برگ نود و چهارم

پنج شنبه هوس خورشت باميه كردم.دستورش رو بلد نبودم ،به مامان زنگ زدم و ازش پرسيدم.خوشمزه شد.عكسشم گرفتم اما متاسفانه رابط كامپيوتر رو خونه ي جا گذاشتم.اين بار كه برگرديم سنندج با خودم ميارم و كلي عسك خوشكل براتون ميذارم.ديروز كه داشتم رو تختي رو مرتب مي كردم آقايي ميگفت عكس نمي گيري برا وبلاگت؟گفتم عسك گرفتم اما با چي بريزم تو كامپيوتر!!!!!!!

عصرشم كه كلا خونه بوديم.اين مرده اومد و الكي هيچ كاري نكرد و گفت ماهپارتون رو تنظيم كردم و ده تومن گرفت و رفت.يعني هيچ كاري نكرد.فقط يه مانيتور درآورد و گذاشت كنار ال ان بي و بعدش گفت اين درست شده.

جمعه هم آخرين دونه هاي دلمه رونوش جون كرديم،آقايي تا نزديكاي غروب درس خوند و بعدش رفتيم بيرون.از پارسيان دو پرس جوجه و كباب گرفتيم و رفتيم پارك روبروي استان *داري نوش جونمون كرديم.دلم براي مامان اينا تنگ شد كه از همونجا بهشون زنگ زديم .بعدشم كه خوش و خرم برگشتيم كلبه خوشبختيمون. خيلي خوش گذشت.دم در يه ماشين سنگ ريز ريخته بودن ،يه كيسه برداشتم و آوردم ريختم پاي گلدوني كه مامان هفته قبل برام آورد.يه ديفن كوچولوي خوشكل.

امروز براي اولين بار تهنايي رفتم بيرون.فيش آب رو واريز كردم.برگشتني هم نير پيتزا و هويج گرفتم.گازمون قطع بود.مجبور شدم تو جي پاس ماكاروني پختم.اينقده خوشمزه شد.

دلم از ايم مانتوا ميخواد كه مثل شنله.اسمش چيه؟اون روز تو سعدي ديدم.شايد گرفتم.

داريم يه تصميم خيلي مهم براي زندگيمون ميگيرم.نتيجه ش كلا همه چيز رو عوض مي كنه،آقايي از ظهر كه برگشته همش فكرش درگيره.اميدوارم خدا مثل هميشه بهمون كمك كنه  و بهترين تصميم رو بگيريم.برامون دعا كنيد.

برگ نود و سوم

هفته قبل یه کیلو بامیه گرفته بودم که تا امروز تو یخچال بود،دیگه امروز خرد و فریزش کردم.آقایی بلال زیادی گرفته بود که  چون زیاد بود برامون خورده نمی شد.منم امروز پختمش و ذرت رو فریز کردم.میخوام هفته آینده سالاد ماکارونی درست کنم.

هر کار که می کنم پودینگام خوب در نمی آد.آبکی میشه.خانومای کدبانو میشه بهم کمک کنید که چطور درستش کنم girl_cray.gif.

دیروز با آقایی رفتیم و رسیور گرفتیم و برگشتنی دو تا آب انار خیلی خوشمزه و ترش ،زدیم تو رگ،آقایی جونم تا ۱ مشغول نصبش بود تا امروز عصر.آخر سر هم کامل تنظیم نشد.قراره امشب نصاب بیاد تنظیمش کنه.

قبلنا خیلی از شب بدم میومد اما حالا که شبا میتونم وقت بیشتری رو با آقایی بگذرونم،به شب علاقمند شدمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.امروز هوا یه کم ابری بود.آدم رو یاده پاییز مینداخت.کلا من عاشق فصل بهار و تابستونم.زیاد با پاییز و زمستون حال نمی کنم.امیدوارم پاییز و زمستون زنجان بهم خوش بگذره۷جدای از سرمای زیادشتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.

آب زنجان آهکش زیاده.ظرفا زود لک میافته.سینک و روشویی و بقیه هم که بماند.از هفته قبل تا امروز سه بار با رخشا شستم.دو روز بعد که بری سراغش همونهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

یکشنبه که مامانم اینا اینجا بودن،مامان دلمه درست کرده بود که یه قابلمه بزرگ رو برا من گذاشت.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comحالا چند روزه از غذا درست کردم معافم،قربونش برم.قبلا که مامانم میگفت مسئله :امروز غذا چی درست کنم؟یکی از بزرگترین دغدغه های زناس خنده م میگرفت اما الان واقعا برا منم مسئله اس.اگه بخوام مثلا خورشت سبزی بپزم،خوب ما دو نفریم،اندازه ها دستم نیست و تا بیام عادت کنم یه کم طول میکشه.

گاهی وقتی دوستای متاهلم میگفتم که کار زیاد داریم و نمی رسیم ،خندم میگرفت،اما حالا وقتی بعضی روزا کارای اون روزم رو لیست می کنم ،می بینم که واقعا وقت کم میارم.ما دو نفریم و اینجا تنهاییم.اگه مهمون داریم میکردم که دیگه هیچیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

قراره هفته آینده انشالا بریم کیش.دیروز از یه آژانس که نزدیک خونه مونه سوال کردیم.تقریبا رفتنمون با این آژانس قطعی شده ولی تاریخ دقیق رو هنوز مطمئن نیستیم.ماه عسلمون دیر شد ،نه؟آخه زودتر از این نمی شد که بریم،اینجا خیلی کار داشتیم و زودتر از این وقت نشد.خرید رومیزی و یه سری وسایل تزیینی دیگه رو گذاشتم اونجا.حالا تا ببینیم چطور میشه انشالا.

