیم.همسرم شد.پسرک دیروز مرد زندگی امروز و فردا و همیشه من شد.مردی که تکیه گاه محکم من بوده در همه این سالها و از خدا می خوام که به حق بزرگی و رحم خودش عاقبت بخیر و خوشبختمون کنه.الهی همه جونا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن.من زن مردی شدم که تو چشماش  با وجود همه چیز حتی اخم و قهر و عصبانیتهاش آرامشی هست که من با هیچ چیز دنیا عوضش نمی کنم.مردی که قلب مهربونی داره.تکیه گاه محکمی که من رو مطمئن می کنه به بودن.ما دوتا در ۲ فروردین یکی شدیم و به هم قول دادیم که تا ابد مثل دو کوه ۸۸ در کنار هم بمونیم و شریک و سنگ صبور همه چیزه هم باشیم.دو دوست که راز داره خلوت هم می مونن .مراسم عقد ۱/۵ ساعت طول کشید.آقایی و مهموناشون به رستوران رفتن.من و خواهری هم خودمون رو آماده کردیم و شوشو جونم اومد دنیالمون و رفتیم سالن.سه ساعت تو سالن کارم طول کشید.تو این مدتم آقایی خودش مشغول انجام کارا بود.همزمنم همش من یا خواهرم یا خودش تماس می گرفت.از خونواده ی آقایی کسی نیومد سالن.خواهراش صبح رسسیده بودن.بهمین خاطر بعد از مراسم رفته بودن گردش.منم وقتی آقایی گفت رفتن بیرون گفتم بهشون نگو بیان.خواهر جون خودم هستن و اگه کاری باش انجام میده.راستش اصلا دلخور نشدم که نیومدن.خوب منم خوش اونا رو می خوام.اینطوری هم اونا بهشون خوش می گذشت و خاطره خوبی از اینجا تو ذهنشون می موند و هم اینکه من بعدا احساس دین نمی کردم.من از آرایش تند و مدل موهای فشنی برای عروس و اون مدلهایی که خیلی شایعه اصلا خوشم نمی آد.به آرایشگرمگفتم آرایشم رو ملیح و ملایم بکنه و موهام رو طوری جمع کنه که اگه خواستم بازش کنم با یه کشیدن یه گیره راحت بتونم این کار رو انجام بدم.آقایی وقتی برای گرفتن تاج رفته بود مغازه بسته بود.باهام تماس گرفت که بسته.منم گفتم بره یه جای دیگه و هر چند تا تاج میتونه بیاره.خب اون وقت مجبور بودم که یه تاج بذارم.همزمان هر چی به موبایل اون خانمه زنگ می زدم گوشی رو جواب نمی داد.عاقبت خودش تماس گرفت و خواهری هم ماجرا رو گفت.اونم فرموده بود که مقصر خودتون هستید من صبح خیلی منتظر شدم نیومدید.منم گوشی رو گرفتم و گفتم اولا نگفته بودم سر یه ساعت مشخص میام در ثانی من الان بهش نیاز دارم.ایشون هم خیلی زن خوبی بودن.خودش با آژانس تاج رو رسوند آرایشگاه.از اون طرف هم آقایی تاجها رو آورده بود که بازم مجبور شد برگرده و اونا رو پس ببره.بهترین مرد دنیایی تو برای من.ساعت۳۰/۵ کارم تو آرایشگاه تموم شد و آرایش صورت و موهام دقیقا همون چیزی شد که می خواستمQueen.از یه ربع به شش تا ۳۰/۸ کارمون تو آتلیه طول کشید.گاهی هم خودم حالت عکس گرفتنمون رو می گفتم و عکاسم کلی انرژی می گرفت و خودش حالتای جدیدی رو می گفت.بعد از آتلیه رفتیم و آقایی سه تا پیتزا گرفت برا خودش و خواهرم و دومادشون که باهامون بود.منم یه تیکه از پیتزای خواهری گلم خوردم چون خیلی استرس داشتم و از آرایشگاه و آتلیه خیلی خسته بودم.در نتیجه اشتهام کور شده بود.یه دور تو خیابونا زدیم تا۳۰/۹رفتیم خونه.دم در دختر عمو بزرگه مامانم برامون اسفند دود کرد.خواهرای خودم و آقایی و فامیلا جلومون رقصیدن و ما رفتیم نشستیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.سفر عقدم طلایی بو که خیلی خوشکل چیده بودن.مهمونا همه اومدن و تبریک گفتن.همه از آرایشم خیلی خوششون اومده بود .تا نصف شب بزن و برقص بود.مهمونا همه رفتن.خونه داییم موندن و همه خونه رو جارو کشیدیم و بعضی از کارا رو انجام دادیم .انصافا خونوادم خیلی زحمت کشیدن برای برگذاری مراسم.امیدوارم من و آقایی بتونیم یه روز همه زحمتهایی که اون شب کیدن رو تو خوشیهاشون جبران کنیم.انشالا.من و آقاییم که دیگه نا نداشتیم راه بریم.هماهنگی و آماده کردن و انجام اون همه اونم وقتی خودمون دونفر همه رو انجام بدیم همه انرژیمون رو گرفته بود.اولین شب متاهلی از فرط خستگی کارا آنچان خواب عمیقیبرام داشت که صبح وقتی بیدار شدم واقعا احساس خوبی داشتم.Hello

