برگ هفتاد و نهم

سه شنبه دايي اينا براي آزمون آزاد دختر دايي رفتن سفر.نهار مامان پدربزرگ و مادربزرگ رو دعوت کرد.بعدشم شب  بقيه نهار که مونده بود رو برديم و رفتيم کوه.شبم من خونه مامان بزرگم خوابيدم  و صبح از اونجا رفتم سر کار.شلوارم هم سوخت با اين اتوئه. منم با همون شلوار رفتمWhoop De Doo.

مامان هم برام مربای آلبالو درست کرد.هفته قبل رفتم و این میوه خوری و قندونا رو خريدم.ميخواستم برم توت بگيرم که مربا بپزم .قرار بود با آدينه دوستم بريم که گفت از تو حياط بچين(حياط دادگاه)ما هم رفتيم و يه کيسه بزرگ توت چيديم.مرباش خيلي شيرين شده ولي خوشکله.احتمالا يه کم رقيقش کنم که از شيرينيش کم شه .اگه پيشنهادي داريد بگيد پليز.

 

پنج شنبه هم که از صبحش درد داشتم تا غروب.خدا بيامرزه پدر اوني که ايبوپروفن رو ساخت.اگه اين قرصه نباشه که من نمي دونم اين کمر درده لعنتي رو چطوري تحمل کنم. صميمي ترين دوستم شب جمعه بله برونش بود .دعوت کرد اما من نرفتم.جمعشون خيلي خونوادگي بود منم دلم نخواست برم.آقاييم اينجا نبود اصلا دلم نيومد که بي عشقم برم.ايشالا براي عروسيشتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.امروز با هم که برگشتيم خونه کلي ناراحت بود ميگفت احساس ميکنم ديگه دختر خونه نيستم يه جورايي احساس غريبی میکنم با اين موقعيت جديد.نمي دونم کاره درستي کردم يا نه و از اين حرفا که منم کلي بهش انرژي مثبت دادم و نصايح مادرانه کردمconnie_rockingbaby.gif .نمي دونم چه سريه اين احساس چون تقريبا براي همه ي دخترا تو اين شرايط پيش مياد.ميفهميد منظورم رو؟

 

رفتم و چند تا تاب و آستين کوتاه گرفتم.هر روز يکيش رو ميپوشم.از رنگاش خيلي خوشم مياد.مثلا شنبه هام آبيه.يه شنبه ها سبز دوشنبه ها که هميشه صورتيه.ناخونامو لاک قرمز زدم تا چهارشنبه که ميرم سر کار.کاش ميشد هميشه رو ناخنام ميموند .اين رنگه قرمز منو ميبره به بچگيام.رنگش داغه.یه رژلب همین رنگیم دارم  .دلم ميخواد همش برقصم با اين ناخنا يا صندلاي بندي ورني پاشنه بلندم رو  بپوشم و برم بيرون اما نميشه.

 

مامان خيلي بهتر شده  .الان ديگه کمتر دلتنگي رفتنم رو ميکنه.قبلنا همش ميگفت تو اگه بري و از من دور شي چيکار کنم.يه عمر بزرگت کردم.کاش حداقل چند ماه اول زندگيت رو اينجا بودي.خيلي سعي کرديم که آقايي بتونه برگرده اما متاسفانه هنوز جور نشده.راضيم به رضا و مصلحت خدا.ديروز مامانم ميگفت قبلنا خيلي برام سخت بود اما الان برام قابل درکتتره..سعي کن زندگي خوبي بسازي و با تجربه تر و پخته تر شي.يه مدت هم بد نيست محيط عوض کني.آخرش که برميگرديد همين جا حالا يه چند سالش رو با هم باشيد تنها .هميشه ميتوني روي ما حساب کني.حرفاش آرومترم ميکنه هميشه.خودمم مثل چند ماه پيش نموندم .نشستم با خودم تا کردم که دختر تو که مجبوري بري پس ديگه نشين زانوي غم بغل کنClown.اينطوري لحظه هاي قشنگ با هم بودن و اولين خاطرات مشترک زير يه سقفتون رو خراب ميکني که چي؟خوب غمگيني باش اما سعي کن کنار بيايي و اين مدلي نموني.نهايتش چند سال بيشتر نيست.بعدش برميگردي. همه ی دلخوشیم به برگشتنه .من کم کاري تيرویئد دارم.هر نوع استرس و غمي برام مثل سم ميمونه.هميشه دکترم سفارش ميکنه که غصه نخورم اما متاسفانه من نمي تونم سفارشش رو خيلي عملي کنمconnie_wimperingbaby.gifgirl_cray.gif.کلا آدم احساسي هستم.پاييز و زمستون قبل از بس غصه ي اتفاقات تابستون لعنتي قبل رو خوردم يه گره تو تيرويئدم ايجاد شد که خوشبختانه بعد از اسکن معلوم شد گرمه و نياز به نمونه برداري نيست.از اين به بعد سعي ميکنم خيلي خودم رو درگير احساسات منفي نکنم .برام دعا کنيد که بتونم.من فقط از اين نگرانم که آقايي نتونه اونطوري که ميخوام نيازهاي عاطفيم رو براآورده کنه.فرق ميکنه جايگاهم براي پدر و مادرم و آقايي.مامان بابام هر جور که بخوام نازم رو ميکشن و شايد در يه مواردي هم ازم ناراحت نشن.اما ازدواج يه بحث ديگه س و همسر يه حديث ديگه.آقایی خیلی مهربونه اما خوب زندگی  زیر یه سقف یه شرایط دیگه ایی داره.اميدوارم که منظورم رو درک کنيد.

 

فيلم در چشم باد رو ديديد؟به نظرم که فيلم قشنگيه.از يوسف که بهتره.خيلي فيلم خنکي بود.من که کلا چند قسمت بيشترش رو نديدم از بس به نظرم بد اومد.مخصوصا گريم زنا که افتضاح بود.ديالوگا و سير فيلم هم که چندان چنگي به دل نمي زد اما به نظر من اين فيلمه که ديشب قسمت اولش رو داد فيلم خوبيه.حالا تا ببينيم اينجا چقدر تاريخ و شخصيتها رو تحريف ميکنن.

 

آليس جونم وبلاگت برام باز نمي شه گلم همين جا برات مينويسم.من آويشن و شويد و مرزه و جعفري و گل محمدي و نعناع رو خشک کردم فعلا.يه سري ديگه رو هم فريز کردم مثل سبزي خورشتي.سبزي آشي و برگ مو .هر چيز ديگه ايم که گرفتم حتما بهت ميگم.

 

نميدونم چرا اصلا حوصله جمع کردن وسايلم رو ندارم.ميخوام يه سري از کتابا و لباسام اينجا بمونه.اينطوري احساس ميکنم هنوز تو اين خونه هستم.يه احساس خاصي دارم به اين مسئله .

 

اون دوستم يادتونه که گفتم پيشنهادش رو به همکارم دادم.خدا رو شکر به تفاهم نرسيدن.خوشحال شدم.بدجنس نيستم اما اون روز پسره اومده بود دنبال خواهرش از تيپ و شخصيتش خوشم نيومد.يه جورايي سوسول بود.خواهرش که همش ميگفت برادرم ته تغاريه و اصلا کاره خونه بلد نيست و از اون مدل مرداس که تو خونه هيچ کار نميکنه    . منم با خودم گفتم چه اشتباهي کردم که معرف دوستم بودم و همش تو دلم دعا ميکردم که نشه.پسره که با الاهه حرف زده بود  تو اولين جمله فرموده بودن اين تيپتون خوبه.من از مانتوي تنگ خوشم نمياد.الاهه که حرفاش رو تعريف ميکرد داشتم شاخ در مياوردم.پسره از اين پدر بازارياي پولدار  داره که بدجوريم داره آقازاده ها رو ساپورت ميکنه.پسره گفته بود بابام برام خونه ميخره .ماشينم تا حالا نداشتم چون اهل دوست بازي و اينا نيستم اينه که وجودش رو لازم نمي دونستم اما اگه ازدواج کنم ميخوام که با خونوادم برم بيرون و سفر و اينا اينه که بابام برام ميخره.مغازه م هم که يه ميليارد مي ارزه و بابام به اسمم کرده.درسم نخوندم(پسره سيکلم نداشته اونوقت خواهرش ميگفت ديپلمه)موافق ادامه تحصيل شمام نيستم.تو عروسيام بايد اونجور که من ميگم لباس بپوشي.خلاصه که فيلمي بود اين آقاي ميلياردي با باباش.خوشبختانه حداقل اونقدر صداقت داشته که حقيقت رو بگه.اميدوارم يکي مثل خوردش پيدا کنه و بتونن با هم خوشبخت شن.خدا کنه همه ي جونا عاقبت بخير بشن.آمين. 

 

 

برگ هفتادو چهارم

 

 

بعد از روزها قهر بودن با خانه ء نوشتنم در دو سال گذشته ٬ بعد از همه ان جنگیدن ها برای ننوشتن...باز منم ! اینجا در خانه ام خانه ايي که دوباره چند ماه است دارمش اينبار در جايي ديگر و دلم می خواهد بنویسم از چیزی که هنوز نمی دانم چیست ...دلم می خواهد بنویسم بدون اینکه نگران قضاوت دیگران باشم ...دیگر فرقی نمی کند اگر کسی دوست ندارد نوشته هایم را...فرقی نمی کند اگر کسی بگوید این من ٬ ان من نیست...کسی بگوید برو پی زندگی واقعی و رها کن این کلمات را.

