برگ صدم

دوست جونای نازه خودم چطورید؟

به قول می می خانومی چه هوای خوبی.به به.دیروز کلی بارون بارید اینجا>منم عینهو این ندیدبدیدای بورکینافاسویی همش جلو پنجره بودم و سیاحت میکردم.بعدشم یه رعد و برقایی میزد توپ .

من کلی خانوم خونه شدم  .چند روز قبل با آقایی رفتیم بازار خرید خوراکی .چشمم به بادمجونای کوچولو افتاد،مامانم همیشه ازشون ترشی بادمجون درست میکرد .منم تصمیم گرفتم بخرم که با استقبال آقایی روبرو شدم.کلا بچه ام از هر نوع ترشی ،آبلیمو و... استقبال میکنه.تو مرباهام که فقط مربای آلبالوی مامانم رو میدوسته و دیگه خیلی کم شیرینی و مربا میخوره.داشتم میگفتم مام از همونجا سیر و بچه بادمجون و کدو گرفتیم .فلفل ریزا رم گرفتیم،که تند و شیرین قاطی بود.سر سفره شام به سر مبارکم زد که اینم بکنم ترشی.

دیروز بازم رفتم بازار  و لیمو ترش گرفتم و یه کم دیگه فلفل و نعناع و یه تنگ شیشه ایی برا ترشی بادمجونم.اومدن خونه و نهارم رو پختم و بعد از نهار هم مشغول گرفتن ترشیام شدم.این وسطم یه شونصد باری زنگ زدم خونه و از مامانم دستور درست کردنش رو گرفتم.تازه میخواستم ترشی مخلوطم درست کنم یه هفته قبل به مامان که گفتم ،گفت نمی خواد خودت رو اذیت کنی من برات درست کردم.برا همینایم که خودم درست کردم ،اولش گفت نکن من هستم اما وقتی فهمید وسایلش رو گرفتم گفت درستش کن اما خودت رو اذیت نکن.

بعد از سه ساعت من دو تا ترشی نی نی بادمجون و فلفل و یه شیشه لیموترش نمی دونم چی چی ،هانایی پخت داشتم .آقاییم همش می رفت و میومد و میگفت به به .

جونم براتئن بگه که من خیلی خوشحالم چون داریم برمیگردیم به آغوش گرم خونواده. پسر عموی آقایی از کرج میخواد برگرده مهاباد.چند شب پیش آقایی بخاطر یه کاری بهش زنگ زد که همونوقتم دعوتش کرد که اگه برگشتید سر راتون بیاید خونه ی مام.اونام گفتن چشم.حالا معلوم نیست کی بیان.اگه امروز بیان که برنامه مون یه روز عقب میفته و مجبوریم شنبه برگردیم.اینطوری کله منم یه روز دیرتر رنگ عوض میکنه.زده به سرم که گوشام رو یه سوراخ سوم  بکنم.ولی نه دیگه لاله گوشم رو .این قسمته هست که دم گوشه و جلو سوراخ گوش.فهمید کجا رو میگم؟آفرین آره همونجا .ولی نمی دونم دردش زیاده یا نه؟خوب معلومه دیگه اگه درد داشته باشه که من عمرا اینکار رو بکنم .همون قبلنش هم مامان بزرگم گوشم رو سوراخ کرد ولی دستش سبک بود و اصلا درد نداشت.بلافاصله گوشواره طلا انداختم اصلانم خونش خشک نشد روش  و درد نداشت و از این صوبتا.آخیییییییییییییییییییش من تا یه هفته از غذا پختن معافم،چه حس خوبی .تنبلم خودتی .

تازه ماکارونیام  نخوردی که ببینی چه یانگومیم.اگه به همسر گرامی باشه که میگه هفت روز هفته رو هشت بار ماکارونی درست کن .

خواهر وسطی چند روز قبل رفته بود و از مغزه ایی که مشتری ثابتشم یه روسری مثل مال من گرفته بود یه رنگ دیگه ش و کلی خوشش اومده بود.میگفت کفشاش رو حراج زده.بیست و هشت تومن.وقتی برگشتم حتما یه سر میزنم.شاید خریدم یه جفت یا شایدم گذاشتم دوهفته دیگه که کفش و شال فصل آورد ،اونوقت بگیرم  .

