برگ صد و بیست و یکم

خوب انگار اين دو هفته ايي كه من نبودم اتفاق خيلي خاصي نيافتاده ولي تا دلتون بخواد سر من شلوغ بود.همش در راه بوديم از اين شهر به اون شهر.اونجام كه از بس دنبال خونه گشتيم كه حسابي خسته شديم اما خدا رو شكر بلاخره يه خونه خوب و دوست داشتني  با پنجره هاي بزرگ گرفتیم.جمعه كه باز برميگيرديم حالا  من موندم و اين دو روز با يه عالمه وسايل كه جمع كنم.البته چند هفته قبل همه كابينتها بجز دو تاشون رو جمع كردم ايناييم كه مونده وسايل يزرگن كه ميزارم تو كارتنش.از شنبه هم بايد بريم و اون خونه مون رو تميز كنيم.دلم خوش بود كه امسال خونه تكوني ندارم اما مثل اينكه خيال باطل و من دو روزه بايد كلي كار بكنم.خونه رو رنگ كنيم.من از رنگ ديواراش خوشم نمياد.ميخوام يه نباتي خيلي كم رنگ بزنم.اتاق خواب رو هم يه صورتي خيلي رنگ پريده.آشپزخونه رم كه بجز خودم كار هيچ كارگري رو قبول ندارم.همش سمبل ميكنن البته همه كارا از جمله پنجره پاك كردن به كمك آقايي انجام ميشه.كفشم كه باز بايد خودم تميز كنم.حيف كه بخارشور ندارم.بعد از تميز كردن خونه هم برميگرديم خونه مامان بنابراين فعلا نمي تونم بخارشور اونم بگيرم.هفته آينده خيلي خيلي هفته پر كاري ميشه براي من.بايد بريم اونجا.بعد برگرديم اينجا وسايلمون رو ببريم.باز اونجا تا جايي كه مي تونيم خونه رو بچينيم .سه شنبه يا چهارشنبه هم برگرديم سرزمين مادري.چون ميخوام از اونجا پارچه براي پرده و يه سري خريد براي خودم انجام بدم.هفته آيندش كه ميشه 3 يا 4 عيد بازم برميگرديم همدان البته با ماماني و خواهريها.براي چيدن وسايل.ائنا كه ميگن وسايل رو ببر بزار و برگرديد.خودتم دست به هيچي نزن اما دلم ميخواد خونه م براي سال جديد چيده شده و مرتب باشه بجز تو كابينتها كه ديگه فك نكنم وقت بشه براي چيدنشون.ميخوام سبزه بذارم براي عيد اما اين مدل اومدن و رفتن من نمي زاره در نتيجه شايد يه سبزه آماده گرفتم شايدم دلم نيومد پول مفت بدم، نشستم خودم درستيدم.هفت سين هم ميچينم.گرچه وقت سال تحويل خونه خودمون نيستيم ولي عمو نوروز اگه بياد خونمون و هفت سين نباشه ممكنه ناراحت بشه.رو اپن يه هفت سين خوشكل ميچينم.ماهي قرمز هم ميخرم .واييييييييييييي چه خوشكله.ميزارم تو يخچال كه جاش  گرم نباشه.خيلي خيلي احساس خوبي دارم با اومدن سال جديد همه چي داره براي من نو ميشه.از همه مهمتر محل زندگي.ايشالا سال خوب و خوشي باشه براي همه.آميييييييييييييييييين.

 

             

خريد عيد هم هيچ كاري انجام ندادم.وقتش كه نبود .چند روز قبل رفتم دنبال يه پانچو اما انگار قحطيش اومده نه به تابستون كه اونقدر زياد بود نه به حالا كه نيست.خواهرم دو سال قبل كه رفت مكه برام يه مانتو عربي آورد يه مانتو دو تيكه اس كه چون بلند بود هيچوقت نپوشيدم.چند روز قبل كه كلا كمدها رو خالي ميكردم ديدمش.ميخوام همين رو بدم برام كوتاه كنن و بپوشم خيلي خيلي قشنگتر از مدلهايي كه الان تو بازاره.انگار اين ب عيدي هرچي ته انباراشون مونده رو رو كردن كه ملت مجبور به خريدنش باشن.نيست م@ ملكت هم بي صاحاب هر كي هر قيمتي دلش خواسته زده رو جنساش.يه نمايشگاه بهاره اينجا زدن كه هفته قبل با همسري رفتيم.تقريبا تمام جنسهاشون به درد نخور بود.بجز چيپسهاي خونگي كه خيلي خوشمزه درست كرده بودن.تابلوهاي پازليش هم خوشكل بود.ميخوام اگه امروز آقايي حوصله كنه و خسته نباشه ببرم يه چهار تيكه و سه تيكه ش رو بگيرم.يه سري كاور هم براي روي وسايلم ميخوام كه اندازه ها رو گرفتم اونم بايد بخرم.