 

یادم رفته بود ٬ این من ٬ من است ...خود من...یادم رفته بود برای دل خودم می نویسم... و دیگر نمی ترسم از اینکه کسی کلماتم را دوست نداشته باشد یا در مورد حرف هایم قضاوت کند

وبلاگ یک خانه شخصی است...خواننده ها حق انتخاب دارند . یا می مانند و می خوانند ...یا دوست ندارند و می روند ...من هم این حق را دارم تا خودم باشم...برای خودم بنویسم....هرجوری که دلم می خواهد کلماتم را کنار هم بگذارم...از ایین نگارش بگذرم و اگر دلم میخواهد به جای کاما و نقطه اخر خط ٬ سه نقطه و چهار نقطه هزار نقطه میان حرف هایم بگذارم....این حق من است تا دلم باشم و امروزم باشم و مثل دیروز و دیروزترهایم نباشم یا حتی شاید باشم !...روزمره باشم یا در گذشته باشم یا فردا را بنویسم..خیالم را...عشق ام را...یا رویا هایم را....اصلا هرچه را

 

***

 

راه زیادی را امده ام از ان روز اولی که چهار سال قبل ٬ شروع به وبلاگ نویسی کردم...و باور دارم که من دیگر٬ ان دخترک نیستم...دلم گاهی تنگ ان روزها می شود...برای تلخی و شیرینی اش ! ...اما دیگر٬ ان نیستم

 

اولش --تولد وبلاگم -- تنهایی بود و دیوار هایی که دور سرم می چرخیدند و صدای گریه هایم را به خود می خریدند...ضجه هایم ٬ جنگیدن هایم برای باورهایم...من دخترکي بيست و چند ساله بودم و سعی داشتم خودم را بسازم....با  حقيقت و فهم مرگ و زندگي  دست و پنجه نرم می کردم ....دوباره کم کم راه افتادم...از غار تاریکم امدم بیرون و بعد

 

عشق بود که امد و دلم را قلقلک داد...حس عجیبی بود عشق ورزیدن و حضور شک و تردید برای دیدن حقیقتِ واقعیت !!! حقیقتش را نمی دیدم اما عاشقیت هایم را دوست داشتم.... من وفادار بودم به ادمی که وفادار بود.... گاهي شکستم و باز بزرگ تر شدم...یاد گرفتم ببخشم برای دلم...یاد گرفتم کمک کنم حتی اگر دلم  گاهي بشکند...اسان نبود ...به هیچ وجه اسان نبود ولی یاد گرفتم اسان نگاهش کنم...و تصميم براي يکي شدن و منع من ار عاشقيت و باز هم غار تنهايي و ضجه و گريه.اما اينبار تنها نبودم مردي را با خود داشتم که اميدم به بودن و عشقش عامل قدم گذاشتن به دنيايي ناشناخته بود....

 

دیگر من بودم و زندگی و تجربه های تلخ و شیرین که دوستش داشتم و می دارم ...روزهایم دیگر مثل قبل نبودند...

خواستم که نترسم...قبل تر از ان یاد گرفته بودم زندگی اگر بخواهد ادامه پیدا می کند و اگر بنا به رفتن باشد ٬‌باید رفت...

 

زندگی ادامه داشت . .. ادم ها را بهتر دیدم و لحظه هایم را دوست تر داشتم

حالا گاهي راه مي افتم در شهر و خاطره هایم را مرور مي کنم...خواستم قوی باشم...خواستم با جریان بروم و مقابله نکنم.....

 

 

این من دیگر ان من ِ روز اول دنیای مجازی نیست...این همه راه را ٬‌یک روزه و دو روزه نیامده...این من دلش می خواهد گاهی روزمره باشد....گاهی برای  خودش نامه بنویسد و گاهی هم برای دلتنگی های عاشقانه اش ...گاهی هم حتی نمی دانم این من چه می خواهد...سرگردان می شود

این من این روزها برای رسیدن به ارزوهایش اهسته اهسته گام بر می دارد ...باورم نمی شود . من ان روزها همه چیز را تمام و کامل و زود می خواست...اما این خود منم که برای تمامی و کاملی خواسته هایم صبوری می کنم

 

ما بزرگ می شویم . حتی اگر نخواهیم

 

من ِ این روزها بزرگ شدن را می پذیرد و کودکانه هایش را یواشکی مرور می کند و مثل همان وقت ها ذوق می کند...مثل پنج سالگی هایش !...اما می داند باید دنیای ادم بزرگ ها را همانگونه که هست پذیرفت و نجنگید...نمی گویم بنشیند تا هرچه باید برسرش بیاید !!! یاد گرفته است با جریان برود ...به قول  يک دوست-- کنش چون از طریق بی کنشی باشد کسی ناپرورده نخواهد ماند

 

می خواهم تاب بخورم میان روزهایم...می خواهم هنوز هم اگر دلگیرم و دلتنگم بتوانم حرف هایم را هرچند دوست نداشتنی ٬‌بنویسم...می خواهم اگر نگران اجاره و قبض و کار هستم بنویسم -- این ها گوشه ای از زندگی امروز من شده -- ...من ِ ان روزها نگران این ها نبود...کاری را که دلش می خواست می کرد و تمام عشقش خواندن لايحه هايي بود که روزانه روي پرونده هاي زنهاي مردم ميگذاشت که اهسته و پیوسته مسیر زندگی ش را تغییر داد

ان من٬ از نابرابري و هرچه مربوط به حق برابر انسانها بود !!!!بیزار بود....این من ساعت ها درگیر چگونگی نوشتن متنهايي ست که نتایج تحقیقات قضايي را انالیز می کند

 

 

حرصم  در می ايد  بس که در روزمره هایم ٬ همه را درگیر خیانت میبینم و نمی شود انگار کاری کرد

دست به دامان خرافات می شوم و می نویسمش به پای سال موش و خوک و سگ و گربه و....ببین !حوصله ندارم کاری برایش بکنم!

 

گاهی زیاد خسته می شوم و زیادتر بهانه می گیرم

اما

همان حسی هستم ٬‌که الان هستم

 

 

و انقدر این روزها بر سر دوراهی ها می مانم که دیگر نمی خواهم نوشتن و ننوشتن اینجا ٬ دوراهی روزهایم باشد

 

***

 

خيلي وقت بود دلم براي نوشتنهايم تنگ شده بودوگويا من زن هر روز روزانه نوشتن نيستم.گاهي هم براي دل خودم لازم دارم که به سبک خودم بنويسم.من خوبم .خيلي خوب

برگ هفتاد و سوم

روزها گذشته از آن زمان که من لباس کهنه و پوسیده را از تن درآوردم،این میراث گذشته های جاهلی را...فکرم را شستم از پس مانده های ستم مهجور ماندگی...تو هر چه میخواهی بنامش که من نه عصیان می دانمش،نه روشنفکری و تفکر مدرن...من آزادی می خانمش...من آزادم،من زنم...آزادی را آزادی میخوانم نه بی بند و باری...چه دلم میگیرد وقتی دختران را بدنام میخوانند و پسران را ابر مرد...میدانی چه می گویم؟!...دلم از آن لحظه ایی میگیرد که میل و حس زنانه را سنگسار می کنند و پسرانشان را با طبل و دهل مرد میخوانن...دلم از در قفس ماندن شور و زندگی زنانه میسوزد،از شور و زندگی مردانه ای که آنقدر رهایش می کنند تا به بدنامی دختران بنامندش...ئلم آتش میگیر وقتی گرگ میشوند در لباس میش،لباس نخ نمای گذشته را در می آورند و با بی شرمترین افکار،کلامهای تازه میگویند و می تازند...می تازند و در نهان به دنبال دخترکان آفتاب مهتاب ندبده اند...چه دل ساده و خوشباوری دارند دخترکان...کدام تغییر،کدام برابری،کدام روشنفکری.وقتی هنوز نیازهایمان پنهان میماند،اعتراف به عشقمان گناه است...وقتی به حریمت تجاوز میشود  و متهم میشوی...وقتی اظطراب مبادا آشکار شدن بلایی که به سرت آمده ،همیشه با تو است...که بلا نیست و بلا میخوانندش و نگرانی رسوایی را همراهت میکنند...که هماني که   متجاوز ست با افتخار میگوید و میخندد...کدام حق دخترک،وقتي به خاطر هيچ و پوچ به جنون ميکشانندت به خاطر حقي که مال توست و از تو ميگيرند و به خودکشي پناه ميبري...رها شو دخترک...ميان اين همه ستم که نثارت ميشود تو به خودت ظلم نکن...ميدوني حداقل خودت بلاي جان خودت نشو...همان بهتر که کودکت به اين آشفته بازار پا نذاره...همان بهتر که به دنيا نياد...اينجا که خبري نيست جز ساده دل ما که به دنبال حقشه....

