کودکی ام چه شد؟

دختركم دارد كم كم بيست و دو ماهگيش نيز تمام ميشود.مشغول ساختن و مرتب كردن وسايل جشن زاد روز امسالش هستم.تمش رنگين كمان است مانند وجود نازنينش كه زندگيمان را رنگي رنگي كرده.

گاهي كه بانورا به پارك ميبرم در هياهوي آن همه انرژي و شادي و زندگي به كودكيهاي خودم پرت ميشوم.به همان روزهايي كه نديديم و رفت.

نسل من نسل سوخته ايست كه هرگز هيچكس نفهميد و نميفهمد كه چه بر سرش آمد.حرفهايم شايد براي تويي كه زاده مركز يا شرق مرز پر گهر باشي كمي گنگ بنمايد اما شايد غرب زادگاني چون من درك عميقتري از حس من داشته باشند.

شايد روزي، شايد براي دختركم تمام ترسهاي كودكيم را قصه كنم.اگر اجازه اش را بين مقاله ايي يا پيپر يا كتاب و سمينار روانشناسي كه راجبه تربيت و روحيه و ذهن و وجود كودكيش است پيدا كنم.من هميشه سركي تويشان ميكشم اما اجازه اش را تا كنون نيافته ام.

كودكي نكرده ي من ميان كوپن و جنگ و جبر و جيره و ترس و هواپيما و خمپاره گذشت.روزهايي كه از ترس زندگي هزار بار ميمرديم.براي حفظش آواره ميشدم .

دخترك هليكوپتر را ميشناسد.ولي فكر ميكند فقط براي امداد است يا وسيله اي لوكس كه ثروتمندها دارند اما يكي از سرگرميهاي ما بود.هر روز چندين بار به فاصله ي خيلي كم از بالاي سرمان رد ميشد و ما ناپختگان سرخوش در امتدادش ميدويديم و برايش دست تكان ميداديم.باورت ميشود گاهي آنقدر نزديك بود كه بادش بهمان ميخورد.اين حكايت فقط من نيست.بيا و خاطرات كودكي همنسلان مرا بشنو.

بچه گيمان در شوق كمودور64 و سگا  با ماريو و آن توپهايي كه همديگر را ميخوردند خورده شد.با آن نوارهاي كاستي گرانش كه بيشتر از هم امانت ميگرفتيمشان.حالا اما ايكس**باكس و پلي استشن  و گيم نت جزيي از زندگي كودكانمان است.

باربي و راپونزل و بن تن و پو و دورا و هزار شخصيت نديده ي ديگر هر روز متولد ميشوند و اين فرزندانمان هستند كه از برند نامشان را.شايد دختركم و همنسلانش نتواند هيچ وقت با نل و پسر شجاع و چوبين و هادي و هدي و...... دوست شوند.قديميند.موضوعاتشان هم بابت طبع كودك امروز نيست.

من از آن دسته بچه هاي خوش شانسي بودم كه مادرم معلم بود و چيزكي از اين روانشناسي كودك گرايي كه اين روزها بازارش داغ است ميدانست. نميگويم مهد كودك نبود.بود اما زياد مد نبود.براي پدران و مادراني كه كودكيشان را ميان كوچه هاي خاكي و دوچرخه هايي كه با چسب   پلاستيكي آراسته شده بود و تيله هایی که دوست هميشگي جيبهايشان بود.مهد هنوز خيلي تعريف شده نبود.یک جور کالای تجملی و اجنبی مینمود که توی تب آن سالهای مردم گم بود.توی جنگ تنها چیزی که رنگ ندارد روان بچه هاست.خودمانيم آن وقتها دنياي آدمها امنتر بود.مثل حالا آنقدر جنايت و دروغ زياد بود يا به حكم كودكي من همه  را خوب ميديدم؟  مهد هم رفتيم .پاستيل و گواش واتر بيس و ماژيك كرايولا و رنگ انگشتي و اكليل چسبي و کاغذهای هزار رنگ رنگی  نبود.اول تا آخرش آبرنگ داشتيم و مداد رنگي با آن ماژيكهاي بي كيفيتي كه زود خشك ميشدند و مايي كه حسرت يك دل سير نقاشي  به دلمان ميماند.مثل حالا پارك و هزار جور ملعبه رنگ به رنگش نبود كه ندانيم كدامش را سوار شويم.عشق پارك ما توي چهار تا تاب و سرسره و الا كلنگ آهني سفت و يك چرخ و فلك كه گاهي مردي آنرا ميچرخاند ،خلاصه ميشد.توي حمام نمره.نه از وان خبري بود و نه استخر بادي زير دوش و نه روغن بدن مخصوص كودكان كه توي آب بريزيم  و هزار جور اسپری و بادی لوسیون بیبیها.

و بعدترش مدرسه باآن كلاسهاي كوچك و معلماني كه  اول گفتند آ مثل آژير و بعد  آب و آن پناهگاهاي تاريك زير زمين .هنوز هم ترسي كه از تاريكي و آن جمعيت در دلم بود را فراموش نكرد ه ام.به لطف حس كمالگرايي والدينم به مدرسه شا*هد رفتم .آن سالها يكي از بهترين مدارس بود.دوستانم نيز صدها چون مني بودند كه با ترس بيگانه نبودند.فرقمان اين بود كه من روانم سالمتر بود.جنگ پدرانشان را با خود برده بود.دختركان هفت هشت ساله ايي كه يا پدر نداشتند و يا به حكم سنتها ،عمو دستي بر سر مادر كشيده بود و پدر فرزندانش بود.اكثرا همينطور بودند.بگذريم از آينده شان.از رتبه هاي خوبي كه هركدام توي كنكور نصيبشان ميشد و كارهايي كه توي اين آشفته *بازار بي* كاري قسمتشان كه آن  هم خود حكايت ديگريست.دختركاني كه عقده داشتند.كمبود مهر پدر ،ترس و آن همه اظطرابي كه  بيشتر از چون مني به آنها تحميل شد.

كودكيمان را با مداد سوسمار و آن مداد نوكيهايي كه آن سالها مد شد در دفترهايي كه بعضيشان كاهي بودند  نوشتيم.قند و برنج و روغن و گوشت كوپني خورديم و بزرگ شديم.كسي چه ميداند بر سر ما چه گذشت.

آوارگي.فرار.هراس از نبودن در برزخ بودن.گريه و مادران و پدران داغ ديده ايي كه هرگز غمشان را در هيچ كجاي زمان به بی خاطرگی نسپردند.

سگا.دوچرخه پدالي كه عاشق صداي زنگش بودم.ديلينگ ديلينگ.يك حس نوستالژي كودكانه دارد براي من.دايي كه آن سالها تهران دانشجو بود و هر بار با چيزه جديدي غافلگيرمان ميكرد و اين سالها با من غريبه شده است.عروسكهايي كه مادربرايم ميبافت و من شيرپاك خورده توي بازيهايي كه توي كوچه با دوستانم ميكردم گمشان ميكردم.خاله بازيهايي كه پاي ثابت حرفهايش جنگ بود و ترسهايش.

كودكي براي من توي خانه مادربزرگ تعريف ميشود.وراي تمام آن خاكستريهايي كه يك جاي ذهنم خاك ميخوردند.توي خانه شاه سلطان خانوم با آن حوض گرد فيروزه ايي كه تابستانها دور تا دورش را تخت ميچيد و زنهاي محله دورش جمع ميشدند و قليان ميكشيدند و من محو دودهايي ميشدم مه حلقه حلقه از دهانشان خارج ميشد.مست شمعدانهاي قرمزي كه دور حوض ميچيد و فواره ايي كه آب را به آسمان ميبرد و هندوانه ايي كه زير فواره ميرقصيد.از قليان كشيدن همين را بلد بود كه هوا را با فشار واخل ني كنم و آب قل قل كند.چه حظي داشت.حالا اما ننه رفته.خاله طوبی نیز پشت بندش.مادربزرگ آلزایمر گرفته.از بس آن روزها را ترسیده.پدربزرگ زن گرفت .از دخترش جوانتر.شاه سلطان خانوم هم پیر شده.حالا حاجیه است و لابد معصیت دارد آن کارها.و من و لادن و شیرین و خواهرم و سیران و سوما و دوستاهایی که حالا هرکدامشان جایی از جهان پرتند.بزرگ شده اییم.همسر شده ایم و مادر و قلیانهایی که خدا میداند تکه هایشان کجاست؟!!!!!!!!!!!!

كودكي براي من توي تمام اين رنگهايي تعريف ميشود كه با صداي آژيري سياه ميشد.توي دويدنهايي كه به سمت زير زمين بود،له ميشد و توي ترس صداي انفجارها خفه.

آهايي تويي كه كودكيم را دزدي،كودكيم چه شد؟

 

ننويسيد گرافها به هم ربط ندارند.بخوانيدشان اگر دلتان خواست.

صداي هليكوپتري كه امروز صبح بيدارم كرد.جان شدبه تن انگشتانم و انگيزه ايي براي نوشتن همين چند خط هم.

بالا كه گفتم سرم گرم تولد نازخاتون است.روزها هم ميگذرند.اگر از نوروز هم بپرسيد كه ميگويم خوب بود.گذشت.مثل همه عيدهاي گذشته.

قول نميدهم كه مثل قولهاي ديگرم تو زرد از آب در نيايد اما سعي ميكنم زودتر بيايم و چيزكي براي دفترم بنويسم.گاهي آنقدر دير به دير مي آيم كه گررد و خاك روي خطهايش مينشيند.

مامان خانومي با وجود اينكه هم را نديده ايم اما يك جاي  قلبم شرمنده محبتهايت است.ارادتمندم خانوم.

فيل*تر ش*كن اگر ياريم دهد نظر ميگذارم.همه تان را ميخوانم.

راستي ليندا خانومي گلدانهايت خيلي زيباست.

عشق من همیشه با من باش

هفت سال پيش اونروز دقيقا مثل امروز هوا ابري بود.اونروز  بارون ريز ريز ميباريد و امروز برف.
ما امروز هفت ساله شديم.تولد عشقمون مبارك.
قشنگترين اتفاقاي زندگي من تولد دختر گلمون،ميوه عشقمونه و آشنايي با توئه.تويي كه نابترين احساسا رو نثارم كردي.كسي كه تو همه شبها و روزهاي اين هفت سال پشتم بوده و هست.مردونه  و محكم.ميدوني آقايي من توي همه اين هفت سال به شونه هاي مردونه تو تكيه كردم و هميشه دلم به بودن و حمايتت گرم بوده و هست.
مرسي كه تو همه روزهاي تلخ و شيرين ،شيريني رندگيم بودي.تو همه لحظه هاي سخت.شبهاي بي ستاره و روزهاي ابري كه آفتاب تو هيچ كجاي آسمونش نمي تابيد تو با همه عشقت گرممكردي و به وجودم نور دادي.مرسي كه دخترمون رو به من دادي.ميوه عشقمون.عزيز دلمون.يه تنديس بي مثال.
همسر عزيزم هميشه و هميشه تو تنها انتخاب من بودي ،هستي و خواهي بود و من به خودم ميبالم كه مردي مثل تو شريك لحظه لحظه نفس كشيدن و زندگيكردن منه.
براي همه روزهاي خوب .همه آرزوهاي قشنگ.همه احسسهاي ناب.همه آغوشهايي كه بي منت براي گريه هام گشودي.همه دلداريهات.دلدادنتات.دل سپردنات.براي وجودت.حضورت.فرصت درك بودنت.نگاهت.گرمي تنت و عشق بي مانندي كه بي دريغ تقديمم ميكني ازت ممنونم.
به خواستن و داشتنت افتخار ميكنم.
به وسعت تمام داشته ها و نداشته هام دوست دارم همسفر روزهاي زندگيم.

 

دوستای خوب بلاگفایی هر کاری کردم این کد عددی باز نشد.سعی میکنم تا فردا رمزرو براتون بزارم.

ادامه نوشته

برگ صد و سی و هشتم:به مادرم گفتم دیگر تمام شد.

از مسیر چهار ساعته و هر هفته رفت و آمد خلاص شدیم.این چند روز مدام توی ذهنم با خود میگویم دیگر تمام شد.نمی شود گفت زود گذشت.برایمان خیلی سخت بود.گذشتنش که گذشت اما نه به آسانی.هر دویمان خسته ایم.روحمان بیشتر از جسممان.این همه رفت و آمد  توانمان را گرفته.حالا باید دیگر به فکر روحهای بی نوایمان باشیم.دیشب به همسرم قر میزدم که خسته ام.میگفتم همه احساساتم سطحی شده.خنده ها و عصبانیتها و دلتنگیهایم هیچکدام از ته دل نیست.مثل همیم در این مورد.دروغ چرا با اینکه همیشه به زنجان قر میزدم و روز شماری میکردم که زودتر تمام شود اما حالا که فکرش را میکنم احساس میکنم که ممکن است دلم برایش تنگ شود.برای خیابان سعدی.خانه مان توی عارف ۱۴ و آن حیاط بزرگش که آرزویم بود که کاش میشد با خودمان بیاوریمش اینجا.با آن باغچه مستطیلی بزرگ که خانواده دکتر(همسایه طبقه پایینمان.رئیس بیمارستان یا کلینیک بهشتی بود)تویش آفتابگردان و ذرت و گوجه و خیار  و فلفل ریز میکاشت  و کاج و  درخت سیب پاییزه اش.دلم برای خانه مان تنگ میشود با معماری داخلیش که همیشه به آن ایراد میگرفتیم.حتی ممکن است دلم برای جنس کیشهایش تنگ شود.برایم جالب بود که بروم پشت ویترینش بایستم و به اجناس درجه چندشم خیره شوم و بعد بیخیال از جلویش رد شوم.به گمانم زندگی همین است دیگر.یکی می آيد و يكي مي رود.هر چه بود گذشت.روزهاي آفتابي پيش رويم را دوست دارم.ديگر يكجا نشين شده ام.خوشحالم که همسفرهای خوبی بودیم برای هم.من و همسرم.