دیگه اینکه فعلا چیزی به ذهنم نمی رسه.

پیش پیش عید رو به همتون تبریک میگم.خوشحال و شنگول باشید دخترای تینیج نانازی.بهمون و بهتون خوش بگذره. عیدی من به شما هزار تا بوس .

چقد دلم برا اين شكلكاي گوگوي تنگ شده بود.با لپ تاپ نمي تونم از اينا بزارم.

دفترم صد برگ شد

ترشی بادمجون

ترشی فلفل و لیمو ترش

 

 

برگ نود و نهم

 

چطوريد دوستاي گل خودم.من كه خيلللللللللللللللي خوبم.هوام كه خنك شده ديگه كلي بهترم.اين روزاي قشنگم كه ميگذرن و اتفاق خاصي هم نمي افته.

 

تا حالا از اين گوشت يخ زده خريديد؟من از اول با خريدش موافق نبودم.نمي دونم چرا خوشم نميومد اما اون بار كه  سنندج بوديم مامان گفت برا چرخ كردن خيلي خوبه.بگير برا گوشت چرخ كرده.چند روز پيشم كه همكار آقايي خريده بود تعريفش رو ميكرد.مام گفتيم بخريم كه ببينيم چيه اين.هيچي ديگه تشريف برديم و عين اين نديد بديدا پنج كيلو گرفتيم با يه سري خريد ديگه.يخ كرده بود.شب جمعه گذاشتم تو يخچال كه يخش يه كم باز شه.بعدشم كه با گل بهشتم شام خورديم و بعدش فيلم و شيطنت و لالا.

 

صبحم با صداي  عزيز آشيونم بيدار شدم ،شير موز درست كرده بود.يه سي دي كردي شادم داشت ميخوند.مامي جونم زنگ زد و بعد از كلي حرفاي خانومانه و غيبتانه ،گوشتا رو تكه تكه كردم و چربياش رورفتم و آقاييم يه قسمتش رو چرخ كرد و يه قسمتش كباب كرد كه كباب نگرفت و تو ماهيتابه سرخش كرديم.بعدشم خوابيديم تا پنج.

عصر جمعه كلا مشغول امور كزتينگ بودم.آش رشته سبزان گرفته بوديم كه گل پسر پختش.كشك نداشتيم دوغ ريختيم توش.نعناعم نداشتيم ودر كاري ريختيم.خلاصه يك آش خوشمزه ايي درست كرديم كه خيلي خوشمزه بود.به به.

 

جمعه برميگرديم سنندج و از اونجام ميريم مهاباد.يه مهموني ميخواييم اونجا بديم.دلم براي خونه مون يه ذره شده.شب پنجشنبه م بله برون دختر عموم بود.اونم عروس شد.قراره تو مهر عقدش باشه و برن ماه عسل و سر خونه زندگيش.خوشبخت بشه ايشالا.همش بهش ميگم نندازي آخراي مهر من نمي تونم بيام .

شما میدونید چطور باید بلاگر رولینک رو بسازم؟لفا اگه میدونید هلپ پلیز

دیگه م اینکه خبر خاصی نیست جز سلامتی همه.می بوسمتون

 

برگ نود و هشتم

شنبه غروب خواهري رسيد زنجان.از قبل گفته بود كه دلش شله زرد ميخواد.من و آقايي هم شنبه عصر رفتيم و براي خودمون آش رشته  و براي خواهرم شله زرد گرفتيم كه هر دو تا خيلي خوشمزه بودن.خواهري هم ساعت 9 رسيد.روزه بود.منم قبل از اينكه بياد سفره افطار رو براش چيدم.احساس قشنگي بود چيدن سفره افطار.گذاشتم روزه هام رو توي پاييز و زمستون بگيرم اما خدا رو شكر كه حداقل بركت انداختن سفره سحري و افطار امسالم نصيبمون شد.شام هم پلو و جوجه كباب درست كردم و سالاد ماكاروني كه بازم به پيشنهاد خواهري درست كردم.البته آقايي جونم تودرست كردن سالاد ماكاروني بهم كمك كرد.چند وقت پيش منقل خريده بوديم اما فرصت استفادش پيش نيومد تا اينكه اولين جوجه كباب خونگي زندگي مشتركمون رو آقايي با منقل تازه مون درست كردن.شبم تا يك نشستيم پاي حرف زدن و فيلم ديدن.آقاييم همش ميگفت پاشو برا خواهري يه چيزي بپز ،فردا تا غروب روزه اس بايد انرژي داشته باشه.خواهرمم كه همش ميگفت شما نمي خواد سحر بيدار شيد من خودم يه چيزي ميخورم.منم اين وسط خوابم ميومد .سحر گل پسر ساعت چهار و نيم بيدارم كرد.اصلا فكر نمي كردم عشقم اين كار رو بكنه.خيلي سوپرايز شدم.با هم سحري رو براي خواهري آماده كرديم.آقاييم با خواهرم سحري خورد و رفت لالا.منم بعد از شستن ظرفا رفتن خوابيدم تا ده.

