برگ صد و بیست و چهار

عروسكه قشنگه من قرمز پوشيده تو

 رختخوابه مخمل آبيش خوابيده

 يه روز مامان رفته بازار اونو خريده

 قشنگتر از عروسكم هيچكس نديده......................

يكي از مزاياي بارداري اينه كه مجبور نيستم به هيچ عنوان به رژيم فك كنم و حتي تا يه سال بعد از زايمان هم رژيم قدغن مي باشد.نتيجه اش ميشه اينكه بنده هر روز كلي بستني از نوع سنتي و ميهني و همه چي ميخورم.مخصوصا ميهن كه فك كنم همه انواعش رو تا حالا امتحان كردم و صد البته هنوزم هم بستني سالارش انتخاب اولم مي باشدو كلا همه چي رو بدون ترس از ميزان كالريش مي خورم..امروز هوس عدسي كردم.آقايي صبح رفت زنجان و من تو خونه تنهام امشب.همش ياد سمير ميافتم و شديدا دركش ميكنم.البته متاسفانه من هيچكس رو اينجا ندارم كه گاهي برم پيشش.خونه دختر خاله هاي آقايي هستن اما يه جوريم اونجا.دلم نمي خواد برم.دلم نمي خواد بعدا كوچكترين منتي هم بزارن. هيچي ديگه عدسيم رو پختم و به سرم زد يه كم اويشنم بريزم توش كه كاش نمي ريختم.آويشن خودم تموم شده بود اينو از عطاري گرفتم ولي آشغال بودوهمونطوري خشكش كرده بودن.عيد كه مامانم ا ينا اومدن دادم به مامان ومامان بزرگم برام پاك كردن اما يه برگاي تلخيم توش هست كه مزه اش كاملا مشخصه.امروزم تو عدسيم ريختم و يه كم تلخ شد.البت عدسي من يه مدل عدسي محلي وطن مادري و من خيلي دوسش دارم.خلاصه كه از صبح تا حالا همش مشغول خوردن مي باشم. هفته قبل رفتم دكتر و بعد از معاينه كه الانم دردش تو دلمه دكتر گفت سر بچه م خيلي بالاست و اصلا پايين نيومده و بايد تا سه هفته ديگه خيلي پياده روي كنم.خودم ميخوام طبيعي زايمان كنم و اميدوارم همينطورم بشه .بلكه دخملي رضايت بده و بياد پايين.وگرنه كه مجبور به سزارين ميشم.از ماه هشتم شروع به پياده روي كردم اما تو دو ساعتي كه ميرم پياده روي هر پنج مغازه در ميان نيم ساعت وايميستم و مغازه ها رو ميبينم.در نتيجه حالا يك عدد خانوم همدان شناس شدم كه تقريبا همه پاساژها و مغازه ها رو مي شناسم. اينقده دير به دير آپ م كنم كه خيلي از اتفاقاتي كه برام ميافته رو فراموش مي كنم.اينطوري چه بده.مثلا اينجا دفترچه خاطرات منه و بايد خيلي چيزا برام بمونه.چند وقت پيش برا دخملي سفارش تشك داديم كه آورديمش.مامان م براش ملحفه خريده بود و دوخته بود.تا حالا نديدمش اما سليقه مامي رو قبول دارم.پارچش سرخابيه. ديگم اينكه ساك حمل هم خريدم.كالسكه و اينارم از بانه ميگيرم.يه مدت ديگه كه باز روال زندگيم عادي بشه يه سر ميريم.مامان اينا كه زود به زود ميرن اما ميخوام خودم اين يكي رو بگيرم.مثلا يه مدل كالسكه چهار فصل اينجا ديدم صدو خورده ايي همين مارك تازه با تنوع رنگ بيشتر رو هم اونجا يكي از دوستام پنجاه و سه تومن گرفته بود.پمپرز و اينام واضحه كه اونجا ارزونتر ميباشد. دوشنبه با دوستامون رفتيم لالجين.چيزه خاصي نگرفتيم.يه فنجون و قندون برا آقايي كه ببره دانشگاه.