بهمن هم دارد تمام ميشود و اسفند دوست داشتني از راه مي رسد.سال جديد.عيد.بهار عزيز كه دوستش دارم.شوق خانه تكاني.ذوق خريد و همهمه مردم در خيابان و بازار ديدن دارد.سبزه و ماهي و همه چيزهاي قشنگي كه ميشود زندگي كرد.يك جاي قلبم كمي گرفته.براي دخملي.براي دردونه و براي همه ي آدمهايي كه تا به حال نديده ام اما توي دلهاي مهربانشان غصه هست.كاش غصه هايشان كم رنگ و بيرنگ شود.

دلم ميخواهد يك گلدان بخرم و چند تا پياز سنبل بکارم.بديش اين است كه رنگ گلها تا سبز نشوند مشخص نيست.چند تا خريد هم دارم كه ليستشان كرده ام.از همه مهمتر بايد دنبال آتليه خوبي باشم براي عزيز دلم.كاش توي همين شهر آتليه كودك خوبي پيدا كنم وگرنه كه همان ولايت خودمان ميبرمش آتليه كودك.

سه شنبه هم بعد از تقريبا سه ماه برميگرديم سرزمين مادري.دلهامان براي هم تنگ شده.البته بین خودمان باشد بیشتر از ما دلشان برای سوگلی تنگ شده.حتی دایی سینا به عشق روژیا به زنجان آمد.فعلا که ما آخر صفیم و دخترک پیشتاز.

از خواننده خاموش بودن دوستانم در مي آيم از اين به بعد وقتم بيشتر است و ذهنم آزادتر.روزانه نويسي هايم را باز از سر ميگيرم.چقدر دلم براي بعضي چيزها تنگ شده بود.

دخترك هشت ماه و هفت روزه ام هم براي خودش خانمي شده.باورم نمي شود به اين زودي هشت ماه گذشت.انگار همين ديروز بود كه فهميدم باردارم.همين ديروز بود كه رفتم بيمارستان و بند دلم را از بطنم جدا كردند.حالا آنقدر  بزرگ شده كه مني حرفهايمان را مي فهمد.ديروز به نمايشگاه اسبا بازي رفتيم.آنقدر جلو هر غرفه اسباب بازيهاي آويزان را كشيد كه نمايشگاه را نصفه رها كرديم و برگشتيم.ادامه اش مانده براي امروز البته اگر نازگلمان اجازه دهد.در كسري از ثانيه طول و عرض اتاق را با غلتيدن طي ميكند .ماست ميوه ايي و دنت موزي را هم خيلي دوست دارد.اين دو تا عكس را هم جهت زينت دادن وبلاگم گذاشتم.خانوم طلا خيلي اهل عكس گرفتن نيست.حوصله جينگولك بازي جهت عكس انداختن را ندارد اصلا.كم كم دارم به شكارچي لحظه ها تبديل ميشوم.خدا قسمتش كند هر كه دلش ميخواهد يكي از فرشته هاي نازه خدا را.

(عكس اول در حال دالي بازي بوديم كه روژيام خسته شد و اين مدلي نگاهم ميكرد)

(عكس دوم هم آماده شده بود براي رفتن به بازار.كسي نبود عكس بگيرد توي بغل خودم عكسش را گرفتم)

فداي دست و پاي بلوريت بشوم پرنسس نازنيننم.

خدایا جوجه نازم را به تو می سپارم.حافظش باش.

 xdl40ao6c7wgubm86kq.jpg

                         ez1jzdh7y5k8d17o6ha.jpg 

 

برگ صد و سی و هفتم

هميشه باران را به برف ترجيح داده ام.بيشتر به خاطر يخبندان و سرماي بعد از برف دوست نداشته ام.اما برف اين زمستان چيزه ديگري ست.دانه هاي بي شمار برف سفيد زمستانمان را قشنگتر كرده.بارندگي تا به اين حد را هرگز به ياد ندارم.خوب من حافظه ام از سن مدرسه پررنگتر است تا قبلش.اين روزهاي برفي قشنگ كه كلي برف آمه و همه جا سپيد سپيد است دلم ميخواهد دخترك را برداريم و برويم كلي عكس زمستاني خنك بگيريم.از آن عكسهايي كه آدم را ياد يخ در بهشت آلبالويي مياندازد.اولين برفيست كه نازخاتون ميبيند.جلو پنجره كه ميبرمش آنقدر با تعجب به همه جا نگاه ميكند كه دلم ميخواهد چشمهاي متعجش را قاب كنم .درخت دم پنجره اتاق خواب پر از برف است و من عاشق اين صحنه ام.گاهي غرق ميشوم در اين زيبايي .به خودم كه ميايم از ته دل براي خوشبختيم خدا را شكر ميكنم.براي خوشبختي همه دعا ميكنم.برف با سرسره بازي روي آن و آدم برفي و گوله برف به سمت هم پرتاب كردن مزه ميده.يا شايد هم اينها احساسات نوستالژيك من است يادگاري از روزهاي شيرين كودكي.روزهاي چكمه هاي قرمز و دستكش هاي خيس خيس از برف بازي.خانه مادربزرگ و آن علاء الدين زرد كه وسط اتاق روشن بود و مادر بزرگ مامان كه كنارش مينشت و از آن اتاقي كه پنجره اش رو به حياط بود و در ، به محض ورود من و مونا و لادن با دست اشاره ميكرد كه بدويم داخل و دماغها وگونه هاي سرخ شده مان را بسپاريم به گرم چراغ و او جورابها و دستكشهاي خيسمان را به دسته چراغ بياويزد و به مادربزرگم بگويد برايمان آش بياورد كه سرما نخوريم و مادر بزرگ كه چاي و آش داغش ،عشق روزهاي زمستاني ما بود و شتابش براي خشك كردن موهايمام كه زير كلاه بافتني كار دست مامان ،نمناك بود،با آن حوله هايي كه خوب يادم نيست رنگش چه بود.و كاپشنهاي ي كه آب از آن ميچكيد و آن گرماي دل انگيز اتاق رو به حياط.بعدش هم كمي بازي توي خانه و شيطنت ما كه تمامي نداشت و باز هم حياط و كوچه و برف و سرما.آن سالها كه خيليهايمان يادمان هست.عليرغم تمام سختيهايش باز هم زيباست.آن روزها مثل حالا خانه ها ايزوگام نبود.قير بود يا آسفالت.صبح روز برفي پشت بامها را پارو ميكردند و يك عالمه برف وسط كوچه جمع ميشد و ما از بين توده هاي برف تونل ميساختيم.براي من برف همه اين معنيها را تداعي ميكند.همه خاطرات گرم روزهاي سرد زمستاني را.

هوا سرد است و من جرات نميكنم شاهدانه را ببرم بيرون.ترس از سرما خوردگي مانع است.بدم ميايد تن معصومش را با داروهاي شيميايي بيازارم.به همين حظ بردن از پشت شيشه راضيم تا سال بعد كه بند دلم خانمتر شود.آنوقت من و بابا و طلا خاتون ميرويم برف بازي.

 

قرارمان اين بود كه امروز برگرديم به زنجان.خدا را شكر كه برف آنقدر باريد كه منصرفمان كرد.خدا را شكر كه همش كمتر از يك ماه مانده.گاهي كه شكايت ميكنم يكي توي دلم نهيب ميزند كه هي دخترك،حرفهاي امروزت فراموش نشود لطفا.يك روز توي آينده ،دلت براي اين روزهاي پر از غرولندت تنگ ميشود.دفعه قبل كه آنجا بوديم از بلوز و شلوار پشت ويترين مغازه ايي خوشم آمد.براي خريدش كه رفتم گفت همان يك دست مانده و تا بيست دي ويترين را باز نمي كند.قول داد كه تا بيست و هشتم برايم بگذارد.با اين برفي كه باريد و رفتن ما كه كنسل شد.سپردم به سحر(مادرش دختر دايي مادرم ميشود.آنجا دانشجوست)كه برود و برايم بخرد.فردا قرار به رفتن و خريدن دارد.

قبلترها وقتي از زندگي و دلتنگي و اينها حرف ميزدم ،ميگفتند بچه دار كه بشوي آنقدر سرت گرم ميشود  كه دلتنگي كه هيچ گذر زمان را نيز نمي فهمي.ايمان آورده ام به اين حرف.آنقدر مشغول زندگي و دخترك و وعده هاي شير و سوپ و فرني و بازي و سرگرمي و خوابش شده ام كه گذر زمان را احساس نمي كنم.

 

بالاخره پروانه وكالتم دارد صادر ميشود.هفته قبل تماس گرفتند جهت تكميل پرونده ام.براي اتمام كارهايش بايد به تهران بروم.توي اين برف يفرمان موكول شد به نهم بهمن.اين وزها همسري مشغول امتحان است.دخترك را هم با  خودمان ميبريم.اولش ميخواست ببرم پيش مادرم بگذارم اما ديدم نه ما طاقت دوريش را داريم و نه خاتون پيش مادرم گير ميشود.عادت نكرده به دوريمان.اين بار را با ماشين خودمان ميرويم.حالا تا نهم.انشالا.فعلا تصميم قطعي براي شروع فوري به كار ندارم.گه گداري پرونده ايي ميگيرم براي رد كردن آمار اما تا بند دلم كمي بزرگتر نشود لحظه ايي بالندگيش را از دست نميدهم.كار هميشه هست.روزهايي كه ميروند را بايد ببينم.دختركم يكبار بزرگ ميشود.

من هميشه به اين فكر ميكنم كه آدمها دو دسته اند.گروهي هميشه به سادگي به همه چيز ميرسند.اصلا انگار ميكني براي خواسته هايشان هيچ زحمتي نمي كشند يا حداقل جنگ اعصاب و تقلايشان كم است.چيزي ميشوند مصداق عيني هلو بيا تو گلو.اما دسته دوم آدمهايي هستند كه به سختي به همه چيز ميرسند.براي داشتن آرزوهايشان بايد زحمت بكشند و سختي.گروهي هم مابين اين دو دسته.من خودم جز گروه سومم.گاهي راحت به چيزي ميرسم.گاهي هم سخت.اما از ته دل آرزو ميكنم روژيايم جز گروه اول باشد.

 

بد جور خيال تاتو كردن ابروهايم به سرم افتاده.ولم نميكند اين فكر.تار موهايم نازك است و كم رنگ.خسته شده ام از مداد ابرو و پناكل  و اين چيزها.اما دو دلم.آن هم به دو دليل.يكي دردش كه نمي دانم زياد است يا كم.(من هميشه از درد ترسيده ام.يك نوع فوبياي ناشناخته.)اما دارم سعي ميكنم اين ترس را از دلم بيرون كنم.ديگري هم ترس از دلزدگيست.نگرانم كه از طرحش خسته شود.فعلا همينطور مانده ام كه چه كنم.شما تجربه ي مشابهي نداريد؟

 

هجده دي ماه تولدم بود.من بيست و هفت ساله شدم.به همين سادگي.تصور خاصي از بيست و هفت سالگي نداشته ام.يك عدد است مثل ده.هجده.بيست.مثل سالهايي كه گذشته و از آن خاطره مانده.دلم ميخواهد بيست و هفت سالگي شادي داشته باشم.دلم ميخواهد همه سالهاي مانده ي پيش رويم شاد باشند و قشنگ.دروغ چرا گاهي به چهل سالگي فكر ميكنم.دليليش را نمي دانم.فكر ميكنم.گاهي فقط.به اينكه توي چهل سالگي چه طور زني هستم.چه طور همسري.چطور مادري.چيزي كه مسلم است اين است كه دلم ميخواد بيشتر ظاهرم شبيه سي ساله ها به نظر برسد.چينهاي صورتم را شايد با كرمي.ليزري و بوتاكسي چيزي كم كنم.ظاهرم را ميتوانم  اما بيشتر روحم را دوست دارم زيبا نگاه دارم.احساس يك دختر بيست ساله داشتن در چهل سالگي به گمانم خيلي زيباست.

 

پ.ن

فاصله نوشتن خط اول تا آخر اين پست سه ساعت طول كشيد.در اين فاصله دخترك را حمام كردم.خودم حمام رفتم.پاهايم را لاك قرمز زدم.سوپ دخترك را دادم و خط پاراگراف آخر پستم را نوشتم.بماند كه كلي حرف داشتم كه يادم رفت.بماند براي بعد.

برگ ص و بیست و شش

يه هفته مونده تا تولد فرشته مهربونم.

خيلي دلم ميخواد زودتر به دنيا بياد.يه احساس عجيبيه.دلم ميخواد زودتر صورت ماهش رو ببينم.دستاي كوچولوش رو بگيرم و محكم بغلش كنم.رو گونه هالش دست بكشم و ببوسمش.

يه بچه.يه آدم  كوچولو كه فقط و فقط متعلق به من و آقاييه.همه چيزش ماله ماست.همه وجودش وابسته به ماست  ولي در عين حال يه زندگي مستقل داره.

اينكه از وجود منه يه حس خوبيه.شايدم خودخواهي غريزي آدماس كه اينطوري ارضا ميشه.

دختر كوچولوي نازم ميخوام بدوني كه خيلي دوست داريم.هميشه تو رو خواستيم صرفنظر از اينكه تو يه زمان ديگه شايد اما يكي دو ماه بعد از خونه كردنت تو دلم احساسم نسبت بهت خيلي عوض شد.خواستنم چند سال جلوتر اومد.من و بابايي منتظرتيم.همه منتظرتن.مامان بزرگ و پدربزرگ و خاله ها و دايي.حتي خونه صورتيمون هم منتظرته.

دوست دارم بخاطر وجود خودت بخاطر افتخاري كه بهم دادي و من رو لايق داشتن احساسي كردي كه تا تجربش نكني نمي فهميش.بار سنگين مسئوليت تربيتت رو روي دوشمون گذاشتي و باعث شدي هيجان كشف دنياهاي جديد رو داشته باشيم.من و بابايي رو با يه دنياي ديگه آشنا كردي.دنيايي سخت اما قشنگ.

ازت ممنونم كه دوران حاملگي سختي برام نساختي.ازت ممنونم كه دختر خوبي بودي و عليرغم همه رفت و آمدها و فشارهاي اين نه ماه تو خانوم بودي و اذيتم نكردي.ازت ممنونم كه اينقدر خوبي.

خدا رو براي داشتن تو شكر ميكنم.