فردا هم نوبت آرايشگاه دارم.هنوز هم نمي دونم موهام رو رنگ كنم يا نكنم .

                  

جواب آزمايش تحمل قندمم گرفتم كه نرمال بود اما يه كم ، كم خونم.دليل  سر گيجه هامم همين بود.فعلا كه نبردمش پيش دكتر.اون روز رفتم نبود ،بعدشم كه ما نبوديم.امروزم كه ميخواستم ببرم اونقدر تو داد 2گستري براي  معرفي نامه معطل شدم كه نشد برم .اونم موند براي فردا.

                 

شايد ديگه وقت نكنم تا سال آينده پست بذارم.از همين الان.پيش پيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم.اميدوارم سالي باشه پر از خير و بركت و رزق و روزي و دلخوش براي همتون.ايشالا هر كسي هر آرزويي داره با تن سالم براي خودش و عزيزانش بهش برسه.سال خيلي خيلي خيلي خوبي هم باشه براي من و همسرم و خونوادم.

مي بوسمتون.

باي.

برگ صد و بیستم

 تعطيلات خوبي بود.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه  .من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگهو.

سه شنبه صبح رفتيم همدان.دو ساعت بيشتر راه نيست.ثبت نام همسري رو انجام داديم اما اون اقايي كه مسئول خونه و اينا بود اون روز مرخصي بود اين بود كه تصميم گرفتيم اونجا بمونيم تا فردا كه ايشون بيان .نهار رفتيم البرز كه چون ما غريب بوديم نمي دونم ميشد رستوران درجه چند همدان ولي غذاشون خيلي خوب و تميز بود.محيطشم پاكيزه بود.عسل جان  شما كه ميدوني؟ بعدشم يه سر رفتيم بوعلي.شبم خونه سويا بوديم،روناكم اومد اونجا.نشميل و شوهرشم برنگشتن همدان.قرار بود شوهرش جنس بار بزنه(لوازم خانگي) اين بود كه سنندج موندن.شب خوبي بود گرچه من از بس خسته بودم و تو ماشين نشسته بودم كه فقط دلم ميخواست دراز بكشم و به حرفاشون گوش بدم.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود.فرداشم  كه رفتيم و آقاهه رو ديديم.اما همينطوري كه ول كنش نيستيم تا بهمون خونه نده همچنان ميريم و ميايم.راستش خونه سازماني و دانشجويي خوبيش اينه كه مجبور نيستي هر سال عوضش كني.اجاره هم كه نسبت به خونه هاي ديگه تقريبا خيلي خيلي كمه.اما از همه مهمتر برام تعداد اتاقاشه كه سه خوابس.اينه كه از اون روز همچنان به همسري ميگم به مرده زنگ بزنه.متعجم كه چطور تا حالا كچل نشده قند عسلم.بعد از انجام كارامون چهارشنبه برگشتيم زنجان.

پنج شنبه هم من رفتم و براي سه تا شعبه همزمان معرفي نامه گرفتم.خدا خيرشون بده كه بهم  نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي  رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره.حالا شده حكايت يكي از شعباتي كه ميرم.امور حسبي  به نظرم بيخودترين قسمت قانونه.چند روز قبل براي دادگاه خانواده و  سرپرستي همزمان نامه گرفتم.براي خانواده كه بردم رئيس دادگاه وقتي شرايطم رو فهميد خيلي راحت قبول كرد.اما وقتي برا سرپرستي برم همچين خانومه برام كلاس گذاشت كه نمي شه و بايد درست سر وقتت بيايي  و از اين چرت و پرتا كه منم همينطوري زدم بيرون و كلي فحش نثار روحش كردم.البته شعبه رو ميرم اما خيلي عقده اي بود.

