عشق شیرینم هشت ساله شدنمان مبارک.

سال 84.آن عصر ابری آبان ماه.من .تو.عشق . دنیا دنیا عشق.


دراز كشيده ام روي تخت.به دختركم كه كنارم توي تختش خواب فرشته ها را مي بيند نگاه مي كنم.چشمم مي رود روي سه تا عكسي كه روي ديوار بالاي تختمان آويزان است.يادگار روزهاي نه چندان دور.به دستهايمان خيره ميشوم كه چه محكم در هم گره خورده انگار باورشان نمي شود كه مال هم شده اند و لبخندمان كه فقط خدا ميداند پشتش چه ها كه از سر نگذشته.باد ملايمي از ميان برگهاي درخت سپيدار دم پنجره صورت و بازوانم را نوازش ميكند و من غرق در تمام روزهاي با تو بودن ميشوم.

به چشم بر هم زدني سه سال گذشت.2 روز ديگر ما چهار ساله ميشويم .در تلاطم روزها و ماهها بزرگتر شده ايم.عشقمان هم قد كشيده.درختي شده كه ميوه اش دختركمان است.همه چيز تغيير كرده بجز احساس من كه هنوز هم مثل حالا و هميشه عاشق توست.عميقتر شده دوست داشتنت در قلبم.هنوز هم براي من همان پسرك با موهاي تابدار مشكي هستي كه جدي بودي و قاطع.تكرار مكرارت بازگوي اش جز ملال خاطر نيست اما از تو گفتن و تمام روزهاي اين سه سال و پاييز آن سال كه سه ماه ديگر هشت ساله ميشود براي من قشنگترين قصيده است.از تو گفتن.روزهاي دوري .چند سالش هم  هشت ساعت فاصله كه جاده ها بينمان كشيده بودند و باز هم تو و عشق و شبانه سفر كردن به عشق ديدار حتي همان چند ساعت كوتاه و باز هم شبانه رفتن.تمام آن روزهاي باراني .تمام سفرهايمان.اشكهايمان.دستهايمان كه نمي خواستند دور از هم باشند و تو.نگاهت وقتي از پشت پنجره ني ني چشمانم را مي ربود.

حالا كه به آن روزها نگاه ميكنم از آن همه جرات مي ترسم.از آن ديوانه بازيها.از روحهاي سركشي كه عشق سرمستشان كرده بود.راستي كه چه نترس بوديم.

دلم ميخواهدت.نه از آنگونه كه مجنون ليلي را يا فرهاد شيرنكش را.بدان سان كه جسم جانش را.با تو ميشود تمام درياها را نورديد در پناه آغوش گرم مردانه ات.خورشيد را گرفت در پناه دستان مهربان نوازشگرت و عشق را نفس كشيد در هواي نگاه آسمانيت.اهوراي عاشقانه هايم دوستت دارم.بخاطر عشق.تو و دختركمان كه هديه خداست به اين پيوند.

من با تو خوشبختترينم.وراي تمام بحثها و اختلاف نظرها و هورمونهايي كه گاه به هم مي ريزند.وراي تمام روزمرگيها و اين روزگار سخت.فراي از همه كس و همه چيز من هزار و هزار باره باز هم قلبم را و جان و جسمم  را به حجله ات تقديم ميكنم.به قلبت كه امنترين كاخ را درش برايم ساختي.

دوستت دارم بخاطر خودت .خودم و دختركمان.اين الماس درخشان الهي.

دوستت دارم براي عشق و هر چه هست و هست.براي تمام لبخندهايي كه با بودنت به قلبم هديه كردي.اشكهايي كه برايت ريختم.آرزوهايي كه كرديم و قلبهايي كه روشن بودند به جاودانگي عشق.

دوستت دارم براي بودنت و اين خيال امن زيبايي كه به من هديه كردي.

مرد بزرگ روزهاي رفته و نيامده ام.چشمهاييت دو خورشيد روشن است كه ميشود تويشن آينده مرا ديد.بي بگير كفشهايم براي تو و رقم بزن تقديري را كه به تو سپرده ام.

جواهر بي همتايم دوستت دارم.افتخارمني.عاشقانه ميخواهمت.

و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد

جان مادر دو سالگيت مبارك.


چند روزي تاخير داشت نوشتن اين پست كه فقط و فقط براي توست بند بند جانم.ببخش كه كار زياد است و فرصت كم.خيلي چيزها توي ذهنم هست كه

برايت مكتوب كنم.همه آن چيزهايي كه شبها وقت خوابت به صورت معصوم و سفيدت خيره ميشوم و برايت ميگويمشان.

ناز بانوي مادر به خود ميبالم كه مادرت هستم.از تو ،وجود نازنينت و قلب بزرگت سپاسگذارم كه مرا لايق نام مادري كردي.حس قشنگ داشتنت را در

لحظه لحظه زندگيم جاري كردي.

شيرينكم.دختر خوش زبانم.خانوم.دوستت دارم.هم من و هم پدرت.جان مايي مادر.

ممنونم،از تو بخاطر بزرگيت و گذشتي كه داري.من مادر ناشي را بزرگ كردي.حس مادر بودن.چگونه مادربودن را هر ثانيه به من ياد ميدهي.غزل زيباي آفرينش مرا ببخش اگر گاهي از سر خامي،بي طاقت و كم صبر ميشوم.كمي تند و تلخ ميشوم و تو آنقدر مهرباني كه هيچكدامشان را نمي بيني و باز هم مثل هميشه خنده رو و شيريني.

ميداني من تا به حال به هيچكس نگفته ام اما براي تو اعتراف ميكنم.تودر بهترين زمان زندگيم مالك قلبم شدي،البته بعد از پدرت.گاهي كه به پشت سر

نگاه ميكنم اين را خيلي خوب ميفهمم.تو خواست خدايي.فرشته ي كوچكي كه به اذن خدا توي دلم لانه كرد.بدون برنامه ريزيهاي كذايي و حساب كتابهاي

مادي.فرشته ام آمدنت توي زندگي ما سراسر خير بوده و هست.اين را با تمام ايمانم ميگويم.هر لحظه ات .بودنت ،سراسر تقدس و پاكي.من هميشه خدايي

را براي داشتنت شكر ميكنم.خدايي كه آنقدر مهربان است كه تو را به ما داد.

دلم ميخواست ميشد از حسهاي قشنگي بنويسم كه با آمدنت به زندگيمان آوردي.از كارها و بازيگوشيهاي كودكانه ات.از خرابكاريهايي كه ميكني و همه

شان را به نام مامان تمام ميكني.از چشمهاي نازت كه به محض باز شدن مرا ميخواهند و سري كه شبها روي پاي مادر چشمهايش را به خواب ميدهد.از

تويي كه سراسر عشقي.از نفس كشيدنت.حرف زدنت و كلامي كه هر روز وسيعتر ميشود.از تو كه ميتوانم آنطور كه دلم ميخواهد بزرگت كنم و تو آنقدر

شريفي كه دل به دلم ميدهي و هر چه را ميگويم و ميخواهم ياد ميگيري.از تو.تويي كه نفس مني.شاه بيت هر چه شعر قشنگ است.نامت خورشيد تابان

قلبم من است.به تو و پدرت افتخار ميكنم.

عسل بانوي من.شاهكار قصه زندگيم.دوستت دارم.براي هر چه عشق و عشق است و در برابر دستان كوچكت سجده ميكنم .تمامت تنديس وجودت را

ميپرستم،صنم بهشتي مادر.

دعايم براي تو حالا و هميشه سلامتي.سعادت و خوشبختي توست  دختر خرد داديم.

تولد مبارك فرشته كوچك خوشبختي.

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

(مشغول چيدن ميز بودم.كه خانومي يه كوچولو مزه كرد)

http://1abzar.ir/myupload/up/1431338294.jpg

(همين ديروز رو راه پله دم خونه منتظر بابايي)

http://1abzar.ir/myupload/up/1407639366.jpg

(اينم كه قبل از مراسم)

http://1abzar.ir/myupload/up/1417726827.jpg

(چندهفته قبل.لونا پارك)

http://1abzar.ir/myupload/up/1423674949.jpg


http://1abzar.ir/myupload/up/1439225982.jpg


http://1abzar.ir/myupload/up/1400271162.jpg



ادامه نوشته

روزي مثل هر روز

.

ادامه نوشته

کودکی ام چه شد؟

دختركم دارد كم كم بيست و دو ماهگيش نيز تمام ميشود.مشغول ساختن و مرتب كردن وسايل جشن زاد روز امسالش هستم.تمش رنگين كمان است مانند وجود نازنينش كه زندگيمان را رنگي رنگي كرده.

گاهي كه بانورا به پارك ميبرم در هياهوي آن همه انرژي و شادي و زندگي به كودكيهاي خودم پرت ميشوم.به همان روزهايي كه نديديم و رفت.

نسل من نسل سوخته ايست كه هرگز هيچكس نفهميد و نميفهمد كه چه بر سرش آمد.حرفهايم شايد براي تويي كه زاده مركز يا شرق مرز پر گهر باشي كمي گنگ بنمايد اما شايد غرب زادگاني چون من درك عميقتري از حس من داشته باشند.

شايد روزي، شايد براي دختركم تمام ترسهاي كودكيم را قصه كنم.اگر اجازه اش را بين مقاله ايي يا پيپر يا كتاب و سمينار روانشناسي كه راجبه تربيت و روحيه و ذهن و وجود كودكيش است پيدا كنم.من هميشه سركي تويشان ميكشم اما اجازه اش را تا كنون نيافته ام.

كودكي نكرده ي من ميان كوپن و جنگ و جبر و جيره و ترس و هواپيما و خمپاره گذشت.روزهايي كه از ترس زندگي هزار بار ميمرديم.براي حفظش آواره ميشدم .

دخترك هليكوپتر را ميشناسد.ولي فكر ميكند فقط براي امداد است يا وسيله اي لوكس كه ثروتمندها دارند اما يكي از سرگرميهاي ما بود.هر روز چندين بار به فاصله ي خيلي كم از بالاي سرمان رد ميشد و ما ناپختگان سرخوش در امتدادش ميدويديم و برايش دست تكان ميداديم.باورت ميشود گاهي آنقدر نزديك بود كه بادش بهمان ميخورد.اين حكايت فقط من نيست.بيا و خاطرات كودكي همنسلان مرا بشنو.

بچه گيمان در شوق كمودور64 و سگا  با ماريو و آن توپهايي كه همديگر را ميخوردند خورده شد.با آن نوارهاي كاستي گرانش كه بيشتر از هم امانت ميگرفتيمشان.حالا اما ايكس**باكس و پلي استشن  و گيم نت جزيي از زندگي كودكانمان است.

باربي و راپونزل و بن تن و پو و دورا و هزار شخصيت نديده ي ديگر هر روز متولد ميشوند و اين فرزندانمان هستند كه از برند نامشان را.شايد دختركم و همنسلانش نتواند هيچ وقت با نل و پسر شجاع و چوبين و هادي و هدي و...... دوست شوند.قديميند.موضوعاتشان هم بابت طبع كودك امروز نيست.

من از آن دسته بچه هاي خوش شانسي بودم كه مادرم معلم بود و چيزكي از اين روانشناسي كودك گرايي كه اين روزها بازارش داغ است ميدانست. نميگويم مهد كودك نبود.بود اما زياد مد نبود.براي پدران و مادراني كه كودكيشان را ميان كوچه هاي خاكي و دوچرخه هايي كه با چسب   پلاستيكي آراسته شده بود و تيله هایی که دوست هميشگي جيبهايشان بود.مهد هنوز خيلي تعريف شده نبود.یک جور کالای تجملی و اجنبی مینمود که توی تب آن سالهای مردم گم بود.توی جنگ تنها چیزی که رنگ ندارد روان بچه هاست.خودمانيم آن وقتها دنياي آدمها امنتر بود.مثل حالا آنقدر جنايت و دروغ زياد بود يا به حكم كودكي من همه  را خوب ميديدم؟  مهد هم رفتيم .پاستيل و گواش واتر بيس و ماژيك كرايولا و رنگ انگشتي و اكليل چسبي و کاغذهای هزار رنگ رنگی  نبود.اول تا آخرش آبرنگ داشتيم و مداد رنگي با آن ماژيكهاي بي كيفيتي كه زود خشك ميشدند و مايي كه حسرت يك دل سير نقاشي  به دلمان ميماند.مثل حالا پارك و هزار جور ملعبه رنگ به رنگش نبود كه ندانيم كدامش را سوار شويم.عشق پارك ما توي چهار تا تاب و سرسره و الا كلنگ آهني سفت و يك چرخ و فلك كه گاهي مردي آنرا ميچرخاند ،خلاصه ميشد.توي حمام نمره.نه از وان خبري بود و نه استخر بادي زير دوش و نه روغن بدن مخصوص كودكان كه توي آب بريزيم  و هزار جور اسپری و بادی لوسیون بیبیها.

و بعدترش مدرسه باآن كلاسهاي كوچك و معلماني كه  اول گفتند آ مثل آژير و بعد  آب و آن پناهگاهاي تاريك زير زمين .هنوز هم ترسي كه از تاريكي و آن جمعيت در دلم بود را فراموش نكرد ه ام.به لطف حس كمالگرايي والدينم به مدرسه شا*هد رفتم .آن سالها يكي از بهترين مدارس بود.دوستانم نيز صدها چون مني بودند كه با ترس بيگانه نبودند.فرقمان اين بود كه من روانم سالمتر بود.جنگ پدرانشان را با خود برده بود.دختركان هفت هشت ساله ايي كه يا پدر نداشتند و يا به حكم سنتها ،عمو دستي بر سر مادر كشيده بود و پدر فرزندانش بود.اكثرا همينطور بودند.بگذريم از آينده شان.از رتبه هاي خوبي كه هركدام توي كنكور نصيبشان ميشد و كارهايي كه توي اين آشفته *بازار بي* كاري قسمتشان كه آن  هم خود حكايت ديگريست.دختركاني كه عقده داشتند.كمبود مهر پدر ،ترس و آن همه اظطرابي كه  بيشتر از چون مني به آنها تحميل شد.

كودكيمان را با مداد سوسمار و آن مداد نوكيهايي كه آن سالها مد شد در دفترهايي كه بعضيشان كاهي بودند  نوشتيم.قند و برنج و روغن و گوشت كوپني خورديم و بزرگ شديم.كسي چه ميداند بر سر ما چه گذشت.