ديگه اينكه آقايي سي دي تربيت فرزندان از تولد تا 19 سالگي دكتر هلا*كويي رو گرفته.من خريدنش رو به همه توصيه ميكنم.كلا از اين روانشناس خوشم مياد برخلاف همه روانشناسايي كه اصلا به حرفاشون گوش نمي دم اين خيلي جالب صحبت ميكنه و اصلانم اهل گفتن حرفاي تكراري نيست.خلاصه كه فعلا از خريدن كتاب بي نياز شدم.اونم برا تربيت كودك .هر جا رفتم يه عالمه كتاب با محتوي مشابه و گاهي خيلي بيخود ديدم كه كلا از كتاب گرفتم منصرفم كرد.مرسي شوشوي عزيزم بابت خريدنش.

هفته گذشته هم طي يه اقدام مرباي هويج درست كردم.خيليم خوب شد چون بار اولم بود فك نمي كردم اينقدر عالي بشه.خوب اين مدت مهمون زياد مياد برام.مرباي توت فرنگي هم كه خوشم نمياد.يه جوريه.اينه كه تصميم گرفتم حداقل اينو داشته باشم تو يخچالم.

ساك خودم و دخملي هم آماده س.فقط نمي دونم چرا زياد حال پياده روي ندارم.حدا كنه خودش بياد پايين در غير اين صورت ميريم برا سزارين.

نازنينم دلم ميخواد زودتر به دنيا بيايي اما گاهيم با وجود اينكه سنگينم و بلند شدن و يه سري كارا برام خيلي سخت شده اما باز دلم ميخواد هموم جا كنج دلم بموني و با هر تكونت احساس آرامش كنم.ميدونم كه يا ديدن روي ماهت بيشتر خوشحال ميشم ام وقتي با مني خيالم راحته.از جات.از غذات.از سلامتت.

مامانم چهارشنبه با باابم ميان اينجا.شايد توام مثل من عجله داشته باشي و بخوايي زودتر بيايي .به دنيا اومدنت مبارك گل نازم هر موقع كه بيايي.كلي همه رو به جنب و جوش انداختي.خونه ماماني كه حسابي مشغولن.مامان بزرگ همه دوختنيات رو دوخته و باباييم اين روزا همش دنبال قطره شير خشت و بقيه ضمايم گهواره بوده براي شما..حتي عمه مامان بزرگ هم چند روزقبل كه خونه ماماني بودن يكي از نگهدارنده هاي گهوارت رو برده و خودش درستش كرده.شاهدونه ي نازنينم ميبيني چقد مهم و عزيزي براي همه.

بابايي شنبه ميره سنندج.تو دانش *گاه جلسه دارن.بابايي حتما بايد باشه.تا عصر برميگرده.دوست كوچولوي خودم،اين مدت كه يه شب تو هفته با هم تنها بوديم وقتي تكون ميخوردي و بهم ميگفتي ماماني منم هستم ديگه نمي ترسيدم.تو كه ميدوني من چقد از تنهايي  و شب ميترسم مامي جونم.

راستش ميدوني چيه من دوست ندارم تو به مامان بابام بگي مادربزرگ و پدربزرگ.نه اينكه بد باشه ها نه ولي يه جوريه.آخه مامان باباي من كه خدا رو شكر هنوز جونن.يه جوريه خوب.پس از اين به بعد بهشون ميگم ماماني و بابايي.البته فك كنم تو بعدها به مامانم بگي دايه ولي فعلا اينطوري صداشون ميكنيم.موافقي عروسك پنبه ايي سفيد و شيرينم؟

 

برگ صد و بیست و چهار

عروسكه قشنگه من قرمز پوشيده تو

 رختخوابه مخمل آبيش خوابيده

 يه روز مامان رفته بازار اونو خريده

 قشنگتر از عروسكم هيچكس نديده......................

يكي از مزاياي بارداري اينه كه مجبور نيستم به هيچ عنوان به رژيم فك كنم و حتي تا يه سال بعد از زايمان هم رژيم قدغن مي باشد.نتيجه اش ميشه اينكه بنده هر روز كلي بستني از نوع سنتي و ميهني و همه چي ميخورم.مخصوصا ميهن كه فك كنم همه انواعش رو تا حالا امتحان كردم و صد البته هنوزم هم بستني سالارش انتخاب اولم مي باشدو كلا همه چي رو بدون ترس از ميزان كالريش مي خورم..امروز هوس عدسي كردم.آقايي صبح رفت زنجان و من تو خونه تنهام امشب.همش ياد سمير ميافتم و شديدا دركش ميكنم.البته متاسفانه من هيچكس رو اينجا ندارم كه گاهي برم پيشش.خونه دختر خاله هاي آقايي هستن اما يه جوريم اونجا.دلم نمي خواد برم.دلم نمي خواد بعدا كوچكترين منتي هم بزارن. هيچي ديگه عدسيم رو پختم و به سرم زد يه كم اويشنم بريزم توش كه كاش نمي ريختم.آويشن خودم تموم شده بود اينو از عطاري گرفتم ولي آشغال بودوهمونطوري خشكش كرده بودن.عيد كه مامانم ا ينا اومدن دادم به مامان ومامان بزرگم برام پاك كردن اما يه برگاي تلخيم توش هست كه مزه اش كاملا مشخصه.امروزم تو عدسيم ريختم و يه كم تلخ شد.البت عدسي من يه مدل عدسي محلي وطن مادري و من خيلي دوسش دارم.خلاصه كه از صبح تا حالا همش مشغول خوردن مي باشم. هفته قبل رفتم دكتر و بعد از معاينه كه الانم دردش تو دلمه دكتر گفت سر بچه م خيلي بالاست و اصلا پايين نيومده و بايد تا سه هفته ديگه خيلي پياده روي كنم.خودم ميخوام طبيعي زايمان كنم و اميدوارم همينطورم بشه .بلكه دخملي رضايت بده و بياد پايين.وگرنه كه مجبور به سزارين ميشم.از ماه هشتم شروع به پياده روي كردم اما تو دو ساعتي كه ميرم پياده روي هر پنج مغازه در ميان نيم ساعت وايميستم و مغازه ها رو ميبينم.در نتيجه حالا يك عدد خانوم همدان شناس شدم كه تقريبا همه پاساژها و مغازه ها رو مي شناسم. اينقده دير به دير آپ م كنم كه خيلي از اتفاقاتي كه برام ميافته رو فراموش مي كنم.اينطوري چه بده.مثلا اينجا دفترچه خاطرات منه و بايد خيلي چيزا برام بمونه.چند وقت پيش برا دخملي سفارش تشك داديم كه آورديمش.مامان م براش ملحفه خريده بود و دوخته بود.تا حالا نديدمش اما سليقه مامي رو قبول دارم.پارچش سرخابيه. ديگم اينكه ساك حمل هم خريدم.كالسكه و اينارم از بانه ميگيرم.يه مدت ديگه كه باز روال زندگيم عادي بشه يه سر ميريم.مامان اينا كه زود به زود ميرن اما ميخوام خودم اين يكي رو بگيرم.مثلا يه مدل كالسكه چهار فصل اينجا ديدم صدو خورده ايي همين مارك تازه با تنوع رنگ بيشتر رو هم اونجا يكي از دوستام پنجاه و سه تومن گرفته بود.پمپرز و اينام واضحه كه اونجا ارزونتر ميباشد. دوشنبه با دوستامون رفتيم لالجين.چيزه خاصي نگرفتيم.يه فنجون و قندون برا آقايي كه ببره دانشگاه.از اونجام برگشتيم گنجنامه نهار و چايي و ميوه رو اونجا خورديم.خيلي خوش گذشت.يه دختر هفت ماهه نازم داشتن كه خيلي آروم و خونگرمه.اسمش ساره س.ناخواسته باردار شده.با هم كه حرف مي زديم يه چيزي گفت كه خيلي به دلم نشست.گفت وقتي خواستم جواب آزمايشم رو بگيرم به آزمايشگاه زنگ زدم و وقتي فهميدم جواب مثبته همون جا زدم زير گريه.بعدش به خدا گفتم خدايا اين بچه خواست من نبوده تو خواستي كه باشه.خواست تو از همه خواستها بالاتره.همونطوري كه خودت بودنش رو مقرر كردي خودتم مواظبش باش و بهم كمك كن. من نمي دونستم ناخواسته بوده اما حالا كه بچه ش رو ميبينم واقعا به اين باور رسيدم كه خواست خدا از همه چيز بالاتره.از بس اين دختر آروم و دوست داشتنيه. مامانم بيشتر از من ذوق اومدن دخمليمون رو داره.روزا رو ميشمره و هر روز ميگه اينقد روزه ديگه دخملي به دنيا اومده.همش سه هفته ديگه مونده.اونوقت فرشته كوچيكم تو بغلمه.اونوقت منو و بابايي و يه فرشته كوچولو و يه دنياي ناشناخته با كلي تجربه كه قراره به دست بياريم.واييييييييييييي منم كلي راحت ميشم .سبك ميشم.ولي فك كنم با اين طرح جديد مزخرف ح.جا.ب و بقيه مسخره بازياشون ،تابستون گرم رو برامون دل انگيزتر ميكنن. هفته قبل رفتم و دو تا مانتو گرفتم.يكيش كرميه و اون يكي مشكي.دو تا شال قهوه ايي و مشكي هم گرفتم.موندم صندل-سندل؟ چه بگيرم.مثلا يه جفت بندي ديدم كه خيلي بيارزه 15 تومن بود زده بود 40 تومن.خوب منم زورم مياد .چقد همه چي گرونه.اين روزا گاهي به اون بيچاره هايي فك كي كنم كه درآمد چنداني ندارن.چطور ميتونن از پس اين همه مخارج بر بيان. چند روز قبل لازانيا پختم.اما فك كنم سس سفيدش رو خيلي ريختم چون يه كم شل بود.اين بار سس نمي زنم. به نظر شما موهام رو چه رنگي بزارم؟پوستم روشنه.رنگ موي خودمم خرماييه. قبلا خيلي برام مهم بود كه چند تا كامنت داشته باشم و اين حرفا اما جديدا يهه جور ديگه دارم به وبلاگ نوشتن فك مي كنم.به نظرم مهمتر اينه كه روزانه هام رو يه جا ثبت مي كنم.البته خوب خوشم مياد كه بدونم ديگران چه نظرياتي دارن اما از اين مدا كامنتا كه خيلي خوب مينويسي وبه منم سر بزن و اين چيزا متنفرم. اين روزا همش دارم دعا مي كنم.ميگن زناي باردار دعاشون زودتر مستجاب ميشه.همش دارم براي دوستايي كه دلشون بچه ميخواد دعا ميكنم كه خدا فرشته هاي اونارم بهشون بده.ار دوستاي وبلاگيم براي مريسام هميشه دعا مي كنم.درسته كه شايد خيلي همديگر رو نشناسيم ولي هميشه به يادشم.براي بهار و زن پسر عمه ي مامان هم. دلم قرار وبلاگي ميخواد.از اون قرارايي كه بچه ها دارن.كسي رو مي شناسين كه همداني باشه تو وبلاگستان؟دلم روابط جديد ميخواد.دوستاي جديد.خدا حونم اين خرداد پر مشغله هم به سلامتي بگذره.ايشالا از 15 تير ديگه ميريم تو تعطيلات و اين يعني كلي سفر و گردش.ما چقد كم سفر رفتيم .از بس همسري عزيزم پر مشغله اس.ايشالا تنمون سالم باشه و دلمون خوش.فداي يه تار موي عزيزاي خودم(آقايي و دخملي) ايشالا بهدن ميريم. دلم ميخواد از زندگي راضي باشم و همش قر نزنم.اين روزا تو آرامشم.يه آرامش صورتي و ليمويي.اين خونمون رو دوست دارم.اين شهر رو هم همينطور.نمي دونم شايد چون به سرزمين مادري خيلي نزديكه و ايضا از بچگي تقريبا عادت كرديم به اينجا.مثلا از وقتي كه يادمه اولين جايي كه برا اردو يا مسافرت خونوادگي مي اومديم همدان بود.بعدشم كه چا-در-ي به نسبت خيلي جاها كم داره.از اين رنگ سياه بدم مياد. شبا ميشنم و هر چي برنامه آموزش آرايشگري هست رو ميبينم.فقطم دلم ميخواد ببينم اصلا دوست ندارم اون مدل آرايشاي غليظ و جيغ داشته باشم.فقط از نقاشي كردنشون خوشم مياد. وايييييييي اتاق خوابمون بازار شامه يعني هزار صلوات به بازار شام.وسايل ني ني و لباساي خودمون همينجوري ولو شده.هر روز ميگم امروز مرتب ميكنم اما باز حوصله م نمي شه.كمد چقد برا خونه لازمه.اينو تازه فهميدم و خدا روشكر كه الانم باز فهميدم.دو تا كمد ديواري بيشتر ندارم و باضافه كشوهاي ميز توالتم و يه عالمه لباس كه مجبورم يه سريش رو همينطوري بذارم تو ساك.كي ميگه خونه يه خوابه بر دو نفر كافيه؟سال ديگه سعي مي كنيم يه خونه بزرگتر بگيريم.ابته امبدوارم نرخا باز نجومي بالا نره. ما رسم داريم برا اسم گذاري بچه مهموني بديم.بزن و برقص.قاووت رو هم با يادبود تزيين ميكنيم و به مهمونا ميديم.مامان امروز قاووتش رو گرفته،خودمم تو شبايي كه آقايي خونه نبود ،تور يادبودها رو برش دادم.فقط مونده يادبودا رو بگيرم و از اونجاييم كه هيچ جا تنوع و قشنگي يادبودهاي سنندج رو نداره ميريم و از همونجا مي گيرم.اين يادبود و وسايل تزييني تو مناطق ما خيلي پر كاربدتره اينه كه هم تنوعش بيشتره هم قيمتها پايينتره.مثلا يه مدل يادبود ديدم زنجان دونه ايي دويست ميگفت همون رو سنندج قيمت گرفتم صد تومن.از الانم به فكر غذام،البته بيشتر مخلفاتش چون غذا رو سفارش ميديم.اما برا ژله و اينا تو فكرم.شما پودينگ رو چطور درست ميكنين كه خوب در مياد؟پودينگاي من اصلا خوب درست نمي شه. وااااااااااااااو چقد حرف زدم.چقدم حرفم مونده اما ديگه از نشستن خسته شدم.تموم كنم و برم دراز بكشم و وبلاگاتون رو بخونم.قبلا خوره خريد لباس برا خودمون بودم الان دخملي هم اضافه شده.منه بي جنبه اصلا نبايد جاهايي برم كه لباس بچه داشته باشه چون نتيجش فقط خالي شدن جيبمونه.ولي واقعا لباساي دخترونه خيلي نازن.همچين گاهي دل آدم رو مي برن.يه بار امتحان كنيد.آدم ذوق ميكنه از اين عروسكا و رنگا و طرحاي جينگولي.برم ديگه عسلي اينقد تو دلم قر داد و از اين طرف به اون طرف رفت و پاهاش رو محكم به شكمم فشار داد اين يعني اينكه مامي خانوم پاشو برو هندونه رو بيار بخورم،بعدشم مولتي پريناتال،بعدشم بيا دو كلوم حرف بزنيم ،ميخوام بگم امروز تو الماس از كدوم لباس خوشم اومده،بعدشم بيا دراز بكشيم.من خوابم مياد،برام قصه بگو.عروسك خودمي حرير بهشتم.