د.شنبه سوم فروردین خواهرام و زندایم و دختر داییم و دختر عموهام کادوهای رو که برا آقایی خریده بودم بردن خونه آقاییتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.یه ریش تراش فیلیپس.پیراهن مردانه.فرش گلیم.آفتر شیو و یه کف ریش(البته این کفه برای ژیلت آقایی بود نه ریش تراش برقی)همه رو از قبل خودم تزیین کرده بودم.چیدمشون و اونا بردن.خودمم همراه مامان و بابا و دختر دایی کوچیکه مشغول تمیز کردن و چیدن وسایل شدیم چون تقریبا تمام وسایل تو پذیرایی و اتاقا رو برداشته بودیم.تا ۱۲ که اونا برگشتن تقریبا همه کارها رو انجام داده بودیم و خونه مون شده بود خونه دوست داشتنی همیشگیمون.که من هر وقت بهش فکر می کنم احساس آرامش  و امنیت همه وجودم رو می گیره..همون موقع هم آقایی اومد و سفره عقد و کلبه و همه رو برد.فیلم مراسم دیشب رو دیدیم و بعدش نهار خوردیم و بعدش عصری مهمونامون رفتن .منم یه دو ساعتی با شوشوی گلم تلفنی حرف زدم.ما تقریبا همیشه فیش موبایلامون نجومی بوده و در طی این چند سال فقط یه بار یه ۲۳ تومن فیش موبایلم کم بوده که فک کنم اونم اشتباه مخابرات گرامی بود.بماند که آقاییم دقیقا شبیه من بوده.حالا خدا به دادمون برسه  بافیش موبایلای این ماهمون .بقیه تعطلاتم که همش به بیرون رفتن و خرید و مهمونی گذشت.اولین خرید کتاب متاهلیمون کتابهای با هم بودن از دی آنجلیس و زنانی که مردان آنان را دوست دارند زنانی که مردان آنان را ترک می کنند از کانل کو آن -ملوین کیندر.یه کتاب در مورد هنر گفتگو زوجین و یکی هم در مورد پول بود که چون این دو تا رو آقایی برد که بخونه الان ندارمشون که مولفها و اسم دقیق کتابا رو بنویسم.هفته بعد از مراسممون هم پاگشا خونه پدر آقایی خونمون دعوت بودن که برام یه سکه کادو آوردن.سیزده بدر هم با هم نتونستیم بیرون بریم.آقایی عزیزم سیزده رو با خونه ی خاله ش اینا بدر کردن  منم با خونواده خوب خودم ولی به من اصلا خوش نگذشت چون همش فکرم پیش آقایی بود البته اونم همش فکرش پیش من بوده .باید رو این غروروم کار کنیم اساسی.حالا بماند که نحسی سیزده من و آقایی رو گرفت و روز قبلش با هم یه کم حرفمون شد.روز بعد از سیزده هم آقایی برگشت به شهر محل زندگیش.یه اس ام اس داد و ازم خداحافظی کرد.