پ.ن

اينو بخاطر يه پرونده نوشتم.شايد يه روزي شرح پرونده رو اينجا نوشتم

برگ شصت و ششم

نمی دونم این حالی که من الان دارم بخاطر هوای بهاره یا بهم ریختن تنظیمات هو.رمونی یا اینکه کلا یه چیزیم هست.وقتی به این فکر می کنم که من همش دو ماه و چند روز دیگه دختر بزرگ این خونه هستم دلم میخواد بزنم زیر گریه.بابا میگه تو همیشه دختر بزرگ من هستی و بودی.هر جای دنیا که باشی بازم همیشه به یادت هستیم و برای خوشبختیت دعا می کنیم.میگه اینجا همیشه همیشه خونه ی تو ئه و ما همیشه دوست داریم.دلم میگیره وقتی این حرفا رو می شنوم.گاهی فکر می کنم من چقدر کم دختر خوبی بودم برای پدر و مادرم.چقدر کم عشقم رو بهشون ابراز کردم و من چقدر همه این فرصتها رو برای بیشتر بودنه باهاشون از دست دادم.وقتی فکر می کنم که دیر یا زود از این شهر میرم بغض گلوم رو میگیره.من چقدر عاشق این شهرم.تمام کوچه ها و خیابوناش با من آشنان.چقدر از همه ی این شهر خاطره خوب دارم.گاهی دلم میخواد باز بچه شم و برم به چهار پنج سالگیم و دیگه هیچوقت بزرگ نشم.دلم میخواد باز یه صبح زمستونی بشه و مادر صبح زود من و خواهرم رو با هزار مکافات از خواب بلند کنه و با همون حالت نیمه خواب لباس تنمون بکنه و بابایی ما رو ببره خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ با همون خنده شیرین همیشگیش در رو به رومون باز کنه و من و خواهری رو بغل کنه و تند تند فاصله نسبتا طولانی درحیاط تا در ساختمون رو بدوه و بعدش ما رو ببره زیر پتوی گرمش و برامون داستان حضرت موسی و باقی پیامبرا رو بگه.من تو دنیای بچگیم همیشه فکر می کردم پدر بزرگ پیامبره.بعضی شبا که بابا شب کار بود.منو خواهری و مامان می رفتیم خونه مادر بزرگ و این صدای گرم پدر بزرگ بود که همیشه قبل از خواب  قرآن رو با ترتیل می خوند و بعدش نماز و بعدش گاهی شیطنت و بازی با ما بچه ها و آیه که میگفت تو از این بچه ها شیطونتری و مامان که با اخم میگفت بخوابید دیگه.یه بار دیگه اگه اومدیم اینجا  و بعد رو به مادر بزرگ می کرد و باز هم با هم حرف می زدن و ما که هیچوقت اخم شیرین مادر رو باور نکردیم.چون همیشه میتونستیم خنده رو تو چشمای قشنگش بخونیم.و صبحها که نون بربری و پنیر و چای شیرین مادر بزرگ همه خونه رو پر می کرد و التماسهای من و خواهری که تورو خدا مامان نریم خونه.بخدا دیگه آروم میشیم و ادا درآوردن و باز هم التماس اما قولهای ما همیشه یه ساعت نکشیده فراموش میشد و ما باز هم خانه را روی سرمان گذاشته بودیم.مادربزرگ که همیشه قربان  صدقه مان می رفت و همیشه برایمان کفش تق تقی قرمز میگرفت و ما همیشه عاشق برق ورنی قرمز بودیم.و هزاران هزلر خاطره دیگر.چقدر عاشق پدر و مادرم هستم و من چقدر دیر این را فهمیدم.چقدر همیشه سایه پدر تکیه گاه امن من بوده.دستهای گرمش و صدای پر از آرامشش در تمام لحظه های دلتنگی و  و پراضطرابم و من چقدر همه این حضور امن را ندیده ام.گاهی دلم میخواد داد بزنم و با تمام وجودم بگویم که چقدر دوستتان دارم.مادر که همیشه خودش را سپر من کرده در مقابل عصبانیتهای پدر .مادر که همه اش صبر است و عشق و آرامش.دلم میخواهد این لحظه ها تمام نشود.من اگر از این خانه بروم دیگر کی فرصت می کنم با خواهر کوچکم سر هر چیز کوچکی بحث کنم.یا وقتی که شیطنتم گل کرد سر به سرش بگذارم و او عصبانی شود و برود پیش مامان شکایتم را بکند و من از اینطرف بگویم بخدا تقصیر من نیست.خودش لوس است و بعد دعای تدی خانه ما که الهی زودتر شوهر کنی بروی من از دستت راحت شوم و من که بیشتر سر به سرش میگذارم.اگر من بروم برادرم با چه کسی در مورد فلان دختر که داداشی از او خوشش آمده حزف بزند و من که همیشه نگرانش بوده ام برایش صحبت کنم و نصیحتش بکنم و بعد چند روز بعد بیاید و بگوید مرسی که کمکم کردی.من اگر از این خانه بروم که دیگر مادربزرگ نمیتواند گاهی زنگ بزند و بگوید پاشو بیا خونه مون.دلم  برات تنگ شده و من مثل از قفس آزاد شده ها بدوم و بروم آنجا و بعدش آنقدر با کمادر بزرگ در مورد همه چیز صحبت کنیم که یادم برود هوا تاریک شده و زنگ بزنم و بگویم شما هم بیایید اینجا.هوا تاریک است .آخر شب با هم می رویم .گاهی موافقت می شود و گاهی غر زدن پدر که مگر ما خودمان خانه نداریم بچه.چرا تو اینقدر زود به زود میروی آنجا.مگر درس نداری.خدایا این روزها پرم از احساسهای متضاد.من عاشق مرد زندگیم هستم و دوست دارم تمام لحظات باقی مانده زندگیم را با او باشم از طرفی هم هیچ دلم نمی خواهد از این شهر بروم.خدایا به من فرصت  بده که بتونم گوشه ی هر چند خیلی خیلی ناچیز از زحمتهای پدر و مادر و همه خونوادم رو جبران کنم.خدایا تو که از همه به من نزدیکتری ایمان رو در دلم قویتر کن.کاری کن که همیشه با یادت بیشتر از این چیزی که الان هست آرامش بگیرم.خدایا یه کاری کن کار آقایی اینجا جور بشه و برگرده اینجا.خدایا فرصت یه زندگی سالم و خوشبخت رو ازمون نگیر.در زیر حمایتها و نور ذات پاکتت همیشه نگه مون دار و ما رو جز بنده های صالحت قرار بده.هر جا که باشم خونوادم رو همیشه برام سالم نگه دار.و عشق پاک من و همسرم رو حفاظت کن.خدایا بهم آرامش بده.راضیم به رضای تو

برگ شصت و چهارم

دلم میخواست که کنارم دراز کشیده بودی توی صحرا و آسمون رو نگاه میکردی ، دلم میخواست با دستم آروم چشمات رو میبستم و دست میکشیدم به صورتت تا زیر گردنت و آروم دنبال میکردم ،‌ دلم میخواست خم میشدم روت و صورتمو میاوردم زیر گوشت طوریکه نفسم بخوره به گردنت و گرمیش رو هر دومون حس کنیم ، دلم میخواست اونوقت زیر گوشت برات دنیایی که توش داری زندگی میکنی رو تعریف میکردم ... که وقتی دستت تو دستم روسینته میدیدی که یه صدای نرم و آروم زیر گوشت چجوری میبرتت توی یه دنیای دیگه .. دنیایی که فقط واسه‌ی تو خلق شده .. که فقط تو رو توش راه میدن ...

من میتونم.
دلمم میخواد تو رو ببرم تو همون دنیا و همه چیش رو برات تعریف کنم. بیا بریم تو رویای من، خب؟ دستتو میگیرم و چشمتو میبندم و میبرمت تو قصه‌هام. میای؟

دیدی یه صدفو میذاری زیر گوشت .. صدای دریا رو میشنوی ؟ دیدی دریایی نیست ولی صداش هست ؟‌ کی گفته که دریا دیگه نیست وقتی صدف صداش رو حفظه و باید بذاریش زیر گوشت و اونقدر بهش نزدیک بشی تا لمسش کنی و بشنویش ...

و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام ...

                                                      

برگ پنجاه و ششم

شبی مثل امشب که آن بیرون هوا انقدر سرد است
و من تنها
و تو در خواب
دلم می خواست عاشقانه ی آرامی می نوشتم
اما نمی آید این حس لعنتی نوشتن
راستی
آخرین بار کی مرا عاشقانه بوسیدی
اولین بارش خوب یادم هست
میان دلهره ی لبالب از لذت یک  بهار بود
کنار پنجره ای رو به آن خیابان
که کلاغان روی برگهای درختانش قار قار می کردند
یادت می آید؟
بوسه را می گویم
پنجره را می گویم
دلم شانه هایت را می خواهد
همین حالا
مانده تا آن قرار هزار ساله پایان یابد
گم شده ای پس چرا در کشاکش بودها و نبودها
دارم ها و ندارم ها

آخ .............خدایا
چقدر دلگیرم این روزها

دلم برات تنگ شده با اینکه همش چهار ساعته ندیدنمت.

برگ پنجاه و یکم

این چند روز خیلی گرفتار بودم .همش دنبال خرید و سفارش و تدارک مراسم عقد بودیم.عقدمون افتاده دوم فروردین.یعنی از اول تصمیم داشتیم اول فروردین باشه که همزمان با شروع  سال جدید باشه و هم اینکه این سالگرد تا همیشه به یادمون می مونه.ولی بعدش نشستیم فکر کردیم دیدیم اول فروردین شاید برای همه ممکن نباشه که بیان.کسی شاید دلش بخواد روز اول سال جدید رو خونه خودش باشه یا اینکه مهمونی بره یا مهمون بیاد اینه که تصمیم بر این شد  با فاصله خیلی کم بیفته دوم.من که در کل دلم می خواست هفتم بود .چون با تولد آقایی همزمان می شد و برای همیشه سالگرد مهمترین حادثه های شیرین زندگیمون رو با هم جشن می گرفتیم اما این گل پسر طاقت نیاورد و می گفت اون موقع نمیشه؟تازه آقایی می گفت حداکثر تا بیست و پنجم عقد کنیم که با مخالفت من روبرو شد آخه خواهر وسطیه تو بیمارستان این یه ماه رو کشیک داره و نمی تونست تا قبل از بیست و نهم برگرده..منم گفتم تا خواهری نباشه من عقد نمی گیرم چه معنی داره خواهر عروس تو مراسمش نباشه اونم خواهر گل من که همیشه مدافعمون بوده.آقایی گفت پس من فعلا برنمی گردم.دو هفته قبلشم کلاسهام رو ناقص رفتم و این دانشجوایی بدبخت چه گناهی دارن تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com. یه سری از درسها رو برای بار اول این ترم تدریس دارمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com باید بشینم و از قبل یه مروری داشته باشمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.خلاصه از ایشون انکار و از من اصرار که هفته بعدترش که بخوای بیایی دیره و ما به هیچ کاری نمی رسیم و من برای این هفته برنامه ریزی کردم و از همه مهمتر کلی دلم برات تنگ شدهgirl_to_take_umbrage2.gif.این حرفا سرم نمی شه یا خودت برمی گردی یا پاهات برت می گردونن در هر حال باید بیایی.از اونجایی که گل پسر خیلی مهربون و آقا تشریف دارن حرف همسر خوبش رو زمین نزد و همون دوشنبه یه کلاسشم تعطیل کرد و ساعت سه برگشت    که ساعت هشت و نیم اینجا بود.حالا تو این فاصله من هرچی اس ام اس یا زنگ می زدم مدام می گفت خاموشه.من دقیقا این مدلی بودم .بعد از رسیدنش بهش اس ام اس زدم که کجایی اونم گفت تازه رسیدم خونه و نیومدم.گوشیم شارژ نداشت خاموش شد منم برنمی گردم فعلا.ولی من که باورم نشد یعنی با توجه به شناختی که ازش دارم می دونستم برگشته آخه این آقای ما خیلی ماهنgive_heart.gif  خواهر.هیچی دیگه ساعت نه تماس گرفتن  که الان میایم خونه تون و یه ربع به ده خونمون بودن.اجازه گرفتن برای خرید و مراسم که بابا گفت من نمی خوام دامادم زیاد خودش رو تو خرجای اضافی بندازه   و براش فشار بیاد که اونام با آغوش باز قبول کردنvictory.gif و صد البته خودمم زیاد از چشم و همچشمی و تشریفات زاید خوشم نمی آد.در کل من آدم راحتیم ولی خوب یه جاهایی حرف مردم نیش داره و مجبور می شیم یه سری کارها رو انجام بدیم که البته سعی کردیم تو اونام زیاد ریخت و پاش نکنیمdance3.gif.در عوض با اون پول  برای خودمون بریم یه ماه عسل توپتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comdrinks.gifGemini.