تپولويم تولو،صورتم مثل هلو

 قد و بالام كوتاه،مامانه خوبي دارم

 ميشينه توي خونه،ميدوزه دونه دونه

ميپوشم،خوشكل ميشم،مثله دسته گل ميشم (همينطوري دلم خواست بنويسم.شعراي دوره كودكي من و خيلي از شماست.نه؟)

برگ صد و بیست و چهار

سلام

قالب وبلاگم رو دوباره عوض كردم.انگار خوره قالب  گرفتم.از اين ي كم خوشم مياد.این موشا چه خوشکلن.دوست دارم قالبم يه جوري باشه كه حس ظهراي تابستون رو داشته باشه برام.از اون حساي آفتابي و روشن با بوي خربزه و هلو و هندونه.

چه بهار قشنگيه.همش بارندگي و هواي پاك.فقط كافيه يه سر به طبيعت بزنيد واقعا همه جا بهشته.كاش بهار و تابستون سالي سه بار تكرار ميشد.صرفنظر از هواي گرم،همه چيزش عاليه.ميوه هاش.تعطيلاتش،مسافرتاش خلاصه كه خيلي فصلاي ماهين.كمتر از يه ماه ديگه ني ني ماماني منم به دنيا مياد و من يه دوست خوب و عزيز كه بعد از بابايش از همه برام عزيزتره رو به دست ميارم.يه دوستي كه با هم بزرگ ميشيم و حرف ميزنيم و زندگي مي كنيم.از حالا گفته باشم دخمل خانومي من اول دوستتم بعدش مامي شما.

هفته گذشته م براي اولين بار تو زندگيم چهار شب رو تهناي تهنا بودم.سه شنبه آقايي گرامي رفت زنجان و من تا شنبه تنها شدم.بماند كه نتيجه ش شد به هم خوردن خوابم و اين شبا تا 5.2 و 3 بيدارم و از اون ور تا 5/11، 12 خوابم.اون چند شبم با تلويزيون و چراغ روشن ميخوابيدم.روز دوم زنگ زدم ببينم سويا تنهاس كه برم يشش كه گفت حميد برگشته و منم بيخيال شدم.روم نمي شد با اين دخملي تنهايي شب اونجا بمونم.روناكم نييومد چون با دوستاش ميرفتن نمايشگاه كتاب.عصراشم برا خودم ميرفتم پياده روي.پاساژ بهمنيان تمام مانتوهاش رو حراج زده بود.مانتوهاي خوبي بودن.امروزبا آقايي ميرم و دو تا ميگيرم.يكي مجلسي و يكيم برا بيرون.

ديروز عصر همسر گلم برگشت.منم سوپ شير و قورمه سبزي و الويه درست كردم كه شوشو جوني رو سوپرايز كردم.راستي اون دوغ گاز داري كه سمير دستورش رو گذاشته بودم هفته قبل درست كردم كه ديروز اورديم و نوش جون كرديم.محشر بود.پيشنهاد ميكنم شمام بدريستيد.من عاشق دوغ گاز دارم و همسر نيز همچنين.اما چون دوغ آماده ها نمكش خيلي زياده همسري نمي خوره امنا اين خيلي خوب شد.مخصوصا كه خيلي خيلي كم نمك زدم و كاملا باب طبع همسر جان شد. يه پاكت از از شير يارانه اييها دو تا بطري اب معدني دوغ  داشت.امروزم تو تا ديگه گرتم كه بازم بسازم.خلاصه كه يه مدت ديگه به مرز خودكفايي ميرسيم.

قراره هفته آينده جمعه يا دوشنبه با دوستاي آقايي بريم عليصدر .يه روزم ميريم لالجين اخه من گلدون ميخوام برا ديفنم.

به سلامتي خريداي ني ني تموم شد.كرير ميخواستم بگيرم كه همسري پشيمونم كردونيست ارگونومي خونده شديدا با ساختار كرير مشكل داره و ميگفت برا ستون فقرات بچه كه هوز شكل نگرفته بدترين چيزه.اينه كه ميخوام براش يه ساك حمل بگيرم .قراره اين هفته طرحاي جديد بيارن.برم اونارم ببينم يكي رو برداريم.مامان پول به حسابم ريخت كه برا پرنسس سرويس خواب بگيرم اما چون فعلا جاي كافي نداريم ميخوام پولشو براش چند تا سكه بگيرم كه بعدا بفروشيم و ايشالا يه سرويس خوب براش بگيريم.تازه شم مامان سفارش يه گهواره كوچيك كه تا 2 سالگي براش مناسبه رو داده همون رو فعلا استفاده ميكنم تا يه كم بزرگتر شه.عكس لباس و وسايلشم گرفتم كه سر فرصت ميذارم.هر روز كلي قلبون صدقه شون ميرم.

يه چيز ديگه م اينكه من خيلي به خريد يه سري چيزا اونم از همين الان اعتقاد ندارم و چون دخملي خودمه براش نگرفتم هنوز مثل ظرف غذا و قاشق و اين حرفا.شايد تابستونم يه سفر بريم كه اگه جور شه ميتنم اونارو اونجا تهيه كنم.

اون هفته كه زنجان بودم رفتم پيش دكترم.در عرض كمتر از يه ماه 4 كيلو اضافه كردم.همش ميگفت مواظب وزنت باش ولي دريغ از گوش شنوا.اين روزا راه رفتنم خيلي سنگين شده و همينطور بلند شدنم .عسلم  زودتر به دنيا بيا كه با هم بريم همه جا اوليشم استخر باشه.خدايا دخمليم رو سالم بهم بده ايشالا و امين.

از الان دارم برا جشن خانوم كوچولو برنام ريزي مي  كنم.بين 15 تا 20 تير براش جشن ميگيريم.اونم در سرزمين نادري.هنوزم داريم دنبال اسم ميگرديم.واييي به نظرم انتخاب اسم از زايمانم سختتره.ميگم شما پيشنهادي نداريد لطفا.

هفته قبل با شوشويي رفتيم و نخود فرنگي و لوبيا سبز و باقالي گرفتيم و من مثل اين خجسته دلا نشستم و همه رو پاك و فريز كردم.اينطوري بيشتر دوست دارم  تا اينكه برم پاك كردش رو بگيرم.تازشم ميخوام برم و چند كيلو نخود فرنگي ديگه م بخرم چون اون كمه.يه سري خريد اضافه هم بايد بكنم چون بعد از زايمان تا يه مدت بيرون رفتنم سخت ميشه.مامان هم ايشالا 6،7 خرداد مياد اينجا.5 امتحان بچه ها تموم ميشه و مدرسه تحطيل.يادش بخير ابتدايي .............هييييييي چه زود گذشت.

ديگه فعلا چيزي يادم نمياد.

مي بوسمتون دوست جونياي خودم.

برگ صد و بیست و سه

يه چند وقته نمي نويسم.............. يعني درست و حسابي نمي نويسم.همش ميام و پست جديد رو باز مي كنم و باز بي حوصله مي بندمش.وبلاگاي دوستام رو ميخونم و ميگم فردا كامنت ميذارم.اما فردام باز تنبليم مياد..........شايد بخاطر همينه كه فك مي كنم دارم دوستاي مجازيم رو از دست ميدم..................

حالم خوبه و زندگي خيلي خوب داره ميگذره...........اما من بي حوصله م .ديروز وارد نهمين ماه بارداري شدم.يعني واقعا نه ماه گذشت.........چه زود.انگار يه چشم بهم زدن بود.

روزايي هست كه زندگيم آفتابيه آفتابيه.

 

*.مثل اون دوشنبه كه رفتم جواب آزمايشم رو گرفتم و بعدش سر راه بستني خريدم و رفتم لونا پارك نشستم تا آقايي كلاسش تموم شد و با هم تو پارك بستني و برنج و خورشت قيمه خورديم و بعدشم رفتيم و برا دخملي وسايل ديديم و برگشتيم......

**يا اون جمعه كه بارون ميباريد و رفتيم گنجنامه و تا آبشار رفتيم......

***شب جمعه كه رفتيم ميسان و حسابي كفم بريد از قيمت غذاهاش اما خوب خوره بوديم ديگه........نوش جونمون.

****از شام خونه سويا كه فسنجون پخته بود اما بخاطر گردوش تلخ شده بود .....

*****از پنجشنبه كه دوازده از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتيم برگرديم خونه بابايي و ساعت يك و نيم تو راه بوديم و عصري با مامان رفتيم سيسموني عروسك نازمون رو گرفتيم.يه سري چيزاي ديگه شم اضافي خودم ميخوام بگيرم.مثل چند دست لباس اضافي و شيشه شير و اينا كه اونارم تا حدودي گرفتيم.

انگار مادر شدن و اومدن يه فرد جديد تو زندگيم خيلي تاثير گذارتر از اون چيزي بود كه تا حالا فكر مي كردم.

گاهي وقتي يه كم تكوناش كم ميشه نگران ميشم انگار يه جزيي از زندگيم كه خيلي خيلي باهاش بودم سالها و سالها،باهام قهره يا ازم دوره.

اه حالم بهم ميخوره از اينكه همش مثل اين ...... بشينم و از بچه حرف بزنم.يكي از تفريحات جديدم مغازه هاي لباس بچه گانه رفتن و دلم ضعف بره براي خريدن همشون اما بچه زود رشد ميكنه و ممكنه يه سريش  رو اصلا استفاده نكنه.

هفته قبل رفتم دكتر برا چكاپ ،همچين منو ترسوند كه وايييييييييي تو چقدر شجاعي.چطوري جرات كردي هر هفته با همسريت بري زنجان.(همسري اين ترم مجبوره چهارشنبه پنج شنبه ها رو زنجان بياد.بخاطر كلاساش)بعدشم  گفت كه ديگه اصلا نرو خيلي برات خطرناكه ممكنه كيسه آبت پاره بشه.منم عين خوشحالا اصلا به حرفش توجه نكردم و اين هفته با همسر جان اومدم و الان در زنجان هستم.از هفته آينده ديگه نميام.

 به به چه هواي محشريه.من عاشق اين هوام.همه جا سبز و جوونه.خدا رو شكر كه بارداري راحت و بي دردسري داشتم و ايشالا تا يه ماه ديگه دخملي عزيزم تو بخلمه.اونوقت منم از شر اين مانتوي گشاد و كفشاي تخت خلاص ميشم .ايشالا بچه م سالم باشه ،همه اين چيزا فذداي يه تار موي نانازيم. 

تصميمم  عوض شد.برا زايمانم خونه خودم ميمونم.مامانم مياد پيشم.اينطوري راحتترم.براي آقاييم بهتره طفلكي نمي رسه همزمان هم همدان باشه هم زنجان هم كناره من البته اگه خونه خودم باشم كه همش كنارمه.ولی ایشالا بعد از ۱۵ تیر برمیگردیم و یه جشن اونجا میگیریم.    

                                                                                         

احساس ميكنم از هم گسيخته نوشتم.الان بهتر از اين نمي تونم بنويسم.فكرم پراكنده س.ببخشيد.

دلم يه عالمه كناره دريا و پيتزا و ديزي و كلا همه نوع غذاي چرب و نمكي و مضره !!!! و شربتاي خنك و بيكني گلدار و موج سواري و شنا ميخواد.با يه ساحل ماسه ايي كه پا برهنه بدوم توش با همسري ، با بستني و دسر از همه انواعش( اين حرف منو فقط ممكنه يه خانوم باردار كه مجبوره بعضي چيزا رو نخوره و براش قدغن درك كنه.).فارغ از همه چيز و همه كس.بعدش شبشم بريم يه كلوب ساحلي.از اينا كه موسيقي زنده دارن.اونوقت تا دلمون بخواد با هم برقصيم.دلم رقص زير بارون رو ميخواد.يه جايي همون نزديكاي ساحلم بخوابيمفرداشم با هم بريم غواصي و قايق سواري.يا كوه نوردي و تله كابين سواري..اصلا هم غصه مخارج و كاراي بعد از تعطيلاتم نخوريم.من و همسری  خيلي خسته اييم. واقعا يه مسافرت نياز داريم.اما به نظرم براي ايراني جماعت بيخيالي و خوش گذروندن يه آرزوي محاله.هميشه يه چيزي براي نگراني هست.اين روزا خيلي سنگين شدم.  يه دل سير دويدن و رو شكم خوابيدن برام شده آرزو.خواب شبارم نگم كه مكافاتيه.خلاصه كه مادر شدن خيلي سختتر از اونيه كه فك مي كردم.آدم تا خودش تجربه نكنه نمي دركه.حالا خيلي خيلي بيشتر قدر مامانم رو ميدونم.خدا همه مادر پدرارو برا همه حفظ كنه.آمين.

برگ صد و بیست و دو

سال نوتون با کلی تاخیر مبارک.نمیدونم چردت بی حوصله هستم و همش دلم میخواد دراز بکشما اصلا دستم به نوشتن نمیره.این روزا به شدت دلم میخواد همش دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.البته وبلاگای همه دوستای خوبم رو میخونم اما حال کامنت گذاشتن ندارم.شرمنده دوستای گلم.قول میدم بعدا جبران کنم.

وقتی یه مدت ننویسی انگار خاطرات قدیمی میشن و دیگه برای نوشته شدن انرژی ندارن یا شایدم از تنبلی خودمه.

