برگ صد و دهم

این روزا هر چی خواستم بیام و یه چند خط از روزانه هام بنویسم نشد که نشد.انگار هرچی چشمم به این صفحه مانیتور میافته خوابه که میاد و منو میبره.

تعطیلات هفته قبل رو که همش خونه بودیم.بجز جمعه که بعد از صبحونه به پیشنهاد آقایی رفتیم سلطانیه.نیم ساعت تا اینجا فاصله داره.خوده شهرش که بیشتر شبیه روستا بود اما گنبد سلطانیه خیلی قشنگ بود.کلی با آقایی جان خوشمان آمد.نهارم جوجه برده بودیم که رو منقل شوهر جان کبابش کرد و با پلو میل فرمودیم.بعد از نهارم برگشتیم.

شنبه ش هم همش به آشپزی و خواب گذشت.یکشنبه هم از صبح مشغول نظافت خونه بودم تا غروب    .

لادنم عروسی کرد.شب جمعه قبل.هر چی زنگ زد که برگردید و از این حرفا  ما برنگشتیم.یعنی حوصله م نشد امروز برم و فردا برگردم.تازگیا خیلی زود خسته میشم منی که قبلنا اگه صبح تا غروبم خیابونارو میگشتم یه آخ نمی گفتم الان تا یه نیم ساعتی میچرخیم بعدش انگار چند ساعت کاره سخت کردم از بس خسته میشم.این بود که گفتم نمیاییم.مامان اینا رفته بودن میگفتن خوب بود.امروز صبحم که اداره بودم خودش بهم زنگ زد و کلی حرف زنونه زدیم.بهش گفتم یه نی نی تو دلمه.اینقدر ذوق کرده و قربون صدقه ش رفت .همشم میگفت مواظب خودت باش.

حالا ایشالا هفته دیگه برمیگردیم میریم خونه شون.

این خانومه هست تو شعبه ایی که توش کارآموزم.خیلی دختر مهربونیه.هر روز که میرم ازم میپرسه رفتی سونو؟نی نی چیه؟همزبونیم ولی بخاطر کار شوهرش اینجان.اینه که خیلی با هم صمیمی شدیم. منم هر بار میگم نه.نمی خوام فعلا برم سونو حداقل تا پنج ماهگی البته اگه دکترم بنویسه سوسنو رو که مجبورم برم یگخ.حالا هفته آینده برم پیشش ببینم چی میشه.

واییییییییییی گاهی که برمیگردیم ولایت یا تو ماه *واره وقتی خانوما رو با پوتای ساق بلند پاشنه فانتزی و پالتو و شالای کوتاه میبینم اینقده دلم برای این تی بیرون رفتن تنگ میشه.همشم میگم خوش بحالتون .از وقتی که یادمه هیچوقت بوت پاشنه کوتاه نداشتم و نپوشیدم بجز امسال که از خوش شانسی من این مدل پاشنه کوتاه که یکدسته وارده بازار شده و منم که دنبال یه همچین مدلی بودم.وایییی نی نی جونم زودی دنیا بیا که من مثل قبلنا بتونم لباس بپوشم.

اینقده دلم میخواد برای شب یلدا دلمه بپزم اما شاید نپزم چون فراینده تولیدش طولانی.احتمالا اینم بره تو منوی مامان عزیزم.اما خیلی خوشحالم که داره شب چله میاد واین یعنی اینکه سه ماه پاییز تموم شد و ایشالا سه ماه زمستونم زود تموم میشه و بازم بهار و تابستون عزیز از راه میرسه.نمی دونم چرا اینقدر ا پاییز و زمستون بدم میاد.حالا خوبه خودم بچه دی هستم ها.

این روزا همش دلم هندونه میخواد.وایییییییییییی هندونه شیرین و خنک.کاش برای شب چل یکی از قرمزترینا و شیرینتریناش قسمتمون بشه.اینم بعد از هندونه میخوریمbullarsmile.gif : 60 par 27 pixels..

یه مدت بود احساس میکردم پوستم خشکه.حالا نه اون خشکیه فصل سرد یه مدل خشکیه دیگه اینه که چند شبه دارم آب  پرتقال و گریپ فروت رو قاطی میکنم و مخورم.پوستم بازم مثل قبلا شده .