سه شنبه

قرار شد همسر خان ساعت هشت و نیم بیاد دنبالم که بریم دنبال کارای آزمایش و این حرفا که شد نه.یه کمی اومد نشست و بعدش رفتیم تا برگه آزمایش و گرفتیم و فیشها رو واریز کردیم شد یازده و چون دیر بود نتونستیم آزمایش بدیم.بعد از کلی گشتن یه قرآن خیلی قشنگ خریدیم که به برکتش زندگی خوب و خوشی داشته باشیم Flowerو خوشبخت زندگی کنیم.الهی آمین.بعدشم رفتیم که  آینه شمعدون انتخاب کنیم .تو مغازه دومیه من خیلی نزدیک بخاری شدم و لبه پایینی پالتوی خوشکلم یه کمی سوخت که چون رنگ پالتوم توسی بود کسی ندونه فکر می کنه کثیف شدهgirl_to_take_umbrage2.gif.البته زیاد مهم نبود.فدای سرمون.یکی بهترش رو می خرم سال آینده.مگه نه آقایی؟خسته و گشنه برگشتیم خونه و قرار شد بعد از ظهر همسر جان بیاد و از خونه با هم بریم سراغ بقیه خریدامون.اول رفتیم و یه ست حلقه خریدیم.سه ردیف برلیان روشه.در عین سادگی خیلی سنگینه و نازه.این یکی سلیقه آقایی بودsmileys.بعد از کلی تبادل نظر تصمیم گرفتیم بریم از همون مغازه اولی آینه شمعدون برداریم.یه آینه کنسول خیلی شیک که هردومون روش توافق داشتیم رو انتخاب کردیم و خریدیم.بعدشم یه چمدون.بعدش دیگه غروب بود و دیر وقت.ما هم خسته اما خوشحال از اینکه با همیمconnie_49.gif.نخودنخود هر کدوم رفتیم خانه خودconnie_wimperingbaby.gif.

چهارشنبه

چون دیروزش دیر رسیدیم و نتونستیم مهمترین قسمت ماجرا رو انجام بدیم صبح ساعت هفت و نیم آقایی اومد و رفتیم برای آزمایش.هشت و پنج دقیقه اونجا بودیم که آقایی که مسئول گرفتن نمونه خون بود گفت شما دیر اومدید و ملت از شش و نیم اینجان برید فردا بیاید.ما م که قربون خودمون بریم مگه از رو می رفتیم تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comهر چی اون بیچاره می گفت ما انگار نه انگار.براش به روش منطقی صحبت کردیم و قتی دید از پس ما برنمی آد تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comشناسنامه ها و برگه و فیش رو گرفت و گفت خیلی خوب برید بشیند تا ببینم چی کار می تونم بکنم.ما هم در حالی که لبخند پیروزی بر لبانمان نقش بسته بود اومدیم این طرفتر وایستادیم.دوساعت طول کشید که نوبتمون شد.رفتیم و خون دادیم.بعدشم برای تست اعتیاد رفتیم که کلی آدم قبل از ما تو نوبت بودن.اون خانومه که مدارک رو تنظیم می کرد وقتی دید ما خیلی بچه های خوبی هستیم بلافاصله کارمون رو انجام داد  و گفت برید زودتر آزمایش رو انجام بدید که معطل نشید.به این می گن کاریزما.پیروزمندانه آزمایشها رو انجام دادیم و از همه خوشحالتر آقایی بود که دم هر مغازه طلافروشی که می رسیدیم ابراز شادی فراوانی از اتمام این پروژه سخت خصوصا قسمت آزمایش مرفین از خودش در می کرد.یه پنجاه تومنیم به یه مرد صدقه داد.پنجاه تومن!!!!!!!!!!!!!!رفتیم سرویسها رو دیدم که هیچکدومشون رو نپسندیدم .من طلا می خواستم اما اون چیزی که من می خواستم رو نداشتن البته از دو سری خوشمون اومد که اون موقع نخریدیم.همون وقت مامانم زنگ زد و آقایی رو برای ناهار به خونمون دعوت کردن و گل پسر هم لبیک گفته و همون موقع برگشتیم خونهconnie_caveman-1.gif .البته سر راه رفتیم و کلیدم رو که چند روز قبل جا گذاشته بودم از مدیردفترمون گرفتیم.مامان خودش همه کارها رو انجام داده بود فقط مونده بود یه سالاد که من درست کردم و در تمام این مدت آقایی آروم  نشسته بود و فقط وقتایی که من رد می شدم یا چشمک می زد یا برام زبون در می آورد در عوض وقتی بابام برگشت خونه بچم اونقدر آروم بود که حتی نگامم نکرد.نهار خوردیم و بابا قبل از اینکه بره کوه مامان رو برد به جلسه و ما موندیم و خان دادش.که با آقایی نشستن به صحبت و من از این طرف .چهار راه افتادیم رفتیم و پارچه برای لباس کردی خریدیم.یه تور حریر پیازی که توش منجوق و نخ زری کار شده بود.چادر عروسم گرفتمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.وقتی از مغازه اومدیم بیرون مامان رو دیدیم.پارچه رو که بهش نشون دادیم گفت یه کم رنگش تیره هست و برای زنای میانسال مناسبهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com اینه که ما دوباره برگشتیم و پارچه رو پس دادیم تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comو یکی دیگه برداشتیمتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.این یکی تور حریرش طلایی متمایل یه لیمویی و توش منجوق و ملیله و نخ زری کار شده.مامان و آقایی رو این یکی پارچه نظر داشتن و منم اون رو برداشتم.بعدش بردیم خیاطی و برگشتیم خونه

پنج شنبه

بابا پنج شنبه ها نمی ره اداره.صبح منتظر شد تا آقایی بیاد خونمون بعدشم ما رو رسوند که جواب آزمایشمون رو گرفتیم و بعدشم خودش رفت دنبال کاراش.بعد از اینکه جواب رو گرفتیم.رفتیم  سرویس طلای زرد و سفید سوئیسی برداشتم و رفتیم سراغ کلاس آموزش قبل از ازدواج که چون هر دو معتقد به بیخود  و بی فایده بودن این کلاسها بودیم و البته وقتشم نداشتیم.با مسئولش حرف زدیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.ایشون هم بدون هیچ اعتراض یا ادا درآوردنی برگه رو برامون امضا کرد و ما رفتیم که کفش بخریم برای آقایی.یه جفت کفشم خریدیم و اومدیم خونه.ساعت چهار آقایی اومد دنبالم و رفتیم خنچه عقد و لباس عروس رو انتخاب کردیم و بعدش برای آتلیه وقت گرفتیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com و آرایشگاه رو هم قبلا خودم وقت گرفته بودم.بعدش رفتیم خیاطی دیروزیه و مدل آستین لباسم رو عوض کردم.بعدشم براش تو بازار روسری مسی خریدیم(روسری سر نه.روسری لباس کردی.دیدید تا حالا؟)شالم از اون رنگ نداشت که سفارش دادم برام درست کنن.بعدش کفش برای لباسم خریدم و بعدشم یه کیف و کفش دیگه برای عیدی از طرف آقاییsmileys.مرد خوب من با موبایلش پسته شکسته بود!!!!!موبایل بدبخت شدیدا قاطی کرده بود.این بود که رفتیم و یه گوشی جدید برای آقایی خریدیم.البته این بار یه مدل بالا گرفتیم که آقا خیال پسته شکستن باهاش به کلش نزنه.کلی هوا تاریک شده بود که آقایی من رو رسوند خونهgirl_cray2.gif.مامانم اومد دم در که همونجا بعضی از خریدهامو بهش نشون دادم که اونم کلی خوشش اومد از حسن سلیقه مclapping.gif.حالا بعدا عکس همه رو اینجا می ذارمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

جمعه

آقایی برگشت منم تنها شدمgirl_cray.gif.

 

یه خورده اینجا لوس شده نه؟کلا سبک نوشته هام عوض شده.البته این موقتیه.اینارو می نویسم که هیچوقت یادم نره.دخترا.

 

(برگ چهل و نهم)يه پست متفاوت براي شروعي تازه

از عنوان نوشته م معلومه که اين پستم با همه پستاي ديگه م فرق داره.نه .من خيلي خوشحالم.چون خيلي چيزها ظرف يک هفته گذشته عوض شده. و تقريبا تا ماه آينده با آقايي مي شيم ما يعني من و شوشو اين کلمه چقدر برام تازگي داره و من چقدر دلم مي خواست يه روز بيام و از زندگي مشترکم با آقايي اينجا بنويسم.در کل من نوشتن رو خيلي دوست دارم چون هم يه نوع تخليه احساسيه براي مني که هميشه اين مدلي به آرامش رسيدم البته اين چند سال اخير يه کم عادتهام تغيير کرده و با اومدن آقايي تو زندگيم ديگه مثل قبلنا نمي نويسم.حالا ترجيح مي دم بيشتر حرفام رو به آقايي بگم  يه وقتايم بوده که حرفام رو اونجور که خودش فکر کرده تفسير کرده و منم مجبور شدم کلي توضيح بدم تا سوء تفاهم پيش اومده حل شه و گاهي هم در راستاي حلش اشکم رو در آورده

    

جونم براتون بگه ماجراي آشنايي و ارتباط من و گل پسر مفصله و تو يکي دو تا پست نمي شه نوشت و اينکه چه بلاهايي به سرمون اومد و چه ها کشيديم رو مي ذارم بعدا خرد خرد مي نويسم.نيست من حافظه درستي ندارم اينه که مي ترسم از يادم بره فراز و نشيبهايي رو که براي رسيدن به هم تحمل کرديم.کاش بلاگفا هم مثل پرشين پست خصوصي داشت اونوقت مي اومدم و چه ها که نمي نوشتم.حدس مي زنم بعضي از دوستام و اعضاي خونوادم مي آن و اينجا رو مي خونن اينه که نمي تونم همه چي رو بگم.مي فهميد که چي مي گم.واي من بازم خارج زدم.بريم سر اصل مطلب:

من و آقايي شب جمعه قبل که مي شد 1 اسفند رسما با هم نامزد شديم

smileys
يعني در جمع خونوادگي خوبمون رابطه مون شکل رسمي بخودش گرفت.هميشه ميگن اگه خدا بخواد کاري رو جور کنه همچين همه چيز رو جفت و جور مي کنه که هيچکس نتونه اون رو بهم بزنه و اگه خدا نخواد هيچ کاري انجام نمي شه .من به اين جمله ايمان آوردم .معني در نااميدي بسي اميد است رو با همه وجودم درک کردم.خداي خوبم هزاران بار ازت ممنونم.بخاطر اينکه همه اشکهام رو ديدي.حرفهاي دلم رو شنيدي و فقط خود خودت مي دوني توي اين شش ماه چه بر ما گذشت و فقط خودخودت  محرم حرفام بودي بدون اينکه بخوايي قضاوت کني يا محکومم کني.خدايا خيلي خيلي بيشتر از هميشه دوست دارم.از ته دل آرزو مي کنم همه به هر آرزويي که دارن برسن.بلند بگو آمين.