این بود ماجرای عقد ما.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

خدایا می دونم بدون نوشتن این چیزهام حرف دلم رو می دونی و همیشه و در همه حال ناظر و شاهد و سنگ صبورمون بودی.من بجز سپاسگذاری از درگاهت هیچ چیز دیگه ایی نمی تونم بگم.بزرگی و عظمتت رو شکر.خودت شاهد و ناظر و حافظ زندگیمون باش.دانه ایی که از اون سه شنبه آبان ماه کاشتیم و با همه وجود ازش مراقبت کردیم به یه نهال تبدیل شده .یا ارحم راحمین همونطور که تا حالا نگهبانش بودی از این به بعد تا همیشه ازش حفاظت کن.زلالترین بیکران هستی من و همسرم خودمون و زندگی پاکمون رو بدست تو میسپاریم چون تو بهترین حامی هستی.جاودانه ترین به زندگیمون گرمی و برکت ببار.صاحب روزهای نیامده قشنگترین تقدیر رو برامون رقم بزن.محرم گریه های تنهاییم به حق همه خوبیهات همه خوبیها رو برای ما بخواه.خدایا خودت من و همسر و زندگیم رو از همه بلاها و خطاها حفظ کن.بهمون درک و عقل و منطق و عشق بده بیشتر از همیشه.مراقبمون باش ای تکیه گاه دل کوچیک قناریها..

برگ پنجاه و هشتم

بالاخره چهار و نیم شد و مهمونامون اومدن من هم خوشحال و آمادهStop Looking at my Boobs.همه چی رو قشنگ با روبان و گل و پوشالهای فانتزی تزیین کرده بودن.آجیل و میوه و شیرینی  Happy Dance Cheerleader.منم خوشکل و مرتب پهلوی مامان بزرگم نشستمHippie.یه سری تعلرفات معمول و بعدش باز کردن کادوها و بقیه چیزا.چون شب نوروز بود مهمونامون زیاد ننشستن.می خواستن برن بیرون برای جشنLove Emoticons تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com .ولی من همش دلم پیش آقایی بود

Gun Toutingتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.که الان مشغول چه کاریه.آقایی رفت تا فردا صبحش جمعه که برای نهار خونه ما دعوت بود.

 

 اینم عکس بعضی از کادوهام.

 

 Love Emoticonsهفت سين۱  

http://xs.to/xs.php?h=xs138&d=09152&f=sofre1924.jpg


 Love Emoticonsهفت سين ۲

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09152&f=sofre3885.jpg

 

Love Emoticonsتنگ ماهي

 http://xs.to/xs.php?h=xs138&d=09152&f=20090408690130.jpg

 

Love Emoticonsپارچه لباس کردي

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09152&f=20090408675966.jpg

 

Love Emoticonsروسري و شال لباسم

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09153&f=20090408682597.jpg

 

Love Emoticonsکفش(چون همش سنگ کاريه مجبور شدم با يه چيزي حالت دارش کنم)

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09152&f=20090408731365.jpg

 

Love Emoticonsجعبه جواهر(يه گردنبند و آويز براي عيدي )

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09153&f=20090408712440.jpg

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09153&f=20090408694662.jpg

Love Emoticonsکيف و روسري عيد

 

 http://xs.to/xs.php?h=xs538&d=09153&f=20090408738458.jpg

 

Love Emoticonsسبد گل  هفت سین

http://xs.to/xs.php?h=xs138&d=09153&f=20090408703193.jpg

 