از اونجام برگشتيم گنجنامه نهار و چايي و ميوه رو اونجا خورديم.خيلي خوش گذشت.يه دختر هفت ماهه نازم داشتن كه خيلي آروم و خونگرمه.اسمش ساره س.ناخواسته باردار شده.با هم كه حرف مي زديم يه چيزي گفت كه خيلي به دلم نشست.گفت وقتي خواستم جواب آزمايشم رو بگيرم به آزمايشگاه زنگ زدم و وقتي فهميدم جواب مثبته همون جا زدم زير گريه.بعدش به خدا گفتم خدايا اين بچه خواست من نبوده تو خواستي كه باشه.خواست تو از همه خواستها بالاتره.همونطوري كه خودت بودنش رو مقرر كردي خودتم مواظبش باش و بهم كمك كن. من نمي دونستم ناخواسته بوده اما حالا كه بچه ش رو ميبينم واقعا به اين باور رسيدم كه خواست خدا از همه چيز بالاتره.از بس اين دختر آروم و دوست داشتنيه. مامانم بيشتر از من ذوق اومدن دخمليمون رو داره.روزا رو ميشمره و هر روز ميگه اينقد روزه ديگه دخملي به دنيا اومده.همش سه هفته ديگه مونده.اونوقت فرشته كوچيكم تو بغلمه.اونوقت منو و بابايي و يه فرشته كوچولو و يه دنياي ناشناخته با كلي تجربه كه قراره به دست بياريم.واييييييييييييي منم كلي راحت ميشم .سبك ميشم.ولي فك كنم با اين طرح جديد مزخرف ح.جا.ب و بقيه مسخره بازياشون ،تابستون گرم رو برامون دل انگيزتر ميكنن. هفته قبل رفتم و دو تا مانتو گرفتم.يكيش كرميه و اون يكي مشكي.دو تا شال قهوه ايي و مشكي هم گرفتم.موندم صندل-سندل؟ چه بگيرم.مثلا يه جفت بندي ديدم كه خيلي بيارزه 15 تومن بود زده بود 40 تومن.خوب منم زورم مياد .چقد همه چي گرونه.اين روزا گاهي به اون بيچاره هايي فك كي كنم كه درآمد چنداني ندارن.چطور ميتونن از پس اين همه مخارج بر بيان. چند روز قبل لازانيا پختم.اما فك كنم سس سفيدش رو خيلي ريختم چون يه كم شل بود.اين بار سس نمي زنم. به نظر شما موهام رو چه رنگي بزارم؟پوستم روشنه.رنگ موي خودمم خرماييه. قبلا خيلي برام مهم بود كه چند تا كامنت داشته باشم و اين حرفا اما جديدا يهه جور ديگه دارم به وبلاگ نوشتن فك مي كنم.به نظرم مهمتر اينه كه روزانه هام رو يه جا ثبت مي كنم.البته خوب خوشم مياد كه بدونم ديگران چه نظرياتي دارن اما از اين مدا كامنتا كه خيلي خوب مينويسي وبه منم سر بزن و اين چيزا متنفرم. اين روزا همش دارم دعا مي كنم.ميگن زناي باردار دعاشون زودتر مستجاب ميشه.همش دارم براي دوستايي كه دلشون بچه ميخواد دعا ميكنم كه خدا فرشته هاي اونارم بهشون بده.ار دوستاي وبلاگيم براي مريسام هميشه دعا مي كنم.درسته كه شايد خيلي همديگر رو نشناسيم ولي هميشه به يادشم.براي بهار و زن پسر عمه ي مامان هم. دلم قرار وبلاگي ميخواد.از اون قرارايي كه بچه ها دارن.كسي رو مي شناسين كه همداني باشه تو وبلاگستان؟دلم روابط جديد ميخواد.دوستاي جديد.خدا حونم اين خرداد پر مشغله هم به سلامتي بگذره.ايشالا از 15 تير ديگه ميريم تو تعطيلات و اين يعني كلي سفر و گردش.ما چقد كم سفر رفتيم .از بس همسري عزيزم پر مشغله اس.ايشالا تنمون سالم باشه و دلمون خوش.