    

پنج شنبه از صبح که بلند شدم مامانم رسما حالم رو گرفت.اينکه پدرت راضي نيست شايد يکي از بدترين حرفهايي باشه که از تلخترين زهرها هم براي من توي اين مدت کشنده تر بوده.حالا همش از من توضيح و خواهش و از اونا انکار.مرغشون يه پا داشت و انگار اصلا حرفهام رو نمي شنيدن.چند ماه پيش که مخالفت کردن و مراسم خواستگاري و کلا همه چي بهم خورد فکر مي کردم فقط اين منم که اين مشکل رو دارم.يخ خونوادم در اين مورد خيلي از اون سردتر بود که بشه به اين راحتيا آبش کرد.اما وقتي بازم از سر دلتنگي و خستگي بازم شروع به وبلاگ نوشتن کردم .تونستم وبلاگهاي زيادي رو بخونم از افرادي که هر کدوم يه گوشه دنيا زندگي مي کردن .خيلي ها مشکلات و سختي هاي من رو داشتن تا اينکه تونستن با عشقشون يکي بشن.بگذريم.

    

پنج شنبه رو من با اشک و گريه تقريبا به غروب رسوندم.تا ساعت سه و نيم تو اتاقم دراز کشيده بودم.گريه مي کردم و براي آقايي اس ام اس مي دادم.به دليل يه سري مسائل که آقايي رو خيلي حساس کرده بود و کرده نمي تونستم بهش بگم.اصلا نمي شد گفت.چقدر دلم مي خواست بهش زنگ مي زدم و هق هق گريه مي کردم  اما نمي شد چون هم اون مشغول خريد و تدارک وسايل بود برا اون شب و دورش خيلي شلوغ بود و هم من حالم از اون بدتر بود که بتونم درست حرف بزنم.خلاصه تا ساعت سه و نيم همش اين ور اون ور شدم و هيچ کاري رو هم انجام نداده بودم.مامان صبحش وسايل رو آماده کرده بود اما نه کامل و راه پله ها رو مرتب کرده بود.اما کاراي اصلي مثل جابجاي مبلا و تميز مرتب کردن خونه هنوز انجام نشده بود.مامان بعد از ظهري رفت مدرسه و خواهر کوچيکه ساعت سه از مدرسه برگشت و تندي لباسهاشو عوض کرد و رفت کلاس زبان.من موندم و برادرم تو خونه.اول از اتاق خودم شروع کردم همه جا رو مرتب کردم.بعد نوبت توي هال و آشپزخونه رسيد.دادشي اومد نشست پاي اينترنت.من موندم دست تنها با يه عالمه کار.مبلا رو تنهايي بردم اتاق ديگه .فرشا رو جابجا کردم و جارو کشيدم.اما بعدش از چيدمان فرشا خوشم نيومد.با داداشه همه رو تغيير داديم و من بازم همه رو جارو کشيدم و اين کارا تا 6 طول کشيد.وقتي مامان و خواه کوچيکه برگشتن تقريبا همه کارها رو انجام داده بودم و ديگه کاره خاصي نمونده بود بجز شستن و چيدن ميوه ها.اونم که تقريبا خودم انجام دادم و همه رو چيدم.ديگه کاري نمونده بود که بخوان انجام بدن.حالا همه اين کار ها رو با بغض و دل پر انجام داده بودم  و فقط منتظر يه تلنگر بوم که بزنم زير گريه و هاي هاي گريه کنم.مامان اين تلنگر کوچيک رو زد.ساعت شش و نيم گفت پاشو برو حموم الان مهمونا مي رسن البته با يه خورده ناراحتي همين باعث شد که دم در آشپزخونه بشينم و زار زار گريه کنم.مامان که اشکاي من رو ديد بغض کرد اما بخاطر من خنديد و شروع به قربون صدقه م رفتن کرد.اين حرفش که گفت به خدا توکل کن.اگه صلاح بدونه  خودش همه کارها رو درست مي کنه خيلي آرومم کرد.تا هفت و ربع از حموم اومدم بيرون .يه آرايش ملايمي کردم و لباسهام رو پوشيدم .مادرم براي پدر همه چيز رو توضيح داد و همه حرفام رو بهش گفته بود و وقتي که براي گذاشتن لباسهام به اتاق رفتم پدر گفت من اگه راضي نبودم يا نمي خواستم جواب منفي رو زماني که پدر آقايي براي گرفتن جواب تماس گرفته بود مي دادم و اين همه همه رو به زحمت نمي نداختيم ولی خوب منم نگرانی های خودم رو دارم.میخوام که احساس منم درک کنی.آرامشي  توي صورت پدر بود که تا چند ساعت قبل خبري ازش نبود .بهم گفت گريه نکن.غصه هم نخور به خدا توکل کن.پسر عموي بابام با خونوادش اومدن.بعد از اونام خونه پدر بزرگ و داييم.و در تمام اين مدت هيچ کس نمي دونست توي دل من چه مي گذره و چه آشوبي توي وجودم  زبانه مي کشه.اونا حرف مي زدن و من به حرفهاي چند ساعت قبل پدر و مادر فکر مي کردم و به تمام اتفاقاتي که توي اين چند ماه افتاد.

 

    

چه پست طولاني شد.بقيه رو مي ذارم تو پست بعدي مي گم چون ديگه از نوشتن خسته شدم

.يه سوال: من چطوري مي تونم عکسام و اين شکلکها رو  توي وبلاگ بذارم؟

پ.ن

ليلا جونم از اين به بعد از زندگي خصوصيم هم يه چيزهاي مي نويسم.که ديگه مرموز نباشم.خوبه خانومي؟

  

 

برگ چهل و هفتم

دستهایم را می گشایم

اینگونه سرنوشتم را با تو قسمت می کنم

دو برگ کف نوشت

 که می گوید:

عاشق،

همیشه عاشق خواهم ماند دستهایم را بگیر.

 

                                 والنتاینت قشنگ

برگ چهل و ششم

اينجا گوشه ي کوچکي از ميعادگاه تنهايي منه! روي اين تکه مقواي سياه که روي ديواري با رنگ زرد قرار دارد، دنياي کاغذ سفيد با نوشت هاي مختلف وجود دارد، من با تمام نوشته هاي اين تکه مقوا گاهي خنديده ام، آرام گرفته ام، بغض کرده ام و حتي گذاشته اشکهايم سرازير شود و گاهي با بعضي از آنها روزها تنهاييم را سپري کرده ام، اينجا روي اين مقواي سياه که قسمت کوچکي از ميعادگاه منه، لابه لاي اين ديوارها نام تو را بارها تکرار کرده ام، آنقدر که حتي ديوارهاي اتاق هم نام تو را روي خود حک کرده اند...

در عمق چشمان تو نميدانم چه چيزي ديدم که اينگونه در پي اش ميدوم و من هي زل بزنم به چشمهاي تو که نيستي...
مي خندم! کسي چه ميداند من چه ديده ام، چه کشيده ام و چه شنيده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگي، کسي چه ميداند اين دستهاي ظريف و بي کس در هجوم اين واژه ها گاهي خُــرد ميشوند، و توان کشيدن اين همه واژه رو ندارند، کسي چه ميداند من براي ريختن اينهمه احساس توي اين واژه ها چه دردهاي رو که تحمل نمي کنم، کسي چه ميداند که پشت اين همه واژه چه عالمي است، کسي چه ميداند که من چقدر ناز اين واژه ها را کشيده ام تا بتوانم تو را به تصوير بکشم... کسي چه ميداند بي تو اين روزها چقدر سخت ميگذرد... هيچ کس، هيچ چيز نميداند...

پ ن 1: ميداني دلم ميخواهد اينجا باشي، اينجا درست در کنار من و من همه آنچه را که برايت نوشتم با صداي بلند بخوانم، و با چشمهایت با من حرف بزنی، و من آنقدر بلند فرياد بزنم که باورم شود که تو اينجايي آنقدر بلند که حسرت روزهايي را که مي نوشتم بي تو، را فراموش کنم.

پ ن 2 : میشود کمی دست مرا بگیری؟ طوری که انگار هیچوقت آن را رها نمی کنی، میشود دست مرا آنقدر محکم در دستانت فشار دهی که انگشتانم یکی یکی خُرد شود و من با صدای خُرد شدن انگشتانم از ته دل بخندم و اینطوری ایمان بیاورم که هستی؟ میشود نگاهم کنی؟ آنقدر عمیق که نور چشمانت در چشمان من یکی شود و همه دنیا را با نور چشمان تو ببینم؟

پ ن 3 :فقط بچه هاند که میدانند پی چی می گردند. بجه هاند که کلی صرف یک عروسک پارچه یی می کنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت پیدا می کند که اگر یکی آن را از شان کش برود میزنند زیر گریه... (شازده کوچولو- آنتوان دوسن تگزوپری – ترجمه احمد شاملو)

برگ چهل و سوم

دختر قصه من وقتی که می ترسدبا چشمهای بزرگ و سیاهش به من نگاه می کند و با آن دو چشم ترسیده اش به من می گویید که شب است که تنهاست!که خیلی میترسد!
دختر قصه من توی تنهاییهایش تک و تنها با خودش بازی می کند با  عروسکهایش حرف می زند . خودش را گاهی جای مادر گاهی جای پدر گاهی جای عروسکهایش می گذارد و یکریز حرف می زند!
رنگ دنیای کوچک او آبیست. به رنگ لاجورد .از آن لاجوردیهایی که با خودش یک عالمه ترس می آوردو غصه!ولی دل کوچک دخترک قصه من تاب این همه تاریکی را ندارد!!!!!!!!!
نقاشی های دختر قصه من هم ماه دارد هم خورشید و هم چراغی روشن در خانه!!!!!!!!!دخترک من ترسان است !!!ترسان!