 

 

 البته يه سري ديگه از وسايل مثل کفش عيد و چمدون و اينا مونده که بعدا مي زارم.آپلود کردن چه خسته کننده است ها

 

 

 

 

 

برگ پنجاه و هفتم

خوشحالم که تعطیلات تموم شد .راستش من کلا با تعطیلات عید مشکل دارم.یعنی هیچوقت ازش خوشم نمی اومده.برای من خیلی کسل کننده و یکنواخت بوده همیشه  .البته جدای از امسال که تمام طول تعطیلات رو با آقایی بودم و تقریبا اصلا نفهمیدم کی عید اومد و کی رفت .سالای قبل حداقل یه توپی در می کردن اما امسال همونم نبود.بگذریم .

ما امسال عید همش خونه بودیم.بیشتر مهمون داشتیم .اولین عید من و آقاییLove Emoticons .این مدتم که اصلا حس نوشتنم نمی اومدThinking smiley face.

امیدوارم ۸۸ برای من و شما و همه سال خیلی خوبی باشه.پر از موفقیت و سلامتی و خوشبختی.میگن سال گاو پربرکت .ایشالا همینطور باشهLove Emoticons.عیدی گرفتید یا عیدی دادید؟عید ۸۸ با  عید همه سالهایی که از سر گذروندم خیلی تفاوت داشت.رنگیتر و قشنگتر از همه سالهای گذشته .اینکه برای همیشه مال هم شدیم بزرگترین هدیه ایی بود که خدا به ما داد .

 

 

                            

 