ده روز از با همخونگیمون گذشت

زندگی جدید من با همه شادیهاش شروع شد .پونزدهم مرداد هشتاد و هشت من و آقایی همخونه شدیم.برخلاف تصورم که فکر میکردم همه ش غصه میخورم و ناراحت می شم اما نشدم.حتی برای یه لحظه هم احساس دلتنگی نکردم.

زندگی با آقایی خیلی شیرینتر از اونیه که فکر می کردم.این مدت همه ش سرم به خونه و چیدن وسایل و این چیزا گرم بود.لپ تاب هم برچسب فارسی نداشت ،خیلی برام سخت بود نوشتن.اما به وبلاگای همتون سر میزدم.

شهر جدید هم برام جالبه.زنجان شهر قشنگیه.خونه مون رو خیلی دوست دارم.اینکه یه جایی تو دنیا ماله خودت باشه.خوده خودت،احساس ارامش بهم میده.

اولین مهمونای خونه ی کلبه خوشبختیمون مامان بابا و خواهر برادرم و پدربزرگ و مادربزرگم بودن که دیروز اومدن و امروز رفتن.مهمون داری کاره قشنگیه مخصوصا که مهمونا،از نازنینترین آدما باشن.

این چند روز عصرا با آقایی همش مشغول زنجان گردی و کشف شهرم.هر بار هم آقایی از یه مسیر جدید تردد میکنه که من با مسیرا و خیابونا آشنا بشم،اما تا حالا بجز راه خونه تا بازار جای دیگه ایی رو یاد نگرفتم اونم به زور بلدم.داد=گستری همکه نزدیک خونه مونه و این جا رم خوب بلدم.

دلم میخواد ترکی یاد بگیرم اما متاسفانه اکثریت خانوما مخصوصا فارسی صحبت میکنن و من از این بابت مشکل دارم.اقایی گاهی کلمه یا جمله یی میگه اما من زود فراموشم میشه.

گاهی که میرم خرید و قیمت میگیرم ،فروشنده فک میکنه منم زنجانیم ،به ترکی جوابم رو میدهمنم که نمی فهمم.خلاصه که روزگاریه.ولی در کل برام خیلی جالبه.شایدم به قول آقایی روحیه شیطون خودم مانع این شده که احساسای دلتنگانه داشته باشم.

گاهی شبا بعد از شام با آقایی میریم پیاده روی.از خونه تا میدون قائم .سر میدون یه بستنی فروشی هست،بستنی میگیریم و از یه خیابون دیگه برمیگردیم.منی که اصلا حال پیاده روی نداشتم قبلا ،الان ا به پای گل پسر میرم.

خلاصه که من حالم خوبه،شمام که شکر خدا خوبید.

پ.ن ۱:حیف تا حالا شکلک سیو نکردم.الان نمی شه اسمایلی بذارم وگرنه این پست رو پر میکردم از اون اسمایلی های گشنگ.

پ.ن۲:آقایی روبه روی من خوابیده،مثل یه بچه .میخوام برم بیرون،برم عزیز دل رو بیدار کنم.بعدن میام و همه چیز رو براتون تعریف می کنم.

پ.ن۳:دوستون دارم خیییییییییییییییییییییییییییییییلی.

برگ نود و یکم

من برگشتم.

زندگي جديد در شهري جديد فرصت رو ازم گرفته.لپ تابمون هم فونت فارسي نداره و برام خيلي سحته.در اولين فرصت ميام.

سلام دوستاي عزيزم.

آغاز فصل جدید زندگی من

                        میرم که فردا عروس بشم.

                 

          Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting 

 

                 دعای خیرتون بدرقه راهم.

                              فعلاخدانگهدار

برگ هشتاد و نهم

با تو ،با بهار می روم

سه شنبه

صبح آقایی اومد دنبالم و با هم رفتیم خرید.حوله و سبد وسایل حموم و پارچه کت و شلواری برای بابا به عنوان کادو گرفتیم.رفتیم که لباس شب و کفش بگیرم که از بس دیر بود همه مغازه ها سر ظهر بسته بودن.

گل پسر منو رسوند و خودش برگشت زنجان.

بعد از نهار با مامان همه وسایلی که با تو کارتن میرفتن رو بسته بندی کردیم و گذاشتم گوشه پارکینگ.

عصر با مامان و خواهر کوچیکه رفتیم بیرون و یه لباس شب پیازی متمایل به صورتی و کفش گرفتم و خواهر کوچیکه سارافون گرفت.

کلا امروز با آقایی خیلی حالمون گرفته بود و اعصابمون خورد بود.

 

چهارشنبه

منی که صبحا ،هشت به زور از خواب بلند میشم،امروز از بس دلهره شب قبل تو دلم مونده بود،هفت با صدای تلویزیون بلند شدم.مامان مشغول ریختن چای و شکر   و مواد غذایی تو ظرفام بود.

