برگ صد و بیستم

 تعطيلات خوبي بود.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه  .من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگهو.

سه شنبه صبح رفتيم همدان.دو ساعت بيشتر راه نيست.ثبت نام همسري رو انجام داديم اما اون اقايي كه مسئول خونه و اينا بود اون روز مرخصي بود اين بود كه تصميم گرفتيم اونجا بمونيم تا فردا كه ايشون بيان .نهار رفتيم البرز كه چون ما غريب بوديم نمي دونم ميشد رستوران درجه چند همدان ولي غذاشون خيلي خوب و تميز بود.محيطشم پاكيزه بود.عسل جان  شما كه ميدوني؟ بعدشم يه سر رفتيم بوعلي.شبم خونه سويا بوديم،روناكم اومد اونجا.نشميل و شوهرشم برنگشتن همدان.قرار بود شوهرش جنس بار بزنه(لوازم خانگي) اين بود كه سنندج موندن.شب خوبي بود گرچه من از بس خسته بودم و تو ماشين نشسته بودم كه فقط دلم ميخواست دراز بكشم و به حرفاشون گوش بدم.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود.فرداشم  كه رفتيم و آقاهه رو ديديم.اما همينطوري كه ول كنش نيستيم تا بهمون خونه نده همچنان ميريم و ميايم.راستش خونه سازماني و دانشجويي خوبيش اينه كه مجبور نيستي هر سال عوضش كني.اجاره هم كه نسبت به خونه هاي ديگه تقريبا خيلي خيلي كمه.اما از همه مهمتر برام تعداد اتاقاشه كه سه خوابس.اينه كه از اون روز همچنان به همسري ميگم به مرده زنگ بزنه.متعجم كه چطور تا حالا كچل نشده قند عسلم.بعد از انجام كارامون چهارشنبه برگشتيم زنجان.

پنج شنبه هم من رفتم و براي سه تا شعبه همزمان معرفي نامه گرفتم.خدا خيرشون بده كه بهم  نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي  رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره.حالا شده حكايت يكي از شعباتي كه ميرم.امور حسبي  به نظرم بيخودترين قسمت قانونه.چند روز قبل براي دادگاه خانواده و  سرپرستي همزمان نامه گرفتم.براي خانواده كه بردم رئيس دادگاه وقتي شرايطم رو فهميد خيلي راحت قبول كرد.اما وقتي برا سرپرستي برم همچين خانومه برام كلاس گذاشت كه نمي شه و بايد درست سر وقتت بيايي  و از اين چرت و پرتا كه منم همينطوري زدم بيرون و كلي فحش نثار روحش كردم.البته شعبه رو ميرم اما خيلي عقده اي بود.

ديروزم بلاخره موفق شدم برم پيش وكيل سرپرستم.زن خيلي خوبيه.گزارشاتش رو بهم داد كه از رو همونا بنويسم.گفت همينارو بنويس ،با اين وضعتم اينقدر به خودت فشار نيار.منم خودم رو زده بودم به مظلوميت.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ني ني جونيم هم حالش خوبه.تكوناش بيشتر شده.مخصوصا وقتي غذا ميخورم.گاهي وقتي تكون ميخوره آقايي مياد و دستش رو رو شكمم ميزاره و تكوناش رو حس ميكنه و بعدش چشماي شيطونش برق ميزنه.گاهيم مثل  بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه.

هيچيم فهلا براي فرشته كوچولوم نگرفتم.خو زوده هنوز.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن.

دكتره تست تحمل گلوكز و كشت ادرارم برام نوشت كه پنج شنبه  بايد برم.ماله هفته بيست و ششمه  اما چون هفته آينده من  اينجا نيستم اينه كه آخر همين هفته ميرم. امروز رفتم و آزمايش تيرويئد و كشت اد*رار دادم(اين يكي كشت رو قبلا نوشته بود،اما خوب هر دو يه چييييييييزه ديگه).بعدشم ديگه حوصله م نشد برم دادگاه نشستم خونه.الانم نهارم رو  پختم  و ميخوام كم كم تايپ كردن گزارشات كارآموزيم رو شروع كنم.در حالي كه مشتاقانه و عشقولانه  و مشعوفانه و اينا منتظر اومدن همسر عزيز و بابايي عسلك هستم.