از چند روز قبل از عید ۲۸ اسفند آقایی برگشت .ساعت ۱۱ با دوستم از محل کارمون زدیم بیرون و رفتیم از دو جا چند تا تاج انتخاب کردیم و بردیم که آرایشگرم  انتخاب کنه . اینم بگم که من آرایشگاه اولی که انتخاب کردم رو رفتم و کنسلش کردم.خیلی آرایشگاه معروفی بود اما روز دوم که مراسم من بود سی تا عروس داشت.دوستامم اونایی که برای مراسم نامزدی یا عروسیشون رفته بودن می گفتن از اول یه قیمتی می ده اما  چند برابر قیمت اولیه ازت پول می گیره بعد از اینکه کارت تموم بشه.بعلاوه از اخلاق منشی آرایشگاهم اصلا خوشم نیومد.از این زنای مغروری که همه جاشون رو عمل کردن و فکر می کنن از دماغ فیل افتادن.حالا هیچیم بارشون نیست ها ولی نمی دونم کدوم مادر مرده ایی تعریفشون رو کرده اینام باورشون شده.این بود که منم رفتم و گفتم نمی خوام اینجا آرایش بشم.لطفا بیعانم رو پس بدید..این خانومم که فکر می کرد خود سیندرلاست همچین ابروای قیطونیش رو بالا زد و دهنش رو غنچه کرد که انگار من چی گفتم.یه خورده خودش رو زد به عصبانیت که نمی شه و ما براتون وقت گذاشتیم و طبق ظرفیتمون عروس گرفتیم و از این حرفا .بعدشم فرمودن که حتی اگه نخوایم ما بیعانت رو پس نمی دیم .می تونی بری از سندیکا هم بپرسی که روال کار همه سالنها همینطوریه.منم که دیدم  زبون خوش حالیش نیست گفتم نمی خواد برای من قانون رو معنی کنی.من خودم وکیلم اگه همین الان محترمانه تقاضام رو قبول نکنید کاری می کنم که شش ماه دور سندیکاتون بچرخیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.در ثانی شما هنوز هیچ کاری برای من انجام ندادید.فقط یه وقت گذاشتید که اونم با وجود سی تا عروس مطمئنم همچین ضرری هم نمی کنید.اونم که دید من حسابی توپم پره و از پس زبونم بر نمی آد یکم من و من کردم و گفت خوب بذارید برم از خدریه خانوم سوال کنم ببینم ایشون چی می گن.رفت طبقه بالا و برگشت و از کشو میزش بیعانه من رو پس دادdance3.gif.منم رفتم سالنی که بهم معرفی کرده بودن و وقت گرفتم.از کارش خیلی خوشم اومد .چند روز بعدشم که همون بیست و هشتم می شد من تاجها رو براش بردم. ظهر همون روز بعد از رفتن به سالن  من می خواستم برم بانک از حسابم پول بردارم که  آقایی زنگ زد و گفت من رسیدم.منم باهاش دم بانک قرار گذاشتم که همدیگرو ببینیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.بعد از اینکه کارم تو بانک تموم شد با هم رفتیم و یه خورده خرید کردیم.راستش من از اون دسته آدمهایی هستم که دلم نمی خواد زحمت کارهام رو دوش بقیه باشه و تا جایی که بتونم خودم همه کارهام رو انجام می دم آقاییم دقیقا شبیه منه و از این نظر کاملا تفاهم داریمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.نه منت می ذاریم نه اجازه می دیم کسی منت بذاره.بیشتر زحمتهای مراسممون هم رو دوش خودمون بود از خرید و سفارش گرفته تا رفتن دنبال کارها و آماده کردنشونتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.تو همیچکدوم از مراحلم هیچکس اعمال سلیقه نکرد چون من خوشم نمیاد تو خرید یا مراسمی که مال من و آقایی هست هر کسی از راه می رسید یه نظری می دادتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.این طوری هم اعصابم خورد می شد هم از اون یه نفر  ممکن بود کدورت به دل بگیریمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.همه چی رو خودمون انتخاب کردم و خریدیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.(ببخشید که اینقدر حاشیه می زنم تو نوشته م آخه یه سری توضیحات رو باید بدم اینه که ممکنه از بحث اصلی یه کم خارج شم)داشتم می گفتم که اون روز که تاجها رو بردم بعدش رفتیم بانک و بعدش خرید که چون دیگه دیر بود زیاد نگشتیم و من با جعبه تاجها که سنگینم بود برگشتم خونه.آقاییم رفت خونه.بعد از ظهرش آقایی اومد خونمون و لباسهایی که برای نامزدی خریده بودیم رو آورد که پرو کنم.چون خونواده آقایی برای گرفتن لباسها رفته بودن و من نتونسته بودم بپوشم که اگه احیانا مشکلی داشت توی چند روز باقی مونده برم و درستش کنم.لباسم رو پوشیدم و خیلیم خوشکل بود.بعدش آقایی لباسها رو برداشتن و قرار شد روزی که وسایلم رو می آرن اونارم برام بیارن.جعبه تاجها رو هم برداشتیم و رفتیم بیرون.اول رفتیم و  خواستیم هفت سینی که سفارش دادیم رو بگیریم که خانومه گفت هنوز آماده نیستتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.آقایی از گیلاسی که قرار بود گلهاAnimated Emoticons روش مونتاژ بشه خوشش نیومد.گیلاسش رو عوض کردیمAnimated Emoticons و قرار شد که فرداش یعنی پنج شنبه بهمون تحویل بده.سر راه آقایی لباسها رو که چون منجوق و ملیله کاری داشت و یه کم سنگین  بود  رو برد ومغازه پسر خاله ش که سر راهمون بود گذاشت که ایشون غروب اونارو ببره خونشون.بعد از اونم رفتیم و تاجها رو پس دادیم و بیعانه گذاشتیم.برای دوم شام رو هم سفارش دادیم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو بعدش دوباره رفتیم خریدAnimated Emoticons.تقریبا تا طرفای هشت تو خیابون مغازه ها رو گشتیم و رفتیم خونه. صبحش دوباره آقایی اومد دنبالمLove Emoticons اول رفتیم پارچه بخرم که با بقیه عیدیهام بیارن که اون چیزی که می خواستم رو پیدا نکردیم.چون روز آخر بود و همین یه نصف روز رو برای خرید و انجام همه کارای عقب افتاده داشتیم تقریبا هر دومون رو دور تند بودیم.اول رفتیم کاغذ کادو و بقیه وسایل تزیینی  رو خریدیمAnimated Emoticons.بعدشم رفتیم و هفت سین و سبد گلمون رو گرفتیم بردیم باز مغازه پسرخاله گذاشتیم.بعدش رفتیم و ظروف یکبار مصرف خریدیم.آقایی یه کم عصبانی بود از اینکه ممکنه به کارها نرسیمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.با غر و لنداش تو قنادیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com دیگه داشت اعصاب من بهم می ریخت
.مردا رو که دیدید
تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com. .مطمئنم می فهمید چی می گم دخترا.نه؟ هیچی دیگه با آقایی یه کم اخمو از قنادی زدیم بیرون و رفتیم  میوه و سبزه گرفتیم.کارامون تمون شد و رفتیم خونه.ساعت دو رسیدم خونه.هنوز هیچ کاری انجام ندادم.سریع نهار خوردم و رفتم حموم.چون قرار بود اون روز برام عیدی و وسایلم رو بیارن زن پسر عموی بابام و مادر بزرگم و زنداییم و دختر عموهای مامانم خونمون دعوت بودن.همه چی آماده بود که مهمونهمون بیان.ساعت چهار و نیم اومدن.