هوس مهمونی زنونه کردم.کاش میشد مثل قبلنا دوستام رو دعوت میکردم و بازم از این میزا میچیدم.بعدشم از هر دری حرف میزدیم و اصلا حواسمون به ساعت نبود و برای فرداش قراره خرید میزاشتیم و بازم مثل همدیگه خرید میکردیم.منم مثل خیلی از خانوما با خرید کردن خوشحال میشم اما نمی دونم چرا اینجا اصلا دلم به خرید نمی ره شاید چون کسی باهام نمیاد و نظر نمی ده.البته بجز همسری عزیزم که پایه ی خریدامه اما خوب بازم خرید دو تا خانوم با همدیگه فرق میکند.مثلا خرید یه سایه ی اکلیلی از اینا که فقط اکلیله درشته اونم یه رنگی بین طلایی و مسی برای رو کار سایه هام و نظرمه اما اینجا که گشتم پیدا نکردم.حالا اونم باز موکل شد به سرزمین مادری.دلم میخواد برم و برای خودم یه ست کامل وسایل آرایش فصل بگیرم اما هر وقت میرم سر کشو میز توالتم از این هوس شرمنده میشم بس که کشوم پره از این چیزا.این مدتم که همه آرایشم محدود شده به یه پنکیک و رژلب و سایه و خط چشم.نی نی جان بخاطر گل روئه شماست دیگهlotussmiley.gif : 65 par 50 pixels. .

یادتونه گفتم یه کم عفونت دارم.دوباره رفتم آزمایش دادم و شکر خدا کاملا رفع شدهbubblesmiley.gif : 49 par 50 pixels..به دکترم گفتم من خیلی بهداشت رو رعایت میکنم و هیچوقتم هیچ مشکلی نداشتم .اما گفتن تو بارداری این کاملا طبیعیه .به دلیل فعالیتهای هورمونی شدیدی که تو بدنم در حال جریانه باکتریهای مفیدی که تو بدن هر زنی هست در زمان بارداری شروع به فعالیت شدیدتری میکنه.خلاصه گفتم که شمام بدونید و ایشالا اگه نی نیتون اومد تو دلتون یه وقت نگران نشید.

راستی خانومای باردار  الان که فصل اناره تا میتونید انار بخورید.بچه تون زرده ایی نمی گیره.من خودم خیلی از این زرده ایی بدم میاد.چند وقت پیش با شهین که حرف میزدم اینو بهم گفت.اما متاسفانه تو ماهای آخر بارداریم که میافته تو بهار دیگه انار نیست اینه که بهش سفارش کردم اگه برا خوش رب انار گرفت برا منم شیرینش رو بگیره.خودمم میتونم بگیرم اما از اصل بودنش مطمئن نیستم.اون میره هورامان میخره.یعنی تو سرزمین انار.میگن عرق کاسنی هم خوبه اا من اصلا به مصرف عرقیات تو بارداری مطمئن نیستم.

فعلا هم هیچ چیزه خاصی برای دوران بارداری و اینا نخریدم.فقط ه شلوار میخوام که اونم تو دستور کاره تا ببینیم همسر جان کی وقت میکنه بریم ددر.الانم اصلا قصد خرید هیچی برای نی نی ندارم.چون به نظرم دیر نمی شه.

 

خدا نوشت:خدا جونم میدونی که چقدر مخلصتم.برای همه چیز .برای همه محبتهات.برای  این احساس رضایت و آرامشی که تو زندگی بهم دادی.برای عشق.برای اینکه همیشه مراقبم بودی و هستی.وقتی اون روز دکتره میگفت تو شانس آوردی که بی دغدغه باردار شدی از ته دل شکرت کردم.وقتی میگفت بخاطر کم کاری تیروئید خیلی از زنا تا ده سال یا تا آخر عمر باردار نمی شن بازم بزرگیت رو شکر کردم.خدایا مرسی که زندگی خوبی بهم دادی.مرسی که همسری رو بهم دادی.مرسی که من از زندگیم راضیم.بقیه شم دست خودت.

 

برم خودم رو آماده کنم.هیچی تو خونه نداریم و کم کم داریم به درده قحطی زده ها دچار میشیم.میریم خرید.کسی چیزی لازم نداره ؟

برگ صد و هشتم

سهلام دوست جونا.خوش ميگذرهromansmile.gif : 57 par 42 pixels.

خوب تنبلم ديگه.چيكار كنم.همش اين روزا دلم ميخواد بخ.وابم.البته ميام و وبلاگاتون رو ميخونم.اما كو حاله كامنت گذاشتن.آههههههههههههههه جووني كجاييdevilsmile.gif : 32 par 40 pixels..

از كجا شروع كنم؟از سه شنبه ميگم براتون كه ياد خودمم بمونه.خوبheartshape1.gif : 46 par 30 pixels..

دوشنبه.