برگ چهل و یکم

نقل به مضمون است٬من نمی دانم!
دختری که از راه گل سرخ امده بود ميگفت:
بعد از ان همه باغ٬ ان همه بوسه و باران٬
کوچه هامان پاييز٬ دلهامان خون٬ و اسمانمان هم٬ والله چه بگويم! *

چايم سرد است انگار که تحمل نوشتن هرچه هست ٬ نيست . انگار که دستانم نيامده اند تا همه چيز را بگويند . انگار که نمی توانم .  انقدر نقطه ته خط جلوی ذهنم رژه ميرود که مجبورم حرفهايم را درز بگيرم . امدم انچه ميتوانم را ٬ انچه دوست دارم از من باقی بماند را بنويسم ...امدم تا با سی و دو حرف ــ کمی کمتر ــ ان کنج که اندازه من است را نقاشی کنم تا برای بعدها بماند...امدم بگويم نمی دانی چقدر خوشبختی ست در ان چند لحظه ای که با صدايت از اين همه فاصله مهمان دلم می شوی.هيچ کس نمی داند چند زمان ديگر در راه است ٬ من هم نمی دانم...محض احتياط می گويم هرچندکه توان گفتن همه هايم نباشد .
حتی ديگر مهم نيست که يک خط در ميان دلواپسم و ارام....
دلم ميخواهد برايت بنويسم ٬ برای چشمانت که ابديت خيالم است٬ برای تو که ارام ارام امدی و ناگهان پررنگ شدی....ميخواهم برايت بنويسم که من چقدر عاشق اين قصه مالامال از تو هستم حتی اگر جمله ای اندازه اين چقدر پيدا نکنم که نمی کنم....دلم ميخواهد بنويسم که من وسط اين همه دلشوره و ترديد و چه ميشود باز هم حالم خوب است حتی اگر اين گرفتگی وحشی در گلويم٬ ويران کند درونم را....دلم ميخواهد بنويسم که من چقدر اين عطش نگاه کردنی که به چشمانم ريختی را دوست دارم حتی وقتی که از دردِ نمی دانم ها ٬چشمانم را ميبندم که نبينم .
....
اين کابوس کشدار ترديد هم بالاخره تمام ميشود . يا ميمانم و باز هم برايت مينويسم يا نقطه ته خط را بی صدا می گذارم و می روم به جايی که دنيايش همه تو هستی.

*ع.صالحی

برگ سی و نهم

يک ليوان آب خوردم رفتم دراز کشیدم چشمهایم را بستم با خیال قشنگ تو . ولی این انگشتها می خواستند برای صبح تو برای همان وقت که از خواب بیدار می شوی و آن همه مژه را به هم می زنی چیزی نوشته باشند . می دانم که حالا خوابیده ای دوست دارم توی خواب مجسمت کنم . آره سماجت می کنم نمی خواهم هیچ چیز را از یاد ببرم . نمی خواهم هیچ لحظه ای را فراموش کنم تا دوباره ...............!
خوابیده ای خودت را جمع کرده ای سردت است ؟ پس من کجایم تا میان خواب و بیداری رویت را بکشم و بعد بخزم میان بازوان قوی تو. و تو مرا سفت تر از قبل به خودت بچسبانی و یک نفس عمیق بکشی انگار که می خواهی مرا نفس بکشی و من چشمهایم را ببندم و خواب صد پادشاه ببینم تا خود صبح تا خود نور  و..................! . مستم از بوی تو............می خواهمت از جنس همان خواستنهای هميشه. نه می خواهمت می خواهمت از جنس همان خواستنی که مرا و تو را به يکديگر عاشق کرد . می خواهمت ............... خیلی بیشتر از این حرفها. همه چیز عجیب بوی تو را می دهد .حالا سا عت قشنگ تو۱۲ دقیقه شب را نشان می دهد و من با گریه صفحه سیاهش را محکم می بوسم دلم دستهایت را می خواهد. دلم برای صدایت پر می کشد برای صدایت که کش می آید که دلم را با خودش می برد .دلم می خواهد بوی تو را از توی عکسها حس کنم .فقط می دانم دوستت دارم خالص مثل کف دستهایم حالا بیشتر دوستت دارم بیشتر از هميشه.دوستت دارم به خاطر بوی خوش نفست و تنت که مثل تنور داغ داغ است و صدای خنده های  از سر شوقت. دوستت دارم بخاطر تمام احساس امنيتی که در با تو بودن دارم و اين احساس نياز شيرين که هميشه با من است ، بخاطر قلبت و وجودت که همه ی من را اسير خودش کرده و عجب اسارت زيبايی .

ساعت به وقت ساعت قشنگ تو ۱۲:۱۵ دقيقه ی صبح

برگ سی و هشتم

من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم
میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم...
میشویم ٬ فقط راه کش امده گویا...صبوری هایت را بردار!

یه دست قوی تو رو گذاشت اونور دنیا ٬ منُ گذاشت اینجا تا توی این ساعتایی که بیشتر از همیشه به صدا و سکوت هم احتیاج داریم ٬ برات بنویسم و تو بخونی و  بگم بازم تله پاتی کار خودشُ کرد.....
ما همونیم با همون حسهای گمشده با همون نیازهایی که به هزار نمیدونم دلیل قایمشون کردیم....فقط این خط فاصله پررنگی که بین مون کشیده شده تحملی طولانی میخواد....
اصلا میدونی همه چیز همون ریختِ بی ریخت قبلش رو داره...هی میریم بالا ٬ میایم پایین مثل همیشه هامون....انگار هردومون توی گذر این همه ساعت یاد گرفتیم که ناارومی هامون رو از چشمای دیگران بدزدیم .حالا هی میشینیم یواشکی ثانیه ها رو میشمریم برای رسیدن به انجایی که دلمون میخواد.....عجیبه! درست وقتی که فکر میکنیم رسیدیم ٬همون دست قوی میاد و همه چیز یه شکل دیگه میشه و ما هم دربدر رنگها میدوییم....

روزا  میرم دنبال چیزایی که همه دوست دارن من داشته باشم و شبا میام اینجا برای جای خالی همه چیزایی که دلِ بی دینم میخواد شمع روشن میکنم و فکر میکنم تو هم اونجا همین کارو میکنی

الان که برات مینویسم مثل اون روزای دلتنگی که مرداب گوگوش رو گوش میکردم ٬ همون کارو میکنم ٬ کتاب فروغ جلوم بازه

نمیدونم چرا هروقت دلم برات تنگ میشه ،میخوام باهات حرف بزنم .البته نه اين مدل حرف زدن معمولی ،يه جوری که بشه رنگ همه ی حرفامو بکشم.

این روزای که من خیلی سردم ٬ یه جورایی زیاد داره با دلتنگی و کلافگی میگذره...دیگه از فکر کردن و دودوتا کردن خسته ام....خیلی تنهام...خیلی.........میفهمی؟!هم زبون ندارم (یا من خیلی غریب حرف میزنم یا زبون بقیه خیلی غریبه است....واسه همینه که ترجیح میدم بیرون با یه لبخند زورکی سکوت کنم و بیام اینجا خودمو خالی کنم).... تو هم که انگار اونور وضعت بهتر از این نیست....اما خوب چاره ای جز صبوری و گذر کردن نداریم ٬ شاید بیخود و بی جهت خندیدن به روی دیگران هم یه مدل زندگی کردنه که این روزا مد شده....چه میدونم شاید اصلا خیلی پرتوقع شدیم ( اینو وقتی از زبون بقیه میشنوم کفرم در میاد...شایدم اصلا پرتوقع نیستیم!)

وسط این همه اما و اگر و شاید و از همه مهمتر نمیدونم ها ٬ دلم نمی خواد کم بیارم...دلم نمی خواد وابدم به جهنمی بودن این همه سرنوشت و ته نوشت و دردنوشت و کوفت نوشت....دلم نمی خواد بشینم ببینم چی پیش میاد....دلم نمی خواد خستگی از پا درم بیاره...دلم نمیخواد هرکی از راه میرسه یه پیشنهادی واسه کارام بده...میدونی از این همه عقل کل که دور و برم پرسه میزنن (جالبه که خودشون توی کار خودشون موندن!) حالم بهم میخوره....برای همینه که میام اینجا و زر میزنم و غرمیزنم و نق نق میکنم....اخه اون بیرون همه فقط دوست دارن برات ساعتها نطق کنن بدون گوش!....اما من دنبال یه جایی میگردم که اول خودمو از این همه همهمه ذهن خالی کنم بعد فکر چه کنم باشم....تو همیشه گوش خوبی برای من بودی...همیشه...

حالا این همه فکر برای ذهنامون تراشیدیم و منتظر یه قصه دلنشین از ته دل هستیم برای روحمون و هی قصه دوماهی رو زمزمه میکنیم....راستش رو بخوای با همه این درگیری ها و بالا و پایین رفتنها باز هم پشیمون نیستم...اگر هزار بار دیگه هم به دنیا بیام بازم نمی خوام اسیر سنتی باشم که میگن توش خوشبختی هست....خوشبختی من همین روزاست هرچند اشفته هرچند پریشون....هرچقدر که ندونم اخرش چی میشه....خوشبختی من همین روزاست چون یه باید توش هست ؛ اونم اینه که باید روی پاهای خودم وایستم....

تلخه اما خوب بد نیست که یاد گرفتیم واسه رفتنها و نداشته ها و ازدست داده ها به زندگی نبازیم....دقت کردی که یاد گرفتیم پوست کلفت باشیم!....گاهی زیادی گلایه میکنیم شاکی میشیم اما دیگه مثل اون روزا نمیشینیم تا یکی بیاد و بلندمون کنه....زود پا میشیم و دوباره و دوباره....