آوارگي.فرار.هراس از نبودن در برزخ بودن.گريه و مادران و پدران داغ ديده ايي كه هرگز غمشان را در هيچ كجاي زمان به بی خاطرگی نسپردند.

سگا.دوچرخه پدالي كه عاشق صداي زنگش بودم.ديلينگ ديلينگ.يك حس نوستالژي كودكانه دارد براي من.دايي كه آن سالها تهران دانشجو بود و هر بار با چيزه جديدي غافلگيرمان ميكرد و اين سالها با من غريبه شده است.عروسكهايي كه مادربرايم ميبافت و من شيرپاك خورده توي بازيهايي كه توي كوچه با دوستانم ميكردم گمشان ميكردم.خاله بازيهايي كه پاي ثابت حرفهايش جنگ بود و ترسهايش.

كودكي براي من توي خانه مادربزرگ تعريف ميشود.وراي تمام آن خاكستريهايي كه يك جاي ذهنم خاك ميخوردند.توي خانه شاه سلطان خانوم با آن حوض گرد فيروزه ايي كه تابستانها دور تا دورش را تخت ميچيد و زنهاي محله دورش جمع ميشدند و قليان ميكشيدند و من محو دودهايي ميشدم مه حلقه حلقه از دهانشان خارج ميشد.مست شمعدانهاي قرمزي كه دور حوض ميچيد و فواره ايي كه آب را به آسمان ميبرد و هندوانه ايي كه زير فواره ميرقصيد.از قليان كشيدن همين را بلد بود كه هوا را با فشار واخل ني كنم و آب قل قل كند.چه حظي داشت.حالا اما ننه رفته.خاله طوبی نیز پشت بندش.مادربزرگ آلزایمر گرفته.از بس آن روزها را ترسیده.پدربزرگ زن گرفت .از دخترش جوانتر.شاه سلطان خانوم هم پیر شده.حالا حاجیه است و لابد معصیت دارد آن کارها.و من و لادن و شیرین و خواهرم و سیران و سوما و دوستاهایی که حالا هرکدامشان جایی از جهان پرتند.بزرگ شده اییم.همسر شده ایم و مادر و قلیانهایی که خدا میداند تکه هایشان کجاست؟!!!!!!!!!!!!

كودكي براي من توي تمام اين رنگهايي تعريف ميشود كه با صداي آژيري سياه ميشد.توي دويدنهايي كه به سمت زير زمين بود،له ميشد و توي ترس صداي انفجارها خفه.

آهايي تويي كه كودكيم را دزدي،كودكيم چه شد؟

 

ننويسيد گرافها به هم ربط ندارند.بخوانيدشان اگر دلتان خواست.

صداي هليكوپتري كه امروز صبح بيدارم كرد.جان شدبه تن انگشتانم و انگيزه ايي براي نوشتن همين چند خط هم.

بالا كه گفتم سرم گرم تولد نازخاتون است.روزها هم ميگذرند.اگر از نوروز هم بپرسيد كه ميگويم خوب بود.گذشت.مثل همه عيدهاي گذشته.

قول نميدهم كه مثل قولهاي ديگرم تو زرد از آب در نيايد اما سعي ميكنم زودتر بيايم و چيزكي براي دفترم بنويسم.گاهي آنقدر دير به دير مي آيم كه گررد و خاك روي خطهايش مينشيند.

مامان خانومي با وجود اينكه هم را نديده ايم اما يك جاي  قلبم شرمنده محبتهايت است.ارادتمندم خانوم.

فيل*تر ش*كن اگر ياريم دهد نظر ميگذارم.همه تان را ميخوانم.

راستي ليندا خانومي گلدانهايت خيلي زيباست.

برگي ديگر از زندگي

ادامه نوشته

برگ صد و پنجاه و پنج

Samsung Wave 525

ادامه نوشته

امروز تولدم بود

ادامه نوشته

برگ صد و پنجاه و سه

ادامه نوشته

برگ صد و پنجاه و دو

من رمز رو فقط به دوستایی میدم که وبلاگ دار.پس خواهشا ایمیل ندید.آدرس وبتون رو بگید من با کمال میل میفرستم.
ادامه نوشته

برگ صد و پنجاه و یک

حذف شد

هميشه مثل يک خط طلايی در زندگی من می درخشی

 

 

هميشه مثل يک خط طلايی در زندگی من می درخشی

از اینجا که نشستم تا اون پنجره های سر تا سری که رو به آپارتمانها باز می شه دو قدم بزرگ که بردارم می رسم آنوقت است که می توانم روی شیشه (ها) کنم و هی پشت سر هم اسم تو را با انگشتم بنویسم و باز هی بنویسم و دیگر هیچ از این همه پنجره که رو به خلوت من باز می شود نترسم . می دانی عشق شجاعم می کند!می بینی؟بعد دوباره می آیم رو به همین شیشه سفید می نشینم و به اسم تو که خاموش است نگاه می کنم و عشق دل نازکم می کند . می بینی ؟و چشمهایم  عجیب می سوزند.بعد هی تند و تند نوشته های آخرت را می خوانم دوباره وسه باره و باز هم می خوانم  و هیچ خسته نمی شوم.و دلم از نبودنت عجیب می گیرد. عجیب!بعد فکر می کنم تو که اینقدر راحت می توانی از روی زمین بپری و توی آسمان برفی بروی و بروی و ..... عشق تخیلم را بزرگ تر کرده است می بینی؟

وقت رفتن آن بالا که رسیدی به ابرها و برفها سلام  مرا برسان و بگو  کسی آن پایین آن دورها توی اتاق کوچکش نشسته که از عشق دیوانه شده است!!!عشق مجنونم می کند می بینی؟؟؟؟؟

***

و حالا باز دوباره روز ها را خط می زنم تا تو باز بیایی تا من باز شبها که می خوابم به عشق دیدن تو تا صبح خواب پروانه شدن ببینم!

احساسسم بهانه تو را می گیرد می رود صورتش را به پس شیشه می چسباند و خیابان پر از برف را نگاه می کند

***

فکر می کنم که تو یک دیوار سفید بلندی که من وقتی انگشتانم را روی آن می کشم بی رنگ می شود شفاف مثل شیشه که همه چیزش پیداست دیواری که می شود کنار آن نشست و از پشت شیشه آن دنیا را دید می شود پشت آن پنهان شد دیواری که همه اش دل است یک دل بزرگ قرمز دیواری که جا به جایش پر است از   با هم بودن دیواری که ریشه دارد ریشه های آیینه ای ریشه هایی به وسعت آسمان بالای سرم که با تو چه آبی ست.دیواری که می شود شبها روی آن نشست و ستاره چید. می شود روی آن نشست و ماه را بو کرد می شود روزها نشست و با حوصله برای خورشیدک بالای سرمان گردنبندی از گل یاس درست کرد!!

***

مثل همین حلقه نقره که به گردن آویخته ام تکه ای از تنم شده ای که اگر به گردنم نباشد انگار یک جای کار لنگ می زند! با تو زمان پر می شود از قطره های نقره ای ماه که آرام مثل جیوه از نوک ماه توی آسمان سر می خورد و می چکد توی کاسه دستهای داغ من! و زود ذوب می شود!

***

همیشه در پشت در کسی منتظر است کسی که دستهایش بوی بابونه می دهد و به جای سیاهی های دو چشمش دو شمع روشن است و به جای گوشواره به گوشهایش دانه های سرخ گیلاس می آویزد و‌ آویز گردنبندش بلور ستاره است!و چشمهایش خیره می شود به گل ساعتی توی باغچه که هر روز غروب و هر صبح که گلی باز می شود و گلی بسته می شود به خیالش دل کسی در جایی دور به یاد اوست!

باز کوچک می شوم و یک شب نوک تیز ماه را می گیرم و یواش خودم را بالا می کشم و روی نقرهای ماه می نشینم و آرام آرام تاب می خورم و از آن بالا با این دو تیله سیاه چشمهایم زمین را نگاه می کنم و برای تمام بچه هایی که مادرشان کارمند است و هیچ حوصله ندارد لالایی می خوانم و از آن بالا دستم را دراز می کنم و یک ستاره می چینم و به لبه پنجره اتاق تنهایی های تو آویزان می کنم تا بتوانم با نور آن صورتت را بهتر ببینم! تاب می خورم و آرام آرام روی ماه دراز می کشم و انقدر برای دل خودم  تنهایی لالایی می خوانم تا خوابم ببرد تا تو بيايی

هنوز چقدر حرف توی دلم مانده است چقدر حرف!!!!!!!!!!!

کاش می شد تمام لحظه های با تو بودن را یک جایی قایم کرد تا هر وقت که دلم برایت تنگ می شود همه آنها را دانه دانه در بیاورم و بدون هیچ دلهره ای از سر صبر نگا هشان کنم!

کاش می شد همیشه کنار تو بود و ساکت فقط به چشمهایت خیره شد!آنقدر شادم که هیچ دردی را حس نمی کنم !دوست داشتن تو مرا شجاع کرده است. من خوشبخترین دختر روی زمینم وقتی که تو هستی و عشق است و مهربانی هست.

 

چه شبهای پر از ستاره ای است پر از ستاره های نقره ای !!!!!!!!!!

 .

با تو بودن مثل حس داشتن یک ذره برف تو دستهای گرم بچه گی ! مثل احساس داشتن یک گیاه که به جای برگ پولک به ساقه هایش آویخته! مثل احساس خوش داشتن یک بالش از ابر توی آسمان!

تو برایم مثل یک رویا يی مثل یک خواب خوش مثل تمام آرزو هایی که برایت می نويسم! مثل یک خواب دم صبح توی یکی از خوابهای بچه گی که انقدر قشنگ است که یاد آدم می ماندمن منتظرم تا تو باز بیایی تا من باز شبها که می خوابم به عشق دیدن تو تا صبح خواب پروانه شدن ببینم!

   + h & k ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۳٠
 
 
داشتم وبلاگ قبلی مرا میخواندم.گذرا رد شدم.عطر روزهای قدیم مرا برد به کوچه های عاشقانه هایم.تاریخش گویاست.
کسی میداندچطور میتوانم آرشیو پرشین را به بلاگفا منتقل کنم؟مرسی

برگ صدو چهل و نه

فقط چهار ماه تا پایان سال منده.دلم بیصبرانه اسفند و شوق سال نو رو میخواد.

ادامه نوشته

عشق من همیشه با من باش

هفت سال پيش اونروز دقيقا مثل امروز هوا ابري بود.اونروز  بارون ريز ريز ميباريد و امروز برف.
ما امروز هفت ساله شديم.تولد عشقمون مبارك.
قشنگترين اتفاقاي زندگي من تولد دختر گلمون،ميوه عشقمونه و آشنايي با توئه.تويي كه نابترين احساسا رو نثارم كردي.كسي كه تو همه شبها و روزهاي اين هفت سال پشتم بوده و هست.مردونه  و محكم.ميدوني آقايي من توي همه اين هفت سال به شونه هاي مردونه تو تكيه كردم و هميشه دلم به بودن و حمايتت گرم بوده و هست.
مرسي كه تو همه روزهاي تلخ و شيرين ،شيريني رندگيم بودي.تو همه لحظه هاي سخت.شبهاي بي ستاره و روزهاي ابري كه آفتاب تو هيچ كجاي آسمونش نمي تابيد تو با همه عشقت گرممكردي و به وجودم نور دادي.مرسي كه دخترمون رو به من دادي.ميوه عشقمون.عزيز دلمون.يه تنديس بي مثال.
همسر عزيزم هميشه و هميشه تو تنها انتخاب من بودي ،هستي و خواهي بود و من به خودم ميبالم كه مردي مثل تو شريك لحظه لحظه نفس كشيدن و زندگيكردن منه.
براي همه روزهاي خوب .همه آرزوهاي قشنگ.همه احسسهاي ناب.همه آغوشهايي كه بي منت براي گريه هام گشودي.همه دلداريهات.دلدادنتات.دل سپردنات.براي وجودت.حضورت.فرصت درك بودنت.نگاهت.گرمي تنت و عشق بي مانندي كه بي دريغ تقديمم ميكني ازت ممنونم.
به خواستن و داشتنت افتخار ميكنم.
به وسعت تمام داشته ها و نداشته هام دوست دارم همسفر روزهاي زندگيم.

 

دوستای خوب بلاگفایی هر کاری کردم این کد عددی باز نشد.سعی میکنم تا فردا رمزرو براتون بزارم.

ادامه نوشته

سلام ,یک شروع دوباره

عصر قشنگ بارونی آبان ماهتون بخیر   .

این چند روز اونقدر قشنگ بارید که دلمون از عزای بارون دراومد.

اگه بگم نیستم دروغ گفتم.هستم اما نمی دونم چرا اصلا ذوق نوششتنم پریده.زندگی این همه ماجرا مگه میشه موضوع نباشه.همه رو تو ذهنم مینویسم اما حوصله تایپش رو ندارم.خمی دونم چرا سختمه نوشتن.یکی از کارایی که باید تا عید بهش سروسامون بدم نوشتن وب خودم و دختر گلی.چون وقتی وبش رومیبینم اصلا هیچ خاطره ایی از این روزای قشنگ بزرگ شدنش که هر کدومش یه دنیا تازگی داره ننوشتم از خودم خجالت میکشم.

از پست آینده هم رمزی میشم.خوب نوشتن برام همیشه حکم ثبت خاطرات رو داشته .گاهی هم از بعضی وبا خیلی استفاده کردم اما وقتی میبینم بعد از سه ماه کسی حالی ازم نپرسیده ناراحت میشم.ترجیح میدم خاطراتم رو با همه قسمت نکنم .دوستام رو انتخابی میکنم.هر کی هم که رمز خواست بگه بهش میدم.

الانم فقط برای یه شروع دوباره نوشتم.این یه مقدمه اس.

برگ  صد و چهل و ششم

انگار اينجا طلسم شده اصلا دستم به نوشتن نميره.وقت هم دارم اما حسش رو نه.