ديروزم بلاخره موفق شدم برم پيش وكيل سرپرستم.زن خيلي خوبيه.گزارشاتش رو بهم داد كه از رو همونا بنويسم.گفت همينارو بنويس ،با اين وضعتم اينقدر به خودت فشار نيار.منم خودم رو زده بودم به مظلوميت.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ني ني جونيم هم حالش خوبه.تكوناش بيشتر شده.مخصوصا وقتي غذا ميخورم.گاهي وقتي تكون ميخوره آقايي مياد و دستش رو رو شكمم ميزاره و تكوناش رو حس ميكنه و بعدش چشماي شيطونش برق ميزنه.گاهيم مثل  بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه.

هيچيم فهلا براي فرشته كوچولوم نگرفتم.خو زوده هنوز.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن.

دكتره تست تحمل گلوكز و كشت ادرارم برام نوشت كه پنج شنبه  بايد برم.ماله هفته بيست و ششمه  اما چون هفته آينده من  اينجا نيستم اينه كه آخر همين هفته ميرم. امروز رفتم و آزمايش تيرويئد و كشت اد*رار دادم(اين يكي كشت رو قبلا نوشته بود،اما خوب هر دو يه چييييييييزه ديگه).بعدشم ديگه حوصله م نشد برم دادگاه نشستم خونه.الانم نهارم رو  پختم  و ميخوام كم كم تايپ كردن گزارشات كارآموزيم رو شروع كنم.در حالي كه مشتاقانه و عشقولانه  و مشعوفانه و اينا منتظر اومدن همسر عزيز و بابايي عسلك هستم.

بد جور دلم ميخواد موهام رو رنگ كنم اما مامانم نمي زاره.اي خدا.حالا شايدم كردم.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)

 بازم اومدن يواش يواش بهار رو بهتون تبريك ميگم.وايييي درختارو ديديد كه جوونه زدن چه خوشكلن.من كه با ديدنشون كلي ذوق ميكنم.اصلا هيچ سالي مثل امسال از اومدن بهار ذوق زده نشدم .

 اسمايي كه فعلا براي دخملي ناز و قشنگمون در نظر داريم يكي جوآنا و يكيم ژوآنا هست.حالا تا ببينيم .به نظرتون كدوم قشنگتره؟

 همينا ديگه.فعلا چيزي به ذهنم نمي رسه.جز اينكه هورا هورا داره بهار مياد دوباره.اين قالب خوبه؟

 سمير عزيزم اينم عكس سفره هفت سين پارسال من.

هفت سینHello

برگ صد و نوزدهم(برای دخترم)

دخترم يه روزي ميشه كه ميايي و سطر به سطر نوشتهاي من رو مي خوني.خاطرات زندگي رو.نمي دونم كي اما مي دونم كه ميايي چون خودم آدرس اينجا رو بهت ميدم.نمي دونم اون زمان من چه طور آدمي شدم.چه طور مادري مي شم اما اميدوارم در هر شرايطي و هميشه بتونيم همديگر رو درك كنيم و براي هم عزيز باشيم.

امروز يه كمي دلم گرفته پس اگه حوصلش رو نداري نخون.شايد اين روزا نوشتن از احساساتم براي تو ،تويي كه الان توي دلمي و همه چيز رو مي بيني و حس مي كني چيز زياد جالبي نباشه اما چند ماه آينده كه از تن من جدا شدي ،صاحب دنياي خودت ميشي.دنيايي كه آرزو مي كنم از دنياي من دور نباشه.اونوقته كه دونستن احساساي الانم ممكنه برات جالب باشه.

