کودکی ام چه شد؟
دختركم دارد كم كم بيست و دو ماهگيش نيز تمام ميشود.مشغول ساختن و مرتب كردن وسايل جشن زاد روز امسالش هستم.تمش رنگين كمان است مانند وجود نازنينش كه زندگيمان را رنگي رنگي كرده.
گاهي كه بانورا به پارك ميبرم در هياهوي آن همه انرژي و شادي و زندگي به كودكيهاي خودم پرت ميشوم.به همان روزهايي كه نديديم و رفت.
نسل من نسل سوخته ايست كه هرگز هيچكس نفهميد و نميفهمد كه چه بر سرش آمد.حرفهايم شايد براي تويي كه زاده مركز يا شرق مرز پر گهر باشي كمي گنگ بنمايد اما شايد غرب زادگاني چون من درك عميقتري از حس من داشته باشند.
شايد روزي، شايد براي دختركم تمام ترسهاي كودكيم را قصه كنم.اگر اجازه اش را بين مقاله ايي يا پيپر يا كتاب و سمينار روانشناسي كه راجبه تربيت و روحيه و ذهن و وجود كودكيش است پيدا كنم.من هميشه سركي تويشان ميكشم اما اجازه اش را تا كنون نيافته ام.
كودكي نكرده ي من ميان كوپن و جنگ و جبر و جيره و ترس و هواپيما و خمپاره گذشت.روزهايي كه از ترس زندگي هزار بار ميمرديم.براي حفظش آواره ميشدم .
دخترك هليكوپتر را ميشناسد.ولي فكر ميكند فقط براي امداد است يا وسيله اي لوكس كه ثروتمندها دارند اما يكي از سرگرميهاي ما بود.هر روز چندين بار به فاصله ي خيلي كم از بالاي سرمان رد ميشد و ما ناپختگان سرخوش در امتدادش ميدويديم و برايش دست تكان ميداديم.باورت ميشود گاهي آنقدر نزديك بود كه بادش بهمان ميخورد.اين حكايت فقط من نيست.بيا و خاطرات كودكي همنسلان مرا بشنو.
بچه گيمان در شوق كمودور64 و سگا با ماريو و آن توپهايي كه همديگر را ميخوردند خورده شد.با آن نوارهاي كاستي گرانش كه بيشتر از هم امانت ميگرفتيمشان.حالا اما ايكس**باكس و پلي استشن و گيم نت جزيي از زندگي كودكانمان است.
باربي و راپونزل و بن تن و پو و دورا و هزار شخصيت نديده ي ديگر هر روز متولد ميشوند و اين فرزندانمان هستند كه از برند نامشان را.شايد دختركم و همنسلانش نتواند هيچ وقت با نل و پسر شجاع و چوبين و هادي و هدي و...... دوست شوند.قديميند.موضوعاتشان هم بابت طبع كودك امروز نيست.
من از آن دسته بچه هاي خوش شانسي بودم كه مادرم معلم بود و چيزكي از اين روانشناسي كودك گرايي كه اين روزها بازارش داغ است ميدانست. نميگويم مهد كودك نبود.بود اما زياد مد نبود.براي پدران و مادراني كه كودكيشان را ميان كوچه هاي خاكي و دوچرخه هايي كه با چسب پلاستيكي آراسته شده بود و تيله هایی که دوست هميشگي جيبهايشان بود.مهد هنوز خيلي تعريف شده نبود.یک جور کالای تجملی و اجنبی مینمود که توی تب آن سالهای مردم گم بود.توی جنگ تنها چیزی که رنگ ندارد روان بچه هاست.خودمانيم آن وقتها دنياي آدمها امنتر بود.مثل حالا آنقدر جنايت و دروغ زياد بود يا به حكم كودكي من همه را خوب ميديدم؟ مهد هم رفتيم .پاستيل و گواش واتر بيس و ماژيك كرايولا و رنگ انگشتي و اكليل چسبي و کاغذهای هزار رنگ رنگی نبود.اول تا آخرش آبرنگ داشتيم و مداد رنگي با آن ماژيكهاي بي كيفيتي كه زود خشك ميشدند و مايي كه حسرت يك دل سير نقاشي به دلمان ميماند.مثل حالا پارك و هزار جور ملعبه رنگ به رنگش نبود كه ندانيم كدامش را سوار شويم.عشق پارك ما توي چهار تا تاب و سرسره و الا كلنگ آهني سفت و يك چرخ و فلك كه گاهي مردي آنرا ميچرخاند ،خلاصه ميشد.توي حمام نمره.نه از وان خبري بود و نه استخر بادي زير دوش و نه روغن بدن مخصوص كودكان كه توي آب بريزيم و هزار جور اسپری و بادی لوسیون بیبیها.
