برگ هفتاد و نهم
سه شنبه دايي اينا براي آزمون آزاد دختر دايي رفتن سفر.نهار مامان پدربزرگ و مادربزرگ رو دعوت کرد.بعدشم شب بقيه نهار که مونده بود رو برديم و رفتيم کوه.شبم من خونه مامان بزرگم خوابيدم
و صبح از اونجا رفتم سر کار.شلوارم هم سوخت با اين اتوئه. منم با همون شلوار رفتم
.
مامان هم برام مربای آلبالو درست کرد.هفته قبل رفتم و این میوه خوری و قندونا رو خريدم.
ميخواستم برم توت بگيرم که مربا بپزم .قرار بود با آدينه دوستم بريم که گفت از تو حياط بچين(حياط دادگاه)ما هم رفتيم و يه کيسه بزرگ توت چيديم.مرباش خيلي شيرين شده ولي خوشکله.احتمالا يه کم رقيقش کنم که از شيرينيش کم شه
.اگه پيشنهادي داريد بگيد پليز
.
پنج شنبه هم که از صبحش درد داشتم تا غروب.خدا بيامرزه پدر اوني که ايبوپروفن رو ساخت.اگه اين قرصه نباشه که من نمي دونم اين کمر درده لعنتي رو چطوري تحمل کنم. صميمي ترين دوستم شب جمعه بله برونش بود
.دعوت کرد اما من نرفتم.جمعشون خيلي خونوادگي بود منم دلم نخواست برم.آقاييم اينجا نبود اصلا دلم نيومد که بي عشقم برم.ايشالا براي عروسيش
.امروز با هم که برگشتيم خونه کلي ناراحت بود ميگفت احساس ميکنم ديگه دختر خونه نيستم يه جورايي احساس غريبی میکنم با اين موقعيت جديد.نمي دونم کاره درستي کردم يا نه و از اين حرفا که منم کلي بهش انرژي مثبت دادم و نصايح مادرانه کردم
.نمي دونم چه سريه اين احساس چون تقريبا براي همه ي دخترا تو اين شرايط پيش مياد.ميفهميد منظورم رو؟
رفتم و چند تا تاب و آستين کوتاه گرفتم.هر روز يکيش رو ميپوشم.از رنگاش خيلي خوشم مياد.مثلا شنبه هام آبيه.يه شنبه ها سبز دوشنبه ها که هميشه صورتيه.ناخونامو لاک قرمز زدم تا چهارشنبه که ميرم سر کار.کاش ميشد هميشه رو ناخنام ميموند .اين رنگه قرمز منو ميبره به بچگيام.رنگش داغه.یه رژلب همین رنگیم دارم
.دلم ميخواد همش برقصم با اين ناخنا يا صندلاي بندي ورني پاشنه بلندم رو بپوشم و برم بيرون اما نميشه.
مامان خيلي بهتر شده
.الان ديگه کمتر دلتنگي رفتنم رو ميکنه.قبلنا همش ميگفت تو اگه بري و از من دور شي چيکار کنم.يه عمر بزرگت کردم.کاش حداقل چند ماه اول زندگيت رو اينجا بودي.خيلي سعي کرديم که آقايي بتونه برگرده اما متاسفانه هنوز جور نشده.راضيم به رضا و مصلحت خدا.ديروز مامانم ميگفت قبلنا خيلي برام سخت بود اما الان برام قابل درکتتره..سعي کن زندگي خوبي بسازي و با تجربه تر و پخته تر شي.يه مدت هم بد نيست محيط عوض کني.آخرش که برميگرديد همين جا حالا يه چند سالش رو با هم باشيد تنها .هميشه ميتوني روي ما حساب کني.حرفاش آرومترم ميکنه هميشه
.خودمم مثل چند ماه پيش نموندم .نشستم با خودم تا کردم که دختر تو که مجبوري بري پس ديگه نشين زانوي غم بغل کن
.اينطوري لحظه هاي قشنگ با هم بودن و اولين خاطرات مشترک زير يه سقفتون رو خراب ميکني که چي؟خوب غمگيني باش اما سعي کن کنار بيايي و اين مدلي نموني.نهايتش چند سال بيشتر نيست.بعدش برميگردي. همه ی دلخوشیم به برگشتنه
.من کم کاري تيرویئد دارم.هر نوع استرس و غمي برام مثل سم ميمونه.هميشه دکترم سفارش ميکنه که غصه نخورم اما متاسفانه من نمي تونم سفارشش رو خيلي عملي کنم
.کلا آدم احساسي هستم.پاييز و زمستون قبل از بس غصه ي اتفاقات تابستون لعنتي قبل رو خوردم يه گره تو تيرويئدم ايجاد شد که خوشبختانه بعد از اسکن معلوم شد گرمه و نياز به نمونه برداري نيست.از اين به بعد سعي ميکنم خيلي خودم رو درگير احساسات منفي نکنم
.برام دعا کنيد که بتونم.من فقط از اين نگرانم که آقايي نتونه اونطوري که ميخوام نيازهاي عاطفيم رو براآورده کنه.فرق ميکنه جايگاهم براي پدر و مادرم و آقايي.مامان بابام هر جور که بخوام نازم رو ميکشن و شايد در يه مواردي هم ازم ناراحت نشن.اما ازدواج يه بحث ديگه س و همسر يه حديث ديگه
.آقایی خیلی مهربونه اما خوب زندگی زیر یه سقف یه شرایط دیگه ایی داره.اميدوارم که منظورم رو درک کنيد.
