دراز كشيده ام روي تخت.به دختركم كه كنارم توي تختش خواب فرشته ها را مي بيند نگاه مي كنم.چشمم مي رود روي سه تا عكسي كه روي ديوار بالاي تختمان آويزان است.يادگار روزهاي نه چندان دور.به دستهايمان خيره ميشوم كه چه محكم در هم گره خورده انگار باورشان نمي شود كه مال هم شده اند و لبخندمان كه فقط خدا ميداند پشتش چه ها كه از سر نگذشته.باد ملايمي از ميان برگهاي درخت سپيدار دم پنجره صورت و بازوانم را نوازش ميكند و من غرق در تمام روزهاي با تو بودن ميشوم.

به چشم بر هم زدني سه سال گذشت.2 روز ديگر ما چهار ساله ميشويم .در تلاطم روزها و ماهها بزرگتر شده ايم.عشقمان هم قد كشيده.درختي شده كه ميوه اش دختركمان است.همه چيز تغيير كرده بجز احساس من كه هنوز هم مثل حالا و هميشه عاشق توست.عميقتر شده دوست داشتنت در قلبم.هنوز هم براي من همان پسرك با موهاي تابدار مشكي هستي كه جدي بودي و قاطع.تكرار مكرارت بازگوي اش جز ملال خاطر نيست اما از تو گفتن و تمام روزهاي اين سه سال و پاييز آن سال كه سه ماه ديگر هشت ساله ميشود براي من قشنگترين قصيده است.از تو گفتن.روزهاي دوري .چند سالش هم  هشت ساعت فاصله كه جاده ها بينمان كشيده بودند و باز هم تو و عشق و شبانه سفر كردن به عشق ديدار حتي همان چند ساعت كوتاه و باز هم شبانه رفتن.تمام آن روزهاي باراني .تمام سفرهايمان.اشكهايمان.دستهايمان كه نمي خواستند دور از هم باشند و تو.نگاهت وقتي از پشت پنجره ني ني چشمانم را مي ربود.

حالا كه به آن روزها نگاه ميكنم از آن همه جرات مي ترسم.از آن ديوانه بازيها.از روحهاي سركشي كه عشق سرمستشان كرده بود.راستي كه چه نترس بوديم.

دلم ميخواهدت.نه از آنگونه كه مجنون ليلي را يا فرهاد شيرنكش را.بدان سان كه جسم جانش را.با تو ميشود تمام درياها را نورديد در پناه آغوش گرم مردانه ات.خورشيد را گرفت در پناه دستان مهربان نوازشگرت و عشق را نفس كشيد در هواي نگاه آسمانيت.اهوراي عاشقانه هايم دوستت دارم.بخاطر عشق.تو و دختركمان كه هديه خداست به اين پيوند.

من با تو خوشبختترينم.وراي تمام بحثها و اختلاف نظرها و هورمونهايي كه گاه به هم مي ريزند.وراي تمام روزمرگيها و اين روزگار سخت.فراي از همه كس و همه چيز من هزار و هزار باره باز هم قلبم را و جان و جسمم  را به حجله ات تقديم ميكنم.به قلبت كه امنترين كاخ را درش برايم ساختي.

دوستت دارم بخاطر خودت .خودم و دختركمان.اين الماس درخشان الهي.

دوستت دارم براي عشق و هر چه هست و هست.براي تمام لبخندهايي كه با بودنت به قلبم هديه كردي.اشكهايي كه برايت ريختم.آرزوهايي كه كرديم و قلبهايي كه روشن بودند به جاودانگي عشق.

دوستت دارم براي بودنت و اين خيال امن زيبايي كه به من هديه كردي.

مرد بزرگ روزهاي رفته و نيامده ام.چشمهاييت دو خورشيد روشن است كه ميشود تويشن آينده مرا ديد.بي بگير كفشهايم براي تو و رقم بزن تقديري را كه به تو سپرده ام.

جواهر بي همتايم دوستت دارم.افتخارمني.عاشقانه ميخواهمت.