برگ صدم
دوست جونای نازه خودم چطورید؟
به قول می می خانومی چه هوای خوبی.به به.دیروز کلی بارون بارید اینجا>منم عینهو این ندیدبدیدای بورکینافاسویی همش جلو پنجره بودم و سیاحت میکردم.بعدشم یه رعد و برقایی میزد توپ
من کلی خانوم خونه شدم .چند روز قبل با آقایی رفتیم بازار خرید خوراکی .چشمم به بادمجونای کوچولو افتاد،مامانم همیشه ازشون ترشی بادمجون درست میکرد .منم تصمیم گرفتم بخرم که با استقبال آقایی روبرو شدم.کلا بچه ام از هر نوع ترشی ،آبلیمو و... استقبال میکنه.تو مرباهام که فقط مربای آلبالوی مامانم رو میدوسته و دیگه خیلی کم شیرینی و مربا میخوره.داشتم میگفتم مام از همونجا سیر و بچه بادمجون و کدو گرفتیم .فلفل ریزا رم گرفتیم،که تند و شیرین قاطی بود.سر سفره شام به سر مبارکم زد که اینم بکنم ترشی.
دیروز بازم رفتم بازار و لیمو ترش گرفتم و یه کم دیگه فلفل و نعناع و یه تنگ شیشه ایی برا ترشی بادمجونم.اومدن خونه و نهارم رو پختم و بعد از نهار هم مشغول گرفتن ترشیام شدم.این وسطم یه شونصد باری زنگ زدم خونه و از مامانم دستور درست کردنش رو گرفتم.تازه میخواستم ترشی مخلوطم درست کنم یه هفته قبل به مامان که گفتم ،گفت نمی خواد خودت رو اذیت کنی من برات درست کردم.برا همینایم که خودم درست کردم ،اولش گفت نکن من هستم اما وقتی فهمید وسایلش رو گرفتم گفت درستش کن اما خودت رو اذیت نکن.
بعد از سه ساعت من دو تا ترشی نی نی بادمجون و فلفل و یه شیشه لیموترش نمی دونم چی چی ،هانایی پخت داشتم .آقاییم همش می رفت و میومد و میگفت به به .
جونم براتئن بگه که من خیلی خوشحالم چون داریم برمیگردیم به آغوش گرم خونواده. پسر عموی آقایی از کرج میخواد برگرده مهاباد.چند شب پیش آقایی بخاطر یه کاری بهش زنگ زد که همونوقتم دعوتش کرد که اگه برگشتید سر راتون بیاید خونه ی مام.اونام گفتن چشم.حالا معلوم نیست کی بیان.اگه امروز بیان که برنامه مون یه روز عقب میفته و مجبوریم شنبه برگردیم.اینطوری کله منم یه روز دیرتر رنگ عوض میکنه.زده به سرم که گوشام رو یه سوراخ سوم بکنم.ولی نه دیگه لاله گوشم رو .این قسمته هست که دم گوشه و جلو سوراخ گوش.فهمید کجا رو میگم؟آفرین آره همونجا .ولی نمی دونم دردش زیاده یا نه؟خوب معلومه دیگه اگه درد داشته باشه که من عمرا اینکار رو بکنم .همون قبلنش هم مامان بزرگم گوشم رو سوراخ کرد ولی دستش سبک بود و اصلا درد نداشت.بلافاصله گوشواره طلا انداختم اصلانم خونش خشک نشد روش و درد نداشت و از این صوبتا.آخیییییییییییییییییییش من تا یه هفته از غذا پختن معافم،چه حس خوبی .تنبلم خودتی
تازه ماکارونیام نخوردی که ببینی چه یانگومیم.اگه به همسر گرامی باشه که میگه هفت روز هفته رو هشت بار ماکارونی درست کن .
خواهر وسطی چند روز قبل رفته بود و از مغزه ایی که مشتری ثابتشم یه روسری مثل مال من گرفته بود یه رنگ دیگه ش و کلی خوشش اومده بود.میگفت کفشاش رو حراج زده.بیست و هشت تومن.وقتی برگشتم حتما یه سر میزنم.شاید خریدم یه جفت یا شایدم گذاشتم دوهفته دیگه که کفش و شال فصل آورد ،اونوقت بگیرم .
دیگه اینکه فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه.
پیش پیش عید رو به همتون تبریک میگم.خوشحال و شنگول باشید دخترای تینیج نانازی.بهمون و بهتون خوش بگذره. عیدی من به شما هزار تا بوس .
چقد دلم برا اين شكلكاي گوگوي تنگ شده بود.با لپ تاپ نمي تونم از اينا بزارم.
دفترم صد برگ شد
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.