برگ صد و چهل و پنجم
بعضي پيرزنها رو ديدي كه با وجود سن بالاشون هنوز هم پر از حس زندگين؟تو آرايشگاه دنبال جديدترين متدها ي آرايشن براي زيباتر كردن خودشون.به استخر و كلاس نقاشي و دوره هاي زنونه و مسافرت و خريد و مهربوني به بقيه فكر ميكنن.ميدوني دلم ميخواد وقتي پير شدم منم اين مدلي بشم.يه حس خوبي داره.به نظر من آدم هر كاري كه ميتونه انجام بده كه خوشكلتر بشه و جونتر.كارايي كه با اصول و قواعدش بخونه.من قبول ندارم بعضي اعتقاداي آدمايي روكه چون دستشون به خرما نميرسه ميگن تلخه.انرژي ميگيرم از آدماي شاد و جوون دل.
اعتراف ميكنم كه الان دلم ميخواست تهران زندگي ميكردم برخلاف اينكه هيچوقت به زندگي در اونجا حس خاصي نداشتم.اما الان ميخوام.اونم فقط و فقط بخاطر دختركم.وقتي از موسسه بادبادك بهم زنگ ميزنن كه تو دوره هاي كلاس مادر و كودك شركت كنم اما من چون اونجا نيستم نمي تونم،حرصم ميگيره.از مملكتي كه همه امكانات تو يه جا جمع شده بدم مياد.از اينكه مجبورم گاهي مثل هفته قبل كه تهران بودم بعضي كتابها و وسايل كمك آموزشي رو بعد از مدتها از اونجا تهيه كنم بدم مياد.ميدوني حس بديه كه اين همه تفاوت و فرق رو مي بيني و نمي توني كاري بكني.
ميخوام رژيم غذاييم روتغيير بدم اما تقريبا اصلا نمي تونم.مقاومتم در برابر فست فود و چيپس و پفك و خوراكيهاي از اين دست در حد صفره.چرا هميشه چيزاي خوشمزه مضرن؟دلم يه عالمه كولاي سياه و دونات و پيتزا ميخواد اما با اونهمه قند و چربي چه كنم؟آخه سبزي خام خوردن و آب خالي و 100گرم و 200 گرم از فلان خوردن كي شد زندگي؟
هوس كردم موهام رو چند رنگه كنم يه چيزي شبيه هايلايت اما پر رنگتر تومايه رنگاي فانتزي.بعد فكر مي كنم كه يه سال دارم روموهام بلوند ميزنم و تقريبا پيگنانتاي قرمز همه محوه و خيلي روموهام اين رنگه نشسته.بعد پشيمون ميشم.اينم ميره تو آرشيو آرزوهاي برآورده نشده.بيخيال.
شما تو روزمره هاتون به مرگ فكر ميكنيد؟به زندگي چطور؟يه مدته كلا دارم فلسفه مرگ و اين حرف و حديثا رو فراموش ميكنم.يعني دارم سعي ميكنم سبك زندگي رو تغيير بدم.هرگز به دخترم نخواهم آموخت هيچ كدام از اون چرت و پرتايي كه ما تو كتاب دينياي مدرسه خونديم .حرفايي كه معلم دينيهامون بهمون ياد دادن.از همه مقدسات برامون غول ساختن.يه چيز وحشتناك.نمي دونم چرا فكر ميكنن اگه ديندار باشي بايد غمگين باشي.بعد همش به مرگ و نيستي فكر كني.به نظرت اينطور نيست؟تو موافقي با من ،با اين عقيده ام.ميدوني من فكر ميكنم يه سري آدم عقده ايي هستن كه چون نتونستن و نمي تونن و نخواستن و نمي خوان قشنگ و شاد زندگي كنن،پس همش ميان غمها و ناكاميهاشون رو تو قالب زجر دنيوي تعريف ميكنن و با غم قاطيش ميكنن و به خوردمون ميدن بعدش توجيه ميكنن خودشون رو كه تو قيامت بهشون پاداش ميدن.به نظر من اين جور آدما چه تو اين دنيا چه اون دنيا بدبخت و غمگينن.وقتي معني زندگي رو نفهميده پس هرگز شاديهاش رو هم درك نخواهد كرد.چه اينجا چه اونجا.آخه حوري و غلمان كه همه زندگي نيست مومن.يه كم فراتر از اين چيزا فكر كن.بلند فكر كن.
چند روزه تصميم دارم براي روژيام استخر بگيرم.از اينا كه سايه بون و نخل و صندلي و اينا با خودش داره.اما هر چي ميگردم نااميدتر ميشم.يه بار تو نمايشگاه ديدم نمي دونم چرا نگرفتم.اگه پيدا نكردم به همين ساده ها رضايت ميدم.يه مدته بد جور خاطر خواه آب شده.بعد از اينكه آبش روميخوره بايد حتما دستشم تو ليوان بكنه و آب رو بگيره.بعد كه نمي تونه بگيره ،اونو ميريزه.
بعضي از اين فيلماي پرنسسي هستن كه اتاق دختره همش رنگ صورتي و اينحرفاس .روياييه.بعدمن ميخوام بعدا تو خونه خودمون اتاق عسلك رو اونجوري تزيين كنم.قشنگه خوب.
يه آرايشگاه ميرم كه ابروهام رو قشنگ برداشته ميخوام از اين به بعد برم پيشش.اما خيلي شلوغه.شايدم ناخون كاشتم.حوصله ترميم ندارم.بخاطره همينه كه تا الانم بيخيالش شدم.
ميدوني گاهي تو زندگي يه چيزايي دست خود آدم نيست.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.