با هم رفتیم و دم کنی و دستکش و ساعت و یه سری دیگه وسایل آشپزخونه و کوزه عروس گرفتم.پارچه ایی که با آقایی خریده بودیم رو از خیاطی آوردم.

ظهر هم که بیشتر وقت رو با آقایی مشغول حرف و بحث بودیم.قبلا وقتی میگفتم فلانی فشار عروسی روشه و اعصابش خورده درک نمی کردم ولی الان با همه وجودم این فشار رو درک می کنم.خیل خسته ایم.اعصابمون خورده .آقایی که خودش همه کارا رو انجام میده و تقریبا هیچکس نیست که بهش کمک کنه و من که علاوه بر استرس تغییر محیط و تغییر وظایف ،غصه آقاییم میخورم.این چند روز تقریبا هر رزو گریه کردم.

عصر جهیزیه م رو بار زدن و انشالا فردا میبرن.مامان و بابای عزیزم و پدربزرگ و مادربزرگ و خواهر کوچیکه و داداشی مهربونم هم خودشون میرن که وسایل رو بچینن.امروز هم پدر ومادر آقایی و خواهر کوچیکش رفتن زنجان.

قرار شده جمعه،خونواده ی آقایی بیان اینجا و مو ببرن زنجان .با دوستام که حرف میزنم یه کم حالم خوب میشه.اونام دقیقا حال الان منو داشتن و درکم می کنن.مامان هم همینطور.

دلم میخواد برم یه جایی کنار دریا و ساعتها و ساعتها کنار ساحل دراز بکشم و به صدای امواج گوش بدم و به هیچی فکر نکنم.

                      

                               دو روز مونده تا یک شدن منو آقایی در فصل عاشقانه تری از زندگی

                   

برگ هشتاد و هشتم

چو عاشق میشدم گفتم ربودم گوهر مقصود       

                                                            ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

صبح که رفتم سر کار اول رفتم دفتر شعبه و با خانم م  و ن احوالپرسی کردم.وقتی گفتم امروز آخرین روزیه که میام دلم گرفت و اشکم جاری شد.اونام که انگار آماده تلنگر بودن بدتر از من گریه میکردن.تا آخر وقتم همش دعا میکردن که خدا کنه کار آقایی جور شه و برگردید حتی مثلا هفته آینده که باشه.از همه خداحافظی کردم و با شادی اومدیم خونه.سر راهم رفتیم کافی شاپ.

ظهر آقایی برگشت.عصر رفتیم بیرون و گیفت گرفتیم ،برای جمعه ایشالا از طرف آقایی اینا.

 من یه ادکلن گرفتم که الان اسمش یادم نیست و برای آقایی کت شلوار و پیراهن و کراوات و گیره اش و کفش.مبارکت باشه عشقم.

حوله و وسایل آرایش و لباس شب موند که ایشالا فردا بگیریم.

عصری مادربزرگ و زن عمو پروین و فریبا جون و دخترای ناناسیش اومدن خونه مون که من نبودم.وایییی چقدر من فریبا رو دوست دارم.

آقایی امروز خیلی خسته بود از بس تو ماشین بود.وقتایی که بی حوصله یا خسته اس منم ناخودآگاه انرژیم خیلی کم میشه.با هم حرف زدیم.گفتم که کم حوصله شدم.گفتم که اگه بیام اونجا یه مدت خیلی گریه وبیقراری میکنم.گفتم مامانم میگه اگه آدم شوهرش خوب باشه و دلش به زندگیش خوش باشه ،وسط بیابونم که باشه آرامش داره و خوشبخته.

من از اولم به گل پسر گفتم که از زندگی باهاش آرامش میخوام .گفتم یه زندگی دنج میخوام.که به امید خدا همینطور هم میشه.

امروز بچه ها یه چیزی گفتن که من قبلا نمی دونستم.گفتن که قبل از اینکه بخوایی عروس شی با شوهرت دو رکعت نماز بخونید.چه کاره قشنگیه. امروز تو ماشین به آقاییم گفتم .حتما انجامش میدیم.

با هاشون که حرف میزدم همه میگفتن زمان ازدواجشون همین حاله الان من رو داشتن.تا یکی دو ماه هم دپرس بودن.تازه اینا که تو شهر خودمونم ازدواج و زندگی میکنن.قبلنا که بچه بودم وقتب دختری رو میدیدم که تو مراسم عروسیش گریه میکرد با خودم بهش میخندیدم و میگفتم چه خل این ،فردا که برمیگردی پیش مامانت.خونوادت که همیشه هستن اما الان خودم کاملا احساسشون رو درک میکنم.آدم وقتی میبینه دیگران هم تو یه موضوع خاص احساسای مشابه دارن دلش یه جورایی آروم میشه،میفهمه که این کاملا طبیعیه و به بهتر شدن خودش در آینده مطمئن میشه.

دیگه باید کم کم وسایلام رو مرتب کنم و بچینم تو کارتن که پنجشنبه صبح بار بزنن و داداشی همراهش بره.از اون طرفم خواهر عزیزم از تبریز میره که بچینه.خواهرای آقاییم  که اونجا کمک میکنن.خلاصه خرده ریزا میمونه برا خودم که به سلیقه ی خودم بچیننم.

 

                    چهار روز مونده تا یکی شدنمون در فصل عاشقانه تری از زندگی

 

برگ هشتاد و هفتم

صبح رفتم دنبال کارای مدرکم.خیلی وقت بود ولش کرده بودم.ولی امروز دیگه کاراش رو تموم کردم.