بد جور دلم ميخواد موهام رو رنگ كنم اما مامانم نمي زاره.اي خدا.حالا شايدم كردم.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)

 بازم اومدن يواش يواش بهار رو بهتون تبريك ميگم.وايييي درختارو ديديد كه جوونه زدن چه خوشكلن.من كه با ديدنشون كلي ذوق ميكنم.اصلا هيچ سالي مثل امسال از اومدن بهار ذوق زده نشدم .

 اسمايي كه فعلا براي دخملي ناز و قشنگمون در نظر داريم يكي جوآنا و يكيم ژوآنا هست.حالا تا ببينيم .به نظرتون كدوم قشنگتره؟

 همينا ديگه.فعلا چيزي به ذهنم نمي رسه.جز اينكه هورا هورا داره بهار مياد دوباره.اين قالب خوبه؟

 سمير عزيزم اينم عكس سفره هفت سين پارسال من.

هفت سینHello

برگ نود و هشتم

شنبه غروب خواهري رسيد زنجان.از قبل گفته بود كه دلش شله زرد ميخواد.من و آقايي هم شنبه عصر رفتيم و براي خودمون آش رشته  و براي خواهرم شله زرد گرفتيم كه هر دو تا خيلي خوشمزه بودن.خواهري هم ساعت 9 رسيد.روزه بود.منم قبل از اينكه بياد سفره افطار رو براش چيدم.احساس قشنگي بود چيدن سفره افطار.گذاشتم روزه هام رو توي پاييز و زمستون بگيرم اما خدا رو شكر كه حداقل بركت انداختن سفره سحري و افطار امسالم نصيبمون شد.شام هم پلو و جوجه كباب درست كردم و سالاد ماكاروني كه بازم به پيشنهاد خواهري درست كردم.البته آقايي جونم تودرست كردن سالاد ماكاروني بهم كمك كرد.چند وقت پيش منقل خريده بوديم اما فرصت استفادش پيش نيومد تا اينكه اولين جوجه كباب خونگي زندگي مشتركمون رو آقايي با منقل تازه مون درست كردن.شبم تا يك نشستيم پاي حرف زدن و فيلم ديدن.آقاييم همش ميگفت پاشو برا خواهري يه چيزي بپز ،فردا تا غروب روزه اس بايد انرژي داشته باشه.خواهرمم كه همش ميگفت شما نمي خواد سحر بيدار شيد من خودم يه چيزي ميخورم.منم اين وسط خوابم ميومد .سحر گل پسر ساعت چهار و نيم بيدارم كرد.اصلا فكر نمي كردم عشقم اين كار رو بكنه.خيلي سوپرايز شدم.با هم سحري رو براي خواهري آماده كرديم.آقاييم با خواهرم سحري خورد و رفت لالا.منم بعد از شستن ظرفا رفتن خوابيدم تا ده.

عصرم با خواهرم رفتيم بيرون.خريد خاصي نكرديم.مانتو ميخواستيم كه هيچكدوم نگرفتيم.اونم موند برا سنندج.آرايشگاهم رفتيم.تا حالا دقت كردين تو صنف مشاغل  آرايشگرا جز افاده ايي ترين آدمان.پيش اومده براتون؟هيچي ديگه مام رفتيم و خانوم موهام رو ديد و گفت بين هشتاد تا صد تومن.حالا اينش هيچي همچين با فيس و افاده حرف ميزد كه نگو.انگار توهم گرفته بودش كه حالا در حد كلينتون مهمه!!!!!!منم  شخصيتم يه جوريه كه اصلا حوصله آدماي فيسو و افاده ايي رو ندارم.اگه يه كاري داشته باشم كه اتفاقا خيليم مهم باشه و اوني كه بايد كار رو برام انجام بده از اين لق لقواي افاده ايي باشه ترجيح ميدم هيچوقت اون كار انجام نشه.اين جور آدما با اين رفتاراشون دايره ارتباطيشون رو خيلي بسته نگه ميدارن.هيچي ديگه بعد از ديدن رفتار خوشكل اين مادام منم كلي براش كلاس گذاشتم و مثل خودش خيلي شيك گفتم نمي خوام و اومدم بيرون.حالا شايدم زن خوبي باشه اما خيلي ديگه كلاس گذاشت ،چه خبره بابا.القصه تصميم گرفتم اينم بذارم همون سرزمين مادري انجامش بدم پيش آرايشگر هميشگي خودم.ولي خوشحالم كه دارم اين شهر رو ميشناسم.اصلا توش احساس غريبي نمي كنم.شايد چون خيلي شبيه شهر خودمه.البته از نظر پوششي يه تفاوتهاي خيلي كمي هست.مثلا تو شهر من خانوماي چادري خيلي كمترن نسبت به اينجا.منطقه  ايي كه ما زندگي ميكنيم تقريبا از نظر پوشش خيلي با من تفاوت ندارن بنابراين خيلي اذيت نمي شم ولي در كل زنجانيا مردم خوبي هستن.كاش من تركي ياد بگيرم!!!!!!!!!