عصرم با خواهرم رفتيم بيرون.خريد خاصي نكرديم.مانتو ميخواستيم كه هيچكدوم نگرفتيم.اونم موند برا سنندج.آرايشگاهم رفتيم.تا حالا دقت كردين تو صنف مشاغل  آرايشگرا جز افاده ايي ترين آدمان.پيش اومده براتون؟هيچي ديگه مام رفتيم و خانوم موهام رو ديد و گفت بين هشتاد تا صد تومن.حالا اينش هيچي همچين با فيس و افاده حرف ميزد كه نگو.انگار توهم گرفته بودش كه حالا در حد كلينتون مهمه!!!!!!منم  شخصيتم يه جوريه كه اصلا حوصله آدماي فيسو و افاده ايي رو ندارم.اگه يه كاري داشته باشم كه اتفاقا خيليم مهم باشه و اوني كه بايد كار رو برام انجام بده از اين لق لقواي افاده ايي باشه ترجيح ميدم هيچوقت اون كار انجام نشه.اين جور آدما با اين رفتاراشون دايره ارتباطيشون رو خيلي بسته نگه ميدارن.هيچي ديگه بعد از ديدن رفتار خوشكل اين مادام منم كلي براش كلاس گذاشتم و مثل خودش خيلي شيك گفتم نمي خوام و اومدم بيرون.حالا شايدم زن خوبي باشه اما خيلي ديگه كلاس گذاشت ،چه خبره بابا.القصه تصميم گرفتم اينم بذارم همون سرزمين مادري انجامش بدم پيش آرايشگر هميشگي خودم.ولي خوشحالم كه دارم اين شهر رو ميشناسم.اصلا توش احساس غريبي نمي كنم.شايد چون خيلي شبيه شهر خودمه.البته از نظر پوششي يه تفاوتهاي خيلي كمي هست.مثلا تو شهر من خانوماي چادري خيلي كمترن نسبت به اينجا.منطقه  ايي كه ما زندگي ميكنيم تقريبا از نظر پوشش خيلي با من تفاوت ندارن بنابراين خيلي اذيت نمي شم ولي در كل زنجانيا مردم خوبي هستن.كاش من تركي ياد بگيرم!!!!!!!!!

از اونجا هم با خواهري رفتيم و ژله و كاسترد و كيك و شمع گرفتيم.خواهرم ميخواست برامون كادو بگيره كه من بهش گفتم ساندويچ ميكر ميخوام  كه فرصت نشد بگيريم.برام چند تا لباس لختي خوشكل از اونايي كه دوست دارم آورده  و يه كيف پول.يكشنبه اولين ماهگرد همخونه شدنمون بود.برگشتيم و سريع پلو گذاشتم و ژله ها رو درست كردم و خواهري هم كاسترد رودرست كرد و  سفره افطار رو با كمك خواهري انداختيم .برا شام هم  آقايي  عزيزم  ماهي ها رو روي منقل كباب كرد .بعدشم يه جشن كوچيك سه نفره گرفتيم و كلي عكس.خيلي خوش گذشت..بعدشم لالا و سحر بازم آقايي بيدارم كرد و با هم سحري رو آماده كرديم .اما خيلي خوابمون ميومد من و آقايي رفتيم خوابيديم و خواهر عزيزم خودش سفره رو جمع كرد و بعدشم خوابيد.صبح هم با وجود اينكه ما خيلي اصرار كرديم كه بمونه اما گفت خيلي وقته نرفته خونه و دلش براشون تنگ شده بنابراين مام رسونديمش ترمينال و خودمون برگشتيم.آقايي رفت سركار و من خوابيدم.با صداي تلفن بلند شدم.دختر عموم بود.از خواستگارش گفت.قراره ايشالا اين شب پنجشنبه برا بله برون برن.كلي درد دل كرديم.اميدوارم خوشبخت بشه چون لياقتش رو داره.منم نهار درست كردم و فيلم ديدم.چند روزه همش ميخوام برم دنبال كارام.دادگستري هم همين پايين خونمونه اما نمي دونم چرا اينقدر تنبل شدم.قبلا اصلا اينطوري نبودم .بايد مثل قبل بشم.اينطوري كه نمي شه ده هههههههههههههههههههه.