شايد دليل نوشتنم خوابي باشه كه ديشب ديدم.يه جايي كه نمي دونم كجا بود يه آدمي روديدم كه تو خواب ميدونستم  فرد خوبيه انگار از طرف خدا اومده بهم گفت خودت و زندگيت رو بسپار به دست خدا.منم دقيقا يادمه كه همين جمله رو خطاب به خدا گفتم.از صبح كه بيدار شدم وجودم پر از آرامشه.انرژي زيادي تو خودم حس ميكنم.

داشتم پست جديد ليندا رو ميخوندم .اون قسمتش كه در مورد رانندگي بود.دقيقا حرف دل من بود.نمي دونم چيكار كنم كه اين فوبيا از وجودم بره بيرون.از وقتيم بيشتر شد كه تو  بارداريم يه بار به يه سمنده  زدم.بايد خيلی رو خودم كار كنم اما نمي دونم چرا همتش نيست.

براي من رمضون مثل سالاي قبل نيست.شايد براي شمام اين طور باشه.قبلنا يه حس و حال ديگه ايي داشت اما الان خيلي عاديه مثل ماهها و روزهاي ديگه.هر كي رو مي بينم روزه نيست بجز اين همسايه روبه رويمون كه مثلا متخصص دندانپزشكي اما خانومش كفشاشو دم در يا تو جاكفشي هم نمي زاره تا نامحرم نبينه.

روزام تكراري نيستن.با وجود دخترك هر روز يه حس جديد در وجودم كشف ميشه.اين كه كودك درونم هنوز شديدا فعاله خوشحالم ميكنه.هفته قبل هم يه سري آزمايش برا خانوم خانوما داديم كه فردا جوابش رو ميگيرم و ميبرم برا دكترش.خانوم شده.بوس ميكنه.ناز ميكنه.دلبري ميكنه ولي در نهايت همون چيزي كه اون ميخواد بايد بشه.اينقدر اين اخلاقش رو دوست دارم.خوشم نمياد زود كوتاه بياد يا از اون بچه هايي باشه كه همه چيزش رو ميده اين و اون.يه حريم خصوصي برا خودش بايد داشته باشه.مهربونه هر چیزی که میخوره به زورم که شده به منم و بابایش میده.

همسري ميگه همسر فلان دوستش دكترا قبول شده .ميگم دوست داري ادامه تحصيل بدم.ميگه آره.ميگم اما ديگه حوصله ش رو ندارم.نمي خوام از وقتم برا روژيا بزنم بخاطر درس.حالا شايد اگه طلا خانوم يه كم بزرگتر بشه يه فكري كردم اماا فعلا نه.در ثاني من يه كاره خيلي خوب دارم.همون چيزي كه هميشه ميخواستم كه اونم تا وقتي خاتون سه سالش نشه سراغش نميرم.ميگه مرسي كه روشنم كردي!!!!!!!متقاعد شدم.هاهاهاهاها.

هفته قبل نوبت مشاوره رايگانم بود تو داد٬گستري.اونقدر مشاوره دادم كه از خستگي دهنم خشك شد.خونه كه اومدم فقط آب خوردم.هر ماه يه روز بايد اين رايگانه روبرم.مردمم چون رايگانه هر سوال چرتيم كه داشته باشن ميان ميپرسن.حداقل خوبيش اينه كه بخاطرش هر ماه برميگردیم سرزمين مادري.همون روزم چند مورد بود كه ميخواستن پرونده شون رو بگيرم اما بنده گفتم نمي تونم.ولي راهنمايي كامل كردم بنده خداهارو.همين روبرن دفتر يه دويست سيصد تومني پياده ميشدن بذا همون چند تا راهنمايي.

يه روزشم رفتيم ماهيگيري.با داداشي و خواهر كوچيكه.نتايج كنكور اومد.اوني كه ميخواست نشد گرچه رتبه ش هم خيلي خوب بود اما دندان ميخواست.فعلا منتظر جواب آزاده.خدا كنه دندان يا داروش رو بيار.

دلم ميخواست برا روز پزشك خواهروسطي رو سوپرايز كنم اما هم وقتم كمه و هم واقعا نمي دونم چي دوست داره چون هر چي رو كه بخواد فورا خودش ميگيره.

با همسري پلان يه سفر رو چيده بوديم اما مثل اينكه شدني نيست.شايد بره توليست برنامه هاي آينده.چون بعد رمضون ميريم ديار همسري بعدشم برام مهمون مياد بعدشم كه ميشه پاييز.

ديروز يه كيف  كرمي متمايا به سفيد خوشكل گرفتم.همينطوري جهت عوض شدن روحيه.يه ادكلن هم تو برنامم هست.شايد elle يا افوريا .ابروهامم ازوسط زدم!!!!!يعني آرايشگرم نصفش كرد.حالا با مداد ميكشم تهش رو.اين مداداي ميكاپ چه بادوامه رنگشون.كلي چهرم تغيير كرده.براي عوض شدن روحيه خوبه.والا!!!!!!!!!!!!!!ولي هر كار ميكنم دستم به عوض كردن رنگموهام نمي ره.هر سري كه ميرم آرايشگاه اين زنه باور نمي كنه كه بدون دكلره اين رنگي در مياد.باورش نمي شه كار خودمه.همش ميگم بابا جان يه ساله دارم همين هشت و ده رو تركيب ميكنم و ميزنم.هر بارم اسم رنگو براش مينويسم.

يه حس خوبي دارم از اينكه بعد از مدتها اينخا رو آپ كردم.  

برگ صد و چهل و پنجم

بعضي پيرزنها رو ديدي كه با وجود سن بالاشون هنوز هم پر از حس زندگين؟تو  آرايشگاه دنبال جديدترين متدها ي آرايشن براي زيباتر كردن خودشون.به استخر و كلاس نقاشي و دوره هاي زنونه و مسافرت و خريد و مهربوني به بقيه فكر ميكنن.ميدوني دلم ميخواد وقتي پير شدم منم اين مدلي بشم.يه حس خوبي داره.به نظر من آدم هر كاري كه ميتونه انجام بده كه خوشكلتر بشه و جونتر.كارايي كه با اصول و قواعدش بخونه.من قبول ندارم بعضي اعتقاداي آدمايي روكه چون دستشون به خرما نميرسه ميگن تلخه.انرژي ميگيرم از آدماي شاد و جوون دل.

اعتراف ميكنم كه الان دلم ميخواست تهران زندگي ميكردم برخلاف اينكه هيچوقت به زندگي در اونجا حس خاصي نداشتم.اما الان ميخوام.اونم فقط و فقط بخاطر دختركم.وقتي از موسسه بادبادك بهم زنگ ميزنن كه تو دوره هاي كلاس مادر و كودك شركت كنم اما من چون اونجا نيستم نمي تونم،حرصم ميگيره.از مملكتي كه همه امكانات تو يه جا جمع شده بدم مياد.از اينكه مجبورم گاهي مثل هفته قبل كه تهران بودم بعضي كتابها و وسايل كمك آموزشي رو بعد از مدتها از اونجا تهيه كنم بدم مياد.ميدوني حس بديه كه اين همه تفاوت و فرق رو مي بيني و نمي توني كاري بكني.

ميخوام رژيم  غذاييم روتغيير بدم اما تقريبا اصلا نمي تونم.مقاومتم در برابر فست فود و چيپس و پفك و خوراكيهاي از اين دست در حد صفره.چرا هميشه چيزاي خوشمزه مضرن؟دلم يه عالمه كولاي سياه و دونات و پيتزا ميخواد اما با اونهمه قند و چربي چه كنم؟آخه سبزي خام خوردن و آب خالي و 100گرم و 200 گرم از فلان خوردن كي شد زندگي؟

هوس كردم موهام رو چند رنگه كنم يه چيزي شبيه هايلايت اما پر رنگتر تومايه رنگاي فانتزي.بعد فكر مي كنم كه يه سال دارم روموهام بلوند ميزنم و تقريبا پيگنانتاي قرمز همه محوه و خيلي روموهام اين رنگه نشسته.بعد پشيمون ميشم.اينم ميره تو آرشيو آرزوهاي برآورده نشده.بيخيال.

شما تو روزمره هاتون به مرگ فكر ميكنيد؟به زندگي چطور؟يه مدته كلا دارم فلسفه مرگ و اين حرف و حديثا رو فراموش ميكنم.يعني دارم سعي ميكنم سبك زندگي رو تغيير بدم.هرگز به دخترم  نخواهم آموخت هيچ كدام از اون چرت و پرتايي كه ما تو كتاب دينياي مدرسه خونديم .حرفايي كه معلم دينيهامون بهمون ياد دادن.از همه مقدسات برامون غول ساختن.يه چيز وحشتناك.نمي دونم چرا فكر ميكنن اگه ديندار باشي بايد غمگين باشي.بعد همش به مرگ و نيستي فكر كني.به نظرت اينطور نيست؟تو موافقي با من ،با اين عقيده ام.ميدوني من فكر ميكنم يه سري آدم عقده ايي هستن كه چون نتونستن و نمي تونن و نخواستن و نمي خوان قشنگ و شاد زندگي كنن،پس همش ميان غمها و ناكاميهاشون رو تو قالب زجر دنيوي تعريف ميكنن و با غم قاطيش ميكنن و به خوردمون ميدن بعدش توجيه ميكنن خودشون رو كه تو قيامت بهشون پاداش ميدن.به نظر من اين جور آدما چه تو اين دنيا چه اون دنيا بدبخت و غمگينن.وقتي معني زندگي رو نفهميده پس هرگز شاديهاش رو هم درك نخواهد كرد.چه اينجا چه اونجا.آخه حوري و غلمان كه همه زندگي نيست مومن.يه كم فراتر از اين چيزا فكر كن.بلند فكر كن.

چند روزه تصميم دارم براي روژيام استخر بگيرم.از اينا كه سايه بون و نخل و صندلي و اينا با خودش داره.اما هر چي ميگردم نااميدتر ميشم.يه بار تو نمايشگاه ديدم نمي دونم چرا نگرفتم.اگه پيدا نكردم به همين ساده ها رضايت ميدم.يه مدته بد جور خاطر خواه آب شده.بعد از اينكه آبش روميخوره بايد حتما دستشم تو ليوان بكنه و آب رو بگيره.بعد كه نمي تونه بگيره ،اونو ميريزه.

بعضي از اين فيلماي پرنسسي هستن كه اتاق دختره همش رنگ صورتي و اينحرفاس .روياييه.بعدمن  ميخوام بعدا تو خونه خودمون اتاق عسلك رو اونجوري تزيين كنم.قشنگه خوب.

يه آرايشگاه ميرم كه ابروهام رو قشنگ برداشته ميخوام از اين به بعد برم پيشش.اما خيلي شلوغه.شايدم ناخون كاشتم.حوصله ترميم ندارم.بخاطره همينه كه تا الانم بيخيالش شدم.

ميدوني گاهي تو زندگي يه چيزايي دست خود آدم نيست.

به بهانه  اولین زاد روز تولدت فرشته کوچک خوشبختی

 

از ازدواجم خیلی نگذشته بود که فهمیدم باردارم.یه شوک.شاید برای خیلیها که تجربه این خبر رونداشتن عمق هیجانی که به من وارد شد قابل وصف نباشه.تا یه هفته فقط گریه می کردم.

اما وقتی تصمیم به داشتنت گرفتیم همه چیز تغییر کرد.من آفریدگار  موجودی شدم که نه ماه از جونم جون گرفت و با نفسام نفس کشید.نه ماه موجودی رو  در خودم پروروندم که نمی دونستم چطوره.درک درستی از بودنش نداشتم.حتی احساس خاصی.اذیتم نکرد.مثل الان و همیشه دوستم داشت.بجز سه بار تهوع و استفراغ در تمام دوران بارداریم حال بدی نداشتم.مخلوق من هر روز بزرگتر میشد.میتونستم تکونهاشو احساس کنم.با هر بار قل خوردنش دلم غرق نور میشد.احساسم رو می فهمید.بعد از ماه پنجم رفتم سونو.فهمیدم میوه دلم دختره.یه دختره بابایی.از همون اولشم بابایی بود.وقتی صدای بابا رو می شنید و بهم لگد میزد انگار میخواست بره و بپره بغل باباش.وقتی  دست گرم بابا رو رو شکمم حس میکرد و از زیر دستش سر میخورد و باهاش بازی میکرد.وقتی بابا براش آواز میخوند و دخترکم اون تو قر میومد.وقتی من از بابا دلخور میشدم.تو تک تک ثانیه ها با ما بود.

روزا گذشتن و رسیدیم به خرداد.به خرد داد.به ماه عزیز من.به ماهی که معجزه من به دنیا اومد.هدیه ناب خدا.

پارسال این وقتا من تو زایشگاه بودم.از صبح رفته بودم.چه روز سختی.صدای جیغ و درد.من که ترسیده بودم و  گریه می کردم و پرستارا که بهم اجازه استفاده از تلفن رو داده بودن و من که مدام به خونه نگ میزدم.مامان که همش دلداریم میداد.مامان و همسرم پیشم بودن و نگاههای نگران همسرم ه میشد توش دنیا رو دید.برای کم کردن استرس من همش بهم امید میدادن ولی به راحتی میشد فهمید که خودشون چقدر نگرانن.ساعت ۱۱ شب شد که بلاخره دکترم به سزارین رضایت داد.رفتم اتاق عمل و ده دقیقه بعد خاتون قصه ها قدمهای سراسر خیرش رو به دنیا گذاشت.دخترکی که برای من و پدرش پیام آورشادی و برکت بوده و هست.فقط تونستم بشنونم که دکتر گفت چقد تو خوشکلی.به دنیا خوش اومدی و بعدش داروی خواب آور اثر کرد و من به خواب عمقی رفتم.با لرزش بدنم به هوش اومدم.صدای مادرم رو میشنیدم که صدام میکرد و قربون صدقم میرفت و به پرستارا میگفت پتوی بیشتری بیارید دخترم لرز داره و مادرم که دستم رو رها نمی کرد و مادرم که صدام میکرد تا هوشیار بشم و مادرم که مهربانی رو به دریغ نثارم کرده همیشه و همیشه.چشمام نیمه باز بود که مادرم گفت یه دختر تپل به دنیا آوردی .اونقدر قشنگ که از وقتی به دنیا اومده پرستار زمین نذاشته.من برای اولین بار میوه نه ماه انتظارم رو دیدم.گونه های نازک حریرش رو ناز ردم.بهش شیر دادم.تمام طول شب مادر مراقبش بود.نخوابید تا من و دخترکم راحت بخوابیم.اومدیم خونه روز بعدش.