امسال قبل از عید و خود عید برام یکی از پر مشغله ترین مناسبتهای زندگیم بود.دقیقا از یه  ماه قبل از عیدکه همش دنبال خونه بودیم و بعدش گرفتن خونه و تمیز کردنش و رفتن به اون یکی شهر و جمع کردن وسایل و اثاث کشی به اینجا و چیدن کل خونه .اونم فقط و فقط وقتی خودت و همسریت و دو نفری همه کارا رو انجام بدین خیلی خیلی خسته کننده اس.

اصلا بذارید از اول بگم.خونه رو که تحویل دادن با اقایی به جونش افتادیم.البته تمیز بود ولی ما دلمون میخواست اونجوری باشه که میخواییم.بنابراین رفتیم و چند سطل رنگ گرفتیم و همسری چند روز تمام مشغول رنگ آمیزی در و دیوار بود.من و دخملیم هم مشغول تمیز کردن آشپزخونه و حوم دستشویی و نجره ها و .........البته نازگلی ما هیچ کاری نکرد ها فقط تو دل مامان همش بهم دستور میداد که چیکار بکنم .اصلانم خسته نشد.فقط من کلی انرژی از دست دادم.بعد از اینکه خونه مثل یه دسته گل شد.برگشتیم زنجان شب چهارشنبه سوری  بقیه وسایل رو جمع کردیم و  صبحش بعد از اینکه کلی از دست بد قولی شرکتای باربری اونجا اعصابمون بهم ریخت یه بنده خدایی پیدا شد و وسایلمون رو ار زدیم و پیش به سوی همدان.از ۲۶ تا ۲۹ مشغول چیدن وسایل بودیم.طفلکی خودم و همسری.چقد کار کردیم.قربون خودمون بشم که اینقده با هم در تفاهمیم.از اون ورم مامانی همش میگفت تو کاری نکن ما می آییم همه رو برات می چینیم ولی من یه اخلاقی دارم که اصلا دوست ندارم زحمت کارای من رو دوش کسی باشه.اونم مخصوصا مامانی و آبجیا که همیشه زحمت من رو کشیدم.از اون ورم همش زنگ میزدن که کی برمیگردید و زود بیایید و از این حرفا.۲۹ صبح زود از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحونه  رفتیم دنبال سویا و پسرش و روناک و اونارم برداشتیم و پیش به سوی سرزمین مادری.ساعت ۵/۱۰ رسیدیم و یه کمی نشستیم و بعدش رفتیم بازار برای خرید عید!!!!!!!!!!!هیچیم نخریدم.فقط لباسای آقایی رو ازخیاطی آوردیم که خیلی قشنگ دوخته بود.شبم همه دور هفت سین بودیم و سال نو رو تحویل گرفتیم.بعدشم فال حافظ گرفتیم و کلی خوش گذشت.دو روز بعدشم که رفتم بیرون و برای اولین بار تو زندگیم تونستم کفش و روسری و مانتو رو در یک روز خریداری کنم.اونم در زمان کمی.وایی چقدر خوب بود این مدل خرید کردن.کیف رو هم عوض نکردم.یادتونه گفتم دفعه قبل که اونجا بودم یه کیف گرفتم.رفتم که عوض کنم دیدم مال خودم خیلی خوشکله و نمی دونم چرا اون موقع به چشم نیومد این بود که تصمیمم عوض شد و نگهش داشتم .

فرداش هم به اتفاق خونه خاله آقایی و دخترا و پسرا و عروس و دوماداش راهی شهر آقایی شدیم.خیلی خسته شدم.نمی دونم دلیلش این بود که تمام مدت مجبور به نشستن اونم با پاهای جمع کرده بدم یا مهمونیای پشت سر همی که میرفتیم.خلاصه که بعد از سه روز به آقایی گفتم برگردیم.اونم موافقت کرد.البته یه روز دیگه شم موندیم.بخاطر کار همسری.یکشنبه هم برگشتیم.تو راه یه قسمتایی بارون میبارید.از اون بارونای دو نفری عشقولانسی.تو یه جاده که اطرافش سرسبزه یه بارون آروم بهاری شیشه های ماشینت رو نوازش کنه اونوقت دو تا عاشق مثل من و همسری تو ماشین باشیم و من همش بخاری رو روشن کنم و همسر جان  همش خاموش کنه و بعدشم من قر بزنم که سردمه و بازم روشنش کنم  و همسری بگه من گرممه و خاموش.پاشو تو بیا رانندگی کن که ببینی چه گرمه و من هر نیم ساعت یه بار بگم کی سانتافه میگیریم و همسری بگه نمی دونم  و مگه این چشه و از این حرفای عاشقانه و باز هم در حالی که همون بارون قشنگه میباره تو به خاموشی بخاری رضایت میدی و اونوقته که میبینی به به عجب هوایی و اونوقته که عاشقانه هات قلنبه میشن و فضا روحانی میشه و همش با همسری لاو میترکونید.من عاشق بهار و بارون و رعد و برقاشم.حکایتی داریم من و این همسر جان.

شب برگشتیم خونه مامی و فردا عصرش من و مامی و خواهریها و پدر بزرگ و مادر بزرگ راهی همدان شدیم.بابایی و داداشی نیومدن.چون داداش جان امسال کنکور داره و مشغول درس خوندنه.ایشالا موفق بشه.فرداش نهارم رو درست کردم و رفتیم بازار یه کم چرخیدیم و بعدش رفتیم خونه و وسایل رو جمع کردیم و برا نهار رفتیم گنجنامه.جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت.عصرشم رفتیم تله کابین و غروب هم برگشتیم.فرداشم هر چی اصرار کردیم که بابا نرید یه دو روز دیگه بمونید تا ۱۳ هیچ کس موافقت نکرد و اونا برگشتن.مام روز ۱۳ صبح راه افتادیم و برگشتیم ولایت و ۱۳ رو در کنار خونواده ی عزیزمون به در کردیم و در کردنشم تا شب طول کشید.فقط حیف که ساعت ۸ مامی و بابایی خواهری رو بردن که بره تبریز.ما هم عصر روز بعد برگشتیم اینجا.

اینم نوروز ما که اینطوری گذشت.

هفته قبلم یه شب رفتین خونه سویا.دهمین سالگرد ازدواجشون بود و یه جشن خونوادگی گرفته بودن.به ما نگفت.فقط عصری زنگ زد که برا شام بیایید اینجا.آقاییم سرما خورده بود منم که ماشالا خانواده دوست و کدبانو و شوهر ذلیل.برا حاج آقامون سوپ پزیده بودم گفتم برا شام نمیاییم اما اگه همسری بتونه برا بعد از شام میاییم.نشون به اون نشون که همسری گفت مریضم و نمی تونم .منم که مطیع اوامر ایشون.گفتم دددددددددددههههههههههه مگه میشه نتونی.ما امشب میریم.من دلم مهمونی میخواد و اینچنین شد که رفتیم.نشمیل و روناک براش کادو گرفته بودن.شوهرشم براش گوشی گرفته بود ولی ما گل روی خودمون رو بردیم.آخه ما چه میدونستیم سالگردشونه خواهر.کلی تبریک گفتیم و کیک خوردیم و خندیدیم و برگشتیم.

دیروز هم رفتیم که برادخملیمون جهاز بگیریم.راستش نمی دونم چیکار کنم.این خونه هامون یه خوابس.من اگه تخت گهواره بگیرم جای زیادی رو اشغال میکنه.بدون اونم نمی شه.نمی دونم چه مدلی براش بگیرمواز این مدلای سبکم هست اما من خوشم نمیاد.از اون طرفم مامانم اینا میخوان همه رو براش بگیرن.سرویس خواب و سیسمونی و خلاصه همه چیز.میخوام بگم که فقط سرویس خواب رو بگیرن و خودمون سیسمونی رو.میترسمم که بگم و ناراحت شن.خلاصه همینطوری موندم.وایی وسایل بچه گرفتن چه سخته.میگم چه چیزای قشنگی برا بچه ها هست.من که دیروز هی نگا میکردم و را به را قربون صدقش میرفتم.زمان ما که جنگ بود  نهایتش یه گهواره و چهارتا عروسک .ههیییییییییییییی خواهر.خدا رو شکر برا همه چیزش.فک کنم من و همسری بهترین همبازیای دخملمون بشیم چون مثل بچه ها برای بازیهای بچه گانه و عروسک و وسایل بچگانه ذوق میکنیم.دقت کردید چقد لباسای دخترونه خوشکل و متنوعتر از بقیه ن.قربونت برم مادر که اینقدر ماهی.دخملی جونم.

 

                         

یه کمی هم از دخترمون:

الان تو هفته ۳۴ هستیم.باورم نمی شه چه زود گذشت.هفته قبل رفتم برای سونو و همه چیز خوب بود و عسلکم هم سالم بود.۱۴ خرداد رو برای زایمانم زدن.میخوام از اول خرداد برگردم سنندج.البته امیدوارم دقیقا همون تاریخ باشه.میگن چون زایمانه اولمه نمی شه دقیق گفت.من قبلا از زایمان نمی ترسیدم ولی این روزا یکی از چیزایی که شدیدا داره رو اعصابم راه میره و شدیدا استرس زاست برام همین موضوع زایمانه.درداش .پا *رگی و هزار برنامه ی دیگه ش.تصمیم گرفتم سزارین کنم.اما مامان نمیزاره و شدیدا مخالفت میکنه.آقایی هم که میگه طبیعی بهتره اما برای منی که همیشه عمرم از درد ترسیدم زایمان یه چیزی فراتر از کابوسه.این روزا این چیزا خیلی ذهنم رو مشغول کرده.همشم با آقایی در موردش حرف میزنم و همسری هم که تو بیشتر موارد شروع به مسخره بازی و منحرف کردن ذهن من میکنه.پنبه ی سفیدم هم تا وقتی به پهلو میخوابم تکوناش بیشتر میشه.خیلیم باباییه چون هر وقت آقایی دستشو رو شکمم میذاره آنچنان لگد و تکونایی زیر دست باباش میخوره که گاهی خودمم تعجب میکنم.هر وقتن همسری باهاش حرف میزنه فورا عکس العمل نشون میده.اون آقایی براش شعر میخوند که تو شعره یه قسمتش بود که میگفت بیا بیا  پرنسس ما پاهای کوچیکش رو به شکمم فشار میداد.میتونستم سفتی پاش رو رو پوست شکمم احساس کنم.خلاصه که بساطی دارم با این پدر و دختر.من عاشق تکونانتم دختر ماهم و عاشق ذوق کردنا و برق چشمای بابایی وقتی خودت رو براش لوس میکنی.من عاشقتونم.

کارآموزیمم داره تموم میشه من هنوز گزارشاتم رو ننوشتم.وایی اینم یه عامل استرس زای دیگهHello!!!

برگ صد و بیستم

 تعطيلات خوبي بود.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه  .من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگهو.

سه شنبه صبح رفتيم همدان.دو ساعت بيشتر راه نيست.ثبت نام همسري رو انجام داديم اما اون اقايي كه مسئول خونه و اينا بود اون روز مرخصي بود اين بود كه تصميم گرفتيم اونجا بمونيم تا فردا كه ايشون بيان .نهار رفتيم البرز كه چون ما غريب بوديم نمي دونم ميشد رستوران درجه چند همدان ولي غذاشون خيلي خوب و تميز بود.محيطشم پاكيزه بود.عسل جان  شما كه ميدوني؟ بعدشم يه سر رفتيم بوعلي.شبم خونه سويا بوديم،روناكم اومد اونجا.نشميل و شوهرشم برنگشتن همدان.قرار بود شوهرش جنس بار بزنه(لوازم خانگي) اين بود كه سنندج موندن.شب خوبي بود گرچه من از بس خسته بودم و تو ماشين نشسته بودم كه فقط دلم ميخواست دراز بكشم و به حرفاشون گوش بدم.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود.فرداشم  كه رفتيم و آقاهه رو ديديم.اما همينطوري كه ول كنش نيستيم تا بهمون خونه نده همچنان ميريم و ميايم.راستش خونه سازماني و دانشجويي خوبيش اينه كه مجبور نيستي هر سال عوضش كني.اجاره هم كه نسبت به خونه هاي ديگه تقريبا خيلي خيلي كمه.اما از همه مهمتر برام تعداد اتاقاشه كه سه خوابس.اينه كه از اون روز همچنان به همسري ميگم به مرده زنگ بزنه.متعجم كه چطور تا حالا كچل نشده قند عسلم.بعد از انجام كارامون چهارشنبه برگشتيم زنجان.

پنج شنبه هم من رفتم و براي سه تا شعبه همزمان معرفي نامه گرفتم.خدا خيرشون بده كه بهم  نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي  رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره.حالا شده حكايت يكي از شعباتي كه ميرم.امور حسبي  به نظرم بيخودترين قسمت قانونه.چند روز قبل براي دادگاه خانواده و  سرپرستي همزمان نامه گرفتم.براي خانواده كه بردم رئيس دادگاه وقتي شرايطم رو فهميد خيلي راحت قبول كرد.اما وقتي برا سرپرستي برم همچين خانومه برام كلاس گذاشت كه نمي شه و بايد درست سر وقتت بيايي  و از اين چرت و پرتا كه منم همينطوري زدم بيرون و كلي فحش نثار روحش كردم.البته شعبه رو ميرم اما خيلي عقده اي بود.

ديروزم بلاخره موفق شدم برم پيش وكيل سرپرستم.زن خيلي خوبيه.گزارشاتش رو بهم داد كه از رو همونا بنويسم.گفت همينارو بنويس ،با اين وضعتم اينقدر به خودت فشار نيار.منم خودم رو زده بودم به مظلوميت.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ني ني جونيم هم حالش خوبه.تكوناش بيشتر شده.مخصوصا وقتي غذا ميخورم.گاهي وقتي تكون ميخوره آقايي مياد و دستش رو رو شكمم ميزاره و تكوناش رو حس ميكنه و بعدش چشماي شيطونش برق ميزنه.گاهيم مثل  بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه.

هيچيم فهلا براي فرشته كوچولوم نگرفتم.خو زوده هنوز.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن.