و بعدترش مدرسه باآن كلاسهاي كوچك و معلماني كه اول گفتند آ مثل آژير و بعد آب و آن پناهگاهاي تاريك زير زمين .هنوز هم ترسي كه از تاريكي و آن جمعيت در دلم بود را فراموش نكرد ه ام.به لطف حس كمالگرايي والدينم به مدرسه شا*هد رفتم .آن سالها يكي از بهترين مدارس بود.دوستانم نيز صدها چون مني بودند كه با ترس بيگانه نبودند.فرقمان اين بود كه من روانم سالمتر بود.جنگ پدرانشان را با خود برده بود.دختركان هفت هشت ساله ايي كه يا پدر نداشتند و يا به حكم سنتها ،عمو دستي بر سر مادر كشيده بود و پدر فرزندانش بود.اكثرا همينطور بودند.بگذريم از آينده شان.از رتبه هاي خوبي كه هركدام توي كنكور نصيبشان ميشد و كارهايي كه توي اين آشفته *بازار بي* كاري قسمتشان كه آن هم خود حكايت ديگريست.دختركاني كه عقده داشتند.كمبود مهر پدر ،ترس و آن همه اظطرابي كه بيشتر از چون مني به آنها تحميل شد.
كودكيمان را با مداد سوسمار و آن مداد نوكيهايي كه آن سالها مد شد در دفترهايي كه بعضيشان كاهي بودند نوشتيم.قند و برنج و روغن و گوشت كوپني خورديم و بزرگ شديم.كسي چه ميداند بر سر ما چه گذشت.
آوارگي.فرار.هراس از نبودن در برزخ بودن.گريه و مادران و پدران داغ ديده ايي كه هرگز غمشان را در هيچ كجاي زمان به بی خاطرگی نسپردند.
سگا.دوچرخه پدالي كه عاشق صداي زنگش بودم.ديلينگ ديلينگ.يك حس نوستالژي كودكانه دارد براي من.دايي كه آن سالها تهران دانشجو بود و هر بار با چيزه جديدي غافلگيرمان ميكرد و اين سالها با من غريبه شده است.عروسكهايي كه مادربرايم ميبافت و من شيرپاك خورده توي بازيهايي كه توي كوچه با دوستانم ميكردم گمشان ميكردم.خاله بازيهايي كه پاي ثابت حرفهايش جنگ بود و ترسهايش.
كودكي براي من توي خانه مادربزرگ تعريف ميشود.وراي تمام آن خاكستريهايي كه يك جاي ذهنم خاك ميخوردند.توي خانه شاه سلطان خانوم با آن حوض گرد فيروزه ايي كه تابستانها دور تا دورش را تخت ميچيد و زنهاي محله دورش جمع ميشدند و قليان ميكشيدند و من محو دودهايي ميشدم مه حلقه حلقه از دهانشان خارج ميشد.مست شمعدانهاي قرمزي كه دور حوض ميچيد و فواره ايي كه آب را به آسمان ميبرد و هندوانه ايي كه زير فواره ميرقصيد.از قليان كشيدن همين را بلد بود كه هوا را با فشار واخل ني كنم و آب قل قل كند.چه حظي داشت.حالا اما ننه رفته.خاله طوبی نیز پشت بندش.مادربزرگ آلزایمر گرفته.از بس آن روزها را ترسیده.پدربزرگ زن گرفت .از دخترش جوانتر.شاه سلطان خانوم هم پیر شده.حالا حاجیه است و لابد معصیت دارد آن کارها.و من و لادن و شیرین و خواهرم و سیران و سوما و دوستاهایی که حالا هرکدامشان جایی از جهان پرتند.بزرگ شده اییم.همسر شده ایم و مادر و قلیانهایی که خدا میداند تکه هایشان کجاست؟!!!!!!!!!!!!