اولاش یه کم سختم بود.تا به شرایط جدید عادت کردم.تا به مادر بودن عادت کردم طول کشید .دخترکم اما مهربون بود و اذیتم نکرد.در تمام مدت آروم کنارم بود تا یاد گرفتم.شد دوست خوب مامانش.هر ثانیه و هر روزش دنیایی برای من.از اولین غلت زدنش.اولین کلمه ایی که گفت.اولین دندونش.اولینبار که ایستاد.خنده هاش/گریه هاش.جیغ کشیدناش.بوسیدناش.دنبال من یا باباش چهار دست و پا رفتناش.همه و همه معنی زندگیه.همه و همه یعنی عشق.

دخترکم از تو ممنونیم که با اومئنت دنیامون رو شیرینتر کردی و باور عشق رو مستحکم تر.از خدا برات عمرت دراز و با عزت آرزو میکنم.امیدوارم مسیر زندگیت همیشه صاف و بی دغدغه باشه.

یک دنیا آرزو و دعای ناب دارم که فقط یه مادر میتونه از خدا بخواد و من همه زندگی و نفسهام رو برای تحقق رویاهات تقدیمت میکنم عشق شیرین هستی من.ناز خاتون مهربان و بی نظیر زندگی من.

 

                                                     تولدت مبارک جان شیرینم

برگ صد و چهل و سوم

از دیروز شروع کنم که بعد از مدتها موفق شم با دوست عزیزوبلاگیم بلفی خانوم قرار بزارم.لونا پارک.بعدشم رفتیم جاده گنجنامه.زحمت کشیدن و برا دخملکم یه عروسک ناز آورده بود.مرسی بلفی ناناسی.خیلی دختر خونگرم و ماهی بود.به تصوراتمم نزدیک.بعدشم که آقایی اومد دنبالمون و اومدیم خونه.

امروز آقایی کنفرانس داره.دیروزم داشت.این ماه چهار تا کنفرانس داشته.این مدت اونقدر استرس داشت و به من منتقل کرد که خودمم داشت باورم میشد که منم که کنفرانس دارم.یادتونه وقتای مدرسه وقتی امتحانات تموم میشد انگار یه بار سنگین از رو جسم و روحتون برداشتن.من امروز دقیقا ای احساس رو دارم.یه جوری احساس میکنم سبکم.آخخخخخخخخخخخخخی آخرین کنفرانسشم امروز داد و خلاص.

برا تولد ناز خاتون با کمک نی نی سایت تم کیتی رو آماده کردم.مونده یه سری کارای چاپی که امروز یا فردا میریم برا انجام.

وقتایی که مشغول لپ تاپم روژیا همش از زیر دست و پاتم در حال ول خوردن.یا میره زیر میز گیر میکنه و باید درش بیارم.اینه که گاهی رشته کلام از دستم در میره.

چند شب پیش خواب مادربزرگم رو دیدم.عجیبه برام از وقتی که مریض شده.بجز یه بار .همیشه در حالت مریضی خوابش رو میبینم.دلم میگیره.گاهی هر ی سعی میکنم یادم نمیاد قبلا چطور بود.با وجود اینکه ما خیلی به هم نزدیک بودیم.مثل یه حالت دفاعی میمونه که ذهنم به خودش گرفته که کمتر ناراحت بشم.

دلم یه کیف سفید و مشکی شانل میخواد.با یه شلوار نخی خنک خنک سفید.شاید گرفتم.

یه مسافرتم دلم میخواد.کجا رونمی دونم.شاید اینچند روز تعطیلی با ممامان اینا رفتیم یه جایی.

گاهی میام و میخوام که اینجا رو آپ کنم.روزایی که میان و میرن رو ثبت کنم اما انگار نوشتن تو دستام خشک شده.دیگه امروز رو همت کردمکه بنویسم تا شهزاده خانوم از خواب بیدار نشده.

سلام

خوبید؟البته کم و بیش از حالتون با خبرم.وبهاتون رو میخونم اما متاسفانه وقت کامنت ندارم و حتما هم شما همین حالت رو دارید که دریغ از یه احوالپرسی.مام خوبیم خدا رو شکر.دخملی هم هر روز داره دلبرتر میشه.این مدت حسابی سرم شلوغ بوده.اونقد که نمی دونم از کجا شروع کنم.

هفته قبل یه موسسه حقوقی ثبت کردم البته هنوز اسم رو دادم و باید عنوان موسسه از تهران تایید بشه بعد باقی کاراش رو میکنم.خوشحالم که از نظر کاری دارم به چیزی که میخواستم نزدیک میشم.

روزا میگذرن و دخترکم هر روز داره بزرگتر میشه.در فکر تدارکات تولدشم.کلی براش ذوق دارم.کادوشم سفارش دادیم که فردا آماده میشه.

تو این هوای قشنگ بهاری هر روز عصر خانومی رو برای هوا خوری بیرون میبریم.بیشترشم پارک میریم.برام خیلی جالبه که اونقدر به بچه ها واکنش نشون میده و دوست داره باهاشون باشه.بارها شده به بچه ایی که نزدیکشه با آواهایی که خاص خودشه اشاره میکنه و میخواد باهاش ارتباط بگیره.با بزرگترام همینطوره.همینکه وارد یه جایی میشیم فورا میگه دا دا.و یه طوریم میگه که همه متوجهش بشن.خونمون تقریبا خالی از هر نوع دکوری شده .همه چیز جمع شده و به بالای میزا منتقل شده.هر چیزی رو که بتونه ازش آویزون میشه.بیشترم مشغول کتابای تو کتاب خونه اس.

اصلا انگار نه انگار من برای روژیام وبلاگ ساختم.همش دارم از ناز گلم مینویسم.دیگه از این به بعد اونجا مینویسم.

از خودم بگم یه کم.یادتونه زمستون میخواستم ابروهام رو تاتو کنم؟اون موقع به آرایشگرم گفتم بهم وحلول اورئال روداد.خیلی چیزه خوبیه.پیشنهاد میکنم اگخ کسی قصد تاتو داره اول اینو امتحان کنه اگه جواب نگرفت اونوقت بره سراغ تاتو.چهل روزه جواب میده.من اما چون همش ابروی نازک دوست دارم اون چیزیم که رشد میکنه رو نمی زارم که بمونه.اما این بار تصمیم گرفتم بزارم.پهن بردارم.جدای از مد بودن یه کم تنوع دار باشم.نمی دونم این روزا من سلیقه م یه چیزیش میشه و اصلا نمی تونم مانتوی قشنگ بگیرم یا مانتو ها همه درپیتی و بیخودن.با قیمتای نجومی.اونم برای سه چهار ماه.دنبال ملنتوم.اما چیزه خنک خوبی که ارزش اون قیمتی که روش گذاشتن رو بده هنوز نجستم.وایی یه عالمه خرید دارم.از همه هم مهمتر وسایل آرایشه.کم کم داره آذوقه م ته میکشه.هفته آینده که باز رفتیم سرزمین مادری.باید بگیرم.نمی دونم شاید چون اونجا نزدیکتره به مرز این چیزاش به نسبت همدان و خیلی جاها ارزونتره.همون مارک و همون جنس.اصلا هم ربطی به تقلبی بودن و اینا نداره.یه جاهایی ژهست کخ جنسشون قابل اطمینانه من با اونجاها مقایسه می کنم.

به به چه بهاری.چه هوایی.آدم حظ می کنه از طبیعت.همه چیز قشنگ.دیروز برای  آقایی میگفتم یادش بخیر اون وقتا که مدرسه میرفتیم.خرداد خیلی برام ماه قشنگیه .انگار از زیر یه بار بزرگ رها شدی.درس و امتحان.بعدش سه ماه تعطیلی.یاد صبحای روزای امتحان میافتم که تو حیاط منتظر اومدن دوستام میشدم.بوی نسترن و رز و گل محمدی که تو حیاط میپیچید و استرس من برا امتحان.بعدش تموم شدن امتحان و پر کردن حوض از آب و من و خواهرم که توش بازی میکردیم.

حالا اما خرداد برام یه رنگ و بوی دیگه داره.برام یکی از قشنگتریم ماههای خداس چون دخترم در این ماه متولد شد.یادش بخیر پارسال این وقتا همش روزا رومیشمردم که عشق مامان زودتربه دنیا بیاد.هر روز وسایلش رو میاوردم .قربون صدقش میرفتم و باز مرتبشون میکردم.برای من زایمانم یکی از قشنگترین خاطرات زندگیمه.چه احساس خوبیه مادر شدن.

یه مدتی همش به خودم میگم یه کم تو خرجات صرفه جویی کن.قبلنا همیشه یه ذخیره داشتم اما این روزا هر چی دارم رو خرج میکنم.اونم فقط خرج دخملی.یعنی هر چی میرم بیرون محاله یه چیزی براش نخرم.همون موقعم میدونم که احتیاج نداره و از همون چیز چند تا داره ولی باز نمی تونم نخرم.راستی یه سوال داشتم.میخوام برای تبلد ناز خاتون براش از این دامن پفی پرنسسیا بدوزم.کسی میدونه با چه جنس توری بهتر در میاد؟

خدا کنه یخ دستم آب شه و از این به بعد زودتر بیام بنویسم.

قالبم رو دوست دارم.یه حس خوبی بهم میده.

اینم دو تا عکس از نفس مامی.

 عروسکم  ملوسکم

بعدا نوشت:خانوم نون عزیز که برام خصوصی گذاشتی.عزیزم نه ایمیل دادی نه آدرس وبلاگ که جوابت رو اونجا بدم.اینجا مینویسم .امیدوارم که بخونی.در مورد سوال اولت.من اشتباه کردم و شیر خودم رو تا یک سالگی برای روژیا ادامه ندادم.میگم تا یک سالگی چون به بیشتر از اون اعتقاد ندارم.این یه چیز کاملا شخصیه ها.تو مارک شیر خشکا من اس ام ای گلد و پروگرس رو پیشنهاد میکنم.نان هم به دلیل غنی شدن با آهن خوبه.به روژیا هم همینها رو میدم.یه مکمل هم میدم با عنوان پدیا شور.قیمتش یازده و نیمه.شیرها هماس ام ای پروگرس نه و نان پنج و سیصد.در مورد قطره هم ویتان.البته همه میگن آهن و مولتی ایرانی بهتره.چند قطره هم آهن ایرانی میدم.آهن در رشد مغزیکودک تا دو سالگی خیلی مهمه.به رشد چینهای مغزی کمک میکنه.حتما بدی.هر روز صبح هم بادوم آسیاب شده رو با آبی که میخوام شیر رو براش درست کنم تومخلوط کن میریزم و از صافی عبورش میدم و میزارم تو یخچال که شیرای روژیا رو با اون بگیرم.بهش ماست میو ه ایی هم میدم.دسر دنت موزی و گاهی هم بستنی میدم.ماست برا بچه سردی هر وقت خواستی ماست معمولی بدی چند قطره عرق نعناع بریز توش.روژیا نعنا خشک نمی خوره.گفتم شاید بچه ی شمام اینطور باشه.در مورد خواب هم اصلا اینچیزی که بهتونگفتنصحیحنیست.بچه خواب شبانه ش باید د.ازده ساعت باشه و در طی روز حتما دو ساعت رو باید بخوابه.درمورد بازی و رژیم غذایش با اجازتون ترجیحمیدم تووبلاگ خودش بنویسم.در مورد گین آپ هممن اطلاعی ندارم.امیدوارمکه تونسته باشم کمکی کنم.کوچولوتون رو ببوسید.

 

برگ صدوچهل و یکم

چقدر زود بيست و نه روز از سال گذشت.انگار همين ديروز بود.من اما احساس خاصي نسبت به تغيير سال ندارم.خيلي قبلترها ميخواستم اينجا را به روز كنم اما تمام روزهايمشدهاند روژيا.از همان صبح كه با لمس دستهاي دخترم روي صورتم وگذاشتن سرش رو بازويم روزم شروعمي شود تا آخر شبها كه با لالايي گفتنهايم رو پايم خوابش ميبرد.همه اش تكرار دختركم است.حالا فرصت نوشتن دارم.همسرم فوتبال رئال و بارسا ميبيند.عروسك خاتون خواب است و من همت كرده ام براي نوشتن. تعطيلات عيدمان هم خوش گذشت.سال را خانه پدرم نو كرديم.اما همه خواب بوديم بجزخواهروسطي.بعد از چند روز هم رفتيم خانه پدر شوهر.من هميشه خانه خواهر شوهر دومي را به خانه پدر شوهرم ترجيح داده ام.همسرم هم اين را خوب ميداند و هرگز براي اين موضوع با هم اختلاف عقيده نداشته ايم.با خانواده خواهر شوهري به بانه هم رفتيم.بين راه هم كلي رقصيديم.بعد از تعطيلت هم به عروسي پسرعموس همسرس رفتسم كه خيلي خوش گذشت.عكسها را كه ريختم توي لپ تاپ بعضي هايش را اينجا ميگذرام.اولين عروسي بود كه خانم ناز را ميبرديم.خوشش آمد.اذيتمان نكرد. دلم ميخواهد اينجا فقط از روزانه هاي زندگيم بنويسم.بزرگ شدن ناز گلم را توي وبلاگش ثبت كنم اما اصلا فرصت اين كار را ندارم.توي سال جديد خيلي كاره براي خودم بايد انجام بدهم.فكر ميكنم روحم كمي آرام است.برايش دوست خوبي نبوده ام.دلم يك سالنامه ميخواهد از اين فانتزي ها كه كودك درونم را قلقلك بدهد موقع ديدنش .بعد اهدافم را بنويسم و هر چند وقت يكبار با خوشحالي جلويش تيك بكشم.خسته نيستم اما احساس ميكنمدچار سكون شده ام.دلم پياده رفتن در هواي بهار را ميخواهد اما با اين هواي آلوده عطاي پياده روي را به لقاي گرد و خاك بخشيده ام.هموان دير بهارش از راه مي رسد.هوا سرد است هنوز.دلم هواي بهاري شهرم را ميخواهد. احساس ميكنم خيلي حرفها براي گفتن داشتم اما دستم خشك شده براي نوشتن انگار. يكي از كارهايي كه توي سالنامه ام خواهم نوشت آپ كردن هفتگي وبلاگم است و ديگريش پياده روي با دخملكم.بزرگ شده است ماشالا.خانمي شده حسابي.خودش را از همه چيز آويزان ميكند.شده جاروبرقي خانه يك لحظه نمي شود ازش غافل شوم.هر چيزي كه به دستش بيايد را به دهان ميگذارد.بايي بايي كردن را يادگرفته و همزمان با حركت دستش ميگويد دايي دايي.استيكرهاي اتاقش را ميشناسد و سريع با شنيدن نام سيندرلا بهشان نگاه ميكند.عروسك خرسي بزرگش را هم ميشناسد.غذا خوردنش هم بهتر شده. دخترك معجزه است.عاشق لحظه لحظه بودنش هستم.