بيست و پنج هفته اس كه بوجود اومدي.من و بابا وجودت رو شكل داديم و از خدا ميخوام كه تو رو سالم بهمون بده.گاهي دلم ميخواد تا هميشه همون تو بموني.اينطوري با هم نفس مي كشيم،راه ميريم،احساس ميكنيم،زندگي مي كنيم.وقتي تو دلم تكون ميخوري دلم ميخواد تو رو همونجا تا هميشه نگه دارم.اينطوري هميشه جات امنه و من هميشه مواظبتم.شايد خودخواهي باشه اما ميخوام فقط براي خودم نگهت دارم.دروغ چرا ،اينطوري خيالم راحته.از اينكه كسي ناراحتت نمي كنه،خدايي نكرده گاهي غصه نمي خوري يا حتي وقتي ميخوايي راه رفتن ياد بگيري نمي افتي و دردت نمي گيره.گفتم كه الان تو دلمي و همه چيز رو مي دوني،مي دوني كه يه جايي اون ته هاي قلبم گاهي غمگينم.مي دوني كه مامان از مرگ بدش مياد.از مرگ ميترسه.فكر اينكه يه روز من نباشم كه تو بهش بگي مامان دلم رو ميلرزونه.مهم نيست برام چند سال بعد باشه،حتي اگه صد سالتم بشه دلم ميخواد باشم و ببينمت.از خدا ميخوام هميشه همه پدر و مادرا سالم باشن.مي دوني دختر، من از پيري بيزارم.از ناتواني،از مريضي.گاهي دلم ميخواد يه جايي زمان رو متوقف مي كردم.اون جايي كه مادر بزرگ جونتر بود و من بخاطر كار مامان بابا هميشه يشش بودم و عصرا براي خريدن لواشك يا بستني با دختراي كوچه بعد از لي لي ميدويدم  و مي رفتم كه ازش پول بگيرم يا شبا وقت خواب زنجير طلاي كلفتش رو از گردنش درمياوردم و تا گردنم نمي نداخت خوابم نمي برد.يا كه روي پله حياط مينشست و موهام رو ميبافت و برام شعر ميخوند.آه دختركم ،زمان خيلي بيرحمه.از همه چيز جز يه خاطره و يه حسرت بزرگ چيزي برات نميزاره.دلم ميخواد مامان بابام همينطوري بمونن.هميشه برام سالم و شاد باشن. دلم ميخواد همه احساساي خوبي كه من تجربه كردم رو تو هم تجربه كني.دلم ميخواد هميشه بخندي.شايد مامان يه كمي احساساي نوستالژيش قويه اما من همه اين خاطرات رو زندگي كردم و برام  مثل يه حرير صورتي ميمونه كه گاهي يادآوريش احساس غريبي بهم ميده.يه چيزي شبيه غم. عجيبي دارم. فكر مي كنم كه آيا من اصلا حق اين رو دارم كه تو رو به دنيايي بيارم كه پره از خشونت.گاهي احساساي

مادر شدن حس عجيبه.تا مادر نشي نمي فهميش اما خوشحالم.خيلي خوشحالم از اينكه توام مثل من پدربزرگ و مادر بزرگم رو مي بيني.