واييييييي چقدر نوشتم.كلي ديگه م حرف داشتم اما چون الان يه دفعه ايي زرنگ شدم ميخوام برم دنبال كارام.دي:

اي خدا نهار چي بپزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز هوا ابريه.خدا كنه بارون بباره.خيلي دلم ميخواد

 

همسرانه نوشت: باورم نمي شه به اين زودي يه ماه گذشت.يه ماه خيلي شيرين و قشنگ.گاهي كه  خوابي ،وقتي كنار خودم ميبينمت  باورم نمي شه بعد از اون همه سختي الان با هميم.حالا مي بينم كه همه اون كارا و گريه ها و تلاشا ارزشش رو داشت.ارزش يكي شدن رو.واقعا آدم تا نياد زير يه سقف طرفش رو نمي شناسه.عسلكم خيلي بهتر از اوني هستي  كه فكرش رو ميكردم.بهترين مردي كه من مي تونستم باهاش ازدواج كنم.هيچكس ديگه هيچوقت نمي تونه آرامشي رو كه در با هم بودنمون هست،بهم بده.وقتي فكر مي كنم من تو  و خونوادم رو دارم احساس امنيت خيلي زيادي مي كنم.همسر تو بودن افتخار منه پسر.ميدوستمت يه عالمه.هر چي بگم بازم كمه.بوس بوس دو عالمه.دي:

اولين ماهگردمون.        2            كيك                         

کادوی خواهری 1         2                 3               کیف پول

کرم پودر و ویتامینه                اولین خورشتمون

 

برگ نود و هفتم

پنج شنبه با آقایی رفتیم بازار و کلی یخچالمون رو خوشحال کردیم.متاسفانه اینجا مغازه ها مرغ رو پاک نمی کنن یا شایدم من نمی دونم.خریدهامونم کلیه مثلا همین مرغ رو چند تایی با هم می گیریم،پاکم که نمی کنن،بیچاره می شم.از ساعت ۹ تا ۱۱.۵ مشغول تمیز کردن مرغ و شستن میوه ها و چیدنشون توی یخچال شدم.بعدشم نشستم آخرای همسر یا دردسر رو دیدم و بعدشم لالا.

پنجشنبه صبحم زنگ زدم نوبت آرایشگاه بگیرم که با تایم من مچ نبود این بود که گذاشتم هفته آینده که خواهری جونمم اومد خونمون با هم بریم. به مامان زنگ زدم و دستور قورمه سبزی رو جهت اطمینان خودم ازش پرسیدم.رفتم و سس مایونز و کچاپ درست کردم.آقایی برگشت و با هم رفتیم خرید خوراکی.برگشتیم و شروع به پختن خورشت سبزی کردم که آقاییم اومد و توی پخت بهم کمک کرد.بعدشم که ژله و سالاد و ماست موسیر و خیار و سبزی و بقیه مخلفات سفره رو آماده کردم.آقایی عزیزم هم مشغول گردگیری خونه شد.

مامان بابای آقایی جونم با خواهر و خواهرزاده ی گلش اومدن خونمون.خواهر آقایی تو حیاطشون میوه کاشته برا ما هم آورده بود.پیاز و فلفل و گوجه و خیار و انگور.الان کلی انگور تو یخچالمونه که فردا یه سبد برا همسایه پایینیمون می برم.عصر هم با مادرشوهری و خواهر شوهری رفتیم بازار خرید.آقایی شام زرشک پلو با مرغ درست کرده بود تا ما برگشتیم.خیلیم خوشمزه بود.شبم کلی با حرفای مادرشوهری خندیدم از بس یه ماجرایی رو بامزه تعریف کرد برام.با خواهر شوهری هم کلی تبادل اطلاعات آرایشی و خونه داری کردیم.یه پسر تپلی ناز داره که من همش دلم میخواست بگیرم این لپای چاقالوش رو بکشم ،اما باهام غریبی میکرد و زیاد پیشم نمی اومد در عوض کلی با خان داییش سر به سر هم گذاشتن.