میدونی بهونه برای زندگی کردن زیاده ؛ یه روز درس٬ یه روز عاشقی٬ یه روز فارغی٬ یه روز دربدر کار٬ یه روز گلای باغچه ٬یه روز اشک دلتنگی٬ یه روز امید ِ امدن پاییز ٬یه روز غصه رفتن بهار ٬ یه روز خواستن رنگ ٬ یه روز هوس بوسه ٬ یه روز ارامش یه اغوش گرم ٬‌یه روز فقط کتاب ٬ یه روز نبودن همه اینا...............
بهونه برای زمین خوردن و بلند شدن ( انگار اسمش رو گذاشته بودیم زندگی!)....بهونه تا دلت بخواد هست ٬ بیا باشیم دور ٬ نزدیک...بیا نبازیم خسته ٬ خوشحال....

این روزامون هم میشه گذشته...هرکاری که باهاش میکنیم ٬ حسرتش نکنیم ٬ پشیمون نشیم....فقط همین!....

چقدر حرفای مسخره برات دارم ٬ چقدر پرت نوشتم اما حالا خیلی سبکترم انگار فردا روز خوبيه.....دلم میخواد اگر کابوس هم دیدی برای این باشه که رویاها توی ذهنت بمونه.....دلم میخواد باور کنی که من هم اگر اینجا از دلتنگی هام مینویسم و شکایت میکنم برای اینه که حالم خوب بشه ٬ برای اینه که ادم باشم به هیچ و پوچ نبازم....

برگ سی و ششم

دیشب باز بی خوابی که به سرم زد، هزار بار از این دنده به آن دنده که شدم، سیزده پله را بالا آمدم. دستم را دراز کردم و در نور اندک تنها چراغی که روشن کرده بودم، کتاب کم حجم با جلد زرد رنگی را بیرون کشیدم... بی هیچ فکر و قصد قبلی. کتاب را که باز کردم در همان نور اندک خط آشنای خودکار آبی رنگی را در صفحه اول دیدم. آبی آن خودکار آشنا نوشته بود: "تقدیم به هانای عزیزم. به پاس تلاش های خستگی ناپذیرش و دوستی ماندگارمان."

آن خط آشنا که "م" ها را کشیده می نویسد و "ن" را حسابی گرد و قلمبه، امضایی دارد ظریف و مختصر... زیر همین خط امضا کرده است: مریم، پاییز هشتاد و سه...

ساعت دو نصفه شب، روی پله چهارم نشستم و به دست خط خیره شدم...... خیال را تنیده بودم که عجب روزهای  معرکه ای خواهد بود  آغاز بیست و پنج ساله شدن چه امیدوارانه شروع خواهد شد... یک هفته گذشت از روز تولدم و روزها مثل همیشه است...

امروز صبح از پنجره به لایه برف پودری نازکی که روی شاخه ها  نشسته است که نگاه می کردم، یاد داستان کوتاه معرکه ارنست همینگوی افتادم بی دلیل... داستان "Hills Like White Elephants" را می گویم... نمی دانم این لایه یخ پودری نازک چرا مرا به یاد زایش انداخت و کودک... و آن سوال سال های بسیاری از زندگی ام که از پدر و مادرم داشتم:" چرا مرا به دنیا آوردید؟ چرا بچه دار می شوید آخر؟" ... جواب عمیق ترین سوال ها گاهی یک جمله کوتاه و صریح و سرراست است ... همان طور که روزی دوست شاعری جواب این سوال مرا داد...خودخواهی، هیچ زد و مردی در زمین پیدا نمی شوند که به دلیلی جز خودخواهی بچه دار شوند ... و انگار تمام شد، حل شد، رفع شد...

دلم می خواهد نوازش کنم سفیدی شفاف پوست مادرم و سیاه و سفید موهای پدرم را و بگویم ممنون که مرا زاییدید؛ ممنون که مرا زن زاییدید...و عشق بی منت، بی مزد، بی توقع، سره و زلال را ارزانی ام کردید...

یا که سر برگرداندم عقب به مردی که در زندگی ام است بگویم:"هی! بخشی از کشف زنانگی و جرعه جرعه لذت زن بودن را چشیدن و درک کردن را در آغوش تو کشف و تجربه کرده ام. ممنون که مجال و همراه کشف تودرتوهای زنانگی بودی و هستی."

یا دست چند نفری از دوستانم را که مرا معنای دوستی هستند دقیقه های متمادی در دست بگیرم و گویم:" با شما بار دیگر متولد شدم، بزرگ شدم، تکثیر شدم، چیزی از خود را در شما پراکنده کردم و جا گذاشتم، چیزی از شما را در وجودم پراکنده ام و با خود همه جا همراه دارم. ممنون که مرا دگربار به دنیا آوردید."

و بیست و پنج سالگی را که  هفته  گذشته خاکستری شروع شد، آبی تمام کنم یا لااقل طوسی خیلی روشن، از آن طوسی هایی که پهلو می زند به رسته ای از آبی های فراوان...

 

پ.ن

وردپرس رو خیلی دوست داشتم و دارم.اما مدت زیادی طول می کشید تا بتونم آپ کنم.منم که حوصله این رو ندارم که زیاد پای کامپیوتر بشینم.اجبارا از اونجا اثاث کشی کردم.مرسی که درک می کنید.

برگ سی و دوم

نشسته بود کنار چکيدن يک شمع ناشناس ٬ ساده فکر ميکرد…به سادگی همان روزهايی که ساعتها خيره ميشد به حوض خانه مادربزرگ تا ان دستگيره زنگ زده ته حوض را پيدا کند ٬ دريچه ای هم در پی ان و خانه ای طلايی ….به سادگی همان اندوه ِ کودکی که با فروختن خانه قديمی امد و خانه طلايی زير ارتفاع خاکستريِ اپارتمانی دفن شد برای هميشه….به سادگی همان اصرار صورتی که می گفت اگر خاکستری نمی امد ٬ طلايی به نامم ميشد….برای همين معجزه هميشه رنگش طلايی بود ٬ هميشه…

انگار کسی حواسش پی سوختن شمع نبود که دستانش طلايی شد…باور نمی کنی؟ نه؟!…ساده فکر کن….دستانش طلايی شد . فصلی ديگر هم تمام شد . فصلی تازه…فصلی ديگر…يک گوشه دلش خنديد ٬ يک گوشه دلش سوخت . رسم اين روزهاست ديگر ٬ چه بايد کرد؟!.
حس ميکنم فاصله دوريست از من تا مفاهيم ِ قانونمندِ بزرگ شدن…من در قانونِ بی قانون خودم هی شاخه هايم ميشکند و باز سبز ميشوم…جسارتم را ببخشيد ادم بزرگای قصه !…
دلم ميخواهد ساده خيره شوم به دستهای طلايی ِ پايان فصل گذشته و فصل نو را بنويسم…
اگر بدانی چه احتياجی به نوشتن در دستانم موج ميزند…اگر بدانی چقدر از هراس تيک تاک روزهای گذشته لبريزم…ميخواهم بنويسم تا بروند…

جسارتم را ببخشيد که به انتظار ِسستِ قانونتان چنگ نمی اندازم و مينشينم کنار شمعدانی های قرمز ــ همان ها که ديگر فقط يادشان در خانه مادربزرگ است ــ و گلبرگهايش را ميچسبانم به ناخن هايم و ذوق ميکنم ــ چقدر پيچيده به بی دوامی لاکهايم ميخنديد ــ ساده که فکر کنی من دستانم را با بوی گس شمعدانی دوست دارم….من قرمزهايم را میپرستم….

ساده که فکر کنی من امروز از خانه طلايی بازگشته ام و ميخواهم خماری را از چشمان واژگانم با همان شمع ناشناس پاک کنم….
جسارتم را ببخشيد که با قانون قدرتمند شما ميبايست برزمين گامهای محکم بردارم و من هی با قانون خودم ميدوم تا اسمان به دنبال چيزی که اسم ندارد و می افتم و باز ميدوم تا همان جا…

برگ بیست و هشتم

قرمزهایم اینجا توی گلویم گیر کرده اند . نه با قهوه های سیاه فرو میروند نه با اشکهای شور فرو میریزند…گیر کرده اند .
ادمها سر ِ بی سر و ته نوشتشان را گرفته اند و با پای برهنه میدوند وسط مردگی ِ روزانه یکدیگر و رقابت میکنند تا به رسم یادگار٬ جای خالیشان را عمیق تر از دیگران بکشند . من شمردن را خوب یاد گرفته ام . میتوانم تا بینهایت برایت بشمارم و همچنان عاشق ٬ در امتدادِ خطوط ممتد تا بی پایانی ِ راهها بروم و واژه ها را شُکر که هی کاسه خالی تحملم را پُر میکنند وقتی تو آن دورها هستی……………………….
حالا این وسط دیگر چه اهمیتی دارد که من شبها به جای رویا ٬ میبینم احساساتِ تکه تکه شده ام از چشمهایم میریزند روی لختی ِ بازوهایم و سُر میخورند تا لای انگشتها و دلِ هزار همیشه منتظرم را قلقلک میدهند و باز میریزند از چشمها و سُر میخورند تا……
از همه باهم بودنها ٬ آرامشی در اغوش ِ من کنار قرمزهایم جا خشک کرده . ….
من هنوز هم تحمل‌ ِ دغدغه های عاشقانه را تمرین میکنم و منتظرم شاید که کنار ِ یکی از این قهوه ها ٬ عاشقانه خفته ای بیدار شود…..حالا توی این چشم به راهی دیگر چه اهمیتی دارد که از اسمان و زمین تازیانه میخورم ………..
واژه ها را شُکر که…….
واژه ها را هزارباره شکر که مرا اسیر اینه و انعکاس میکنند تا یادم برود چشمهایم میسوزند….شکر که مرا میبرند تا انسوی مرزهای ابنوسی به دنبالِ زیباترین حرف برای عاشقانه های نگفته ام تا یادم برود هنوز وقتِ خواندنِ عاشقانه ها نیست در این سیاهی……