عسلم زندگي همش روزاي خوب نيست.غم داره.غصه داره.روزاي سختي داره كه وقتي پشت سر ميزاريشون گاهي خودتم باورت نمي شه كه اين تو  بودي كه اونارو طي كردي.اما هميشه تو سختترين شرايط هم يادت باشه كه بالاخره ميگذرن.من . بابات هميشه تو هر شرايطي باهاتيم و تو هميشه مي توني رو ما حساب كني.تو زندگيت با همه خوب باش اما همه رو به حريم خصوصيت راه نده.هركي بهت بدي كرد بهش بدي كن.اگه ناراحتت كرد تلافي كن.نذار هيچوقت سنگيني هيچ حرف يا كاري رو دلت بمونه.تو زندگيت پيامبر بازي درنيار كه هر كي  هر جور دلش خواست باهات رفتار كنه حتی اگه اون شخص خيلي برات مهم بود.اينو يادت باشه كه مهمترين شخص زندگي تو.كسي كه احساسات و نيازها و اقداماتش برات ميتونه مهم باشه خودت هستي.هميشه مرتب باش.به ظاهر و باطنت برس تا جايي كه ميتوني.برات مهم نباشه كه ديگران چي ميگن.حسود و خاله زنك تادلت بخواد دور و برت زياده.يه زن هميشه بايد يه زن باشه.از عناصر لطيف زنانت هيچ وقت به هر قيمتي استفاده نكن.بعدا می بینی كه بعضي زنا براي پيش بردن كارشون گاهي مجبور ميشن از زن بودنشون استفاده كنن اما تو هيچوقت اينطور نباش.هميشه حق خودت رو بعنوان يه انسان بگير اما در ذاتت ظرافت زنانه باشه.با هيچكس در مورد سياست و مذهب حرف نزن.از خيلي نظرات اعتقادات مذهبي و خيلي چيزاي ديگه ت  ممكنه با ديگران متفاوت باشه اما هيچوقت سعي نكن اونارو براي كسي توضيح بدي وهميشه به اون چيزي كه هستي افتخار كن.با  زناي چادري هم زياد قاطي نشو.خواستي در حد يه سلام كردن باهاشون ارتباط بگير اما دوست صميمي نشو. با آدمایی که همیشه تریپ مذهبی دارن زیاد رابطه برقرار نکن .به هيچكس هم پول قرض نده.يه روز مي فهمي كه مامان  و بابابيشتر از همه تو زندگي دوست دارن .پسرهاي زيادي رو خواهي شناخت.با هر كي كه دوست شدي قول بده كه بهومون بگي.اونوقت من و بابايي ميريم و در موردش تحقيق مي كنيم.با آدمايي بگرد كه سرشون به تنشون بيارزه.درسته همه آدما بنده خدان اما همه آدما نمي تونن تو رو خوشبخت كنن.تو هر مرحله ايي از دوستي كه بودي اگه فهميدي وجودش ناراحتت مي كنه يا اوني نيست كه ميخوايي فورا رهاش كن.تو خودت  از همه مهمتري.هر تصميمي كه بگيري من و بابايي مثل كوه پشتت هستيم و ازت حمايت مي كنيم.هميشه و در هر شرايطي.بدون كه تو دختر خيلي قوي هستي مثل من  وبابايي كه آدماي قوي هستيم و اجازه نميديم كسي ناراحتمون بكنه.عشق تو زندگي خيلي خيلي مهمه اما هميشه تو انتخابات عقل رو حاكم كن .پول و ماديات  هم خيلي مهمن.ملاكت فقط پول نباشه اما برات مهم باشه.تا هر وقت كه از يه نفر كاملا مطمئن نشدي باهاش ازدواج نكن.اگه خواستي باهاش باش اما تا مطمئن نشدي ازدواج نكن.ازدواج يه تعهد خيلي سنگينه پس راحت قبولش نكن.هرگز خيانت رو قبول نكن به هيچ قيمتي.درست رو بخون.مهم نيست چه رشته ايي.هر چيزي كه خودت علاقمند بودي بهش اما بخون.اجباري هم در خوندن نيست خودت هر طور كه دلت ميخواد اما هميشه و هميشه مطالعه داشته باش.حاضر نشو كه وقتت رو با آدمايي بذروني كه هيچ چيز براي ارائه كردن ندارن.حاضر نباش احساساتت رو خرج افرادي بكني كه هيچ فهمي از احساس ندارن.تنت رو با هيچ كس شريك نشو.تا بيست و دو سالگيتم با هيچ كس 3ك3 نداشته باش.تو خيلي مهمي.اين هميشه يادت باشه.از رنگاي خيلي تند هم براي آرايشت استفاده نكن.موسيقي و رقص رو خيلي خوب ياد بگير.شايد الان كه تو دلمي خندت بگيره از اين حرفا و بقيه حرفايي كه هر روز برات ميزنم اما باور كن كه همين چيزاي به ظاهر ساده تو زندگي خيلي مهمه.خيلي چيزاي ديگه م هست كه تو مسير زندگي بهت ياد ميدم.دخترم طوري زندگي كن كه لايقشی.تو بهترينها لايقته و هميشه بهترينها رو بخواه.من قبل از اونكه مادرت باشم دوستتم پس هميشه بهم اعتماد كن.دلم ميخواد كه تو بزرگ شي و با هم بريم شاپينگ واونوقت در مورد خريداي همديگه نظر بديم و تو بهم بگي مامي اين چيه خوشت اومده ،اينكه ماله پيرزناست يا من رو رنگ رژ لبايي كه ميگيري نظر بدم.وايييييي دختر فك كردن به اين چيزا معني خوشبختي.با هم بريم مهموني،استخر،مسافرت.بعدشم در مورد ديگران حرف بزنيم .بريم پارك و قدم بزنيم.من و تو بابايي.چه خونواده ي خوشبختي.عزيز دلم خيلي دوست دارم.خيلي .چه خوبه كه من و تو با هم دوستيم.بازم ميام و برات مينويسم.گرچه همه اينا و خيلي چيزاي ديگه رم بهت ياد ميدم ولي نوشتم كه بمونه.

فرشته مهربون خدا بوس براي تو.يكي از طرف من يكي هم بابايي.