صبح هم ساعت ۹ رفتن. وقتی مهمون داریم خونمون شلوغ.یه موجی تو خونه اس که من دوسش دارم اما وقتی تنهاییم خونمون خیلی آرومه .این آرامش رو هم دوست دارم ،   زیاد  سکوت و بی سر صدایی رو دوست ندارم.

آقایی این روزا مشغول درس و مقاله س،بخاطر همین همش میگه تلویزیون رو کم یا خاموش کن.امروز ویکتوریا رو میدیدم که آقاییم اومد کنارم و تا آخر فیلم رو دید.آیییییییییییی خفه شدیم از بس بین این فیلمه هاله و تبلیغ سریالای دیگه پریدن وسط .خلاصه که سه ساعت پای تی وی خوابیده بودیم و فیلم می دیدیم.بعدشم که من رفتن حموم و شوشوی گلمم مشغول اصلاح مقاله ش.

دوشت جونام مرسی از آدرسایی که بهم دادید .فردا یا پس فردا که خواهر نازم بیاد با هم میریم .

 

همسرانه نوشت:شاخه نباتم دوست دارم.اندازه م نداره که بخوام بگم.پسر بهت افتخار میکنم.بخاطر همه چیز،وجود نازنینت،مهربونیات.مرسی که خوبی و مرسی که درکم میکنی.شیرین روزگارم بودنت توی زندگیم بزرگترین عامل آرامشمه.امیدوارم به حق این ماه عزیز خدا عزیزای همه رو همیشه سالم و خوب براشون نگه داره،عزیزای منم همیشه شاد باشن. راستی آشپزیتم حرف نداره عزیزدلم.همیشه برام بمون عشقم.بوس بوس بوس

برگ نود و ششم

 جمعه برگشتیم سنندج .یکی از دوستای آقایی سنندج تدریس داره،این ترم کارش جور شد و قراره از ترم دو بره خرم آباد پیش خانومش،اونجا تدریس کنه.با آقایی تماس گرفت که میخوام برم و شما رو جایگزین معرفی کردم.گل پسر هم از اون روزی که دوستش تماس گرفت همه ش در حال فکر کردن به این موضوع بود.قرار شد بریم و با دانشگاه صحبت کنه.اما ته دلش خیلی راضی نبود.با بابام اینام مشورت کردیم که اونام نظرشون این بود که خودمون میدونیم و صد البته از نظر مالی سبک سنگین کنیم که دیدیم فعلا اینجا بمونیم بهتره.یه مسئله دیگه م نوع گزینش دانشگاه هست ه بیشتر نظرشون رو غیر بومی.فکر کنم این روال همه جاست.لعنتیا.خلاصه که تصمیم ما بر موندن در زنجان شد.امیدوارم زودتر کارای آقایی جور شه و بتونیم برگردیم.

جمعه برا نهار سنندج بودیم.عصرشم با آقایی و داداشی رفتیم بیرون و من یه کرم ودر گرفتم و حلیم گرفتیم و برگشتیم.شب هم مادربزرگ و پدربزرگ عزیزم اومدن اونجا . کلی بهمون خوش گذشت.شنبه هم من رفتم دنبال کارای انتقالی و بانک.یه ویتامینه بناول هم گرفتم.اینجا به نسبت سنندج یه چیزایش ارزونتره و یه چیزایی گرونتر.مثلا همین ویتامینه رو میخواستم اینجا بگیرم که میگفت پنج و نیم اما سنندج سه و نیم.آقایی هم رفته بود دانشکاه و صحبت کرده بود اما بازم حدس آقایی در مورد روسا درست در اومد.دو جعبه خرما نذر داشتم.گرفتم و گذاشتم شب مامان که برا نماز رفت ببره مسجد.یه بسته هم برا خودمون گرفتم و یه کیلو کنجد و گزو(سوغات سنندج)برا طبقه پایینی.فلاکس بابایی و فلاکس که مادربزرگ جونم برام خریده بود رو با خودم آوردم ،عصرم که برگشتیم زنجان.