فداي يه تار موي عزيزاي خودم(آقايي و دخملي) ايشالا بهدن ميريم. دلم ميخواد از زندگي راضي باشم و همش قر نزنم.اين روزا تو آرامشم.يه آرامش صورتي و ليمويي.اين خونمون رو دوست دارم.اين شهر رو هم همينطور.نمي دونم شايد چون به سرزمين مادري خيلي نزديكه و ايضا از بچگي تقريبا عادت كرديم به اينجا.مثلا از وقتي كه يادمه اولين جايي كه برا اردو يا مسافرت خونوادگي مي اومديم همدان بود.بعدشم كه چا-در-ي به نسبت خيلي جاها كم داره.از اين رنگ سياه بدم مياد. شبا ميشنم و هر چي برنامه آموزش آرايشگري هست رو ميبينم.فقطم دلم ميخواد ببينم اصلا دوست ندارم اون مدل آرايشاي غليظ و جيغ داشته باشم.فقط از نقاشي كردنشون خوشم مياد. وايييييييي اتاق خوابمون بازار شامه يعني هزار صلوات به بازار شام.وسايل ني ني و لباساي خودمون همينجوري ولو شده.هر روز ميگم امروز مرتب ميكنم اما باز حوصله م نمي شه.كمد چقد برا خونه لازمه.اينو تازه فهميدم و خدا روشكر كه الانم باز فهميدم.دو تا كمد ديواري بيشتر ندارم و باضافه كشوهاي ميز توالتم و يه عالمه لباس كه مجبورم يه سريش رو همينطوري بذارم تو ساك.كي ميگه خونه يه خوابه بر دو نفر كافيه؟سال ديگه سعي مي كنيم يه خونه بزرگتر بگيريم.ابته امبدوارم نرخا باز نجومي بالا نره. ما رسم داريم برا اسم گذاري بچه مهموني بديم.بزن و برقص.قاووت رو هم با يادبود تزيين ميكنيم و به مهمونا ميديم.مامان امروز قاووتش رو گرفته،خودمم تو شبايي كه آقايي خونه نبود ،تور يادبودها رو برش دادم.فقط مونده يادبودا رو بگيرم و از اونجاييم كه هيچ جا تنوع و قشنگي يادبودهاي سنندج رو نداره ميريم و از همونجا مي گيرم.اين يادبود و وسايل تزييني تو مناطق ما خيلي پر كاربدتره اينه كه هم تنوعش بيشتره هم قيمتها پايينتره.مثلا يه مدل يادبود ديدم زنجان دونه ايي دويست ميگفت همون رو سنندج قيمت گرفتم صد تومن.از الانم به فكر غذام،البته بيشتر مخلفاتش چون غذا رو سفارش ميديم.اما برا ژله و اينا تو فكرم.شما پودينگ رو چطور درست ميكنين كه خوب در مياد؟پودينگاي من اصلا خوب درست نمي شه. وااااااااااااااو چقد حرف زدم.چقدم حرفم مونده اما ديگه از نشستن خسته شدم.تموم كنم و برم دراز بكشم و وبلاگاتون رو بخونم.قبلا خوره خريد لباس برا خودمون بودم الان دخملي هم اضافه شده.منه بي جنبه اصلا نبايد جاهايي برم كه لباس بچه داشته باشه چون نتيجش فقط خالي شدن جيبمونه.ولي واقعا لباساي دخترونه خيلي نازن.همچين گاهي دل آدم رو مي برن.يه بار امتحان كنيد.آدم ذوق ميكنه از اين عروسكا و رنگا و طرحاي جينگولي.برم ديگه عسلي اينقد تو دلم قر داد و از اين طرف به اون طرف رفت و پاهاش رو محكم به شكمم فشار داد اين يعني اينكه مامي خانوم پاشو برو هندونه رو بيار بخورم،بعدشم مولتي پريناتال،بعدشم بيا دو كلوم حرف بزنيم ،ميخوام بگم امروز تو الماس از كدوم لباس خوشم اومده،بعدشم بيا دراز بكشيم.من خوابم مياد،برام قصه بگو.عروسك خودمي حرير بهشتم.