از اونجا هم با خواهري رفتيم و ژله و كاسترد و كيك و شمع گرفتيم.خواهرم ميخواست برامون كادو بگيره كه من بهش گفتم ساندويچ ميكر ميخوام  كه فرصت نشد بگيريم.برام چند تا لباس لختي خوشكل از اونايي كه دوست دارم آورده  و يه كيف پول.يكشنبه اولين ماهگرد همخونه شدنمون بود.برگشتيم و سريع پلو گذاشتم و ژله ها رو درست كردم و خواهري هم كاسترد رودرست كرد و  سفره افطار رو با كمك خواهري انداختيم .برا شام هم  آقايي  عزيزم  ماهي ها رو روي منقل كباب كرد .بعدشم يه جشن كوچيك سه نفره گرفتيم و كلي عكس.خيلي خوش گذشت..بعدشم لالا و سحر بازم آقايي بيدارم كرد و با هم سحري رو آماده كرديم .اما خيلي خوابمون ميومد من و آقايي رفتيم خوابيديم و خواهر عزيزم خودش سفره رو جمع كرد و بعدشم خوابيد.صبح هم با وجود اينكه ما خيلي اصرار كرديم كه بمونه اما گفت خيلي وقته نرفته خونه و دلش براشون تنگ شده بنابراين مام رسونديمش ترمينال و خودمون برگشتيم.آقايي رفت سركار و من خوابيدم.با صداي تلفن بلند شدم.دختر عموم بود.از خواستگارش گفت.قراره ايشالا اين شب پنجشنبه برا بله برون برن.كلي درد دل كرديم.اميدوارم خوشبخت بشه چون لياقتش رو داره.منم نهار درست كردم و فيلم ديدم.چند روزه همش ميخوام برم دنبال كارام.دادگستري هم همين پايين خونمونه اما نمي دونم چرا اينقدر تنبل شدم.قبلا اصلا اينطوري نبودم .بايد مثل قبل بشم.اينطوري كه نمي شه ده هههههههههههههههههههه.

واييييييي چقدر نوشتم.كلي ديگه م حرف داشتم اما چون الان يه دفعه ايي زرنگ شدم ميخوام برم دنبال كارام.دي:

اي خدا نهار چي بپزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز هوا ابريه.خدا كنه بارون بباره.خيلي دلم ميخواد

 

همسرانه نوشت: باورم نمي شه به اين زودي يه ماه گذشت.يه ماه خيلي شيرين و قشنگ.گاهي كه  خوابي ،وقتي كنار خودم ميبينمت  باورم نمي شه بعد از اون همه سختي الان با هميم.حالا مي بينم كه همه اون كارا و گريه ها و تلاشا ارزشش رو داشت.ارزش يكي شدن رو.واقعا آدم تا نياد زير يه سقف طرفش رو نمي شناسه.عسلكم خيلي بهتر از اوني هستي  كه فكرش رو ميكردم.بهترين مردي كه من مي تونستم باهاش ازدواج كنم.هيچكس ديگه هيچوقت نمي تونه آرامشي رو كه در با هم بودنمون هست،بهم بده.وقتي فكر مي كنم من تو  و خونوادم رو دارم احساس امنيت خيلي زيادي مي كنم.همسر تو بودن افتخار منه پسر.ميدوستمت يه عالمه.هر چي بگم بازم كمه.بوس بوس دو عالمه.دي:

اولين ماهگردمون.        2            كيك                         

کادوی خواهری 1         2                 3               کیف پول

کرم پودر و ویتامینه                اولین خورشتمون

 

برگ هفتاد و نهم

سه شنبه دايي اينا براي آزمون آزاد دختر دايي رفتن سفر.نهار مامان پدربزرگ و مادربزرگ رو دعوت کرد.بعدشم شب  بقيه نهار که مونده بود رو برديم و رفتيم کوه.شبم من خونه مامان بزرگم خوابيدم  و صبح از اونجا رفتم سر کار.شلوارم هم سوخت با اين اتوئه. منم با همون شلوار رفتمWhoop De Doo.

مامان هم برام مربای آلبالو درست کرد.هفته قبل رفتم و این میوه خوری و قندونا رو خريدم.ميخواستم برم توت بگيرم که مربا بپزم .قرار بود با آدينه دوستم بريم که گفت از تو حياط بچين(حياط دادگاه)ما هم رفتيم و يه کيسه بزرگ توت چيديم.مرباش خيلي شيرين شده ولي خوشکله.احتمالا يه کم رقيقش کنم که از شيرينيش کم شه .اگه پيشنهادي داريد بگيد پليز.

 

پنج شنبه هم که از صبحش درد داشتم تا غروب.خدا بيامرزه پدر اوني که ايبوپروفن رو ساخت.اگه اين قرصه نباشه که من نمي دونم اين کمر درده لعنتي رو چطوري تحمل کنم. صميمي ترين دوستم شب جمعه بله برونش بود .دعوت کرد اما من نرفتم.جمعشون خيلي خونوادگي بود منم دلم نخواست برم.آقاييم اينجا نبود اصلا دلم نيومد که بي عشقم برم.ايشالا براي عروسيشتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.امروز با هم که برگشتيم خونه کلي ناراحت بود ميگفت احساس ميکنم ديگه دختر خونه نيستم يه جورايي احساس غريبی میکنم با اين موقعيت جديد.نمي دونم کاره درستي کردم يا نه و از اين حرفا که منم کلي بهش انرژي مثبت دادم و نصايح مادرانه کردمconnie_rockingbaby.gif .نمي دونم چه سريه اين احساس چون تقريبا براي همه ي دخترا تو اين شرايط پيش مياد.ميفهميد منظورم رو؟

 

رفتم و چند تا تاب و آستين کوتاه گرفتم.هر روز يکيش رو ميپوشم.از رنگاش خيلي خوشم مياد.مثلا شنبه هام آبيه.يه شنبه ها سبز دوشنبه ها که هميشه صورتيه.ناخونامو لاک قرمز زدم تا چهارشنبه که ميرم سر کار.کاش ميشد هميشه رو ناخنام ميموند .اين رنگه قرمز منو ميبره به بچگيام.رنگش داغه.یه رژلب همین رنگیم دارم  .دلم ميخواد همش برقصم با اين ناخنا يا صندلاي بندي ورني پاشنه بلندم رو  بپوشم و برم بيرون اما نميشه.

 