خیلی وقته تصمیم داشتم وقتی برگشتیم برم آرایشگاه خودم و موهام رو مش کنم اما متاسفانه شنبه خاله پری اومد و نتونستم برم.گفتم بذارم برا عید که رفتم اونجا مش کنم اما حالا که حساب میکنم میبینم نمی رسم.خیلی دیر میشه.اینجا هم که هیچ جا رو نمی شناسم.

خانومای مهربون زنجانی میشه بهم کمک کنید وآدرس آرایشگاهی كه کار مش و ابروش خوب باشه رو بهم بدید.

خوشحال میشم اگه برای رنگ مش پیشنهاداتون رو بخونم.

آخر هفته هم مامان بابای آقایی با خواهر بزرگه و خواهر زاده ی خوشکلش میان اینجا.

 

 

برگ نود و پنجم

از وقتی خانوم خونه شدم کلی دست به پول گرفتنم ،پیشرفت کرده.قبلنا هر چیزی رو میدیدم،می خریدم،اما الان اول قیمتشه که توجهم بهشه.نه اینکه وضع مالیمون بد باشه یا از پس مخارج بر نیایم اما لازمه خوب .امروز رفتم رفاه و یه کم خرید کردم ،که صد البته باز به قیمتها توجه لازم رو مبذول نمودم.

از هفته اینده کارآموزیم شروع میشه.امروز رفتم و مدارک رو از دادگستری گرفتم و از اونجا رفتم رفاه.روبروی همن.آخییییییییییی بازم با کار مشم.این مدتم که خونه بودم اصلا حوصله م سر نرفت.شبا که تا میتونم تو تخت شیطنت میکنم و داد آقایی رو در میارم.یه شب خیلی عصبانی شد ،گذاشت رفت اون اتاق خوابید،اما کمتر از نیم ساعت برگشت تو هال.منم فرداش تا غروب اخمو بودم و آقاییم  کلی نازم رو کشید و بازم شیطون شدم.میگه بخند،من هانای شیطون رو میخوام.این دو سه شب گذشته رم که من از بس خسته بودم همون تو هال خوابم میبرد.صبحا هم که آقایی زودتر از من بلند میشه و صبحونه رو آماده میکنه و بعد میاد و منو بیدار میکنه.همش هم برام ادا درمیاره.بعد صبحونه  هم با بوسه و بغل و دست دادن بدرقه ش میکنم  و میره سر کار،منم مشغول مرتب کردن و نهار میشم.موقع ظهرم که من همش گوش به زنگم که صدای در بیاد و من بپرم پشت در و براش باز کنم.بعدشم نهار و یه چرت کوتاه .آقایی گاهی باز میره دانشگاه و گاهی تو خونه مطالعه میکنه .بعدشم که طرفای غروب میریم بیرون.خرید و گشتن و پیاده روی.شبم که شام و شیطنت و خنده و چایی که گاهی من دم میکنم و گاهی آقایی.بعدشم لالا.البته به اضافه یه عالمه شیطنت وقت خواب.اینم از برنامه پر بار زندگی خوشمزه ما.

خونه ما تک واحدیه که یه حیاط بزرگ داره و یه باغچه بزرگ که یه درخت سیب و گوجه فرنگی و خیار و خربزه و آفتابگردون، آقای دکتر که طبقه پایین میشینن،کاشته.امروز صبح که برگشتم خانومش با یه ظرف بزرگ پر از گوجه فرنگی و خیار اومد خونه مون،برا اینکه سر آشنایی رو وا کنه.به نظرم خانوم خوبی بود.فرهنگیه.دو تا دختر خوشکل داره.میگفت مدیونمی اگه نیایی ایین.مام اینجا تنهاییم.چند شب پیش به آقایی غر میزدم که من دلم میخواست الان سنندج بودیم.موقع افطار میرفتیم خونه مامان اینا.ما اینجا تنهاییم.من دلم مهمونی میخواد.فکر کنم با این خانومه دوستای خوبی بشیم،به نظرم که آدم گرمی بود،منم که هیچ جا کم نمارم۷مخصوصا که حالا اینجا تنهام و باید دایره روابطم رو گسترده کنم.