تپولويم تولو،صورتم مثل هلو

 قد و بالام كوتاه،مامانه خوبي دارم

 ميشينه توي خونه،ميدوزه دونه دونه

ميپوشم،خوشكل ميشم،مثله دسته گل ميشم (همينطوري دلم خواست بنويسم.شعراي دوره كودكي من و خيلي از شماست.نه؟)

برگ صد و بیست و چهار

سلام

قالب وبلاگم رو دوباره عوض كردم.انگار خوره قالب  گرفتم.از اين ي كم خوشم مياد.این موشا چه خوشکلن.دوست دارم قالبم يه جوري باشه كه حس ظهراي تابستون رو داشته باشه برام.از اون حساي آفتابي و روشن با بوي خربزه و هلو و هندونه.

چه بهار قشنگيه.همش بارندگي و هواي پاك.فقط كافيه يه سر به طبيعت بزنيد واقعا همه جا بهشته.كاش بهار و تابستون سالي سه بار تكرار ميشد.صرفنظر از هواي گرم،همه چيزش عاليه.ميوه هاش.تعطيلاتش،مسافرتاش خلاصه كه خيلي فصلاي ماهين.كمتر از يه ماه ديگه ني ني ماماني منم به دنيا مياد و من يه دوست خوب و عزيز كه بعد از بابايش از همه برام عزيزتره رو به دست ميارم.يه دوستي كه با هم بزرگ ميشيم و حرف ميزنيم و زندگي مي كنيم.از حالا گفته باشم دخمل خانومي من اول دوستتم بعدش مامي شما.

هفته گذشته م براي اولين بار تو زندگيم چهار شب رو تهناي تهنا بودم.سه شنبه آقايي گرامي رفت زنجان و من تا شنبه تنها شدم.بماند كه نتيجه ش شد به هم خوردن خوابم و اين شبا تا 5.2 و 3 بيدارم و از اون ور تا 5/11، 12 خوابم.اون چند شبم با تلويزيون و چراغ روشن ميخوابيدم.روز دوم زنگ زدم ببينم سويا تنهاس كه برم يشش كه گفت حميد برگشته و منم بيخيال شدم.روم نمي شد با اين دخملي تنهايي شب اونجا بمونم.روناكم نييومد چون با دوستاش ميرفتن نمايشگاه كتاب.عصراشم برا خودم ميرفتم پياده روي.پاساژ بهمنيان تمام مانتوهاش رو حراج زده بود.مانتوهاي خوبي بودن.امروزبا آقايي ميرم و دو تا ميگيرم.يكي مجلسي و يكيم برا بيرون.

ديروز عصر همسر گلم برگشت.منم سوپ شير و قورمه سبزي و الويه درست كردم كه شوشو جوني رو سوپرايز كردم.راستي اون دوغ گاز داري كه سمير دستورش رو گذاشته بودم هفته قبل درست كردم كه ديروز اورديم و نوش جون كرديم.محشر بود.پيشنهاد ميكنم شمام بدريستيد.من عاشق دوغ گاز دارم و همسر نيز همچنين.اما چون دوغ آماده ها نمكش خيلي زياده همسري نمي خوره امنا اين خيلي خوب شد.مخصوصا كه خيلي خيلي كم نمك زدم و كاملا باب طبع همسر جان شد. يه پاكت از از شير يارانه اييها دو تا بطري اب معدني دوغ  داشت.امروزم تو تا ديگه گرتم كه بازم بسازم.خلاصه كه يه مدت ديگه به مرز خودكفايي ميرسيم.

قراره هفته آينده جمعه يا دوشنبه با دوستاي آقايي بريم عليصدر .يه روزم ميريم لالجين اخه من گلدون ميخوام برا ديفنم.

به سلامتي خريداي ني ني تموم شد.كرير ميخواستم بگيرم كه همسري پشيمونم كردونيست ارگونومي خونده شديدا با ساختار كرير مشكل داره و ميگفت برا ستون فقرات بچه كه هوز شكل نگرفته بدترين چيزه.اينه كه ميخوام براش يه ساك حمل بگيرم .قراره اين هفته طرحاي جديد بيارن.برم اونارم ببينم يكي رو برداريم.مامان پول به حسابم ريخت كه برا پرنسس سرويس خواب بگيرم اما چون فعلا جاي كافي نداريم ميخوام پولشو براش چند تا سكه بگيرم كه بعدا بفروشيم و ايشالا يه سرويس خوب براش بگيريم.تازه شم مامان سفارش يه گهواره كوچيك كه تا 2 سالگي براش مناسبه رو داده همون رو فعلا استفاده ميكنم تا يه كم بزرگتر شه.عكس لباس و وسايلشم گرفتم كه سر فرصت ميذارم.هر روز كلي قلبون صدقه شون ميرم.