اولش رفتم داد8گستري برا كارآموزي.بعدشم رفتم بازار و دو كيلو جعفري و يه كيلو اسفناج  و نيم كيلو سبزي خوردن گرفتم و با كلي بار سنگين برگشتم.آقايي قرار بود ساعت سه بياد .منم تصميم گرفتم برگشتني قورمه سبزي درست كنم كه تا رسيدم دم در چشمم به جمال شوهر جان روشن شد كه تازه داشت ماشين رو پارك ميكرد.بعدشم خوش و خرم رفتيم خونه و يه نيمرو خوشمزه به جاي قورمه سبزي نوش جون كرديم و بعدش همسر جان فورا برگشت دانشگاه و منم گرفتم خوابيدم تا سه كه با زنگ آقايي بيدار شدم .گفت خودت رو آماده كن ميام دنبالت بريم خريد.منم بيدار شدم و شروع به قورمه سبزي درست كردن كردم.برنج رو گذاشتم دم بكشه و فقط سبزي قورمه سبزيم مونده بود كه داشت سرخ ميشد كه آقايي جون اومدن.منم فوري يه چايي دم كردم و سبزي خوردنارو پاك كردم و شستم و بعدش آماده شديم و رفتيم خريد.نتيجه گشتنم شد يه دامن.بعدشم برگشتيم خونه و شام قورمه سبزي بسيار خوشمزه خورديم.ديگه حوصله بقيه سبزيها رو نداشتم.رفتم لالا كردم.


سه شنبه

صبح كه آماده شدم كه برم سر كار.پاي چپم رو كه زمين گذاشتم عضله با*سنم تير كشيد.خيلي ترسيدم.هر چي قدم برميداشتم درد ميگرفت.منم با اون حال رفتم دادگستري.به آقاييي زنگ زدم كه اومد دنبال م  و رفتيم دكتر.تو ماشين هم چيپسي  رو كه مدير دفتر شعبه ايي كه توش هستم برام خريده بود با سس كچاب به همراه آقايي خورديم.دكتر كه معاينه كرد گفت نگران نباش .سياتيكه.همشم تقصير خودم بود چون روز قبلش ناگت مرغ درست كردم.براي سرخ كردنش خيلي پاي گاز ايستادم.نتيجه اين شد كه بهم گفت خيلي نايستم.خيلي راه نرم و خيلي استراحت كنم.رفتم آرايشگاه ابروهام رو صفا دادم .بعدشم برگشتم  و سبزي هر رو پاك كردم.آقاييم اسفناجارو خرد ميكرد.يه كم اسفناج گذاشتم پخت.خيلي خوب شد ولي حيف كم گذاشتم.بعدشم با آقايي جعفري ها رو پاك كرديم و من شستم و نصفش رو خرد كردم و شوشو جانمان هم نصف ديگه ش رو خرد كرد.همشون رو بسته  بندي كرديم و رفتن تو فريزر.حالا بايد اين  چند روز برم و بازم يه چند كيلو اسفناج بگيرم.اونا كمه.بعدشم لالا كرديم به عشخ برگشتن به خونه.

چهارشنبه

اولش رفتم سونو گرافي.براي NTجنين و طول سر*وي*كس.كه زنه خنگه دومي رو يادش رفته بود بگيره.بعدش برگشتم خونه و مشغول درست كردن الويه براي تو راهمون دم.قرار بود يازده بريم.به آقايي كه زنگ زدم گفت قراره دوستش يكي از مقاله هاي چاپ شدشون رو براش بفرسته تا يك ميشينم بلكه بفرسته .منم زنگ زدم خونه و جواب سونو رو براي خواهري كه برگشته بو خوندم كه  گفت خوبه .موقعيت جفت رو كه براش گفتم گفت الان پايين اما ا هفته بيست و هشت طبيعيه و كم كم خودش رو ميكشه بالا.همسري اومد و منو رسوند دكتر.دكتره كه جواب رو ديد فرمودن جفتت سر راهيه.منم از قبل چون ميدونستم اين وضعيت طبيعيه اصلا نگران نشدم.برام جالب بود كه خانوم دكتر هيچ سعي نكرد كه برام توضيح بده كه اين شرايط كاملا طبيعيه.يعني اصلا حتي كوچكترين اشاره اييم نكرد.حالا مثلا من و چند نفر ديگه اين شانس رو داشته باشيم كه يه پزشك تو خونواده مون باشه كه بتونيم مشاوره ازش بگيريم.يه خانومي كه هيچ مشاوري غير از خانوم دكتر محترم ندارن چيكار بايد بكنه.اينطوري كه اون گفت هر كسي بود كلي استرس برش ميداشت.چيزي كه براي خانوماي باردار سمه.