دكتره تست تحمل گلوكز و كشت ادرارم برام نوشت كه پنج شنبه  بايد برم.ماله هفته بيست و ششمه  اما چون هفته آينده من  اينجا نيستم اينه كه آخر همين هفته ميرم. امروز رفتم و آزمايش تيرويئد و كشت اد*رار دادم(اين يكي كشت رو قبلا نوشته بود،اما خوب هر دو يه چييييييييزه ديگه).بعدشم ديگه حوصله م نشد برم دادگاه نشستم خونه.الانم نهارم رو  پختم  و ميخوام كم كم تايپ كردن گزارشات كارآموزيم رو شروع كنم.در حالي كه مشتاقانه و عشقولانه  و مشعوفانه و اينا منتظر اومدن همسر عزيز و بابايي عسلك هستم.

بد جور دلم ميخواد موهام رو رنگ كنم اما مامانم نمي زاره.اي خدا.حالا شايدم كردم.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)

 بازم اومدن يواش يواش بهار رو بهتون تبريك ميگم.وايييي درختارو ديديد كه جوونه زدن چه خوشكلن.من كه با ديدنشون كلي ذوق ميكنم.اصلا هيچ سالي مثل امسال از اومدن بهار ذوق زده نشدم .

 اسمايي كه فعلا براي دخملي ناز و قشنگمون در نظر داريم يكي جوآنا و يكيم ژوآنا هست.حالا تا ببينيم .به نظرتون كدوم قشنگتره؟

 همينا ديگه.فعلا چيزي به ذهنم نمي رسه.جز اينكه هورا هورا داره بهار مياد دوباره.اين قالب خوبه؟

 سمير عزيزم اينم عكس سفره هفت سين پارسال من.

هفت سینHello

برگ صد و هجدهم

                                 این پست رو از خونه بابایی مینویسم.درست مثل قبلنا که میومدم و رو این صندلی کرم مینشستم و وب گردی میکردم گاهی هم مینوشتم .مثل اون وقتا که با آقایی چت میکردیم و اون چون کار داشت گاهی دیر آن میشد و من باید منتظرش میشدم.مثل همه اون روزهای خوب و بدی که تو این اتاق گذروندم.همه گریه ها و خنده هام.مثل اون شبی که بابا درست یه شب قبل از خواستگاری اول بی مقدمه خواستگاری رو کنسل کرد و پاش رو تو یه کفش کرد که من دختر به آقایی نمیدم.مثل اون شب لعنتی دوم مرداد که همه دنیا رو سرم خراب شد و شونه هام باور این سنگینی رو نداشتن.مثل همون شب که به آقایی زنگ زدم و گفتم بابام میگه نه و باید قرار رو کنسل کنیم.نیاین و آقایی که باور نکرد و من برای اولین بار عشق همسرم رو با تمام وجودم درک کردم وقتی تلفنی با مامان حرف میزد در حالی که صدای بغض آلودش همه درها رو میزد برای راضی کردن مامان و مادر که حرف خودش رو میزد و گوشی من که شارژش تموم شد و حرفها نصفه موند و من که همه شب رو گریه کردم و اس ام اس هایی که برای همسری دادم که منو ترک کن و چقدر اون موقع مایوس و درمانده بودم و همسری که فرداش اومد و اشک حلقه زده تو چشماش ایمان به هم رسیدن رو تو دلم شکوفا کرد و بعدش روزهایی که من همینجا مینشستم و گاهی خیلی گریه میکردم و مامان و سارا که همش دلداریم میدادن و من که همش گریه میکردم.روزهایی که با صدای آقایی برام رنگ خدایی میگرفت و تلفنهایی که دزدکی و دور از چشم خونوادم با همسری داشتم و گاهی تا ساعتها میرسید و فیشهای موبایلی که همه سعیم رو برای مخفی کردنش میکردم و همه اون التهابهای قشنگ زجرآور.اتاقی که شاهد خیلی چیزهاست.اتاقی که  جزیی از خونه اییه که من عاشقشم و یکی از امنترین جاهای دنیاست.اتاقی که آینه ش شاهد خنده ها و شادیهای نهان منه وقتی با آقایی قرار داشتم و جلوش وایمیستادم و آرایش میکردم.اتاقی که خنده های من رو تو دلش داره.اتاقی که شب خواستگاری منو تو دلش گذاشت تا مهمونا اومدن و همه چیز رسمی برگذار شد و بعدش دوباره نه گفتنهای بابایی و اینبار اصرارهای من و آخر کار هم راضی شدنشون به یکی شدن ما.اتاقی که دیشب مامان توش خدا رو شکر میکرد برای داشتن دامادی مثل همسری.خدا رو برای خوشبختی و آرامش من شکر میکرد.برای مردانگی و وجود سراسر احترام و موقر همسری .کاری که هر روز من انجامش میدم و هر روز هزار برابر بیشتر از بار قبل از صمیم قلب خدای خوبم رو شکر میکنم.

ما دیروز عصر برگشتیم.صبحش آقایی رفت دانشکده چون بچه ها امتحان داشتن .منم خونه رو مرتب کردم و برای تو راهمون استامبولی گذاشتم البته بدون نمک و روغن چون همسری نمک نمی خوره یعنی کلا من همه غذاها رو بی نمک درست میکنم.روغنم خیلی کم برای سرخ کردن مخلفاتش ریختم چون گل پسر سرما خورده و چربی براش بده.ساعت دوازده۹ راه افتادیم.قبلش هم رفتیم سعدی شلواری رو که دیروزش خریده بودم عوض کردم.رنگش رو دوست نداشتن.توسی بود عوض کردم به یه فیروزه ایی.بعدشم پیش به سوی خونه.۵/۵ رسیدیم.کلی دلم برای همشون تنگ شده بود.اینقده بوسشون کردم که خودم خسته شدم.بعدشم که به مامان بزرگ اینا زنگ زدم و بعدشم به گلی که چون بابایی اومد حرفام با گلی نصفه کاره موند.یه کم ناراحت بود که چرا آقایی تهران رو نخواسته و همدان رو قبول شده و اینکه خیلی به رفتن من به تهران و باهم بودن و خوش گذروندن و این حرفا دلخوش بوده که منم یه خورده براش توضیح دادم .میگفت من چیکار کنم با خونواده شوهر تو شهر غریب حالا حداقل تو بودی یه چیزی.دیگه از این حرفا دیگه.حالا تا قبل از جمعه باید یه سر برم خنشوم دیدن عکسا و وسایلش.آخه جمعه خونواده شوهرش براش لباس عروسی و خرت و پرت و عیدی اینا میارن.دیگه میرن تا تعطیلات عید که برا عروسی بیان.۱۴ فروردین عروسیشونه.چه زود وسایل میارن نه؟خوب آخه دیگه تعطیلات آنچنانی نداریم که.

دیشبم که همش به غیبت با مامانی و تصمیم در مورد تغییر دکوراسیون خونه تا قبل برای عید و حرف بقیه گذشت.اینقد خسته بودم که دوازده خوابم برد.در راستای صحبتای دیشب من و مامانی قرار شد که تو این هفته بابایی رو ببریم و جیب مبارک رو یه کمی بتکونیم و کل فرشای خونه رو عوض کنیم.قربون اون مهربونیت بشم که تا گفتیم فورا گفتی چشم.خدایا شکرت.هزار مرتبه شکرت.

کلا این مدت تایم خوابم بهم ریخته مثلا ساعت پنج از خواب میپرم که صد البته اولش میرم دسشویی بعدشم که خواب از سرم میپره تا شش و اینا.امروزم همینطور بودم.شش بیدار شدم.صبحونه رو آماده کردم و خودم رفتم خوابیدم.مامان اینام همه تا هفت رفته بودن.الانم تهنام خونه.آقایی رفته دانشکده کار داشت.بابایی و مامی سر کارن.خواهر بدارم هم در پی تحصیل دانش.منم برنج رو گذاشتم و چون کاری نداشتم اومدم پای نت تا خاطراتم زنده بشه .امشبم خواهر وسطی به سلامتی برمیگرده.عصری هم با شادی قرار داریم که بریم پیش ویلا گزارشهای دوره کارآموزیش رو ازش بگیرم.شش ماهی مشه که دفترش رو زده.منم که تقریبا دیگه مارآموزیم تمومه باید دنبال ردیف کردن گزارشاتم و کارام باشم.کلی این مدت برنامه دارم.باید خیلی از دوستام رو ببینم و کلی خرید دارم.شایدم همت کردم و با مامتنی رفتیم مغازه ای سیسمون رو دیدیم.چقد لباسای دخترونه قشنگی تو بازار هست.من تا حالا چون طالب نبودم زیاد توجه نکردم و لی الان یکی از علایقم شده دیدن لباسای دخملونه .

دختر همیشه بهارمم که همچنان تو دلم قر میده و ادا داره.دیشب که با گوشی میخواستیم صدای قلبش رو بشنویم همش زیر دستون تکون میخورد و افتخار شنیدن صدای قلب مهربونش رو بهمون نداد و ما همچنان در خماری مندیم.خواهر میگفت بازیش گرفته باهامون این شیطون کوچولو.قربونت برم که اول صبحا همش با تکونات  بهم میگی گشنته و مجبورم میکنی که هنوز آفتاب نزده یه صبحونه بخورم و بعدشم وقتی خورشید خانوم دراومد یه صبحونه دیگه.پنبه ایی سفید نازم مامانم که همش داره با زبون بچها باهات حرف میزنه و قربون صدقت میره.حبه قندم کلی دوست داریم عزیزدلم.هم من هم بابایی عزیز و مهربونت و خلاصه همه خونواده که منتظر اومدنت هستن.

برگ صدو پانزدهم:یه هفته پر از مهمونی

 

هفته گذشته هفته پر مهموني بود براي ن.يكشنبه پسر عموي آقايي و خانومش اومدن خونه مون.دو روز بيشتر نموندن اينجا يه كاري داشتن.خيلي خوش گذشت.من مهمون اين مدلي رو خيلي دوست دارم.اينكه بيان يمي دو روز بمونن و برن نه اينكه كنگر بخورن و لنگر بندازن و ادم رو حسابي خسته كنن البته بماند كه من براي همين دو روز هم اونقدر خسته شدم كه يه روز كامل رو خوابيدم حالا ميگم چرا.هيچي ديگه يكشنبه اومدن.آقايي و پسر عموش رفتن كارخونه كه طلب پسر عموئه رو وصول كنن من و خانومشم مونديم خونه و كلي حرف زديم.خانومه امسال حقوق قبول شده بود دانشگاه اما شوهره نذاشت بره كلا موافق كار بيرون خانوما نيست گرچه حالا كه مي بينم به نظرم زيادم بد نبوده كه دوست نداره بره سر كار..اين ميشه كه تصميم  گرفته بره كلاس آرايشگري.اين يكي از آرزوهاي منم هست كه دوره كامل آرايشگري رو بگذرونم.خيلي بهش علاقه دارم.اما جو خونوادگي و خيلي چيزاي ديگه دست به دست هم دادن كه من هيچوقت موفق به اين كار نشم مخصوصا كه همه دنبال درس و تحصيلات هستن .ميفهميد كه چي ميگم.داشتم ميگفتم خانومه داره ميره كلاس آرايشگري و تا حالا دوره مقدماتي رو تموم كرده.الانم داره كوتاهي و طراحي ناخن رو ميگذرونه.خلاصه كه قرار شد عيد كه برگشتيم برام مانيكور كنه و يه طراحي شيك برام بكنه مخصوصا كه تو عيد عروسي پسر عمه ي آقايي و يكي ديگه م دختر خاله آقايي.البته تا الان.از شما چه پنهون ميخواستم برا عيد مانيكور كنم.شما تا حالا انجام داديد ميخوام ببينم چقدر جذابيت اوليه ش ميمونه؟بايد در فكر خريد يه ماوالا باشم كه ناخونام محكمتر بشه تا اون موقع.به شدت دلم ميخواد براي عيد موهام رو رنگ بذارم.به مامان كه گفتم گفت فعلا زوده اگه خيلي دلت ميخواد بذار براي عيد.ديگه از اين مش خسته شدم مخصوصا كه موهاي خودم اومده و دو رنگ شده.يه رنگ تيره ميزارم خودم نسكافه ايي يا مسي طلايي رو خيلي دوست دارم حالا تا چه شود.اين سري كه سنندج بودم دوستام موهاشون رو مش قرمز فانتزي گذاشته بودن يه رنگ خيلي باكلاس ولي چون رنگه گياهي بود برخلاف ساير رنگاي فاتزي كه يه هفته ايي ميپره بهد از تقريبا دو ماه هنوز همون زيبايي رو داشت حالا شايدم گذاشتم نزديك زايمانم رفتم ايم مش رو گذاشتم چون پوشت خودمم روشنه و كلا خونواده رنگاي شرابي و مسي خيلي بهم مياد.بادمجوني رم دوست دارم اما تكراري و قبلا رو موهام ديدن.به نظر شما تو ماه ششم رنگ كردن كه زياد مشكلي نداره؟اينم از دكترم ميرسم.واييي چقدر حاشيه رفتم.

براي شام سوپ و زرشك پلو با مرغ پختم كه خيلي خوشمزه شد.بعدشم تا نزديكاي يك همش مشغول تخمه و ميوه و چاي و اينا بوديم.