عصر با مامان بابای عزیزم رفتیم و مابقی جهازم رو گرفتم.

یخچال و ماشین لباسشویی سامسونگ.گاز آلتون.فرش دو تخته نقش تبریز.تشک دونفره وگال ترکیه.۶تا پشتی(مامان گفت باید بخری ،مبل جای خودش رو داره،اینم لازمت میشه)

سافی صورتی ۳ عدد بزرگ، متوسط، کوچک.تخته گوشت.میز تلویزیون.سطل آشغال.سرویس ادویه و جای قند و شکر.

یه سری دیگه م مونده که ایشالا تا پنج شنبه میگیرم.

چند روز قبل با یکی از قاضیا صحبت میکردم .حرف کشید به رفتن من و این چیزا.گفت تو زنجان یه دوست کلفت داره.بهش زنگ میزنم بابت کار و این چیزا.امروز بهش زنگ زدم که نتیجه رو بپرسم که گفت مرده آدرس و اینا داده گفته هر وقت اومد یه سر بیاد پیشم.توکل به خدا.

امروز زن عمو پروین زنگ زد و گفت فردا عصر میاد خونه مون.

فردا آقایی برمیگرده برای اتمام خریدامون(کت و شلوار و حوله و اینا)

نمی خوام اینجا همش قر بزنم.زندگی خیلی شیرینه.ولی خودتون بگید تو رو خدا ما برا مامان باباهامون چه خیری داشتیم(خواهش میکن ناراحت نشید،منظور بدی ندارم)ولی تا کوچیکیم غم بزرگ شدنون رو میخورن.بزرگ که میشیم همش دلشون تو مشتشونه که خدایا بچه ام چی میشه،با کی میاد با کی میره. .کی ازدواج میکنه،ازدواج که می کنیم همش غصه شونه که زندگشمون چطوره،شوهرمون چطوره،خوبه بده ،بچه دارم که میشیم همین سیکله.تازه اونوقت بچه از خودمون عزیزتره براشون.اونوقت خیلیامون هم از رو خامی اونقدر بد برخورد میکنیم و دلشون رو می رنجونیم.پدر و مادر بودن چه سخته.خدایا به نظرت من می تونم این همه دلهره و تشویش و اضطراب رو تاب بیارم اگه یه روز لیاقت مادر شدن رو بهم دادی؟

این شبا همش دلم گریه میخواد.نمی دونم چه مرگمه.وقتی فکر میکنم که دیگه هیچوقت مثل الان نمی تونم دختر این خونه باشم بغض گلوم رو میگیره.من خیلی بهشون وابسته ام.این رو قبلا نمی دونستم چون تا به حال لازشون دور نشدم ولی حالا کاملا می تونم این رو احساس کنم.امیدوارم روزای طلایی خوبی در انتظارم باشه.برام دعا کنید.البته انصافا آقایی خیلی پسر خوبیه.همه دلگرمیه من بودن آقاییه.تکیه گاه خوبیه.ولی نگران اینم تو مدت زمانی که لازم داریم تا  زیر یه سقف به قانونها و عادتهای  هم عادت کنیم،چطوری با همدیگه برخورد می کنیم و چقدر صبر و گذشت داریم؟

فک می کنم آستانه تحملم خیلی اومده پایین.زود رنج و حساس شدم.همش زنجا*ن تا سنند*ج سه ساعت و نیم راهه اما من نمی دونم چرا احساس میکنم دارم میرم آمریکا!!!!!!!!!یه زمانی خیلی دلم مهاجرت میخواست اما منی که برای رفتن تا یه شهر دیگه تو همین کشور اینقده غم دارم و دارم دق میکنم ،چطور میتونم برم به یه کشور دیگه با هزاران کیلومتر فاصله.دلخوشیم به اینه که عادت میکنم.عادت کردن خاصیت آدمیزاده.

آه زندگی چقدر بالا و پایین داری،چه غریبی................

 

                               پنج روز مونده تا یکی شدنون در فصل عاشقانه تری از زندگی

برگ هشتاد و ششم

پنج شنبه عصری  آقایی رسید و اومد خونه مون.تا ۱۵/۷ نشستیم و بعدش رفتیم بیرون.یه پتو ی دو نفره به عنوان چش روشنی داداشم گرفتیم که یعنی از طرف پدر مادر آقایی بوده و یه قواره پارچه برا لباس کردی که تور قرمزه با گلدوزیه قرمز و نقره ایی و يه تور پولک دوزی نقره ایی برای روش و یه روسری قرمز اینم یعنی کادوی پدر مادر گل پسر برای من بود .

شبش آقایی و مامان باباش و خاله خانوم اومدن خونه مون.خونه ی پدر بزرگ و داییم هم خونمون بودن.حرفا زده شد.من همش تو آشپزخونه بودم.بغض داشتم.وقتی همه قبول کردنوبغضم ترکید و گریه م گرفت.دختر دایی وسطی و سارا بغلم کردن .چه احساس غریبیه.

جمعه پونزدهم مرداد هشتاد و هشت من برای همیشه خانوم خونه ی آقایی میشمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.