يه چيز ديگه م اينكه من خيلي به خريد يه سري چيزا اونم از همين الان اعتقاد ندارم و چون دخملي خودمه براش نگرفتم هنوز مثل ظرف غذا و قاشق و اين حرفا.شايد تابستونم يه سفر بريم كه اگه جور شه ميتنم اونارو اونجا تهيه كنم.

اون هفته كه زنجان بودم رفتم پيش دكترم.در عرض كمتر از يه ماه 4 كيلو اضافه كردم.همش ميگفت مواظب وزنت باش ولي دريغ از گوش شنوا.اين روزا راه رفتنم خيلي سنگين شده و همينطور بلند شدنم .عسلم  زودتر به دنيا بيا كه با هم بريم همه جا اوليشم استخر باشه.خدايا دخمليم رو سالم بهم بده ايشالا و امين.

از الان دارم برا جشن خانوم كوچولو برنام ريزي مي  كنم.بين 15 تا 20 تير براش جشن ميگيريم.اونم در سرزمين نادري.هنوزم داريم دنبال اسم ميگرديم.واييي به نظرم انتخاب اسم از زايمانم سختتره.ميگم شما پيشنهادي نداريد لطفا.

هفته قبل با شوشويي رفتيم و نخود فرنگي و لوبيا سبز و باقالي گرفتيم و من مثل اين خجسته دلا نشستم و همه رو پاك و فريز كردم.اينطوري بيشتر دوست دارم  تا اينكه برم پاك كردش رو بگيرم.تازشم ميخوام برم و چند كيلو نخود فرنگي ديگه م بخرم چون اون كمه.يه سري خريد اضافه هم بايد بكنم چون بعد از زايمان تا يه مدت بيرون رفتنم سخت ميشه.مامان هم ايشالا 6،7 خرداد مياد اينجا.5 امتحان بچه ها تموم ميشه و مدرسه تحطيل.يادش بخير ابتدايي .............هييييييي چه زود گذشت.

ديگه فعلا چيزي يادم نمياد.

مي بوسمتون دوست جونياي خودم.

برگ صد و بیست و سه

يه چند وقته نمي نويسم.............. يعني درست و حسابي نمي نويسم.همش ميام و پست جديد رو باز مي كنم و باز بي حوصله مي بندمش.وبلاگاي دوستام رو ميخونم و ميگم فردا كامنت ميذارم.اما فردام باز تنبليم مياد..........شايد بخاطر همينه كه فك مي كنم دارم دوستاي مجازيم رو از دست ميدم..................

حالم خوبه و زندگي خيلي خوب داره ميگذره...........اما من بي حوصله م .ديروز وارد نهمين ماه بارداري شدم.يعني واقعا نه ماه گذشت.........چه زود.انگار يه چشم بهم زدن بود.

روزايي هست كه زندگيم آفتابيه آفتابيه.

 

*.مثل اون دوشنبه كه رفتم جواب آزمايشم رو گرفتم و بعدش سر راه بستني خريدم و رفتم لونا پارك نشستم تا آقايي كلاسش تموم شد و با هم تو پارك بستني و برنج و خورشت قيمه خورديم و بعدشم رفتيم و برا دخملي وسايل ديديم و برگشتيم......

**يا اون جمعه كه بارون ميباريد و رفتيم گنجنامه و تا آبشار رفتيم......

***شب جمعه كه رفتيم ميسان و حسابي كفم بريد از قيمت غذاهاش اما خوب خوره بوديم ديگه........نوش جونمون.

****از شام خونه سويا كه فسنجون پخته بود اما بخاطر گردوش تلخ شده بود .....

*****از پنجشنبه كه دوازده از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتيم برگرديم خونه بابايي و ساعت يك و نيم تو راه بوديم و عصري با مامان رفتيم سيسموني عروسك نازمون رو گرفتيم.يه سري چيزاي ديگه شم اضافي خودم ميخوام بگيرم.مثل چند دست لباس اضافي و شيشه شير و اينا كه اونارم تا حدودي گرفتيم.