 

پ.ن:بلفي جان مموري موبايلم پاك شده.خانمي شماره ات را نداشتم.امشب كه وبلاگم را باز كردم شماره ات را توي خصوصي هايم ديدم.شرمنده خاتون كه نتوانستم اين مدت تماس بگيرم.بي معرفت نيستم.به يادت بودم اما يادم نبود كه اينجا هم شماره ات را دارم.در اولين زمان ممكن تماس ميگيرم.دلم براي صداي لطيفت يك ذره شده.

پ.ن:نسيم جان از صميم قلبم مادر شدنت را تبريك ميگويم.داري خالق ميشوي.قدر معجزه ايي كه ميكني را بدان.عشق كن با لحظه لحظه ي جاودانه ات.اميدوارم خواوند در پناه خودش تو،همسر و فرشته ي كوچكتان را حفظ كند.

پ.ن:ليندايي دوست دارم.

برگ صد و چهلم

                
200220111197ddddddddddddddddddddd.jpg

روزها مثل برق و باد میایند و میر.ند.چیزی به آخر سال نمانده و من مشتاقانه چشم به راه سال جدیدم.همیشه این روزهای قبل از عید را دوست داشته ام.

خانه تکانیم تمام شد.اما گردگیری تا خود بیست ونهم ادامه دارد.امروز باران قشنگی بارید.جلوی پنجره اتاق خوابمان یک درخت بزرگ چند ساله است که اگر بهار بشود برگهای سبز خوشرنگش سبز میشوند و قاب پنجره را پر از بهشت میکنند.خیابانمان را دوست دارم.تمام خانه های حیاطشان پر از گل و درخت است.حصار خانه ها به سبک خانه های انگلیسیست.آهنی و کوتاه.یعنی میشود حیاط تمام خانه ها را دید و این زیباست.

خریدهایم را انجام دادم.مانده عیدی برای خانواده ام.برای خانواده ی اقایی خریداری شد.برای خودم مانتو گرفتم.برای خواهر کوچکم هم به عنوان عیدی و کادوی تولد مانتو گرفتم.امروز تولدش است.خدا کند خوشش بیاید البته به قول خودش دندان اسب پیش کشی را که نمی شمارند.عدسهایم جوانه زده اند.همسری عدس عید را سبز کرد.من هم خیساندم به قصد جوانه زدن و بعد خشک کردن برای سوپهای  طلا خاتون.دو تا مروارید سپیدش در هشت ماه و بیست روزگی در آمدند.بماند که چقدر بیقراری کرد.دلم خوش بود که توی این پاییز و زمستان اصلا سرما نخورد.از شانس من همزمان سرما خورد و دندان در آورد.گرچه خیلی شدید نبود اما باز م اذیت شد گلکم.لاغر هم شد و این روزها من مشغول تغذیه و تقویت نازبانویم به طور فشرده.خدا را شکر کمی بهتر شده.

این اولین عید روژیای من است.پارسال توی دلم بودو من احساس امروزم را نداشتم.حالا تک تک سلولهایم سرشار از دوست داشتنش است.نبض نفسهایم به نگاهش بند است و خوشی دلم خنده هایش.به قول داستایوفسکی  (آدم موجود پدر سوخته ایست به همه چیز عادت میکند)سوای از عادت دوست داشتن یک نیاز همیشگیست و نیاز من عاشق بودن به همسر و فرزندم است.دوستشان دارم چون احساسهای بکری را در وجودم زنده کردند.

سه شنبه یا چهار شنبه مهمان دارم.خانواده ام می آیند.خواهر وسطی و برادرم می مانند .با هم برمیگردیم سرزمین پدری.از شما چه پنهان دلم برای اردیبهشتهای اورامان تنگ شده.یم بهشت بکر.خیلیهایتان شاید تا به حال اسمش را هم نشنیده باشید اما یک بار که بروید عاشقش میشوید.رفتنشان را توصیه میکنم.بهاران سرزمین مادری را نمی شود هیچ کجای دیگر یافت و بعد از آن شیراز و بعدترش طبیعت لرستان و چهارمحال و ایلام.(این هم توصیه های ایرانگردی ما)

یک هفته مانده تا آخرین روز سال.برای خودم.خانواده ام.دوستانم  و همه آرزوی سالی پر از خوشبختی و موفقیت و شادکامی آرزو میکنم.سال نو مبارک.

برگ صد و سی و نهم

اسفند دوست داشتني من هم از راه رسيد.ديشب كه به ماه مورد علاقه ام فكر ميكردم فهميدم كه من اسفند را ز همه ماهها بيشتر دوست دارم.پر است از شلوغي و هيجان و انرژي.آمدن عيد.تعطيلات.رفتن به خانه و مهماني.خريد و خانه تكاني و هواي بهار.

گاهي به آرزوهايم فكر ميكنم.به اينكه در آغاز دهه نود و آخرين دهه سده سيصد چه ميخواهم.به سال هشتاد فكر ميكنم كه هنوز دبيرستاني بودم.سال سوم فكر كنم البته.آنوقتها منه رشته تجربي اصلا به انساني فكر نمي كردم.از آن فكرهاي درپيتي دبيرستاني كه اول رياضي بعد تجربي بعدترش انساني.انگار يك قاعده نانوشته بود توي كله ي خيليهايمان.به دهه پشت سر كه نگاه ميكنم ميبينم خيلي چيزها برايم ناخواسته پيش آمده.يك دست غيب همه پازلها را كناره هم قرار داده كه تفسيرش بشود خوشبختی من.اگر آن روز جمعه دايي به خانه مان نمي آمد و پيشنهاد رشته حقوق را به من نمي داد شايد حالا ماما يا مترجم يا پرستاري چيزي بودم.آزمونهاي قلم چي و  آن همه تست كه هيچش به كارم نيامد.اگر من حقوق قبول نمي شدم با همسرم آشنا نمي شدم.شايد هم ميشدم از يك طريق ديگر.اگر آن روز گرم مرداد ماه جواب سوالش را نمي دادم.اگر شيطنت نمي كردم.اگر بعد از سه ماه كه برگشت جوابش را نمي دادم.اگر نمي آمد.اگر نمي رفتم.اگر با هم سر آن ميز كوچك مستطيلي كنج ديوار خاتون زير آن چراغ كوچك نمي نشستيم.اگر دلم توي چشمهايش نمي لرزيد.اگر عاشق نمي شديم و هزاران اگر  ديگر.به هر حال به اينكه ما مال هم بوده ايم از روز ازل ايمان دارم.بعدش كارم تو دادگستري و كارمند شدن چهار ساله ام و بعدترش قبولي در آزمون وكالت و بعدش ازدواج و بعدش دخترم.اين دو تاي آخر نابترين و شيرينترين و بهترين اتفاقات زندگيم بوده اند.من عاشق اين دو اتفاقم.

بين تمام اين هايلايتهاي رنگارنگ و زيبا لحظه هاي تلخم كم نبودند.با طيفهاي متفاوت.يكي كم يكي زياد.شايد از همه مهمترش آلزايمر مادر بزرگم باشد كه بد جور گاهي ذهنم را درگير ميكند.من از پيري.بيماري.ناتواني .من از مرگ متنفرم.اعتراف ميكنم با وجود تمام جستجوهايم هنوز فلسفه انسان بودن را نفهميده ام.فلسفه زندگي را.يك روز هستي با تمام ابعاد وجودي يك انسان و در گذر روزگار كم كم تمام چيزها از تو گرفته ميشود.تولد و مرگ دو پارادكس عظيم زندگي منند.من هنوز فلسفه زيستن را نفهميده ام.فلسفه اين همه تلاش.كار.استرس.اين همه حرص و جوش و تقلا و بعدش به كسري از ثانيه.در چشم به هم زدني همه چيز تمام ميشود.كات.بازايستادن زمان در زمان.نابودي دنيايي احساس و فكر و خاطره در دنياي مادي انساني.يك نيستي بزرگ در هستي خاك.گويي هرگز نبوده ايي.پس چه شد آن همه عمر و زندگي.آااااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي آدمها تو را به همه مقدساتتان به داد اين ذهن پاره پاره ام برسيد. ناجوابهاي زندگيم  بيشتر از اين ذهن خسته و جستجوگر است.مرگ پدربزرگ پدري.مادربزرگ پدری.كه البته اين دو مورد آخر مرا خيلي تحت تاثير قرار نداد.گاهي فقط ياد خاطراتشان دلتنگم ميكند.

بيست و پنج روز مانده تا پايان دهه اي كه براي همه مان پر بوده از موفقيت و شكست و غم و شادي.پر بوده از عشق.ازدواج.يكي شدن.

دلم ميخواهد با ذهني نو به پيشوازي دهه اي بورم كه مرا پيرتر ميكند.روزهايي كه روزهاي عمرم را ميبلعند.دوست دارم از صميم قلب براي خودم و همه ارزوي خوشبختي بكنم.

سنندجمان را هم رفتيم.خوش گذشت اما به همان دليل بيماري مادر بزرگ يك غم بزرگ گوشه دلم لانه كرد.وضعيت بيماريش بدتر شده.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااي خدا از كدام سمت دنيا ما را مي بيني.قربان تمام کرده هایت.

دخترك بر خلاف تصورم آنقدر گرم و اجتماعيست كه همه را عاشق خودش كرد.سوگلي خانه پدر بزرگ .اولش البته بنا به عادت غريبي كرد و گريه ها اما بعدش كه محيط برايش آشنا شد رفتارش عادي شد.

با مامان رفتيم لباس گرفت.چند تا عروسك خرگوش براي دخملي گرفتم و يك سري خرت و پرت ديگر موهایم را هم رنگ کردم.یک عسلی خیلی روشن.

دوشنبه هم عازم تهرانيم براي گرفتن پروانه ام.بديش اين است كه كانون توي مركز است و من هر كار كوچكي هم كه داشته باشم بايد بپرم بروم تهران.مخصوصا توي اين اسفند ماه شلوغ و پر هياهو.نازگل را هم نمي توانم از خودم دور كنم.دق ميكند دلم براي ناز نگاهش.ولايت كه بوديم يك روز رفتم ديدن همكاراي سابق همه اش سه ساعت طول نكشيد.مامان ميگفت آنقدر بي قراري كرده كه با هيچ دوز و كلكي نتوانسته بودند آرامش كنند.دخملك نازه من.

چهار دست و پا راه رفتن را تازه ياد گرفته و دارد تمرينش ميكند.از آن دسته از بچه هايست كه قبل از نشستين چهار دست و پا ميروند.دندانهايش هم تازه جوانه زده و براي آرام كردن لثه اش هر چيزي را به دهان ميبرد بايد چهار چشمي مواظبش باشم.

خانه تكاني را تازه شروع كرده ام . براي مباركي كارم!!!!!!!!!!!!!!اول اتاق پرنسس را تميز كردم.از پرده و كمد و عروسكهايش بگير تا فرش و آينه و همه چيز و انباري.كلي كار مانده هنوز.اتاق خودمان.اتاق مهمان.هال .آشپزخانه و ..................

از ليست خريدهاي عيدم تقريبا خيليهايش انجام شد و يكي دو قلم جزيي مانده.بر خلاف خيليها كه دوست دارند هفته آخر اسفند خانه بتكانند من زودتر شروع كرده ام چون هفته آخر اسفند را به سرزمين امن پدري بازميگرديم.بعلاوه من عاشق شلوغي خيابانهاي دم عيدم.ماهي قرمز و سبزه و بوي اسفند و هيجان مردم.دلم ميخواهد پياده يا سواره توي خيابانها بگردم و حظ ببرم از اين همه زندگي.ددريم ديگر.به دخترم هم سرايت كرده بد جور.دختر مادرش است حرير خاتون.

كامپيوتر را كه روشن ميكنم ذهنم پر از كلمه است و دستم باردار نوشتن.ويار گفتن دارد دلم گاهي.شاعر ميشود طفلك.مابين تولد كلماتم آنقدر وقفه مي افتد كه حرفهايم ميپرند.

باشد براي وقتي ديگر.

پ.ن1 .پستم انرژي منفي ندارد.سوالهاي ناجواب يك ذهن سوالگر.شايد براي خيليهاتيان هم سوال باشد.پاراگرافها به هم ربطي ندارندوبي ربط هم نيستند.گفتم كه ويارهاي ذهن منند.

پ.ن 2فردا آفتاب طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم.

پ.ن 3 مرسي كه روده درازيهايم را خوانديد .سعي كردم هواي چشمهاي زيبايتان را داشته باشم.

پ.ن4 اسفند زيبا دوستت دارم.

برگ صد و سی و هشتم:به مادرم گفتم دیگر تمام شد.