قرار بر این شد که پنج شنبه داداش و خواهر کوچیکه جهازم رو ببرن زنجان و ما صبح جمعه راه بیافتیم و بریم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

یه احساس خاصی دارم.نمی دونم آیا همه دخترایی که میخوان ازدواج کنن همین احساس رو دارن.از یه طرف خیلی خوشحالم که دارم میرم سر خونه زندگیم و مستقل میشم از یه طرف بغض میکنم وقتی به این فکر میکنم که دیگه هیچوقت مثل الان نیستم.حالا یه جور دیگه اس.مامان میگه خل شدی هانا؟تو که همیشه دختر بزرگ این خونه ایی.حالا یه چند سالی دور باش آخرش که برمیگردی همین جا .ولی من که میدونم ته دلش از من حالش بدتره.من بیشتر نگران مامانم اینام .آخه مامانم تنها دختره و بجز مامان بزرگ گلم و ما سه تا دختر خواهر دیگه ایی نداره.یعنی ما  همه چیز مامانیم.خواهرش و دخترش.خدا رو شکر که بابا و داداشي و خواهري هستن.خدا رو شکر که مامان بزرگ و پدربزرگم هستن.kiss.gif.ایشالا تا سارا بره دانشگاه ما برگشتیم.تنها دلخوشیم تو اون شهر غریب آقایی.اونه که اونجا میشه همه کسم.الانم برام عزیزترینه اما خوب اون موقع یه جور دیگه اس   connie_49.gif.

دیروز آخرین جمعه دختریم تو خونه ی بابایی بود.صبح ساعت شش از خواب پریدم.نشستم و گریه کردم.همه خواب بودن.یه کم که حالم بهتر شد بازم خوابیدم.بلند شدم یه کم مجله خوندم.لیست وسایلی که هنوز مونده تا بخرم رو نوشتم.نهار خوردیم.بعدش هر کاریم کردم خوابم نبرد.یه کم تی وی دیدم.فیلم سرگذشت ناگوار رو ديدم براي وقتاي بي حوصلگي و بي طاقتي فيلم بدي نبود.بابایی رفت عیادت یکی از فامیلاش.پدر بزرگ زنگ زد که بریم بیرون.اومدن دنبالمون با مامان بزرگ و دختر دایی بزرگه.تازه کلاس رانندگیش تموم شده.پدر بزرگم این یکی ماشینش رو تازه گرفته.اون آورده بود.جامون نمی شد تو یه ماشین.بابا که برگشت همگی با هم رفتیم.شبم برا شام وسایل ساندویچ گرفتیم  و اومدیم خونه نوش جون کردیم.بعد از شام هم که پدربزرگم اینا رفتن و من با آقایی که برگشته بود مهاباد(زن عموش فوت شده)حرف زدم و لالا.

شنبه

صبح رفتم سر کار.به آقای ر زنگ زدم و در مورد کاری که قرار بود برام انجامش بده پرسیدم که گفت موفق نشده با اون آقا تماس بگیره.چند تا پرونده نوشتم و به آقای ک در مورد روند پرونده ها توضیح دادم و نحوه ی وثیقه گرفتن رو گفتم و به خانوم ن هم گفتم که که از این به بعد چطوری پرونده ها رو جمع کنهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.لادن و آرمیتا اومدن اونجا و با هم اومدیم خونه.عصر هم مامان بزرگ اومد خونه مون و بعدش عمه مامان با دخترش و عروس دومیش .

 

خدایا دوست دارم.شکرت برای همه چیز .مثل همیشه هوامو داشته باش.خودم رو میسپرم به تو.من بهت اعتماد دارم خدا جون.حافظ خونواده هامون و آقايي عشقم و زندگیم باشFlower.

 

          شش روز موندن تا يک شدن ما، در فصل عاشقانه زيباتري، از زندگي من و آقايي

 

پارچه 1 ، 2

 

برگ هشتاد و پنجم

پریروز رفتم آرایشگاه و ابروام رو بعد از پنج ماه دادم دست آرایشگرم که خیلی خوشکل برام در آورد.از زمان عقدم که آرایشگره ابروام رو از وسط تیغ زد دیگهخودم همش با مداد میکشیدم .یه مدت که میخواستم تاتو کنم اما به هر کی میگفتم شدیدا منعم میکردن از این کار.یه جورایی همه اونایی که کرده بودن پشیمون بودنWhoop De Doo  .خودمم که ترسو.اینقدر از درد میترسم.تاتوم که اولش سوزن و خون و درده.دیگه کلا بیخیال شدم.حالا تا کی نمی دونم.تار موی من خیلی نازکه و خیلی روشن.اینه که ابرو و موام همیشه کم به چشم میاد.اما اینبار ابروام خوب شد ماری میگفت پر شده.اصلاحم کردم که باز جوش زدم البته یه کم.موهام رو هم لیر کوتاه کردم.خیلی بهم میاد.

از آرایشگر راجب به رنگ پرسیدم که گفت فعلا رنگ نکن.سه چهار بار مش کن بعدش اگه دلت خواست رنگ بزار.میگفت موهات حیفه.حالا قراره اگه مش کنم یه مش دودی زیتونی برام در آرهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.دقیق نمی دونم کی اما تا قبل عید این کار رو میکنم .

گفتش این مدتی که مونده تا عروسیت هر روز آب انجیر و آب قیسی بخور که پوستت برا آرایش آماده باشه و خوب روش بشینه.نمی دونم تا چه حد حرفش درسته.ولی من کارش رو قبول دارم.برگ زردآلو رو که آب کردم.انجیرم میگیرم و نوش جون میکنم  .