انگار مادر شدن و اومدن يه فرد جديد تو زندگيم خيلي تاثير گذارتر از اون چيزي بود كه تا حالا فكر مي كردم.

گاهي وقتي يه كم تكوناش كم ميشه نگران ميشم انگار يه جزيي از زندگيم كه خيلي خيلي باهاش بودم سالها و سالها،باهام قهره يا ازم دوره.

اه حالم بهم ميخوره از اينكه همش مثل اين ...... بشينم و از بچه حرف بزنم.يكي از تفريحات جديدم مغازه هاي لباس بچه گانه رفتن و دلم ضعف بره براي خريدن همشون اما بچه زود رشد ميكنه و ممكنه يه سريش  رو اصلا استفاده نكنه.

هفته قبل رفتم دكتر برا چكاپ ،همچين منو ترسوند كه وايييييييييي تو چقدر شجاعي.چطوري جرات كردي هر هفته با همسريت بري زنجان.(همسري اين ترم مجبوره چهارشنبه پنج شنبه ها رو زنجان بياد.بخاطر كلاساش)بعدشم  گفت كه ديگه اصلا نرو خيلي برات خطرناكه ممكنه كيسه آبت پاره بشه.منم عين خوشحالا اصلا به حرفش توجه نكردم و اين هفته با همسر جان اومدم و الان در زنجان هستم.از هفته آينده ديگه نميام.

 به به چه هواي محشريه.من عاشق اين هوام.همه جا سبز و جوونه.خدا رو شكر كه بارداري راحت و بي دردسري داشتم و ايشالا تا يه ماه ديگه دخملي عزيزم تو بخلمه.اونوقت منم از شر اين مانتوي گشاد و كفشاي تخت خلاص ميشم .ايشالا بچه م سالم باشه ،همه اين چيزا فذداي يه تار موي نانازيم. 

تصميمم  عوض شد.برا زايمانم خونه خودم ميمونم.مامانم مياد پيشم.اينطوري راحتترم.براي آقاييم بهتره طفلكي نمي رسه همزمان هم همدان باشه هم زنجان هم كناره من البته اگه خونه خودم باشم كه همش كنارمه.ولی ایشالا بعد از ۱۵ تیر برمیگردیم و یه جشن اونجا میگیریم.    

                                                                                         

احساس ميكنم از هم گسيخته نوشتم.الان بهتر از اين نمي تونم بنويسم.فكرم پراكنده س.ببخشيد.

دلم يه عالمه كناره دريا و پيتزا و ديزي و كلا همه نوع غذاي چرب و نمكي و مضره !!!! و شربتاي خنك و بيكني گلدار و موج سواري و شنا ميخواد.با يه ساحل ماسه ايي كه پا برهنه بدوم توش با همسري ، با بستني و دسر از همه انواعش( اين حرف منو فقط ممكنه يه خانوم باردار كه مجبوره بعضي چيزا رو نخوره و براش قدغن درك كنه.).فارغ از همه چيز و همه كس.بعدش شبشم بريم يه كلوب ساحلي.از اينا كه موسيقي زنده دارن.اونوقت تا دلمون بخواد با هم برقصيم.دلم رقص زير بارون رو ميخواد.يه جايي همون نزديكاي ساحلم بخوابيمفرداشم با هم بريم غواصي و قايق سواري.يا كوه نوردي و تله كابين سواري..اصلا هم غصه مخارج و كاراي بعد از تعطيلاتم نخوريم.من و همسری  خيلي خسته اييم. واقعا يه مسافرت نياز داريم.اما به نظرم براي ايراني جماعت بيخيالي و خوش گذروندن يه آرزوي محاله.هميشه يه چيزي براي نگراني هست.اين روزا خيلي سنگين شدم.  يه دل سير دويدن و رو شكم خوابيدن برام شده آرزو.خواب شبارم نگم كه مكافاتيه.خلاصه كه مادر شدن خيلي سختتر از اونيه كه فك مي كردم.آدم تا خودش تجربه نكنه نمي دركه.حالا خيلي خيلي بيشتر قدر مامانم رو ميدونم.خدا همه مادر پدرارو برا همه حفظ كنه.آمين.