كودكي براي من توي تمام اين رنگهايي تعريف ميشود كه با صداي آژيري سياه ميشد.توي دويدنهايي كه به سمت زير زمين بود،له ميشد و توي ترس صداي انفجارها خفه.
آهايي تويي كه كودكيم را دزدي،كودكيم چه شد؟
ننويسيد گرافها به هم ربط ندارند.بخوانيدشان اگر دلتان خواست.
صداي هليكوپتري كه امروز صبح بيدارم كرد.جان شدبه تن انگشتانم و انگيزه ايي براي نوشتن همين چند خط هم.
بالا كه گفتم سرم گرم تولد نازخاتون است.روزها هم ميگذرند.اگر از نوروز هم بپرسيد كه ميگويم خوب بود.گذشت.مثل همه عيدهاي گذشته.
قول نميدهم كه مثل قولهاي ديگرم تو زرد از آب در نيايد اما سعي ميكنم زودتر بيايم و چيزكي براي دفترم بنويسم.گاهي آنقدر دير به دير مي آيم كه گررد و خاك روي خطهايش مينشيند.
مامان خانومي با وجود اينكه هم را نديده ايم اما يك جاي قلبم شرمنده محبتهايت است.ارادتمندم خانوم.
فيل*تر ش*كن اگر ياريم دهد نظر ميگذارم.همه تان را ميخوانم.
راستي ليندا خانومي گلدانهايت خيلي زيباست.



.
.
.نمی دونم دلیلش این بود که تمام مدت مجبور به نشستن اونم با پاهای جمع کرده بدم یا مهمونیای پشت سر همی که میرفتیم.خلاصه که بعد از سه روز به آقایی گفتم برگردیم.اونم موافقت کرد.البته یه روز دیگه شم موندیم.بخاطر کار همسری.یکشنبه هم برگشتیم.تو راه یه قسمتایی بارون میبارید.از اون بارونای دو نفری عشقولانسی.تو یه جاده که اطرافش سرسبزه یه بارون آروم بهاری شیشه های ماشینت رو نوازش کنه اونوقت دو تا عاشق مثل من و همسری تو ماشین باشیم و من همش بخاری رو روشن کنم و همسر جان همش خاموش کنه و بعدشم من قر بزنم که سردمه و بازم روشنش کنم و همسری بگه من گرممه و خاموش.پاشو تو بیا رانندگی کن که ببینی چه گرمه و من هر نیم ساعت یه بار بگم کی سانتافه میگیریم و همسری بگه نمی دونم و مگه این چشه و از این حرفای عاشقانه و باز هم در حالی که همون بارون قشنگه میباره تو به خاموشی بخاری رضایت میدی و اونوقته که میبینی به به عجب هوایی و اونوقته که عاشقانه هات قلنبه میشن و فضا روحانی میشه و همش با همسری لاو میترکونید.من عاشق بهار و بارون و رعد و برقاشم.حکایتی داریم من و این همسر جان
.
.
.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد
.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود
.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه
.من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگه
و.
.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود
.خدا خيرشون بده كه بهم نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره
.
.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم
.
.گاهيم مثل بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه
.
.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم
.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه
.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن
.
.
.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)
.

.
.
.

.
.
.
.
.برای همه محبتهات.برای این احساس رضایت و آرامشی که تو زندگی بهم دادی.برای عشق.برای اینکه همیشه مراقبم بودی و هستی.وقتی اون روز دکتره میگفت تو شانس آوردی که بی دغدغه باردار شدی از ته دل شکرت کردم.وقتی میگفت بخاطر کم کاری تیروئید خیلی از زنا تا ده سال یا تا آخر عمر باردار نمی شن بازم بزرگیت رو شکر کردم.خدایا مرسی که زندگی خوبی بهم دادی.مرسی که همسری رو بهم دادی.مرسی که من از زندگیم راضیم
.
؟
.
.
.بعد از چند ساعت رسیدیم و فورا دنبال کارامون رفتیم.بماند که فروشنده ماشینم یه آدم مزخرف و ببخشید عوضی بود که حسابی اعصابمون رو بهم ریخت و اخر سرم با زور و تهدید اومد
.
.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.