دیروز خیلی خوشحال شدم چون خاله پری اومد.خواستم از اول این ماه قرص بخورم اما ته دلم پشیمون شدم و نخوردم.تا اینکه دیروز،بللللللللللله.قربون سیکل بدنم برم من که اینبار رو هم عالی اومد.   برای منی که پونزدهم عروسیمه چیزی که میگم مهمه   ؟

امروز رفتم و در مورد انتقالی برای گذروندن دوره کارآموزیم از معاونت* تحقیقات * و * آموزش سوال کردم که خوشبختانه گفتن میشه .خیلی خوشحال شدم   .همش این مدت نگران این موضوع بودم.حالا دیگه تو ز*نجا*ن بیکار نیستم.مخصوصا که داد*گستر*یش همش ۵ دقیقه با خونمون فاصله داره و من میتونم اونجام به کار شدیدا محبوبم ادامه بدم.سعی میکنم از این موقعیت برای گسترش دایره ارتباطاتم استفاده کنم مخصوصا منی که بجز آقایی هیچکس دیگه ایی رو اونجا نمی شناسم.برا کاره خودمم خوبه.

آقایی تو راهه.ایشالا تا یه ساعت دیگه میرسه.امشب مامان بابای آقایی میان خونمون بای اجازه عروسی و حرفای مرتبط باهاش.خیلی دلم برای گل پسر تنگ شدهتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

احساس خوبی دارم از اینکه داریم با هم همخونه میشیم.یه خونه که من خانومش باشم و عشقم،مردش.اونوقت هر روز یه غذای جدید درست میکنم و آقایی روش نظر میده .تو خونه ی خودمون که بابا اصلا از غذاهای جدید استقبال نمی کنه اما آقایی خدا رو شکر خیلی خوش خوراکه.غذای مورد تنفرش هم شیر برنجه.کلی فکر و ذوق تو دلمه.به گل پسر میگم تو چرا هیچی از ذوقیاتت  نمی گی یه کم فک می کنه و میگه:وایییییی ما با هم عروسی میکنیم و اونوقت پول تلفن برامون نمی آد.

 

 

برگ هشتاد و چهارم

جداي از گرمي روزاي تابستون من طولاني بودنش رو دوست دارم.از صبح تااااااااااااااااااااا غروب يه عالمه وقت داري براي کار و استخر و خريد و مهموني زياد از شب خوشم نمي آد.بهتره بگم اصلا خوشم نمياد.يه جورايي شب برام غمگينه.دوست داشتم الان يه جايي نزديکاي قطب شمال بودم.اين وقت سال همش هوا روشنهWeather Man.

يه مدتي بود که آقايي ميگفت درده مبهمي گاهي تو سينه اش احساس ميکنه.ديروز رفته بود دکتر.اونم براش آزمايش نوشته.فردا جوابش  رو مي دن.ايشالا که چيزي نيست.دکتر فشارش رو که گرفته بود.يه کم بالا بودهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

 

سارا سارا جان مرسي بابت پيشنهادت.ممنونFor You.اما عزيزم اين روش براي ما عملي نيست.راستش من دوست ندارم فاميلامون رو اينطوري براي مراسم دعوت کنم.يه ميوه شيريني خشک و خالي بدم و بعدم انتظار داشته باشم پاتختي بذارن!!!!به نظرم اين يه جور جريمه کردنشونه.البت حضور دوست و آشنا تو مراسم خوشي و شادي اطرافيانه که اون مجلس رو گرم ميکنه  نه اينکه خدايي نکرده فقط تو مراسماي ناراحتي دور هم جمع شن اما من وقتي نمي خوام عروسي بگيرم پس پاتختيم برام معني نداره.گرچه مامانم براي همه فاميل تو همه مراسماي عروسي و زايمان و عقد و همه چيشون سنگ تموم گذاشته.اخلاق مامان بابام اينطوريه در کل.مطمئنم که فاميلا به جبران کاراي مامان  برام کاده ميارن.ممکنه درست حين عروسي من نباشه اما ميارن.ولي شايد يه مراسم خودموني بگيريم.اونم فقط در حد مهموني.

من براي عقدم هم لباس عروس پوشيدم  و هم آتليه رفتم.با دو مدل لباسم عکس گرفتم.بخاطر همين کارمون دو ساعت تو آتليه طول کشيد.سفره و خلاصه همه ي اون چيزايي که براي يه عروسي لازم بود رو من داشتم.ما رسم داريم مراسم عقدمون کامل باشه.مثلا بعضيا ميرن محضر و تو عروسيشون يه مراسم عقد تشريفاتيم دارن.ما اما اينطور نيستکلا عقدامون  مفصله.حالا اگه کسيم خواست عروسيش رو مفصل ميگيره.ترجيح ميديم (من و آقايي )که پولي که براي عروسي بايد خرجش کنيم و کمم نيست رو بذاريم و براي زندگيمون خرج کنيمconnie_49.gif.