برگشتني ژامبون مرغ و مايونز  برا تو الويه و نون باگت و يه دلستر ليمويي و چيپس سركه و يه ماست موسير برا تو راهمون گرفتمshopping.gif : 49 par 28 pixels..تند تند الويه رو تموم كردم و ساندويچ درست كردم و تو يه ظرف ميوه رو گذاشتم و تو يكي ديگه يه كم سبزي خوردن براي تو ساندويچا ريختم و لباسا و وسايلمون رو آماده كردم و آقايي همهرو گذاشت تو ماشين و بهدشم حركت.
تو راهم من چيپس و ميزدم تو ماست و يكي تو دهن شوشوي شوفرم ميذاشت م و يكي برا خودم.خلاصه كه تا سنندج همش مشغول خوردن بوديم.بعضي وقتا از خودم تعجب ميكنم.هميشه جا دارم كه يه چيزه ديگه بخورم .چيزي كه قبلنا اصلا نبود.خلاصه كه كلي تريپ خانوماي باردارو دارم از اين نظر.ساعت 2.30 حركت كرديم و 6 رسيديم.چقدر آرامش داشتم و چقدر اين چند روز زود گذشت.حيف.خيلييييييييييييي خيلييييييييييييييي خوش گذشت.شبش بعد از شام دربزرگ و مادربزرگ عزيزم اومدن خونه بابا.كلي حرف زديم.با خواهريهام كلي شوخي كرديم.

پنجشنبه

صبحش با شادي رفتيم آرايشگاه و موهامون رو كوتاه كرديم.مصري كوتاش كردم.خيلي بهم مياد.كلي احساس سبكي ميكنم.موي كوتاه چه خوبه.اونجام كلي با شادي حرف زديم و از دل تنگيمون كم شد.بعدشم كه من رفتم بانك نزد همسر گرام اونجا كار داشت.بهدشم رفتيم خونه.
ناهارم مامان عزيزم براون هالاو درست كرده بود.خودم و كشتم از بس خوردم.عصرشم با خواهر وسطي رفتيم بازار كه كفش بگيره.از اونجام مامان و بابا جونم اومدن و چهار نفري مثل قبلنا رفتيم بازار.مامانم قرار بود پالتو بگيره كه آخر سر يه پالتو پسنديد كه سايز مامان رو تموم كرده بود و قرار شد شنبه بعد از ظهر بره.من تو راه ذرت بو داده گرفتم.شور بود ولي ون تازه و گرم بود يه بسته بزرگ رو همون وقت كه مشغول بازارگردي بوديم خوردم.چشمتون روز بد نبينه شب كه برگشتيم خونه سرم يه درد عجيبي ميكرد.فشارم بالا بود.حالا مامان و خواهري و همسري هر چي ميگن نخور.تو رو خدا چيز شور نخور مگه منه ...... تو گوشم ميره.البته بگما كم كردم خوردن چيزاي شور رو ولي بازم بايد كمترش كنم.دوست مامان هم برام يه شكلات خوري گرفته بود كه بعدا عسكش رو ميذارم .

جمعه

بابا صبحش رفت مسجد و نماز عيد رو خوندن.تو سنندج و بقيه مناطق جمعه عيد قربان بود.خواهر كوچيكه و داداشي آزمون بودن.بابام كه برگشت صبحونه خورديم و بابايي جون يه تراول بهم عيدي داد.مامان و بابا زودتر رفتم خونه مادربزرگ و منم رفتم حموم و سريع اومدم بيرون و خواهر وسطي موهام رو سشوار كشيد و آقاييم رفت حموم و بعدش منتظر خواهر كوچيكه شديم كه برگشت و با هم رفتيم دنبال داداشي و همگي رفتيم خونه مادر بزرگ.برا نهار عمه ماماني هم اونجا بود.من و آقايي خيلي دوسش داريم.خيلي زنه روشنفكر و خودساخته ايي.حالا يه روز ازش براتون ميگم.بعد از نهارم كه عموي مامان اينا اومدن.شبش هممون خونه اون يكي عموي مامان دعوت بوديم.پاگشاي آقایی.اين بود كه عصر برگشتيم.مامان بابا رفتن خونه و تا غروب كه ما برگشتيم دوش گرفته بودن و آماده.مام از اونجا رفتيم آبيدر.بستني سنتي گرفتيم كه من نصفه بستني خواهريها رم نوش جون كردم و رفتيم كارنامه آزمون خواهر كوچيكه رو گرفتيم و تا رسيديم خونه شد شش.تند تند لباس عوض كرديم و رفتيم خونه عمو علي.اونجام خيلي خيلي خوش گذشت.عمه مامان فهميد باردارم.اونم از روي حله زير چشمم.ديگه به اين ايمان دارم كه تجربه ي خانوماي پير در مورد بارداري و بچه داري از حرف خيلي لز دكترا درستتره.حالا من هر چي ميگفتم نه(البته به شوخي) اون باور نمي كرد.آخر سر هم بله رو گفتم.اينقدر به حرفاش خنديديم كه تا يه هفته شارژم .