دوشنبه صبحم بعد از صبحونه مشغول جمع كردن وسايل شدم براي رفتن به سلطانيه تا آقايي اينا رفتن دنبال يه سري كار.ما هم وسايل رو آماده كردم.برا جوجه كباب از قبل مرغ رو آماده كرده بوديم كه اونم برديم. رفتيم سلطانيه ساعت دوازده.خيلي از گنبد خوششون اومد.بعد از ديدنش رفتيم يه جا نشستيم و آقاييون بساط منقل و جوجه رو راه انداختن و مام همچنان مشغول حرف زدن.بعد از صرف نهارم برگشتيم.يه كم خونه استراحت كردن و پنج و نيم رفتيم خيابون گردي تا هشت كه من داشتم ميمردم از بس خسته بودم.نتيجه هم براي من خريدن يه شلوار بارداري بود كه دنبالش بودم.از وقتي باردار شدم تقريبا هميشه ران چيم حالت خواب رفته داره حتي حالا كه دارم اينا رو تايپ ميكنم اينطوريم.به دكترم كه گفتم گفت چيزه شيرين خيلي ميخوري كمش كردم اما بازم هست.دوباره كه بهش گفتم گفت بخاطر وضعيت جنين داره به عصب اون پات فشار مياره چون آزمايش خونم كه دادم كم خوني ندارم.وايي نمي دونم چطوري توصيف كنم براتون.همين كه يه كم زياد پياده روي بكنم اين  دخملي ما حسابي حالم رو ميگيره از بس به پام فشار مياره.تو سلطانيه همش پوست شكمم ذوق ذوق ميكرد يه حالتي بود.فك كردم چون از پله ها بالا رفتم اينطوري شدم اما تقريبا از اون روز اين حالت خيلي كم هست به مامان كه گفتم گفت پوست شكمت داره كش مياد اين براي كش اومدنش هست.حوصله م نميشه همشم از روغن زيتون براي چرب كردن استفتده كنم اما چه كنم كه خطهاي شكن تو  بارداريم خيلي بده .كسي پيشنهادي نداره؟

بعد از كلي گشتن اونم با وضعيتي كه گفتم برگشتيم  .تو راهم كباب گرفتيم .براي دو و نيم بليط قطار داشتن.۱۲ خوابيديم به همسري گفتم موقع رفتن بيدارم كنه كه منم با آقايي برم كه اين كار رو كرد.رسونديمشون ايستگاه و برگشتيم.براي تو راهشونم ميوه گذاشتم.براي قندونام شكوفه قنذ گرفته بودم سنندج.خانومه از گلا خوشش اومد اينجا رفتيم بگيريم كه هيج جا نداشت يه مدلي داشتن كه خوشكل نبود هم طرحش هم رنگش.اين بود كه من همه گلهام رو بهش دادم.اين بار ه برگشتيم يه بسته ديگه برا خودم ميگيرم.كل سه شنبه رو خواب بودم از بس خسته بودم.

چهارشنبه پسر عمه آقايي زنگ زد كه جمعه ميان اينجا .براي كار سند شوهر عمه آقايي.همون كه دنبال كارش رو گرفتم.

پنجشنبه هم  رفتيم يه سري خورداكي و خرت و پرت لازم داشتيم كه خريديم.يه ديزي سفالي هم خريديم كه از اين به بعد تو اون ديزي به روش سفره خانه ايي درست كنيم.چون اين همسري عشخ اين ديزياي سفره خونه اييه.

جمعه همسري گلم صبح رفت كوه نوردي.منم ده بلند شدم و ده و نيم فتم تو اشپزخونه تا چهار.فقط براي خوردن ديزي همسر پخت از آشپزخونه در اومدم.علاوه بر غذاي شام براي فردا نهار و شامم غذا پختم.زرشك پلو و با مرغ.سوپ.خورش سبزي و دلمه.البته مواد دلمه رو آماده كردم كه آقايي عزيزم پيچيدش.خونه هم كه روز قبلش جارو كشيدم.همه جا مرتب بود.مهمونا از غذام خوششون اومد.بعد از شامم مشغول حرف زدن و تخمه و ميوه شديم.ما چون زود زود برميگرديم سرزمين مادري هميشه مشكل بنزين رو داريم.تقريبا هر فصل آخراي فصل هميشه مجبور ميشيم بنزين آزاد بگيريم.پسر عمه آقايي ماشين سنگين داره كه دو گانه سوزه.گازوئيل و بنزين و هميشه هم از گازوئيل استفاده ميكنه اينه كه كارت بنزينش هميشه پره.ديشب با همسري رفتن شصت ليتر بنزين زدن.اين يعني كلي بنزين براي ما و خوشبختانه عمر كارت سوختمون بيشتر ميشه.ت اونا رفتن و برگشتن و من و عمه با هم كلي غيبت كرديم.

شنبه كه امروز ميشه.صبح بعد از صبحونه رفتيم و كار سند شوهر عمه ي همسري رو بعد از شونزده سال درست كرديم.خدا ميدونه چقدر خوشحال بود.تو خيابون جلو ماشين براي زنش ميرقصيد.اينقدر براي من و همسري دعاي خير كردن كه كلي انرژي مثبت گرفتيم.به همه زنگ زد و گفت.خوب سند خونه ش بعد از شونزده سال از ضبط دولت خارج شده.خدايا دل همه رو شاد كن.آمين.

براي نهارم مهمونم كرد كاروانسرا سنگي.حاج داداشم پيدا كرديم.از هر كي آدرس اين سفره خونه رو ميپرسيدم اونقدر بد آدرس ميداد كه هيچوقت پيدا نكرديم.امروز براي اولين بار رفتيم اون قسمت بازار و پيداش كرديم.من زياد بازار قديم رو نمي رم چون هيچ كاري اونجا ندارم.امروز بر حسب اتفاق رفتيم اونجا.بعد از نهارم فورا برگشتيم خونه تا اونا نمازشون رو خوندم منم براشون آب جوش آماده كردم و تو قابلمه ايي كه  عمه برامون كدو حلوايي پخته(يه مدل كدو حلوايي كه ميپزن و شيرين ميكنن و برا صبحونه استفاده ميشه.چون نمونه ش رو هيچ جا نديدم نمي دونم اسمش چي ميشه)تو همون قابلمه دلمه گذاشتم كه تو راه بخورن با ميوه.بعدشك كه رفتن.خلاصه الان براي يه هفته غذا دارم.گرچه دلمه رو از بس خوشمزه بود تقريبا موم كردم.هر نيم ساعت ميرم و يه ظرف دلمه ميارم ميخورم.راستي ديروز ژله تو پوست پرتقال و گريپ فروت درست كردم كه چون تلخ شد  نذاشتم سر سفره شمام تا حالا درست كرديد؟؟خمينطور شده يا من يه كاري رو انجام ندادم؟ژله انارمم شل شد.اينقده دلم سوخت.اونم نياوردم سر سفره.كلي خوشكل بود ولي خوب هر وقت ميرم سر يخچال يه قاشق ازش ميخورم.بايد براي اينم چيكار ميكردم كه نكردم؟

شنبه قبل رفتم مركز بهداشت و تشكيل پرونده دادم.خدا رو شكر همه چي عالي بود.وزنم ۳۰۰/۶۷ و فشارم ۵/۱۱.اين بار كه برگشتيم خونه مامي با دستگاه خواهري صداي قلب ني ني رو ميشنويم.از الان نوبت گرفتن براي شنيدن صداي قلب مهربون فرشته كوچولوم!!!!!!!!!!!!!.وايي چقدر خوشحالم كه ايشالا براي تحطيلات برميگرديم خونه.

چهارشنبه منتظر جواب كار آقايي هستيم.خدايا كارش جور شه.خدايا جون توكلمون به خودته.نا اميدمون نكن.آمين.

يكي از سرگرميهاي جديدم شده اينكه تو وبلاگاي آشپزي عسك دسرها و غذاها رو سيو كنم.

تا حالا كسي از محصولات ليراك استفاده كرده؟ميخوام چند تا از كرمهاش مثل ميكروابريشن و دور چشمش رو بگيرم اما  نتيجه ايي كه ميده رو نمي دونم.بين نئوستراتا و ليراك كدوم بهتره؟

يه وبلاگ براي پنبه ايي خوشكلم درست كردم كه تا حالا چيزي توش ننوشتم.از اين به بعد سعي ميكنم ديگه اونجا براش بنويسم.

برگ صد و چهاردهم

وقتي ادم مثل من تو وبلاگ نوشتن تنبل باشه همين ميشه ديگه.اونقدر دير به دير آپ ميكنم كه خيلي وقتا خيلي ز اتفاقايي كه برام ميافته رو فراموش ميكنم.مثل اينكه تقريبا يه ماه پيش با همسري رفتيم و سروسياي خواب رو برا دخملي ديديم.البته اون موقع هنوز نمي دونستيم فرشته مون چيه.اما ذوقه ديگه.چيكارش كنيم.بعدشم كاتالوگ گرفتيم و با خودمون برديم خونه مامانم.كه اونام ببين.اما خواهريا ميگفتم سادن.اينو بگم كه شديدا طرفدار عكساي فاني و پو و كيتي و خلاصه عسكا و كارتوناي فانتزين.از اين نظر شديدا ازاين چيزا خوششون مياد.ميگفتم برا اتاقش يا پو بزن يا كيتي.منظورشون پرده و تابلو و اين چيزا بود.البته از اونجايي كه بنده هميشه تا آخرين لجظه صبر ميكنم احتمالا الانم اينطوري بشه و فعلا نمي دونم چي ميشه.اگه خدا بخواد و كار همسري جور بشه احتمال داره يا بريم همدان يا تهران.ميشه خواهش كنم براي جور شدن كارش يه صلوات بفرستيد.انرژي مثبتتون رو نيازمندم خيلي.خودم كه همدان رو خيلي دوست دارم چون هم به سرزمين مادري خيلي نزديكه.يه ساعت و نيم و هم اينكه چون خيلي اونجا رفتيم باهاش خيلي احساس راحتي ميكن و هم اينكه چند تا از دختر خاله هاي آقايي اونجا زندگي مي كنن و اتفاقا خيليم خوبن.تهرانم خوبه گلي اينا اونجان.مخصوصا كه گلي صميميترين دوستم از دوران دانشجوييه.اسفند عروسيشه و ميره تهران زندگي كنه.چند تا از فاميلاي خودم و آقاييم اونجان كه فك نكنم خيلي بخوام باهاشون قاطي بشم ولي خوب دورتره.در هر حال راضيم به رضاي خودت خدا جون.
بعضيا تو كامنت خصوصي برام نوشته بودن كه بهتره كه فارسي اولين زبوني باشه كه به دخملي ياد ميدم  چون كلاس داره و بعدا دخملي لهجه نداره و بهش نميگن بي كلاسه!!!!!!!!!!! راستش من براي نظر همه دوستان احترام قائلم اما ببخشيد كه اين رو ميگم به نظرتون بدون لهجه حرف زدن چه كلاسي داره؟چند تا كامنت بي اسم داشتم كه از خوندنشون واقعا متاسف شدم.اينم بخاطر اين ميگم چون اسم نداشتم و به نظر خودم اينطوري به كسي توهين نمي شه چون نظر ماله يه آدم بي اسم بود.آدما و طرز فكرا متفاوتن اما من از اون آدماييم كه اين چيزا اصلا برام مهم نيست.نگيد شايد براي بچه ات مهم باشه چون يه طوري تربيتش ميكنم كه اونم اين چيزا براش مهم نباشه.ارزش و كلاس آدما براي من تو يه چيزاي ديگه ايي.اينكه يكي مثلا خوده من علاوه بر زبان مادري بتونم فارسيم حرف بزنم خوب به نظرم خودش يه هنره صرفنظر از لهجه.در ثاني اينطوري اگه فكر كنيم دو نسل ديگه ميشن يه سري آدم بي هويت.من براي همه قوميتها احترام قائلم اما صادقانه بگم گاهي حالا نه قبلنا وقتي يه جايي بودم و طرف ميفهميد كردم اونم ميگفت منم كردم.وقتي ميخواستم كردي باهاش حرف بزنم ميگفت نمي دونم چون اينجا بزرگ شدم .خوب به نظرتون اين چه كرد يا ترك يا عربيه كه نمي تونه به زبان مادري حرف بزنه؟معياري كه يكي از مهمترين المانهايي فرهنگي هويتيه يه قومه.خلاصه كه دليل زياده و منم حوصله مناظره ندارم.ولي كاش بعضيا اينطوري به مسائل نگاه نمي كردن.

ميخوام فردا با آقايي برم مركز بهداشت نزديك خونه مون و پرونده تشكيل بدم.جاش رو نمي دونستيم.اون روز با همسر جان رفتيم و پيداش كرديم.گويا براي زايمان لازمم ميشه پرونده چون من اينجا زايمان نمي كنم بنابراين پزشك متخصص عملا هيچ كمكي تو مهمترين زمان كه همون زايمانه بهم نمي كنه و همون پرونده بهداشت خيلي بهتره.دكترم رو كه ميرم اينم در نارش.ميگم تحت نظر پزشك بودن يا چكاپاي مركز بهداشت خيلي با هم فرق داره؟چون الانم هر وقت ميرم دكتر فقط يه فشار خون و وزن ميگيره .همين.خدا رو شكر مشكلي ندارم.

جمعه قبل تولدم بود.كار خاصي هم نكرديم.شب قبلش همسري شام دعوتم كرد كاروانسرا سنگي.برگشتني هم اونقدر خسته بودم كه همه خريدارو گذاشتم تو آشپزخونه و سبزي خوردن رو اك كردم و نشستم پاي تي وي و بعدشم لالا.صبحشم با آقااي رفتيم كوه نوردي و بعدش برگشتني من خوابيدم و آقايي همه خريداي ديروز رو جلبجا كرده بود و ظرفا و ميوه ها  رو شسته بودو خلاصه آشپزخونه مرتب بود.نهارم ماهي كباب كرد و از خواب بيدارم كرد.منم عصرش هوس قورمه سبزي كردم.5 رفتم تو آشپزخونه و مشغول برنج و خورش درست كردن شدم.بعدش هوس سالاد شيرازيم كردم كه اونم درست كردم و به مناسبت تولد خودم يه كيك كاكائويي هم و سه رنگ ژله هم درست كردم.خلاصه تا اينا رو انجام دادم شد هشت.اقاييم خونه رو جارو كشيد و به سلامتي نشستيم غذاي خوشمزه نوش جون كرديم.بعدشم چاي و كيك و ژله خورديم.حالا بماند كه همسر خان چقدر اين كيك طفلكي منو مسخره كرد.خوب در اومد اما من چون تا حالا با فر كيك نپخته بودم تايمش دستم نبود.اين شد كه يكم تهش سوخت.ولي خوشمزه بود.كلي سر حرفاي آقايي خنديديم.خلاصه كه كيك پر خنده ايي بود.ديگه از اين به بعد برا مراسما ميفرستم كيك پر چرب خامه ايي بگيره كه به كيك خوشمزه ي قهوه ايي من نخنده.