ماه عسلم ميريم کيش.گرم هست ولي مطمئنم ايشالا بهمون خيلي خيلي خوش ميگذره و گرماي هوا اذيتمون نمي کنه.کلا من و آقايي آدماي خوش سفري هستيم     و اهل سوسول بازي و بچه ننه بودن تو سفر نيستيم.(ببخسيد بي ادبي نشه)منظورم بعضي از آدمايي که انتظار دارن هر جا که ميري عين خونه ي خودشون باشه و همه امکانات در حد فوق لعاده مهيا باشه و عليا حضرتا اصلا به زحمت نيفتن.يا اينکه تا يه حرفي بزني فوري به خودشون بگيرن و تا شش ماه بعد از مسافرت يخ مبارکشون باز نشه.

دوستاي گلم هر تجربه يا توصيه ايي در مورد کيش داريد خوشحال ميشم بخونم.

 

داداشي از اون روزي که برگشته بود خيلي کسل و بيحال بود.جمعه از شدت بيحالي بردنش دکتر.بابا اينا ميترسيدن که آنفلوانزاي@خوکي باشه اما خدا رو شکر فقط يه آنفلو@آنزاي عادي بوده.ازش آزمايش گرفته بودن و بهش سرم زده بودن.همون وقت زن پسر خاله ي آقايي رم ميبرن اورژانس بيمارستان.گويا گفته بوده يه کم قلبش درد ميکنه.اين دکتره يبيشعورم Capricornبرداشته يه آمپول بهش زده طفلک يه پاش رو فلج کرده.از اون روزم بيمارستانه.صبح که خاله آقايي زنگ زد خونه مون ميگفت هيچ کدون از دکتر و پرستارا مسئوليت تزريق رو بعهده نمي گيرن امیدوارم زودتر خوب بشهGet Well.خدا به دادمون برسه با اين دکتراي بي سواد.خواهر وسطي پزشکي ميخونه ميگفت نصف بچه هاي هم ترميش سهميه ايي هستن.همه از دم بي سواد که اصلا کشش رشته رو ندارن.همينه که اينقدر با جون آدما بازي ميکنن .ميگفت يکي ديگه از بچه هاي خوابگاهشون مامايي ميخونده.بعد رفته براي زايمان يه زن بيچاره تو دوره کارآموزيش.حين زايمان  از بس نکبت بيشعور ناشي و بي دست و پا بوده بچه خفه ميشه و مرده به دنيا ميادgirl_cray.gif.واييييييي خدا.فکرشو بکن.نه ماه با هزار بدبختي و در يه موجود رو تو وجود خودت پرورش بدي با هزاران اميد و آرزو بعد يه بچه  ناشي رو بفرستن که قشنگترين لحظه ي آفرينش رو انجام بده و اونوقت همه چي بخاطر  عدم مهارتش خراب بشه.جالبم اينجا بوه که در جواب اعتراض و شکايت والدين بچه گفتن خطاي انساني بوده و بس.

 

 

براي دوستي که خصوصي برام گذاشتهFlower:

 عزیزم تو وبلاگت هر چي سعي کردم نظر بذارم نشد.بنابراين اينجا مينويسم.ميدوني هيچ زندگي به طور صد در صد ايده آل و کامل نيست.مخصوصا زندگي مشترک که يه تعهد دو طرفس بين دو آدم از دو دنياي کاملا متفاوت.جداي از تفاوت جنسيتي.نبايد انتظار داشته باشي همسرت هم مثل تو فکر کنه.يا علايقش مثل تو باشه.بهرحال اون تا زماني که يکي شدن با تو رو متعهد شده يه مدت زمان نسبتا زيادي رو تنها بوده و مجرد.تو يه خونواده ديگه با انتظارات متفاوتي که در قالب نقش متفاوتي که داشته ازش داشتن.مردا تا بيان  و خودشون رو براي پذيرش يه سري وظايف که کاملا مختص اوناس تو ازدواج و زندگي مشترک آماده بکنن طول ميکشه و خيلي وقتا در مسير پذيرش اين مسئوليت دچار احساساي متضاد و گاها بدي ميشن.بايد به خودتون فرصت بدي.اتفاقا خيلي کاره بدي ميکني که داري وظايف اونم انجام ميدي.اين حقه توئه که بهت عشق ورزيده بشه و دوست داشته بشي.اين حقه توئه که وقتي به همسرت محبت ميکني به محبتت با عشق پاسخ بده.چرا ازش معذرت ميخوايي؟اگه همسرت تو رو نبوسه پس ميخوايي  کي ببوسه؟اگه همسرت نوازشت نکنه پس کي بکنه؟اگه همسرت تو کاراي خونه مثلا همين خرد کردن سبزي براي آش که گفتي کمکت نکنه پس ميخوايي جد همسايتون کمکت بکنه؟از نيازات خجالت نکش.از اينکه بهت احترام گذاشته بشه  از بازگويي نيازات شرمنده نباش.تخت شما ماله دو نفرتونه.اگه چيزي ميخوايي بگو.من وهمه زناي ديگه م باور کن همين چيزايي که تو دلت ميخواد رو ميخواييم.ما هم عاشق اينيم که همسرامون سالروز تولد آشنايي عقد ازدواجمون رو بخاطر داشته باشن و براي تبريک گفتن بهمون اقدام کنن.ما هم دلمون ميخواد همسرامون تو مناسبتاي خاص برامون کادو بگيرن.اينا که خيلي طبيعيه.پس ديگه چرا از بازگويشون به همسرت احساس گناه ميکني؟از يه جايي بايد شروع کني.سخت نيست باور کن.