مامان خيلي بهتر شده  .الان ديگه کمتر دلتنگي رفتنم رو ميکنه.قبلنا همش ميگفت تو اگه بري و از من دور شي چيکار کنم.يه عمر بزرگت کردم.کاش حداقل چند ماه اول زندگيت رو اينجا بودي.خيلي سعي کرديم که آقايي بتونه برگرده اما متاسفانه هنوز جور نشده.راضيم به رضا و مصلحت خدا.ديروز مامانم ميگفت قبلنا خيلي برام سخت بود اما الان برام قابل درکتتره..سعي کن زندگي خوبي بسازي و با تجربه تر و پخته تر شي.يه مدت هم بد نيست محيط عوض کني.آخرش که برميگرديد همين جا حالا يه چند سالش رو با هم باشيد تنها .هميشه ميتوني روي ما حساب کني.حرفاش آرومترم ميکنه هميشه.خودمم مثل چند ماه پيش نموندم .نشستم با خودم تا کردم که دختر تو که مجبوري بري پس ديگه نشين زانوي غم بغل کنClown.اينطوري لحظه هاي قشنگ با هم بودن و اولين خاطرات مشترک زير يه سقفتون رو خراب ميکني که چي؟خوب غمگيني باش اما سعي کن کنار بيايي و اين مدلي نموني.نهايتش چند سال بيشتر نيست.بعدش برميگردي. همه ی دلخوشیم به برگشتنه .من کم کاري تيرویئد دارم.هر نوع استرس و غمي برام مثل سم ميمونه.هميشه دکترم سفارش ميکنه که غصه نخورم اما متاسفانه من نمي تونم سفارشش رو خيلي عملي کنمconnie_wimperingbaby.gifgirl_cray.gif.کلا آدم احساسي هستم.پاييز و زمستون قبل از بس غصه ي اتفاقات تابستون لعنتي قبل رو خوردم يه گره تو تيرويئدم ايجاد شد که خوشبختانه بعد از اسکن معلوم شد گرمه و نياز به نمونه برداري نيست.از اين به بعد سعي ميکنم خيلي خودم رو درگير احساسات منفي نکنم .برام دعا کنيد که بتونم.من فقط از اين نگرانم که آقايي نتونه اونطوري که ميخوام نيازهاي عاطفيم رو براآورده کنه.فرق ميکنه جايگاهم براي پدر و مادرم و آقايي.مامان بابام هر جور که بخوام نازم رو ميکشن و شايد در يه مواردي هم ازم ناراحت نشن.اما ازدواج يه بحث ديگه س و همسر يه حديث ديگه.آقایی خیلی مهربونه اما خوب زندگی  زیر یه سقف یه شرایط دیگه ایی داره.اميدوارم که منظورم رو درک کنيد.

 

فيلم در چشم باد رو ديديد؟به نظرم که فيلم قشنگيه.از يوسف که بهتره.خيلي فيلم خنکي بود.من که کلا چند قسمت بيشترش رو نديدم از بس به نظرم بد اومد.مخصوصا گريم زنا که افتضاح بود.ديالوگا و سير فيلم هم که چندان چنگي به دل نمي زد اما به نظر من اين فيلمه که ديشب قسمت اولش رو داد فيلم خوبيه.حالا تا ببينيم اينجا چقدر تاريخ و شخصيتها رو تحريف ميکنن.

 

آليس جونم وبلاگت برام باز نمي شه گلم همين جا برات مينويسم.من آويشن و شويد و مرزه و جعفري و گل محمدي و نعناع رو خشک کردم فعلا.يه سري ديگه رو هم فريز کردم مثل سبزي خورشتي.سبزي آشي و برگ مو .هر چيز ديگه ايم که گرفتم حتما بهت ميگم.

 

نميدونم چرا اصلا حوصله جمع کردن وسايلم رو ندارم.ميخوام يه سري از کتابا و لباسام اينجا بمونه.اينطوري احساس ميکنم هنوز تو اين خونه هستم.يه احساس خاصي دارم به اين مسئله .

 