فيلم در چشم باد رو ديديد؟به نظرم که فيلم قشنگيه.از يوسف که بهتره.خيلي فيلم خنکي بود.من که کلا چند قسمت بيشترش رو نديدم از بس به نظرم بد اومد.مخصوصا گريم زنا که افتضاح بود.ديالوگا و سير فيلم هم که چندان چنگي به دل نمي زد اما به نظر من اين فيلمه که ديشب قسمت اولش رو داد فيلم خوبيه.حالا تا ببينيم اينجا چقدر تاريخ و شخصيتها رو تحريف ميکنن
.
آليس جونم وبلاگت برام باز نمي شه گلم همين جا برات مينويسم.من آويشن و شويد و مرزه و جعفري و گل محمدي و نعناع رو خشک کردم فعلا.يه سري ديگه رو هم فريز کردم مثل سبزي خورشتي.سبزي آشي و برگ مو .هر چيز ديگه ايم که گرفتم حتما بهت ميگم
.
نميدونم چرا اصلا حوصله جمع کردن وسايلم رو ندارم.ميخوام يه سري از کتابا و لباسام اينجا بمونه.اينطوري احساس ميکنم هنوز تو اين خونه هستم.يه احساس خاصي دارم به اين مسئله
.
اون دوستم يادتونه که گفتم پيشنهادش رو به همکارم دادم.خدا رو شکر به تفاهم نرسيدن
.خوشحال شدم.بدجنس نيستم اما اون روز پسره اومده بود دنبال خواهرش از تيپ و شخصيتش خوشم نيومد.يه جورايي سوسول بود.خواهرش که همش ميگفت برادرم ته تغاريه و اصلا کاره خونه بلد نيست
و از اون مدل مرداس که تو خونه هيچ کار نميکنه
. منم با خودم گفتم چه اشتباهي کردم که معرف دوستم بودم و همش تو دلم دعا ميکردم که نشه.پسره که با الاهه حرف زده بود تو اولين جمله فرموده بودن اين تيپتون خوبه
.من از مانتوي تنگ خوشم نمياد.الاهه که حرفاش رو تعريف ميکرد داشتم شاخ در مياوردم.پسره از اين پدر بازارياي پولدار داره که بدجوريم داره آقازاده ها رو ساپورت ميکنه.پسره گفته بود بابام برام خونه ميخره .ماشينم تا حالا نداشتم چون اهل دوست بازي و اينا نيستم اينه که وجودش رو لازم نمي دونستم اما اگه ازدواج کنم ميخوام که با خونوادم برم بيرون و سفر و اينا اينه که بابام برام ميخره
.مغازه م هم که يه ميليارد مي ارزه و بابام به اسمم کرده.درسم نخوندم(پسره سيکلم نداشته اونوقت خواهرش ميگفت ديپلمه)موافق ادامه تحصيل شمام نيستم.تو عروسيام بايد اونجور که من ميگم لباس بپوشي
.خلاصه که فيلمي بود اين آقاي ميلياردي با باباش.خوشبختانه حداقل اونقدر صداقت داشته که حقيقت رو بگه.اميدوارم يکي مثل خوردش پيدا کنه و بتونن با هم خوشبخت شن.خدا کنه همه ي جونا عاقبت بخير بشن.آمين.