توام يه سري وظايف در قبالش داري.خوب دختر خوب شوهرت نه  ،هر مرده ديگه ايم اينقدر حجب و حياي زنش رو تو خصوصيترين روابطش ببینه که سرد ميش،شاید اون این رفتار تو رو به پای شرمت نذاره و فکر کنه تو دوسش نداری.يه خورده لطافت زنانه ت رو بيشتر کن.به خودت و خونه زندگيت برس.تو مسائل مالي مخصوصا که اين روزا همه مردا درگيرش يه جوري بهش بفهمون که درکش ميکني.باور کن با اين خرجاي سخت آدم هرچيم که کار کنه باز يه جاي زندگيش کم مياره .

ببين وبلاگستان درسته که بازتاب زندگي ما آدماس.من و همه ي دوستاي ديگه ي دنياي مجازيمون ميايم و از واقعيات زندگيمو مينويسيم.اما اين دليل نمي شه که بخواييم همه چيزه اينجارو به همين شاد و شنگولي که خيليا مينويسن باور کنيم.خيليا فقط خوبياي زندگيشون رو ثبت ميکنن.شايد هيچ وقت نيان و از دعواي مثلا شب قبلشون چيزي نگن يا از ميزان هزار جور قسط و وام و کوفت و زهرماري که هممون درگيرشيم.بيا بخون و بنويس.از نظر ديگران با خبر شو اما فک نکن که همه ماجرا همينيه که اينجا ميخوني.باور کن همه زندگیا مشکلات داره.همه بالا و پایین دارن.

از خوت راضي باش.از همين چيزي که هستي.از زندگيت و همسرت راضي باش.بخدا اين تو و همسرت هستيد که زندگيتون رو ميسازيد نه خونواده هاتون.اينقدر خودت رو درگيرشون نکن.سعی کن از همه لحظه های با هم بودنتون درس بگیری و به بهترین نحو ممکن بگذرونیش  .همیشه حرف هست.نمی گم خیالاتیم فکر و زندگی کن.زندگی همهش گل و بلبل و لاو ترکوندنم نیست ولی اینطوریم خودت رو نباز.

بشين با همسرت حرف بزن.اساسي و عاقلانه.مطمئنا اونم آدمه و ميفهمه.به يه درک مشترک از زندگي دونفره برسيد و افق اهداتون رو هماهنگ کنيد.

وايييييييييييي من اين همه رو چطور ميخواستم تو کامنتات بذارم ؟

برگ هشتاد و سوم

دوشنبه شب به مناسبت اومدن برادرم کلي مهمون داشتيم. خيلي خسته شدم چون همه کارا رو خودم انجام دادم البته به کمک خواهر کوچيکه و دختر عموا.سه شنبه ش هم که بيشتر روز رو خواب بودم.

 

داداشي برام عود عربي آورده با جاش که ازش خيلي خوشم اومد..

هفته آينده ايشالا خونواده ي آقايي ميان و در موردتاريخ عروسي صحبت ميکنن..راستش با آقايي تصميم گرفتيم که تو مرداد ماه عروسي کنيم.همونطور که گفتم امتحان داره و خودمم امسال ميخوام ارشد رو شرکت منم.نه اينکه شرکت نکرده باشم ولي خوب هيچ سالي نخوندم و بنابراين بدون آمادگي رفتم سر جلسه ولي ديگه امسال ميخوام بخونم.

خوب من دلم ميخواد زودتر برم سر خونه زندگيم.خونواده ي قشنگ خودم رو داشته باشم(خووووو چيه ما الان دو نفريم ولي بعدا سه نفر ميشيم خوب.اين وسطيه اون سوميه اس که حالا حالاها پيش خداس)درسته که اونجا تنهام ولي نگران نيستم چون ميتونم خودم رو سرگرم کنم با درس و کلاس و اين چيزا.

ميخوام از فردا خوردن قرص رو شروع کنم .نه براي هميشه.فقط اين ماه.چون خاله پري دوازدهم مياد و ما احتمالا پونزدهم عروسي کنيم.آقايي که ميگه نخور.ميگه بذار سيکل طبيعيش طي بشه.اما من يه کم نگرانم.

جشن عروسيم تصميم گرفتيم نگيريم.ميريم ماه عسل فقط اطرافيان خيلي نزديکم رو به يه مهموني دعوت ميکنيم.نامزدي ما خوب بود .چيزيم رو دلم نمونده که دلم ميخواد انجامش بدم.آتليه و سفره عقد و لباس عروس و همه اينا رو داشتم .

پروژه جهاز خرون هم که همچنان به راهه.ميخواستم از ان سرويساي آشپزخونه بگيرم که منصرف شدم. يه سري جا ادويه و قند و شکر چيني بگيرم و براي حبوباتم از اين شيشه سر استيلا.طرح چينيا خوشکله.به آشپزخونه روح ميده.منم که ميخوام آشپزخونه م طيف سفيد و صورتي باشه.

يه مدتي بود وبلاگ نوشتن خوشحالم نمي کرد.قبلنا انرژي مثبت خوبي از وبلاگا ميگرفتم اما يه مدت بود اون حس رو از دست داده بودم.دوباره فک  کنم به دستش آوردمHappy Dance

 

خيلي از اين شکلکا خوشم مياد