اون دوستم يادتونه که گفتم پيشنهادش رو به همکارم دادم.خدا رو شکر به تفاهم نرسيدن.خوشحال شدم.بدجنس نيستم اما اون روز پسره اومده بود دنبال خواهرش از تيپ و شخصيتش خوشم نيومد.يه جورايي سوسول بود.خواهرش که همش ميگفت برادرم ته تغاريه و اصلا کاره خونه بلد نيست و از اون مدل مرداس که تو خونه هيچ کار نميکنه    . منم با خودم گفتم چه اشتباهي کردم که معرف دوستم بودم و همش تو دلم دعا ميکردم که نشه.پسره که با الاهه حرف زده بود  تو اولين جمله فرموده بودن اين تيپتون خوبه.من از مانتوي تنگ خوشم نمياد.الاهه که حرفاش رو تعريف ميکرد داشتم شاخ در مياوردم.پسره از اين پدر بازارياي پولدار  داره که بدجوريم داره آقازاده ها رو ساپورت ميکنه.پسره گفته بود بابام برام خونه ميخره .ماشينم تا حالا نداشتم چون اهل دوست بازي و اينا نيستم اينه که وجودش رو لازم نمي دونستم اما اگه ازدواج کنم ميخوام که با خونوادم برم بيرون و سفر و اينا اينه که بابام برام ميخره.مغازه م هم که يه ميليارد مي ارزه و بابام به اسمم کرده.درسم نخوندم(پسره سيکلم نداشته اونوقت خواهرش ميگفت ديپلمه)موافق ادامه تحصيل شمام نيستم.تو عروسيام بايد اونجور که من ميگم لباس بپوشي.خلاصه که فيلمي بود اين آقاي ميلياردي با باباش.خوشبختانه حداقل اونقدر صداقت داشته که حقيقت رو بگه.اميدوارم يکي مثل خوردش پيدا کنه و بتونن با هم خوشبخت شن.خدا کنه همه ي جونا عاقبت بخير بشن.آمين. 

 

 

برگ هفتاد و هشتم

 داشتم وبلاگایی که دوست دارم رو میخوندم که از  پاراگراف آخر این پست جدید یه جورایی خوشم اومد.با نظر صمیم از این نظر خیلی موافقم.فکر میکنم تو زندگی همراهی طرفین مخصوصا در زمان زایمان و مسایل بعدیش خیلی مهمه..اینم اون قسمتی که من خوشم اومد:

 شب  هایی که علی  میشینه پشتش رو به من تکیه میده و میگه اینطوری راحت تر به نینی می می میدی و روزهایی که حلقه کم خوابی د ور  چشم هاش  دیده میشه من میفهمم که داشتن یه همسر همراه و  مسوولیت پذیر چقدر  توی  این روزهای  اول مهمه...اینطوری  نه چیزی به نام اندوه زایمان هست و نه خستگی  هاش فردا توی  تن آدم میمونه... وقتی  چشم هام داره از  خواب  دیگه دو تا دو تا میبینه حتی  حاضر  نیستم به پسرک بگم بخواب..فقط  نوازشش میکنم و توی  گوشش  میگم که  قشنگ ترین  هدیه خدا به من و باباییش  بوده...چشم های  علی و روزهای  من اینقدر گرم و آفتابی  هستند این روزها که هیچی نمیتونست زیباترش  کنه...من الان حسرت روزهای  دو تاییمون رو نمی خورم چون با تصمیم و عشق  نینی دار شدیم و به حمایت های  عزیز دلم مطمئن بودم...

 

چند روز قبل با مامان رفتیم و یه کم خرید کردیم.من میخوام ساندویچ میکر و سرخ کن بگیرم اما بیم مارک تفال و فیلیپس موندم به نظر شما کدوم یکی بهتره؟ جمعه هم بعد از اومدن مامان بابا و خواهر برادرم از کوه رفتیم خونه پدربزرگ . عصری همگی با خونه دایی رفتیم بیرون.

آقایی تنهایی اونجا داره  اونجا خونمون رو تمیز میکنه .ایشالا ماه دیگه جهیزیه رو میبریم و تو کلبه خوشبختیمون میچینیم.من شماره خونه ی مشترکمون رو به اسم کلبه خوشبختی ما رو گوشیم سیو کردم (مهربانو جون تقلب نکردم ها)  . هر وقت زنگ میخوره و شمارش میفته کلی خوشم میاد.دوست دارم مهربونم.یه بوووووووووووس گنده بخاطر این همه خوبیkiss.gif

 

                                           

             

چند تا عکسای سفر تبریز و خریدام برای خونه قشنگمون

آسياب خرابه

آسياب خرابه 2 

آسياب خرابه 3 

آسياب خرابه 4 

استخر کليساي سنت استپانوس

کلیسای سنت استپانوس2 

کلیسای سنت استپانوس3

محراب کلیسا

رود ارس

    گلدوني که براي خواهري درست کردم                                                        

                                                          

   

اولين غذايي که براي آقايي درست کردم.(الويه)

فنجوناي کادويي                                                    

شیشه های سبزی خشک

کتری و قوری

استکان

سفره