.یعنی از اول تصمیم داشتیم اول فروردین باشه که همزمان با شروع سال جدید باشه و هم اینکه این سالگرد تا همیشه به یادمون می مونه.ولی بعدش نشستیم فکر کردیم دیدیم اول فروردین شاید برای همه ممکن نباشه که بیان.کسی شاید دلش بخواد روز اول سال جدید رو خونه خودش باشه یا اینکه مهمونی بره یا مهمون بیاد اینه که تصمیم بر این شد با فاصله خیلی کم بیفته دوم
.چون با تولد آقایی همزمان می شد و برای همیشه سالگرد مهمترین حادثه های شیرین زندگیمون رو با هم جشن می گرفتیم اما این گل پسر طاقت نیاورد و می گفت اون موقع نمیشه؟
آخه خواهر وسطیه تو بیمارستان این یه ماه رو کشیک داره و نمی تونست تا قبل از بیست و نهم برگرده
.آقایی گفت پس من فعلا برنمی گردم.دو هفته قبلشم کلاسهام رو ناقص رفتم و این دانشجوایی بدبخت چه گناهی دارن
.این حرفا سرم نمی شه یا خودت برمی گردی یا پاهات برت می گردونن در هر حال باید بیایی.از اونجایی که گل پسر خیلی مهربون و آقا تشریف دارن حرف همسر خوبش رو زمین نزد و همون دوشنبه یه کلاسشم تعطیل کرد و ساعت سه برگشت
و صد البته خودمم زیاد از چشم و همچشمی و تشریفات زاید خوشم نمی آد.در کل من آدم راحتیم ولی خوب یه جاهایی حرف مردم نیش داره و مجبور می شیم یه سری کارها رو انجام بدیم که البته سعی کردیم تو اونام زیاد ریخت و پاش نکنیم
.در عوض با اون پول برای خودمون بریم یه ماه عسل توپ
و از خونه با هم بریم سراغ بقیه خریدامون.اول رفتیم و یه ست حلقه خریدیم.سه ردیف برلیان روشه.در عین سادگی خیلی سنگینه و نازه
.بعد از کلی تبادل نظر تصمیم گرفتیم بریم از همون مغازه اولی آینه شمعدون برداریم.یه آینه کنسول خیلی شیک که هردومون روش توافق داشتیم رو انتخاب کردیم و خریدیم.بعدشم یه چمدون.بعدش دیگه غروب بود و دیر وقت.ما هم خسته اما خوشحال از اینکه با همیم
.نخودنخود هر کدوم رفتیم خانه خود
.
.دوساعت طول کشید که نوبتمون شد.رفتیم و خون دادیم.بعدشم برای تست اعتیاد رفتیم که کلی آدم قبل از ما تو نوبت بودن.اون خانومه که مدارک رو تنظیم می کرد وقتی دید ما خیلی بچه های خوبی هستیم
.پیروزمندانه آزمایشها رو انجام دادیم و از همه خوشحالتر آقایی بود که دم هر مغازه طلافروشی که می رسیدیم ابراز شادی فراوانی از اتمام این پروژه سخت خصوصا قسمت آزمایش مرفین
از خودش در می کرد
.یه پنجاه تومنیم به یه مرد صدقه داد.پنجاه تومن!!!!!!!!!!!!!!رفتیم سرویسها رو دیدم که هیچکدومشون رو نپسندیدم
.البته سر راه رفتیم و کلیدم رو که چند روز قبل جا گذاشته بودم از مدیردفترمون گرفتیم.مامان خودش همه کارها رو انجام داده بود فقط مونده بود یه سالاد که من درست کردم و در تمام این مدت آقایی آروم نشسته بود و فقط وقتایی که من رد می شدم یا چشمک می زد یا برام زبون در می آورد در عوض وقتی بابام برگشت خونه بچم اونقدر آروم بود که حتی نگامم نکرد.نهار خوردیم و بابا قبل از اینکه بره کوه مامان رو برد به جلسه و ما موندیم و خان دادش.که با آقایی نشستن به صحبت و من از این طرف
.بعدش بردیم خیاطی و برگشتیم خونه
.بعد از اینکه جواب رو گرفتیم.رفتیم سرویس طلای زرد و سفید سوئیسی برداشتم و رفتیم سراغ کلاس آموزش قبل از ازدواج
.مرد خوب من با موبایلش پسته شکسته بود!!!!!موبایل بدبخت شدیدا قاطی کرده بود.این بود که رفتیم و یه گوشی جدید برای آقایی خریدیم.البته این بار یه مدل بالا گرفتیم که آقا خیال پسته شکستن باهاش به کلش نزنه
.مامانم اومد دم در که همونجا بعضی از خریدهامو بهش نشون دادم که اونم کلی خوشش اومد از حسن سلیقه م
.حالا بعدا عکس همه رو اینجا می ذارم
.

والنتاینت قشنگ
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.