شنبه
صبحش با آقايي رفتم بازار و چند شاخه بامبو گرفتم و يه سري خرت و پرت ديگه.وقتي برگشتيم خونه داييم اونجا بودن.مامان جون هم ناهار درست كرده بود.بعدشك كه مادر بزرگ و پدربزرگمم اومدن و بعدشم دختر عموي بابام با اون پسراي زلزله ش.بعد از ناهار ما حركت كرديم كه برگرديم اينجا.براي تو راه هم برنج و خورش قيمه برداشتم با ميوه.اما برخلاف مسير رفت كه همش ميخوردم تو مسير برگشت فقط يه كم برنج و يه پرتقال خورديم و يه خورده دلستر.شبشم كه آقايي داشت برنج رو ميخورد همش ميگفتم اينو مامان جونم درست كرده .ببين چه خوشمزه اس.بعدشم ميزدم زير گريه .خيلي خنده دار بودم حالا كه فكرش رو ميكنم.مثل بچه ها.قرار بود اين هفته م برگرديم اما نميگرديم.چون 4 و 5 دي هم شكر خدا تعطيله و تا اون وقت بشتر از بيست روز نمونه.بنابراين اون چهار روز روبرميگرديم.فعلا برنامه خاصي براي اين چند روز نداريم.آقايي كه هميشه كم خوابي داره ميگه آخ جون اين چند روز ميخوابيم .من اما هميشه پر خوابي دارم.نمي دونم خوابيدن چه لذتي داره آخه.بريم  مسافرتي جايي آخه.اي خددددددددددددددددددددا.

يكشنبه
هيچ كاري نكردم.بجز رفتن به دادگاه و بعدش نهار درستيدم و بعدش غصته دوريمون رو خوردم و همين.

دوشنبه

مامان برام كندر گرفته بود كه يادم رفت بيارم.منم ديروز بعد از ظهر رفتم عطاري و خريدم.طعمش يه كم تلخه.من همه رو قورت ميدم و بعدش يه بستني ميخورم.اون وقت كه سنندج بوديم يكي از مغازه ها كيفاش رو حراج زده بود.اون موقع دير بود كه برم بگيرم.ديروز به مامان گفتم بره برام دو تاش رو كه خوشم اومده بود بگيره .ييكيش صورتي بود.همون چيزي كه نظرم بود.قانون جذب عزيز صورتي چرك و بزرگ.يكي ديگه شم مجلسي بود.كه مامان جانمان فرمودن بچه آخه تو اون مه كيف من چه ميدونم تو كدوم مده نظرته.بعد از كمي فكر كردن ديدم راست ميگه.تو ويترينش سه تا كيف صورتي بود.حالا من هرچيم آدرس موقعيت ويترنيش رو بدم كه بنده خدا نمي دونه.بعدشم اضافه فرمودن كه تو اين همه كيف ميخوايي چيكار.حداقل سالي يه كيف بخر نه پنج شش تا.ديدم بازم راست ميگه.كاش يه بار يه عكس از كمد كيفام ميگرفتم كه عمق حرف مامانم رو دقيقا درك كنيد.اما من كه اين حرفا به خرجم نمي ره.اون دو تا كيف ماله من خواهند شد.البته اميدوارم تا 3 دي  كه ما برميگرديم تموم نشه.

ميگم اين فارسي 1 عجب شبكه خوبيه.خدا پدر مادر صاحبش رو بيامرزه.نمي دونم اگه سريالاي اين شبكه نبود من اين شباي طولاني رو چطوري ميخواستم تحمل كنم.نه مهموني نه جايي.كارم شده ديدن اين شبكه يا شبكه هاي كردي.يه شبكه كردي جديد هم تازهزدن اسمش كانال 4.اونم كلي برنامه هاش جالبه.آقايي اين شبا همش ميگه تو رو خدا يه كم اين تلويزيون رو خاموش كن.چيه همش پاي ايني.فكر كنم يه خورده حسوديش ميشه پسرم.نه؟

ديگه همينا تا الان.دستم افتاد ديگه از بس نوشتم.حالا اگه چيزي يادم رفته بود بعدا اضافه ميكنمputersmile1.gif : 45 par 30 pixels..