بابا هفته قبل رفته بود بانه،امروز برگشته بود،برا منم یه فلاکس چایی آورده با شلوار.هفته قبل رفتیم با آقایی و سبد پیک نیک گرفتیم.همه چی رو خریدیم،بجز فلاکس که ما استیل میخواستیم و اینجا خیلی گرون در میومد.با مامان همینطوری حرف میزدیم که گفتم نگرفتم،مامی هم گفت که به بابا میگم برات یکی بگیره،مثل ماله خودمون که استیله.خلاصه گرفته بود.کلیم پاستیل و آدامس و اینا که به سارا گفتم سهم منم بذاره.

گاهی دلم میخواد مثل این خواننده ها همش بالا پاییین بپرم.اینا که میکروفون رو میگیرن و سفت بهشس میچسپن و همش این ور و اون ور میرن.خلاصه که دلم رقص و بزن و بکوب میخواد.اقایی تو خونه ادای مایکل جکسون و لوپز رو در میاره،منم که از خنده پس می افتم،یعنی باید ببینی تا بدونی چی میگم.یا همش ادا در میاره.

 

شهرزاد جونم مرسی که من رو به بازی ۱۴ سال قبل دعوت کردی،راستش هر چی فکر کردم چیزی به یادم نیومد.۱۴ سال پیش میشه ۷۴،من اون موقع کلاس چهارم بودم.داییم اون موقع تکنسین اتاق عمل بود،دقیق یادم نیست ،فک کنم مسئول خرید بیمارستانم بود یا یه چیزی تو این مایه ها.مدرسه ما روبروی بیمارستان دایی بود.یه وسیله برای اتاق عمل گرفته بودن که دزدیده بودن.داییم مظنون بود،داییم از اون آدمایی که همه به صداقت و پاکیش معترفن اما اونایی که دزدیده بودن برای رد گم کنی دایی و یکی دیگه رو متهم کرئن.خلاصه دایی هم متوسل شد به هیپنوتیزم.پیش اومده براتون که تو یه شرایط سخت قرار بگیرید و برای رها شدن ازش به خیلی چیزلا متوسل بشید.اون موقع هم شرایط این طور بود.داییم به هیپنوتیزم متوسل شد.من و خواهرم و لادن و زیبا.یادم نیست من واقعا چیزی دیدم یا توهم یود.مرده با دو تا همکارش تو یکی از اتاقای خونه داییم نشسته بود ن و تو اتاق یه کم دود بود.داییم و بابام پدر بزرگ و پسر عموای مامان اونجا بودن.مام رفتیم و حرف زدیم.صبحش شیفت عصر بودم،بارون میومد و من داشتم شعر دو کاج رو میخوندم.در کلاس رو زدن و گفتن داییم اومده دنبالم که بریم ائنجایی که دیشب دیدم.یه جایی نزدیکای سد بود.اون سالا عاشق این بودم که یکی از مدرسه بیاد دنبالم.انگار یه حس برتری بود نسبت به دوستام وقتی کسی دنبالمون میومد و میرفتیم یا اینکه برامون از خونه جایزه میگرفتن و سر صف بهمون میدادن.خلاصه رفتیم اونجا و یچی پیدا نکردیم.بقیه ش رو یادم نیست.هیچ وقت نفهمیدم که اون دستگاه پیدا شد یا نه؟ولی این برای من و خواهر ی و لادن یه خاطره فراموش نشدنی بود.

شهرزارد جون جی پاس،آرام پز،زودیز و پلو پز هست.من بانه ۴۵ گرفتم اما فک کنم قیمتش جاهای دیگه پنجا ه و پنج تومنه.خیلی به دردت میخوره.حتما بخر.خیلی خوبه.گوشت رو زود می پزه.خلاصه که خیلی جالبه.

واییییییییییی چقدر زیاد نوشتم.من برم.آقایی شام پخته و از آشپزخونه همش صدام میزنه.دوستون دارم.

فک می کنم یکی از افراد خونوادم اینجا رو میخونه.آهایی خانومی که  موهات لخته قهوه ایی و جلو موهات چتری و قدت بلنده و خوشکلی ،بدان و آگاه باش که میدونم اینجا رو میخونی.الهی مات بلندتر شه اگه جایی لو بدی.