تو نمیدانی چه خاصیتِ عجیبی ست در این با تو بودنها…من ِ‌ با تو ٬ من ِ‌ غریبی ست که تجربه اش میکنم . منی که هیچ وقت ندیده بودمش ….من ِ‌ با تو میتواند با همه بغض هایش ٬ جفت پا بپرد در چاله ابی و بخندد . من ِ باتو٬ شبها زخمهایش را می گریَد ٬ روزها در نوبتِ عاشقی تن ِ تبدارش را مرور میکند……من ِ‌با تو با همه بیقراری هایش ٬ منتظر می ماند . با همان گلوی گرفته از قرمزها ٬ ساعتها برایت حرف میزند و با گوشهای لبریز از حرفش ٬‌ میتواند تا ابد حرفهایت را بشنود…….من ِ با تو میتواند ساعتها خیره شود به در تا بیایی ــ با اینکه میدانم که میدانی از انتظار بیزارم….بیزار… ــ
من ِ‌ باتو ٬ با همه خستگی هایش در امتدادِ خطها میرود ….
من ِ‌ باتو ٬ میداند که همه فقط از کنار هم میگذرند اما باز با تو می اید….
من ِ‌ باتو ٬‌ میداند که تو مشغله داری اما بازهم برایت مینویسد…..
میبینی من‌ ِ عجیبی ست . کارهایی را می کند که هرگز نکرده ام …..
این من ِ‌ دیوانه ٬ سبک می شود اما کوچک نمیشود….این من ِ غریب سبک که میشود ٬‌بالا میرود …بالا …بالاتر….. ــ به چشمهایت قَسَمت میدهم یادم ندهی سقوط هم واژه پررنگی ست برای روزی از روزهای تنهایی . از بی تو بودن بیزارم…بیزار … ـ
به خاطر همین من است که با بی قراریهای گاه و بیگاه ٬ با دردهایم ٬‌ با بغض هایم ٬ با هرچه که هست و نیست ٬‌ خوب و بد …..
دوستت دارم
حتی الان
با این قرمزهایی که اینجا توی گلویم گیر کرده اند …..

برگ بیست و پنجم

ماتم …مات که نه! مثل زمانی که میروی در حوالی اینه تا غرق شوی ؛ انقدر خیره میشوی به چشمانت که گرفتار خلسه اینه میشوی…می بینی و نمی بینی! ته چشمانت را ٬ انجایی که لرزیدن های مردمک هایت را با دلت احساس میکنی ٬ همان موقعی که دلت هرّی میریزد در نبضهایت و تندشان میکند….ماتم!

مبهوتِ افسانه این روزهایم ٬ به طرز غریبی سعی میکنم همه چیز را در کنج ذهنم ثبت کنم…انگار که میترسم این روزهایم گرفتار نسیانِ مدام ِ روزگار شوند!….خنده هایم ٬ اشکهایم ٬ دغدغه هایم ٬ همه را …..بعضی روزها تقویم را باز میکنم و یک نقطه در ان میگذارم . نقطه هاییکه فقط خودم و خدایم میدانیم که چقدر پر از تب و تاب هستند…..

بندی کشیده ام از دلواپسی هایم تا ان گوشه اتاق که اکنون جا خشک کرده است …همه احساسم را پهن کرده ام رویش ٬ گاهی بخندند و گهگاهی اشکی بریزند و به بهانه باهم بودن در این روزهای افسانه ام ٬ رویا ببینند . 

پای رفتن که به رویاهایم کشیده میشود دلم میگیرد…رفتنی که دستی در حال نوشتن و ننوشتنش ٬مرا در این روزهایم سرگردان کرده…گیجم  بین شدن و نشدنش ….و گاهی در گیج زدن هایم سخت میترسم

سخت است اما من هرچه هم که بگویم سخت است کسی نمیفهمد توی دل من چه اشوبی است و چه بلوایی میشود در این دلوقتی که تو می روی…..

انگار که امده بودم  حریر ِ رویا بکشم با دستانم . طرحی نقشی شیرین از این روزهایم اما گویا مرا به رویای بی دلواپسی عادت نداده اند…..باور کن امده ام رویا بکشم از عصرهای پاییزیم که با ان افتاب نیمه جانش از قاب پنجره اتاقم خودش را می اندازد روی خیالم و مرا میبرد به همه روزهای این خانه ٬ این اتاق ٬ این پنجره ٬ …مرا میبرد به همه زندگیم حتی به هزاران سال قبل به روزهایی که به جای مردگان بسیاری زیستم و گریستم و باز امدم با اشکها و لبخندها و کوله باری از احساساتِ هزارساله…..
باور کن امده ام رویا بکشم از سوز این شبهای پاییزی که از درز پنجره خودش را میکشاند به تنهایی هایم ٬ کلماتم ٬ دلم….و من این شبها عاشقم به تمام این روزهایم که خاطره میشوند و مثل برگهای پاییز ٬ نارنجی و زرد و قرمزند و زیر گوشم خش خش میکنند…..

ببین مثلا امده ام رویا بکشم! از آن صندلي زرد توي مترو كه تمام صبح دوشنبه امان  را خلاصه کرد در خودش و چند دقیقه کوتاه.و تمام آدمهايي كه هركدامشان دل تبدارشان طبيبي داشت…امده بودم که بگویم  شنبه به هوای هفت سالگی تا مدرسه ام رفتم و دیدم که خرابش کردند تا شاید که چند طبقه ای بسازند …اما بازهم دیدم که از مدرسه بیرون امدم و مقنعه سفیدم را دراوردم و دویدم تا سوپر روبرویش که حالا شده اژانس مسکن!…….این روزها عجیب همه چیزهای زرد و نارنجی و قرمز در گوشم خش خش میکنند…..گاهی فکر میکنم به بیماری نوستالژی زده ها دچار شده ام….شده ام؟….همیشه فکر میکردم مرور گذشته و حرف زدن از گذشته مال ادمهای پیریست که اینده ای ندارند….نمیدانم شاید در انتظار  این روزهایم ٬ خیالم پیر شده!….

باور کن امده ام رویا بکشم از پاهایم که عاشق شن و دریا و باران است….امده ام رویا بکشم که وقتی پاهایم عاشق شدند ٬ دستانم پر از واژه تو و واژه  پر از تو شد…..امده ام رویا بکشم از چشمانم که این روزها هربار که در اینه رفتم ٬ شاعرم کردند با مستی و خماریشان ….شاعری بی حروف ٬ بی حرف ٬ بی کلام…..شاعری که تمام شعرهایش روی پوست تنش حک شده ٬ لابلای نفس هایش…..

باور کن پر از رویایم ٬ فقط دل ِ رویا نویسم پر از دلهره است .انگار امده بودم با دستانم حریر رویا بکشم…….اما فقط ماتم….مات که نه!……..

برگ بیست و یکم

دلم هوای یک شال آبی کرده رنگ کرده است.

از آن آبیهای لاجوردی که آرامش می آورد اما تلخیت را هم در بر می گیرد.دلم هوای یک شال کشمیر کرده است.از آن پارچه های کشمیر که پوستت را نوازش می دهد اما از روی تنت سر نمی خورد تنهایت نمی گذارد.

دلم هوای یک شال کشمیر آبی رنگ کرده است.

دلم هوای یک دسته گل کرده است.

از آن دسته گلهای ساده که رنگها را برایت به ارمغان می آورد اما ساده و کمرنگ می ماند.دلم هوای گل نرگس کرده است.از آن نرگسهای شیراز که عطر سبکشان در هوا می پیچد اما از کنارت عبور نمی کند و تنهایت نمی گذارد.

دلم هوای یک دسته گل نرگس کرده است.

دلم هوای زنی را کرده است که با شال آبی کشمیر بر دوش و دسته گل نرگس در دست به سوی افق قدم بر مدارد.می رود که تا آخر جهان برود.

دلم هوای خودم را کرده است.

برگ بیست و دوم

نمی دانم این قصه از کجا شروع شد قصه قلب من و عشق تو قصه قلب تو تب کردن قلب من قصه دل دادنهای شبانه . قصه غصه هایمان که گفتیم و می گوییم و می گوییم . قصه دل واپسیهای شبانه مان از نرسیدن این دو دست دور از هم . چقدر دوستت دارم . چقدر حضورت را احساس می کنم . چقدر به دل من نزدیکی .میدانی گاهی گفتن این احساسات عجیب سخت می شود دل آدم تند تند می زند . گلوی آدم خشک می شود تا این حس عجیب به زبان متولد شود . ولی حالا که من هستم و این حضور گرم تو که فقط تو می دانی یعنی چه این دل تب کرده ام می خواهد که بدانی که تا کجا دوستت دارم نه تا کجا عاشقت هستم . این حس قشنگ محبت داشتن به تو این حس عزیز احترام گذاشتن به تو و این حس قوی تحسین تو ثانیه ی از کنار ذهن من نمی رود هر صبح با من بیدار می شود . یا که نه هر صبح که چشم باز می کنم اولین حسی که با من بیدار می شود تو هستی و خوب می دانم خوب می دانم روزی که با تو شروع شود بهترین روز است عزیز دل و بهترین روزهایم را با تو شروع کردم .روزهای آفتابی و ابری این سه سال را به عشق تو که نمی دانم از کجای زمان مسرانه خودش را توی لحظه های من جا کرد و بعد آنقدر با ریشه هایم آمیخت که حالا حتی نمی توان تصور نبودنش را هم کرد.حالا دیگر ١٧ آبان ٢۶ اسفند ٧ فروردین و شاید ١ مرداد و ......... دیگر تاریخهای تقویم روی میزم برایم روزهای ساده زندگی ماشینی نیستند که به سرعت مابین کارها و مشغله ها صبحش را به شب برسانم.حالا دیگر توی تقویم من هم هستند روزهایی که با خودکار آبی دورشان خط کشیده ام و هر روز با خودکار قرمز نزدیک شدنشان را با یک ضربدر بر روی روزهای تقویم نزدیکتر می کنم.می خواستم خیلی چیزها بنویسم از آن عصر سه شنبه بارانی پاییز.از خاتون.از سنندج.از اصفهان.از خودم و تو.اما انگار واژه ها با من نامحرم شده اند نمی شود کنار هم چیدشان.آن طوری که دلم می خواهد نمی شود ساخته شان تا تصویری از احساسم را برایت نقاشی کنند .من مانده ام وانبوهی از رنگهای جادو که مابین جمله ها گم شده اند.

امروز سالگرد تمام خوبیهاست.توی قلب پاییز چهارمین بهار  همراهی و همرازیمان مبارک