از مسیر چهار ساعته و هر هفته رفت و آمد خلاص شدیم.این چند روز مدام توی ذهنم با خود میگویم دیگر تمام شد.نمی شود گفت زود گذشت.برایمان خیلی سخت بود.گذشتنش که گذشت اما نه به آسانی.هر دویمان خسته ایم.روحمان بیشتر از جسممان.این همه رفت و آمد  توانمان را گرفته.حالا باید دیگر به فکر روحهای بی نوایمان باشیم.دیشب به همسرم قر میزدم که خسته ام.میگفتم همه احساساتم سطحی شده.خنده ها و عصبانیتها و دلتنگیهایم هیچکدام از ته دل نیست.مثل همیم در این مورد.دروغ چرا با اینکه همیشه به زنجان قر میزدم و روز شماری میکردم که زودتر تمام شود اما حالا که فکرش را میکنم احساس میکنم که ممکن است دلم برایش تنگ شود.برای خیابان سعدی.خانه مان توی عارف ۱۴ و آن حیاط بزرگش که آرزویم بود که کاش میشد با خودمان بیاوریمش اینجا.با آن باغچه مستطیلی بزرگ که خانواده دکتر(همسایه طبقه پایینمان.رئیس بیمارستان یا کلینیک بهشتی بود)تویش آفتابگردان و ذرت و گوجه و خیار  و فلفل ریز میکاشت  و کاج و  درخت سیب پاییزه اش.دلم برای خانه مان تنگ میشود با معماری داخلیش که همیشه به آن ایراد میگرفتیم.حتی ممکن است دلم برای جنس کیشهایش تنگ شود.برایم جالب بود که بروم پشت ویترینش بایستم و به اجناس درجه چندشم خیره شوم و بعد بیخیال از جلویش رد شوم.به گمانم زندگی همین است دیگر.یکی می آيد و يكي مي رود.هر چه بود گذشت.روزهاي آفتابي پيش رويم را دوست دارم.ديگر يكجا نشين شده ام.خوشحالم که همسفرهای خوبی بودیم برای هم.من و همسرم.

بهمن هم دارد تمام ميشود و اسفند دوست داشتني از راه مي رسد.سال جديد.عيد.بهار عزيز كه دوستش دارم.شوق خانه تكاني.ذوق خريد و همهمه مردم در خيابان و بازار ديدن دارد.سبزه و ماهي و همه چيزهاي قشنگي كه ميشود زندگي كرد.يك جاي قلبم كمي گرفته.براي دخملي.براي دردونه و براي همه ي آدمهايي كه تا به حال نديده ام اما توي دلهاي مهربانشان غصه هست.كاش غصه هايشان كم رنگ و بيرنگ شود.

دلم ميخواهد يك گلدان بخرم و چند تا پياز سنبل بکارم.بديش اين است كه رنگ گلها تا سبز نشوند مشخص نيست.چند تا خريد هم دارم كه ليستشان كرده ام.از همه مهمتر بايد دنبال آتليه خوبي باشم براي عزيز دلم.كاش توي همين شهر آتليه كودك خوبي پيدا كنم وگرنه كه همان ولايت خودمان ميبرمش آتليه كودك.

سه شنبه هم بعد از تقريبا سه ماه برميگرديم سرزمين مادري.دلهامان براي هم تنگ شده.البته بین خودمان باشد بیشتر از ما دلشان برای سوگلی تنگ شده.حتی دایی سینا به عشق روژیا به زنجان آمد.فعلا که ما آخر صفیم و دخترک پیشتاز.

از خواننده خاموش بودن دوستانم در مي آيم از اين به بعد وقتم بيشتر است و ذهنم آزادتر.روزانه نويسي هايم را باز از سر ميگيرم.چقدر دلم براي بعضي چيزها تنگ شده بود.

دخترك هشت ماه و هفت روزه ام هم براي خودش خانمي شده.باورم نمي شود به اين زودي هشت ماه گذشت.انگار همين ديروز بود كه فهميدم باردارم.همين ديروز بود كه رفتم بيمارستان و بند دلم را از بطنم جدا كردند.حالا آنقدر  بزرگ شده كه مني حرفهايمان را مي فهمد.ديروز به نمايشگاه اسبا بازي رفتيم.آنقدر جلو هر غرفه اسباب بازيهاي آويزان را كشيد كه نمايشگاه را نصفه رها كرديم و برگشتيم.ادامه اش مانده براي امروز البته اگر نازگلمان اجازه دهد.در كسري از ثانيه طول و عرض اتاق را با غلتيدن طي ميكند .ماست ميوه ايي و دنت موزي را هم خيلي دوست دارد.اين دو تا عكس را هم جهت زينت دادن وبلاگم گذاشتم.خانوم طلا خيلي اهل عكس گرفتن نيست.حوصله جينگولك بازي جهت عكس انداختن را ندارد اصلا.كم كم دارم به شكارچي لحظه ها تبديل ميشوم.خدا قسمتش كند هر كه دلش ميخواهد يكي از فرشته هاي نازه خدا را.

(عكس اول در حال دالي بازي بوديم كه روژيام خسته شد و اين مدلي نگاهم ميكرد)

(عكس دوم هم آماده شده بود براي رفتن به بازار.كسي نبود عكس بگيرد توي بغل خودم عكسش را گرفتم)

فداي دست و پاي بلوريت بشوم پرنسس نازنيننم.

خدایا جوجه نازم را به تو می سپارم.حافظش باش.

 xdl40ao6c7wgubm86kq.jpg

                         ez1jzdh7y5k8d17o6ha.jpg 

 

برگ صد و سی و هفتم

هميشه باران را به برف ترجيح داده ام.بيشتر به خاطر يخبندان و سرماي بعد از برف دوست نداشته ام.اما برف اين زمستان چيزه ديگري ست.دانه هاي بي شمار برف سفيد زمستانمان را قشنگتر كرده.بارندگي تا به اين حد را هرگز به ياد ندارم.خوب من حافظه ام از سن مدرسه پررنگتر است تا قبلش.اين روزهاي برفي قشنگ كه كلي برف آمه و همه جا سپيد سپيد است دلم ميخواهد دخترك را برداريم و برويم كلي عكس زمستاني خنك بگيريم.از آن عكسهايي كه آدم را ياد يخ در بهشت آلبالويي مياندازد.اولين برفيست كه نازخاتون ميبيند.جلو پنجره كه ميبرمش آنقدر با تعجب به همه جا نگاه ميكند كه دلم ميخواهد چشمهاي متعجش را قاب كنم .درخت دم پنجره اتاق خواب پر از برف است و من عاشق اين صحنه ام.گاهي غرق ميشوم در اين زيبايي .به خودم كه ميايم از ته دل براي خوشبختيم خدا را شكر ميكنم.براي خوشبختي همه دعا ميكنم.برف با سرسره بازي روي آن و آدم برفي و گوله برف به سمت هم پرتاب كردن مزه ميده.يا شايد هم اينها احساسات نوستالژيك من است يادگاري از روزهاي شيرين كودكي.روزهاي چكمه هاي قرمز و دستكش هاي خيس خيس از برف بازي.خانه مادربزرگ و آن علاء الدين زرد كه وسط اتاق روشن بود و مادر بزرگ مامان كه كنارش مينشت و از آن اتاقي كه پنجره اش رو به حياط بود و در ، به محض ورود من و مونا و لادن با دست اشاره ميكرد كه بدويم داخل و دماغها وگونه هاي سرخ شده مان را بسپاريم به گرم چراغ و او جورابها و دستكشهاي خيسمان را به دسته چراغ بياويزد و به مادربزرگم بگويد برايمان آش بياورد كه سرما نخوريم و مادر بزرگ كه چاي و آش داغش ،عشق روزهاي زمستاني ما بود و شتابش براي خشك كردن موهايمام كه زير كلاه بافتني كار دست مامان ،نمناك بود،با آن حوله هايي كه خوب يادم نيست رنگش چه بود.و كاپشنهاي ي كه آب از آن ميچكيد و آن گرماي دل انگيز اتاق رو به حياط.بعدش هم كمي بازي توي خانه و شيطنت ما كه تمامي نداشت و باز هم حياط و كوچه و برف و سرما.آن سالها كه خيليهايمان يادمان هست.عليرغم تمام سختيهايش باز هم زيباست.آن روزها مثل حالا خانه ها ايزوگام نبود.قير بود يا آسفالت.صبح روز برفي پشت بامها را پارو ميكردند و يك عالمه برف وسط كوچه جمع ميشد و ما از بين توده هاي برف تونل ميساختيم.براي من برف همه اين معنيها را تداعي ميكند.همه خاطرات گرم روزهاي سرد زمستاني را.

هوا سرد است و من جرات نميكنم شاهدانه را ببرم بيرون.ترس از سرما خوردگي مانع است.بدم ميايد تن معصومش را با داروهاي شيميايي بيازارم.به همين حظ بردن از پشت شيشه راضيم تا سال بعد كه بند دلم خانمتر شود.آنوقت من و بابا و طلا خاتون ميرويم برف بازي.

 

قرارمان اين بود كه امروز برگرديم به زنجان.خدا را شكر كه برف آنقدر باريد كه منصرفمان كرد.خدا را شكر كه همش كمتر از يك ماه مانده.گاهي كه شكايت ميكنم يكي توي دلم نهيب ميزند كه هي دخترك،حرفهاي امروزت فراموش نشود لطفا.يك روز توي آينده ،دلت براي اين روزهاي پر از غرولندت تنگ ميشود.دفعه قبل كه آنجا بوديم از بلوز و شلوار پشت ويترين مغازه ايي خوشم آمد.براي خريدش كه رفتم گفت همان يك دست مانده و تا بيست دي ويترين را باز نمي كند.قول داد كه تا بيست و هشتم برايم بگذارد.با اين برفي كه باريد و رفتن ما كه كنسل شد.سپردم به سحر(مادرش دختر دايي مادرم ميشود.آنجا دانشجوست)كه برود و برايم بخرد.فردا قرار به رفتن و خريدن دارد.

قبلترها وقتي از زندگي و دلتنگي و اينها حرف ميزدم ،ميگفتند بچه دار كه بشوي آنقدر سرت گرم ميشود  كه دلتنگي كه هيچ گذر زمان را نيز نمي فهمي.ايمان آورده ام به اين حرف.آنقدر مشغول زندگي و دخترك و وعده هاي شير و سوپ و فرني و بازي و سرگرمي و خوابش شده ام كه گذر زمان را احساس نمي كنم.

 

بالاخره پروانه وكالتم دارد صادر ميشود.هفته قبل تماس گرفتند جهت تكميل پرونده ام.براي اتمام كارهايش بايد به تهران بروم.توي اين برف يفرمان موكول شد به نهم بهمن.اين وزها همسري مشغول امتحان است.دخترك را هم با  خودمان ميبريم.اولش ميخواست ببرم پيش مادرم بگذارم اما ديدم نه ما طاقت دوريش را داريم و نه خاتون پيش مادرم گير ميشود.عادت نكرده به دوريمان.اين بار را با ماشين خودمان ميرويم.حالا تا نهم.انشالا.فعلا تصميم قطعي براي شروع فوري به كار ندارم.گه گداري پرونده ايي ميگيرم براي رد كردن آمار اما تا بند دلم كمي بزرگتر نشود لحظه ايي بالندگيش را از دست نميدهم.كار هميشه هست.روزهايي كه ميروند را بايد ببينم.دختركم يكبار بزرگ ميشود.

من هميشه به اين فكر ميكنم كه آدمها دو دسته اند.گروهي هميشه به سادگي به همه چيز ميرسند.اصلا انگار ميكني براي خواسته هايشان هيچ زحمتي نمي كشند يا حداقل جنگ اعصاب و تقلايشان كم است.چيزي ميشوند مصداق عيني هلو بيا تو گلو.اما دسته دوم آدمهايي هستند كه به سختي به همه چيز ميرسند.براي داشتن آرزوهايشان بايد زحمت بكشند و سختي.گروهي هم مابين اين دو دسته.من خودم جز گروه سومم.گاهي راحت به چيزي ميرسم.گاهي هم سخت.اما از ته دل آرزو ميكنم روژيايم جز گروه اول باشد.

 

بد جور خيال تاتو كردن ابروهايم به سرم افتاده.ولم نميكند اين فكر.تار موهايم نازك است و كم رنگ.خسته شده ام از مداد ابرو و پناكل  و اين چيزها.اما دو دلم.آن هم به دو دليل.يكي دردش كه نمي دانم زياد است يا كم.(من هميشه از درد ترسيده ام.يك نوع فوبياي ناشناخته.)اما دارم سعي ميكنم اين ترس را از دلم بيرون كنم.ديگري هم ترس از دلزدگيست.نگرانم كه از طرحش خسته شود.فعلا همينطور مانده ام كه چه كنم.شما تجربه ي مشابهي نداريد؟

 

هجده دي ماه تولدم بود.من بيست و هفت ساله شدم.به همين سادگي.تصور خاصي از بيست و هفت سالگي نداشته ام.يك عدد است مثل ده.هجده.بيست.مثل سالهايي كه گذشته و از آن خاطره مانده.دلم ميخواهد بيست و هفت سالگي شادي داشته باشم.دلم ميخواهد همه سالهاي مانده ي پيش رويم شاد باشند و قشنگ.دروغ چرا گاهي به چهل سالگي فكر ميكنم.دليليش را نمي دانم.فكر ميكنم.گاهي فقط.به اينكه توي چهل سالگي چه طور زني هستم.چه طور همسري.چطور مادري.چيزي كه مسلم است اين است كه دلم ميخواد بيشتر ظاهرم شبيه سي ساله ها به نظر برسد.چينهاي صورتم را شايد با كرمي.ليزري و بوتاكسي چيزي كم كنم.ظاهرم را ميتوانم  اما بيشتر روحم را دوست دارم زيبا نگاه دارم.احساس يك دختر بيست ساله داشتن در چهل سالگي به گمانم خيلي زيباست.

 

پ.ن

فاصله نوشتن خط اول تا آخر اين پست سه ساعت طول كشيد.در اين فاصله دخترك را حمام كردم.خودم حمام رفتم.پاهايم را لاك قرمز زدم.سوپ دخترك را دادم و خط پاراگراف آخر پستم را نوشتم.بماند كه كلي حرف داشتم كه يادم رفت.بماند براي بعد.