 

 

                             

 

 پ.ن

امروز با مامانم می ریم که تشک و پتو و ست خواب ببینیم.یا لایکو می خریم یا می دیم برام درست کنن.بعدش می ریم سفارش گلدوزی و ملیله دوزی رو می دیم.نظر شما چیه؟به نظرتون لایکو بهتره یا اینکه بدم برام بدوزن؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

فعلاCow Emoticons

برگ پنجاه و ششم

شبی مثل امشب که آن بیرون هوا انقدر سرد است
و من تنها
و تو در خواب
دلم می خواست عاشقانه ی آرامی می نوشتم
اما نمی آید این حس لعنتی نوشتن
راستی
آخرین بار کی مرا عاشقانه بوسیدی
اولین بارش خوب یادم هست
میان دلهره ی لبالب از لذت یک  بهار بود
کنار پنجره ای رو به آن خیابان
که کلاغان روی برگهای درختانش قار قار می کردند
یادت می آید؟
بوسه را می گویم
پنجره را می گویم
دلم شانه هایت را می خواهد
همین حالا
مانده تا آن قرار هزار ساله پایان یابد
گم شده ای پس چرا در کشاکش بودها و نبودها
دارم ها و ندارم ها

آخ .............خدایا
چقدر دلگیرم این روزها

دلم برات تنگ شده با اینکه همش چهار ساعته ندیدنمت.

نرم نرمک می رسد اینک بهار

                                     

تیک تاک تیک تاک
می پرهیزم از تکرار واژه های هرساله. هرچند این شیرین ترین کلیشه یی است که هرسال از شنیدنش لذت می بریم.
آرزو دارم
باشی تا باشم در کنارت
لبهایمان پرخنده
شاد و سلامت
جشن نوزایی زمین مبارک.

 

 

 

خداوندا

قسم به عطر پاکترين بهار بر خانه و دلهايمان عطر پاکترين گلهاي بهشتت ببار.

پروردگارا, قسم به سنت لايتغيرت, به زندگي پاکمان برکت ببخش.بيشتر از هر آنکه دوستشان داري, دوستمان بدار.

يا هو,

اي زيباترين,

زيبايي حيات را بر نگاهمان نقش کن,

شادي را در زندگيمان بي نظير بجوشان..

خدايا,

اي غريبترين,

در دلهامان نهال اعتماد بکار و خود مراقبش باش.

خدايا ,خدايا , قسم به آسمان پر ستاره ات,

آسمان زندگيمان را نوراني کن.