برگ صدو سی و ششم

توی بچه گیهایم یلدا برایم همیشه یعنی خانه پدر بزرگ.شامهای مادر بزرگ و هندوانه و انار و آجیل و شعر و خنده.برایم همیشه شبهای یلدا حاله دیگری داشت.از صبح میدانستم که شب خانه پدر بزرگیم و هی ذوق میکردم نه اینکه دیر به دیر به آنجا برویم نه.خانه یشان چند کوچه بیشتر با ما فاصله نداشت .همیشه آنجا بودیم اما شب یلدا چیزه دیگری بود.نمی دانم لابلای کدام روزمرگی ها آن روزها گم شدند.من بزرگ شدم.مادر سدم.پدر بزرگ و مادر بزرگ بزرگتر شدند.آنقدر بزرگ که پیر شدند.حالا من اینجایم.خیلی دورتر از آنها .حس انسانی را ارم که به تبعیدش فرستاده اند.یک تبعید خود خواسته.همیشه این حس را ندارم.گاهی فقط دارمش کثل امشب.شبی که باید همه دور هم باشیم همه خانواده رسم این شب است دیگر.اما ما امشب یلدایمان را سه نفره میگیریم مثل پارسال.با این تفاوت که پارسال دخترکمان.عشق زندگیمان توی دلم لانه داشت و امسال وجود نازنینش گرمی بخش زندگیمان است.خنده هایش.جیغ کشیدنهایش.یه سرعت دمر شدن و بردن هر چیزی که به دستش بیاد به دهانش.همه و همه باعث شده یلدایمان را دوست بداریم.

یک جایی خوانده بودم انسان اسیر خاطرات است و من عجیب آدم خاطره بازی هستم.همیشه از این یک اخلاقم بدم آمده.یادم میرود روزی که گذشت را بگذارم گوشه ایی از ذهنم و هی مرورش نکنم.دلم میخواست حالا در سرزمین مادریم بودم جایی که آدمهایش آشناترند.آسمان و زمینش به هم نزدیکترند اینجا اما هوای سرد دل آدمهایش را هم به یک جور خواب زمستانی فرو برده.همه اش یاد زمستان اخوان ثالث می افتم و چرایش را نمی دانم.همدان بهتر است.شاید چون نزدیکتر به سرزمین مادریست و شاید هم آنجا قوم و خویشی داریم که حداقل گاهی به رسم قدیم خاله بازی کنم با آنها.دوستانی هم دارم مثل سحر که گاهی با هم بیرونکی میرویم اما باز هم یک جای زندگی خالیست.هم دلخوشی روزهایم شده اند همسر و دختر نازم.عزیزترین موجودات زندگیم.

مادر بزرگ این روزها آلزایمر گرفته اصلا نمی دانم میداند امشب یلداست یا نه؟دلم برای دست پخت خوشمزه اش تنگ شده.با همین حالش هم هر وقت ما را می بیند انگار بهترین هدیه دنیا را به او داده اند.عزیزم گفتنهایش.بوسه هایش که حتی یک بار هم یادم نمیآید از گونه هایمان نگرفته باشد و آغوش گرمش که وقت باز کردن در به رویمان باز میشد.کاش آدمها هرگز پیر نمیشدند.کاش مریض نمیشدند.

همه اینها را نوشتم که بگویم سهم خانواده صورتی ما از یلدا فقط هندوانه اش است که آقای همسر دیروز خریدند.نوشتم که بگویم با همه ای چیزها زندگی یک اتفاق بکر تکرار نشدنی زیباست که من عاشقش هستم با همه وجودم.لحظه لحظه اش را دوست دارم زندگی کنم دز کنار عزیزترینهایم.امیدوارم همه خوشبخت و شاد در کنار عزیزانشان زندگی کنند و عشق را مزه کنند.

یلدای مهربانتان مبارک.

این روزها خیلی سرم شلوغ است.حتی گاهی شمار روزها نیز از دستم میرود.سر زمستانی اثاث کشی کردیم به خانه ی جدید.آنقدر من و همسرم خسته ایم که حد ندارد.تمام دو هفته گذشته را مشغول بسته بندی و جمع کردن وسایل و از آن طرف رنگ آمیزی و تغییر دکوراسیون خانه ایی بودیم که از طرف دانشگاه به همسرم دادند.آن هم دست تنها.فقط من و همسری.با یک بچه کوچک بازیگوش دوست داشتنی و یک عالمه وسایل که من نمی دانم از کجا آنقدر زیاد شدند دیگر رمقی برای هیچ کاری نداشتم.خوردن قرصهای نا دوست داشتنی ال+ دی که همیشه ازشان بیزار بودم را نیز شروع کردهام و آن هم مزید بر علت بود برای بد خلقی هایم.خلاصه هر چه بود گذشت.خانه جدیدمان را دوست دارم.اتاقهایش بیشتر و در نتیجه فضایش فراختر.بند دلم هم اتاق خودش را دارد دیگر.داشتم دق میکردم از غم بی اتاقی شیشه عمرم.از بس همه چیز را میدیدم و دلم میخواست برای دخترک بگیرم .اما جای گذاشتنش را نداشتم.بگذریم که اصلا نمی خواهم تا سه سالگی جای خوابش را از خودم جدا کنم.شاید یک جور خودخواهی خودم است.من عاشق اینک که نصف شبها دخترک توی خواب باز یا موهایم را چنگ  میزند که از بودنم مطمئن شود و وقتی اطمینان حاصل کرد آرام دستش را میکشد آنطرفتر و باز هم میخوابد.من عاشق غر غر کردنهای توی خوابش هستم که یعنی شیر میخواهم و به محض لمس نوک شیشه شیر با لبهای قلوه ایش دهانش را با چشمهای بسته باز میکند و شروع به مکیدم میکند.خانه های قبلیمان را خیلی دوست داشتم برایم پر از خاطرات شکلاتی شیرین بود.امیدوارم توی چهار دیواری جدیدمان هم خالق لحظه های خوشمزه باشیم.دو سال یا شاید هم سه سال دیگر که بگذرد به سلامتی اینجا را هم ترک میکنیم.این شهر را ترک میکنیم و به سرزمین پدری برمیگردیم .

دخترم هر روز دارد بزرگتر میشود و این سرعت تکامل آنقدر زیاد است که گاهی خودم هم متعجب میشوم.آنقدر دقی کارهای ما را زیر نظر دارد که گاهی میترسم نکند کار اشتباهی انجام دهم و در ذهن کنجکاو دخترم بماند.بازیهایی که با پدرش میکند را آنقدر دوست دارد که وقتی تنها ست خودش انجامش میدهد.این روزهای همه تلاشش معطوف به تقلید سوت زدن از پدر است.اما هنوز نمی داند.لبهای کوچکش را غنچه میکند.لپهایش را پر از باد میکند و بیرون میدهد اما صدایی نمی آید در نتیجه شروع به جیغ کشیدن و داداگفتن میکند.

پاهایش را فهمیده.با دو دست سفید تپلش پاهایش که مثل شیرینی پاپیونی می ماند ر در دست میگیرد و به دهان میبرد و باز به تقلید از پدرش شروع به ذدر آوردن صداهایی شبه آهنگین از گلویش میکند مثلا دارد آواز میخواند.

هر جا که بروم با چشمهای تیله ایی سیاه براقش دنبالم میکند و با جیغهای کوتاه صدایم میکند .به طرف که میروم با شوق دستهایش را باز میکند و تند تند نفس میکشد و پا بر زمین میکوبد و جیغ میکشد.

یاد گرفته غذایی که دوست ندارد را نخورد.دهانش را چنان محکم می بندد که خودم هم تعجب میکنم.گاهی که با قطره چکان غذا بدهم و سر لج باشد با مادرش همه غذا را فوت میکند بیرون و بعد به ریش نداشته ام میخنند و  دست و پا میزند .شیشه اش را برای چند دقیقه کوتاه میتواند خودش بگیرد .وقت شیر خوردن هم نوک شیشه را که نمی مکد.دهانش را باز میکند .نوک شیشه که در دهانش هست را با دست میگیرد و توی دهانش میدوشد.مهوای من شده اسباب بازی وقت شیر خوردنش باید خم شوم تا خانم چتریهایم را بکشر یا با آویز گردنبندم بازی کند.گاهی آنقدر محکم موهایم را میکشد که دلم میخواهد جیغ بکشم.اما باز دلم طاقت نمیاورد که دخترکم را از بازی محروم کنم.چیزهای شیرین را خیلی دوست ندارد و من نمی دانم برای خوراندن خرما به دخترک چه طرفندی را به کار ببندم.سرلاک که دیگر حرفش را نزن اصلا باب میلش نیست.غذایش سوپ است و فرنی و حریره بادام و بیسکویت و آب سیب.ماست و زرده تخم مرغ هم گاهی برای تغییر ذائقه میدهم.

دخترک همه وجود من و پدرش هست.خدایا ه حق همه خوبیهایت همیشه همه کودکان را زیر بالهای امنت در حریم امن الاهیت محفوظ بدارد.

الهی آمین.

 

برای عشقم, همسرم.

 

                        

 

یکی بود یکی نبود.یه  دختر و پسری بودن که تو یه سه شنبه ی ابری  ۱۷ آبان ماه شش سال قبل وقتی هوا دقیقا شبیه هوای تو عکس بود   ساعت چهار سر خاتون با هم اولین قرارشون رو گذاشتن.دختر کمی دیر به قرارش رسید شاید پنج دقیقه یا کمی بیشتر.با الهام دوستش از تو ماشین پسر رو دید و یه کم بالاتر پیاده شد.از همون اول از چشای براق و موهای پر پشت پسرک خوشش اومد.از اون تیپ قهوه ای سوخته  که همش به ساعتش نگاه میکرد.پای چراغ برق خاتون که به سبک چراغ گازیای دهه بیست درست شده بود ایستاده بود و تو اون هوای بارونی منتظر بود.اون پسر و دختر من و تو بودیم همسر عزیزم.

هرگز اولین نگاهت رو فراموش نمیکنم وقتی بهت لبخند زدم و تو با اون لبای قشنگت بهم تبسم کردی.چقدر اولین ها زیبا هستند. اولین قرار.اولین نگاه.اولین سلام. اولین بوسه.اولین آغوش.بعدترها گفتی تو اولین قرارمون میتونستی برق شیطنت رو از چشام بخونی. تو سرخی گونه هام شوق زندگی بود.گفتی از اون همه انرژی و شیطنتم خوشت اومده.گفتی بعد از یه سال عاشقم شدی.طوری که نمی تونستی ازم دل بکنی.

چقدر زود گذشت شش پاییز و شش زمستان و شش بهار و شش تابستان.چقدر زود گذشت حسرت روزهایی که دستامون از هم دور بودن و قلبهامون که عطش رسیدن رو داشتن.چقدر زود گذشت روزهای بیقراری.هزار راز مگو که فقط تو سینه من و تو جا داره.هزار گریه ی کرده و نکرده در آغوش همدیگه.آغوش نرم تو که عجیب برای من ساخته شده .

همه روزهایی که ندیدیم و رفت.همه اون خنده ها و قهر و آشتیهامون.من و تو چه صبری داشتیم و داریم.من  تو چه عشقی داشتیم و داریم .من و تو چه معمارهای خوبی بودیم و هستیم وقتی از هیچ تو سرزمین سرنوشت شروع به ساختن کردیم.وقتی دل به دل هم دادیم  دست در دست هم ساختیم تمام داشته هامون رو حتی وقتی طوفان های زیادی وزیدن و این ما بودیم که نشکستیم.وقتی میگفتی دلم روشنه که به هم میرسیم.وقتی  میگفتم میترسم.وقتی غم داشتم.وقتی بهونه دوریت رو میگرفتم.وقتی میومدی.میدیدمت.شوق دیدار.تو دلم که انگار رخت میشستن تا لحظه ایی که دستم رو میگرفتی و دنیا آرومه آروم میشد.

یادته چقدر برای هم آرزوهامون رو میگفتیم.من میگفتم و تو میخندیدی.گاهی سر به سرم میذاشتی و منم مثلا قهر میکردم و تو نازم رو میکشیدی.تا حالا بهت گفتم ناز کشیدنات چقدر قشنگ و خواستنیه؟چقدر دلم میخواد همیشه خودم رو برات لوس کنم و تو محکم منو به آغوش بکشی  و فشارم بدی ؟تا حالا بهت گفتم عاشق خندیدنتم وقتی بهت میگم بخاطر چی از دستت ناراحتم و تو بعدش بازم مسخره بازی در میاری و منم مثل تو میخندم.تا حالا بهت گفتم چقدر عاشقتم؟

یادته چقدر اشکم رو در آوردی وقتایی که مثلا میخواستی ازم مطمئن شی.هنوزم ازت گله میکنم گاهی که با هم میشینیم  و روزهای رفتهمون رو ورق میزنیم.سر اون رفتارات.یادش بخیر کادو خریدنامون.سالگردامون.یادش بخیر هزاران راز مگوی من و تو.کافی شاپ رفتنامون.سفره خونه ها.مسافرتا.مهمونیا.

بعدش من این وبلاگـــ رو زدم.توش مینوشتم برات.توام گاهی مینوشتی.بعدش تموم شدن درس و کار و آغاز یه فصل دیگه از زندگی.

در گذشت روزها و ماهها و سالها من و تو بزرگ شدیم با هم.من و تو گریه کردیم و خندیدیم و نفس کشیدیم با هم.در گذشت همه اون ساعتها من و تو رسیدن رو خواستیم و وصال.در امتداد تمام اون روزهای کش دار که هر کدومشون راز دار یه دنیا حرف و قصه از من و تو  هستن  عاشقانه با هم موندیم.فارغ از تمام تلخیها.حتی دوری فاصله ها نتونست دلامون رو سرد کنه و دستامون رو دور.من و تو چه صبری داشتیم وقتی هجوم غمها رو سرمون آوار شد.وقتی یه شب قبل از اومدنتو برای خواستگاری بابا گفت نه.وقتی مادر زنگ زد و قرار رو کنسل کرد.وقتی بهت زنگ زدم و تو بغض کردی.وقتی با مادر حرف زدی و بغض داشتی.وقتی گریه کردم.وقتی از شدت غم تمام اون شب رو نخوابیده بودی.وقتی گریه کردیم.ضجه زدم.وقتی بابا قسم میخورد که نمیذارم باهاش ازدواج کنی.وقتی داشتم دق میکردم.وقتی بهت گفتم که میترسم.من کمی جا زدم.من ترسیده بودم.وقتی تو تسلیم نشدی.وقتی اومدی.فرداش با هم قرار گذاشتیم .تو کازیوه .حرف زدم.حرف زدی.برای اولین بار اشک رو تو چشمات دیدم.وقتی گفتی نابودم نکن.من بی تو نمی تونم.وقتی رو دستمال کاغذی که اشکام رو باهاش پاک میکردم با اون روانویسی که چند ماه قبلش بهت هدیه داده بودم برات شعر نوشتم ازم گرفتی و گفتی ننویس وقتی که نگاش میکنم دیوونه تر میشم.وقتی دستام رو بوسیدی.وقتی لبهامون به هم رسید.وقتی تب کردیم.وقتی عاشقتر شدیم. 

با هم موندیم.اصرار کردیم به یکی شدن.به همسر شدن.به همدل و همراز موندن.وقتی عشق دستور بده محال هم سر تسلیم فرود میاره.راضی شدن.راضی به وصال.ما یکی شدیم در دومین روز بهار.

نمی خوام به همه سختیهای راه فکر کنم.به دوران نامزدی.به گیر دادنای بابا.به بی تفاوتی خونوادت.به عروسیمون  که چه ساده بود و مختصر.به همه گلایه هایی که من همیشه از خونوادت داشتم و خودتم بهشون واقفی.نمی خوام به غمهامون فک کنم.به اعصاب خوردیها و کم آوردنای دو روز قبل از عروسیمون.به شونه هامون که عجب قوی بودن که زیر این همه فشار طاقت آوردن.

میخوام به تو فکر کنم.فقط به تو.همه این اتفاقات افتادن و گذشتن و رفتن. تموم شدن.من و تو موندیم.برای من مهم تو هستی.این لحظه .حالا .حالایی که با همیم هر لحظه و هر جا.حالایی که شبا تو چشم هم خوابمون میبره و تو نگاه هم بیدار میشیم.حالا که قلبامون آینه همه.حالایی که با هم بحث میکنیم.گاهی خودم رو لوس میکنم و قهر میکنم.با هم میخندیم.برای آینده برنامه میریزیم.حالایی که من و میوه عشقمون رو در آغوش میگیری و برامون مسخره بازی در میاریی که بخندیم.حالایی که آواز میخونی و من غرق لذت میشم.میدونی صدات خیلی قشنگه؟ میخوام به وقتی فکر کنم که فهمیدم باردارم.به گریه هایی که میکردم.به شونه های تو که پناه اشکام بود.به تو که چه بی دریغ خودت رو بهم تقدیم میکردی به وجودت که تسکینم بوده و هست.به دلداری دادنات.به اینکه مثل کوه پشتم ایستادی و ازم حمایت کردی.به اینکه سلامتی من از هر چیزی برات مهم تره.

من و تو الان یه دختر داریم که همه زندگیمونه.خنده هاش دنیای من و توئه.اعتراف میکنم هرگز فکر نمی کردم که اینقدر پدر بودن بهت بیاد و تو اینقدر زیبا پدر بودن رو زندگی کنی.خوش بحال روژیامون که تو باباشی.خوش بحال من که تو تکیه گاهمی و خوش بحال تو که ما رو داری!!!!!!!!!!

حالا هر وقت با هم غذا میخوریم.میخوابیم.بیدار میشیم.هر وقت تو ماشین کنارتم.تو خیابون.تو مهمونی.وقتای قهر و آشتی.بهونه گرفتنام.همه و همه.به یه چیز فکر میکنم .اینکه همه این مجموعه ایی که اسمش زندگی مشترکه آرزوی همیشه من بوده و هست.در کنار تو من خیلی خوشبختم.عزیز روزگارم.

همه اینها رو نوشتم که بگم  فردا،هفده آبان ماه سالگرد آشنایی من و تو هست.شش سالگی عشقمون مبارک.از همون روز کلید قلبامون رو به همدیگه دادیم.از اون سه شنبه ابری پاییزی.اون بارون قشنگ.اون غروب .خیابونای پر ترافیک.قهوه ترک.

بهت افتخار میکنم چون عاشقم کردی.عاشق خودت.خدا.شهرم.تمام کوچه و خیابوناش که پر از خاطره با تو بودنه.من عاشق زندگیم.تو بهونه زندگی منی.

شش سالگی عشقمون مبارک .عشق زیبای زندگی من.تا وقتی نفس بکشم.نفس بکشی دوستت دارم.قلبت شاد و نفسهایت بلند.

پ.ن

نسیم جون با اجازت این عکس رو گذاشتم.راستش هواش عجیب شبیه هوای همون روزه.برام خیلی قشنگ بود.

 

برگ صد و سی و چهارم

سلام

فک کنم این بهترین جمله برای شروع صحبت باشه.اما اگه مثل من بیشتر از یه ماه وبلاگت رو آپ نکنی و این همه اتفاقات مختلف برات افتاده باشه این وسط نمی دونی که چطور شروع کنی.

ما خوبیم و دخترکم هر روز خانومتر و شیطونتر از روز قبل میشه.به همین زودی وارد پنجمین ماه زندگیش شد.امیدوارم صدو بیست ساله بشه.مشغول زندگی هستیم.روزامون رو مثل همه شما میگذرونیم.با همه غمها و شادیهای مشابه.

یه مدته احساس میکنم خیلی شاد نیستم.دلیل خاصی هم نداره.احساس میکنم اعتماد به نفسم کم شده و تو بیشتر موارد همه ی اینا به همسرم غر میزنم و الکی بهونه میگیرم.البته الان خوبم ولی نزدیکای اومدن خاله پری یه سگی میشم بیا و ببین.خوب این به هم ریختن تنظیمات برای همه هست تو اون وقتا میدونم.همسری میگه شاید چون این مدت خیلی تو خونه بودی و دست تنهایی برای نگهداری عروسک اینطوری شدی.طفلکی اگه کارای دانشگاه و یه عالمه طرح و مقاله و پاورپوینت و این چیزا بذاره تو نگهداری شاهدونه کمک میکنه اما خوب باز یه وقتایی وقت کم میاره.شایدم دلیلش پاییزه.خوب من هیچوقت پاییز و زمستون رو دوست نداشتم.اما وقتی به این فک میکنم که شبا خونواده خوشمزمون کناره هم هستن بهم آرامش میده گرچه شبارم آقایی همش مشغوله درسه.گاهی دیگه کلا قاطی میکنم.از اینکه هر هفته مجبوریم بیایم زنجان خسته ام.از سه شنبه تا پنجشنبه اینجاییم.بیشتر نگران روژیا هستم.گرچه کم و بیش عادت کرده ولی من راحت نیستم.مجبوریم دیگه.زندگی خرج داره.میدونم که درک میکنید چون هممون شبیه همیم.

جمعه قبل رفتیم و کلی برای خونه خرید کردیم.یارانه ها رو برداره مرتیکه >کلا همه چی گرونتر میشه.همین الانشم بنزین لیتری چهارصد تومن رو در نظر بگیر اونوقت ما مجبوریم هر هفته کلی بنزین بگیریم.وایی همه چی چقد سخت شده.نمیخوام اصلا قر بزنم.ولی وقتی زندگی ایرانی جماعت رو با یه زوج همسن و مشابه خودم تو یه کشور اروپایی یا امریکایی مقایسه میکنم دلم برا خودمو و همه میسوزه.تا وقتی نوجونی غم و حرص کنکور و کار و این مزخرفات.دریغ از یه تفریح گروهی یا به قول خودمون جوونی کردن.والا اگه این ترکیه و چند تا کشور همسایه هم نبودن عقده یه دیسکو تا آخر عمر رو دلمون میموند.تو رو خدا نیاید بگید عقده ایی آخه مگه دیسکو چیه.خوب این یه مثاله .مثلا یه تفریحش میشه دیسکو.از همین بگیر تا آخر.همه چیزمون شده دوندگی و حرص و جوش خوردن برای کار و تامین هزینه های معیشتی.میری یه غذای کمکی یا قطره مولتی ویتامین برای بچه ت بگیری.مارک رو که میگی خانومه میگه نگرد تو بازار نیست.بخاطر تحر *یم نمیذارن وارد ایران بشه.آخه غذای کمکی چیه که دیگه نذارن وارد بشه.شدیم شبیه بلانسبت دور از جون مورچه که تو شیشه میندازنشون.اونوقت همش مشغول کار و جمع کردن چیزای داخل شیشه ان و فک میکن دنیا همیشه.آقا ما آخرتمون رو نخوایم کی رو باید ببینم.دنیامون رو پس بدید نمیخواد مسئول آخرت امت باشید.همه از بس شادی زده زیر دلشون یا افسردن حالا در درجات مختلف یا هزار جور ناراحتی روحی و جسمی دارن.همین اطراف خودتون بشمیرید ببینید چند نفر رو میشناسید.تعارف که نداریم با همهمین خودتون.گاهی دلتون نمیخواد مثل اون جوون هم سن اروپاییتون گاهی با همسر یا دوست پسرتون برید بیچ شنا کنید یا آفتاب بگیرید.یه آخر هفته رو برید دیسکو یا یه همهمونی بی دغدغه یا حداقل سالی یه مسافرت خارجه رو داشته باشید.حداقلش این که مجبور نباشید برای مسایل مادی مدتهای طولانی از همسراتن دور باشید.هااایییی مادر دلم چقد پره.شاید حال و روز شمام بهتر از من نباشه ها.نمی دونم شایدم من زیادی حساس شدم.

یه مدته دیگه دوست ندارم فارسی وان رو هم ببینم.چیه این فیلماشون همش ابتذاله.آدم خسته میشه دیگه.همه دارن بهم خیانت میکنن و دروغ میگن.اصلا تاثیرش خیلی بده.اینقد هم سریالا طولانیه که آدم رو خل میکنه.گاهیم اونقد اتفاقات سطحیه که آدم به شعور بازیگرا شک میکنه.چند روز قبل خوندم که مالک شبکه قصد داره یه شبکه هم برای بچه ها باز کنه و همین انحرافات اخلاقی و ابتذال رو اونجا هم ترویج بده.من که عمرا نمیذارم دخترم نگاش کنه.یا حرف مشروبه یا خیانت.سریالای کره ایش ای بدک نیست ولی این باران دروغ هم نسبت به افسانه افسونگر یه چیزیش میشه.نه واقعا دقت کردین.پی ام سی هم سریالاش همچین تعریفی نیست.انگار این بی بند و باری حض یه جزیی از فرهنگ غربه در حالی که اصلا اینطور نیست.نمیگم همه چیزشون خوبه ولی دیگه اینطوریام نیست.سریالای جم تی وی قابل تحمل تره.

چقدر غر زدم نه.ها ا ها خوب چیکار کنم دلم پره.از شما چه پنهون گاهی فک میکنم این دنیای مجازی همه چیزش مجازیه حتی دوستیهاش.اینکه تو یه مدت با یکی از طریق وبلاگش دوستی بعد اگه کم پیدا بشی دیگه هیچ کس سراغی ازت نمیگیره خوب این معنی دوستی نیست.حداقلش اینه که تو دنیای واقعی دوستا ازت سراغی میگیرن.اینجا اونقدام برای گفتن حرفای دلت محرم نیست.صرفا تو میتونی بیایی و بنویسی دیگه بیخیال برداشت ذهنی خواننده از زندگیت بشی.جدای از لایه ی گرم دوستیها تو ایم محیط مجازی در درونیترین لایه ها احساس میکنم که ایم دنیا یه فضای سرد و صفر و یک مطلقه.به قول نیسم اگه بخوایی برای کسی زیاد درده دل کنی سبک میشی.واقعا هم راست میگه.آدما خیلیهاشون نه همه فقط رفیق روزای خوشیتن.هنوزم بعضی چیزا سنتیش بهتره از نظر من البته.منم یه ساعت گپ زدن با یه دوست رو رو به روی هم تو یه جای دنج با یه لیوان چایی به چند ساعت بودن تو این دنیای مجازی ترجیه می دم.شاید شمام مثل من باشید نه؟

بگذریم.

دخملکم حسابی خانوم شده.یعنی حسابی زندگیمون رو خوشکلتر کرده.هر روز یه چیز جدید یاد میگیره .موبایلم ویروسی شده.یه عالمه عکس و فیلم روژیا  که رو موبایلم بود همه پریده.نمی دونم چیکارش کنم که برگرده.شما میدونید؟

خمیر دندون سفد کننده سیگنال و لکه بر وانیش رو هم بهتون توصیه میکنم.مخصوصا سفید کننده سیگنال برا اونایی که مثل من دندونای صدفیشون زود زرد میشه.پاک کننده سیف هم عالیه.

عصری نوبت گرفتم برم ابروهام رو بردارم.بچه که داشته باشی دیگه از جینگول مستانیای قبل خبری نیست حداقل تا وقتی که یه کم از آب و گل دربیاد.عصری یه جراحی مختصر و کوچیکم رو انگشت پام دارم.البته خیلی جزیه.از اثرات زایمانه.

دیگه شما چطورید؟همتون رو میخونم اما حوصله کامنت گذاشتن ندارم.میدونم این به اون در هست و شمام رو همین اصل کامنت نمیذارید و لی همینکه هستید و سالمید برام کلی ارزش داره حتی اگه کامنت هم نذارید.یندا جونم میام ولی حوصله پست گذاشتن برای خودمم ندارم.قالب قبلیم خیلی تکراری بود برا همین عوضش کردم.

پ پ جونم از ته دل بهت تبریک میگم.میدونم که تو بهترین مامان دنیا میشی برای فرشته کوچولوت.مواظب خودت  و پنبه ایت باش.این روزا حسابی انار بخور مادر.چند ماهیه الان؟وبلاگت رو چرا حذفیدی؟جای دیگه وبلاگ زدی؟

بلفی خانومی خیلی برات نوشتم اما نمی دونم چرا کامنتم نیومد برات.از اینکه ناراحت می بینمت متاسفم ولی امیدوارم خیر و خوشبختی زندگیت یه جایی همین نزدیگیا منتظرت باشه گلم.من از جمعه تا دوشنبه ها رو همدانم به استثنای این هفته که شنبه ش نوبت واکسن وژیاس و نمی تونم بیرون بیام.هفته آینده ش اگه خواستی یه قرار بزاریم با هم .من که خوشحال میشم ببینمت.شمارم رو هم برات گذاشتم اما کامنت نیومد.خواستی شمارت رو بنویس بهت زنگ میزنم.

راستی اگه دارید یه فیلتر شکن خوب معرفی کنید.نی نی سایتم فیلتر کردن .

 

برگ صد و سی وسه

اینجا نوشتم.روزانه های این ماهم رو.وقت این رو ندارم که همزمان آپ کنم الان.مرسی.

                      
20100518217.jpg