شوهر عمه ي اقايي سال هفتاد و دو سر يه موضوعي كفيل يكي شده بود تو زنجان و بخاطرش سند خونه رو گرو گذاشته بود تا امسال كه تازه يادش اومده بود كه سند اين خونه گرو هست.از شانس خوبش منم كه كارآموز وكالتم اونم كجا تو همون شعبه ايي ايشون پرونده داشتن.افتادم دنبال كارهاش و بهش خبر دادم.اينقدر خوشحال شد .قرار شده بهم سور بده.بايد براي انجام كاراش بيان اينجا.در نتيجه احتمالا ماهه آينده من مهمون دارم.اسفند هم كه قراره خواهرشوهري دومي و خونوادهي شوهرش بيان خونه مون.

دلم ميخواد براي عيد موهام رو نسكافه ايي يا يه قهو ه ايي روشن رنگ كنم اما حيف نمي تونم بخاطر اين فرشته ي كوچولو كه توي دلمه.لباس خاصي هم كه نمي تونم بگيرم  چون تا خرداد من همچنان فري سايزتر ميشم.نهايتش يه كيف و روسري خوشكل و يه جفت كفش تخت نه چندان گرون ميگيرم.ارديبهشت هم ايشالا يه جفت دميايي ترك تخت كه گرمم نشه و اذيت نشم.تير ماه هم ايشالا يه سندل پاشنه بلند و جينگول مستاني.خونه هم تميز كردن نمي خواد چون تميزه.خلاصه كه بنده كار خاصي ندارم.بجز ماهي قرمز خريدن.سبزه هم به دليل اينكه تقريبا بيست روز رو خونه نيستم پس پر.

پرنسس پنبه اييم هم خدا رو شكر خوبه.گاهي تو دلم كه باهاش حرف ميزنم فورا عكس العمل نشون ميده.بهش ميگم يه تكون بخاطر مامان بخور.شيطونكم يه تكون ميخوره.واييي نمي تونم بگم چه حسي دارم.يه حس غريبه.فكرشو بكن اين كوچولو چقدر خوب احساساي من رو درك مي كنه.امروز بيست هفتگي رو تموم كرديم و وارد هفته بيست و يكم ميشيم.فك مي كنم اين حسا اونقدر كه براي من عجيبه براي همسري هم هست.درسته كه اون تكونهاش رو حس نمي كنه ولي بزرگ شدن شكم و اضافه وزنم براش جالبه.مثلا دستش رو ميزاره رو شكمم و ميگه چقدر بزرگ شده يا امروز ميگه چه بزرگه تازه بزرگترم ميشه انگار يه كشف جديد كرده همچين با ذوق چشاش برق ميزد و با شيطنت ميگفت.قربون تپلي عزيز خودم.ني ني شهين دوستمم پسره.حالا ببينيم كي وقت داريم بيان خواستگاري.امروز مامان بزرگي زنگ زد و بعد از كلي توصيه گفت ميخواد براي فرشته كوچولوم از اين النگو ها سفارش بده كه چند تا انگشتر با زنجير بهش وصله.از اينا كه هنديا دارن.نمي دونم اسمش چيه.ميگفت ميدم يكي براش بسازن.

برگ صد و سیزدهم

ما شنبه رفتیم تهران .برا خاطر کار همسری.شبش راه افتادیم و صبح رفتیم دنبال گرفتن تائيدیه طرح و مقاله تو سازمان بنادر که اونم بعد از کلی گشتن جاشو  پیدا کردیم چون دوست آقایی آدرس رو اشتباه داد. از خونه الویه درست کردم.نزدیک سازمان یه پارک بود که بارون دیروزش کلی بهش صفا داده بود.مام اونجا نشستیم و یه پیک نیک برا خودمون ترتیب دادیم. رفتیم و یه ژیله برا آقایی گرفتیم و بعدش باز دنبال کارای مقاله و پرینت و اینا بودیم تا ۴ که به سلامتی نهار خوردیم.خیلی خسته بودیم.از بعد از بارداریم خیلی زود خسته میشم و بیشتر تمایل دارم بشینم یا بخوابم.نرفتیم خونه دوست یا فامیل بلکه رفتیم هتل.چون اینطوری هر دو راحتتر بودیم.براتون پیش اومده گاهی خیلی خیلی خسته باشید و دلتون بخواد تو آامش باشید ولی بعد یه دفه ایی یه دوستی فامیلی از راه برسه و مجبور باشید بر خلاف واقع تظاهر به انرژیک بودن یا ریلکس بودن بکنید و همش مجبور باشید جمع و جور بشینید و از این حرفا؟خوب حکایت ما بود دیگه وایییییییی اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم این بود که رفتیم یه هتل و تا رسیدیم هر دوتامون غش کردیم.

آقایی صبح زود رفت وزارت خونه برا انجام مصاحبه و بقیه ی کاراش منم تا ۹ لالا کردم و بعدشم با حرکات اسلوموشن شروع به انجام کارام کردم تا ۲ که همسر جان اومد دنبالم و رفتیم نهار و بعدشم تونستم یه خرید برم.یه شال بافت و یه سارافون بافت و یه تونیک حاملگی گرفتم که بعدا عسکش رو میذارم.حیف این شومل جان خسته بود وگرنه کلی خرید دیگه داشتم و فقط رسیديم یه پاساژ رو بگردیم.میخواستیم برا دخملیمون لباس و وسایلش رو بگیریم که اصلا فرصت نشد.موند برا یه مدت دیگه.چیزی که مسلمه اینه که میخوام کلا وسایلش رو از تهران بگیرم.یه سری دیگه مثل کریر و پوشک و اینارم از بانه میگیرم .چون هم چیزای شیک دارن هم قیمتها مناسبتره البته اگه مامانم بذاره چون ميگه همه چي  رو خودم ميگيرم.قربونش برم .كلا خونوادم خيلي ذوق دارن برا اومدن اين فرشته پنبه اي خوشكل مهربون عزيز.ولی دیگه اینبار با ماشین خودمون میریم تهران.اینطوری کمتر خسته میشیم.دوشنبه غروبم برگشتیم.در کل سفر دو روزه ی خوبی بود.خوش گذشت با همسر جان بودن.

مشغول گشتن دنبال اسميم .معلومه که فقط اسمای کردی هم میخوايم.تا حالا چند تا اسم که از قبل شنید ه بودم رو نظرم هست ولی خوب باید وقتی برگشتیم یه فرهنگ نام بگیريم. خواهري هامم هر روز زنگ ميزنن  و اسماي جديد رو ميپرسن.بعدشم در موردش نظر ميدن و گاهيم مسخره بازي در ميارن و كلي ميخنديم.مثلا ديروز ميگفتم آليشام قشنگه خواهري ميگه حالا فك كن اسمش همين باشه و بعد تو دبستان كه همه بچه ها يه مدلين با يكي لج كنه صداش ميزنن عليشاه.البته خوده اسمه خيلي قشنگه ها ولي بهنظرم بايد همه جنبه ها رو در نظر گرفت.اينم يه حرفيه خوب.اسمایی که الان نظرمه ایناس:ترسا(ت ساکنه و ر کسره)یعنی خوشه انگور-جوآنا(همیشه جوان و زیبا)کانی(چشمه)ویان(عشق)هلن.البته این آخری کردی نیست ولی به نظرم قشنگه.حالا البته کو تا خرداد.تا اون موقع كلی اسم پیدا می کنیم.

کم کم دارم حرکتای دخملی نوزده هفته ایم رو احساس می کنم.مثل سر خوردن میمونه بیشتر.از این طرف شکمم قل میخوره میره اون ور.دیروز که بیرون بودم سردم شد.پرنسس کوچولوم همچین خودش رو سفت کرده بود که نگو.اومدم خونه  حوله گرم گذاشتم و جلو بخاری نشستم تا عروسکم کم کم خودش رو شل کرد  و بازم دخملی خوب مامی شد.

نمی دونم چرا اینقدر دلم میخواد زودتر زمستون تموم شه.کاش زودتر اسفند بشه.ماهی قرمز.سبزه.خیابونای شلوغ و غلغله اومدن بهار.بعدشم سبزی طبیعت و بارونای یه دفه ایی.خیلی خوشحالم که بچه م زاده ی بهاره.گرچه زمستون امسالم که هیچیش شبیه زمستون نیست.حالا من گفتم از برف خوشم نمی آد ولی دیگه بارون رو که دوست دارم.حداقل کاش بارون میبارید.

از دیروز یه کم غمگینم.دلم مسافرت میخواد.یه جایی که تا حالا نرفتم.از اون مدل مسافرتا که بعدش آدم تا مدتهای طولانی شارژه و فکر کردن بهش خنده رو لبت میاره.

چیزی که این روزا فکرم رو مشغول کرده مسئله زبان هست.این که اولین زبانی که به دخترمون یاد خواهیم داد کردی هست یه چیز واضحه .خیلی از کردا یا حتی ترکا رو دیدم که با وجود اینکه خودشون کرد یا ترکن اما به بچه شون فارسی رو یاد میدن حالا به هر دلیلی .مثلا میگن تو فلان جا(جایی غیر از سرزمین مادری)زندگی میکنیم نمی خوایم بچه لهجه داشته باشه یا از بقیه متمایز باشه یا از این حرفا.ولی راستش این چیزا هیچکدوم من رو قانع نمی کنه که بخوام بچه م رو از داشتن و یادگرفتن زبون مادری که یکی از نشانه های هویتشه محروم کنم به نظرم این حق رو ندارم.بهر حال ریشه های بچه ی من تو سرزمینیه که همه وابستگیهاش اونجان و مهمترین راه ارتباطی هم زبان هست.اونایی که من  رو می شناسن میدونن که رو یه چیزایی خیلی حساسیت دارم و برام مهمه.زبان و فرهنگ و هویت کرد بودن از اون هایلایتایی هست که برا من و همسرم خیلی مهمه.تا جایی که خوندم بچه تا سه سالگی میتونه چهار زبان رو به خوبی یاد بگیره اما مسئله اینه که کیفیت یادگرفتنش چطور میشه.مامانایی که شمام تقریبا وضعیت من رو دارید.میشه لطفا بگید که آیا در این زمینه مشکلی داشتید یا خیر؟

دیگه فعلا همینا تا بعد .

برگ صد و دهم

این روزا هر چی خواستم بیام و یه چند خط از روزانه هام بنویسم نشد که نشد.انگار هرچی چشمم به این صفحه مانیتور میافته خوابه که میاد و منو میبره.

تعطیلات هفته قبل رو که همش خونه بودیم.بجز جمعه که بعد از صبحونه به پیشنهاد آقایی رفتیم سلطانیه.نیم ساعت تا اینجا فاصله داره.خوده شهرش که بیشتر شبیه روستا بود اما گنبد سلطانیه خیلی قشنگ بود.کلی با آقایی جان خوشمان آمد.نهارم جوجه برده بودیم که رو منقل شوهر جان کبابش کرد و با پلو میل فرمودیم.بعد از نهارم برگشتیم.

شنبه ش هم همش به آشپزی و خواب گذشت.یکشنبه هم از صبح مشغول نظافت خونه بودم تا غروب    .

لادنم عروسی کرد.شب جمعه قبل.هر چی زنگ زد که برگردید و از این حرفا  ما برنگشتیم.یعنی حوصله م نشد امروز برم و فردا برگردم.تازگیا خیلی زود خسته میشم منی که قبلنا اگه صبح تا غروبم خیابونارو میگشتم یه آخ نمی گفتم الان تا یه نیم ساعتی میچرخیم بعدش انگار چند ساعت کاره سخت کردم از بس خسته میشم.این بود که گفتم نمیاییم.مامان اینا رفته بودن میگفتن خوب بود.امروز صبحم که اداره بودم خودش بهم زنگ زد و کلی حرف زنونه زدیم.بهش گفتم یه نی نی تو دلمه.اینقدر ذوق کرده و قربون صدقه ش رفت .همشم میگفت مواظب خودت باش.

حالا ایشالا هفته دیگه برمیگردیم میریم خونه شون.

این خانومه هست تو شعبه ایی که توش کارآموزم.خیلی دختر مهربونیه.هر روز که میرم ازم میپرسه رفتی سونو؟نی نی چیه؟همزبونیم ولی بخاطر کار شوهرش اینجان.اینه که خیلی با هم صمیمی شدیم. منم هر بار میگم نه.نمی خوام فعلا برم سونو حداقل تا پنج ماهگی البته اگه دکترم بنویسه سوسنو رو که مجبورم برم یگخ.حالا هفته آینده برم پیشش ببینم چی میشه.

واییییییییییی گاهی که برمیگردیم ولایت یا تو ماه *واره وقتی خانوما رو با پوتای ساق بلند پاشنه فانتزی و پالتو و شالای کوتاه میبینم اینقده دلم برای این تی بیرون رفتن تنگ میشه.همشم میگم خوش بحالتون .از وقتی که یادمه هیچوقت بوت پاشنه کوتاه نداشتم و نپوشیدم بجز امسال که از خوش شانسی من این مدل پاشنه کوتاه که یکدسته وارده بازار شده و منم که دنبال یه همچین مدلی بودم.وایییی نی نی جونم زودی دنیا بیا که من مثل قبلنا بتونم لباس بپوشم.

اینقده دلم میخواد برای شب یلدا دلمه بپزم اما شاید نپزم چون فراینده تولیدش طولانی.احتمالا اینم بره تو منوی مامان عزیزم.اما خیلی خوشحالم که داره شب چله میاد واین یعنی اینکه سه ماه پاییز تموم شد و ایشالا سه ماه زمستونم زود تموم میشه و بازم بهار و تابستون عزیز از راه میرسه.نمی دونم چرا اینقدر ا پاییز و زمستون بدم میاد.حالا خوبه خودم بچه دی هستم ها.

این روزا همش دلم هندونه میخواد.وایییییییییییی هندونه شیرین و خنک.کاش برای شب چل یکی از قرمزترینا و شیرینتریناش قسمتمون بشه.اینم بعد از هندونه میخوریمbullarsmile.gif : 60 par 27 pixels..

یه مدت بود احساس میکردم پوستم خشکه.حالا نه اون خشکیه فصل سرد یه مدل خشکیه دیگه اینه که چند شبه دارم آب  پرتقال و گریپ فروت رو قاطی میکنم و مخورم.پوستم بازم مثل قبلا شده .

هوس مهمونی زنونه کردم.کاش میشد مثل قبلنا دوستام رو دعوت میکردم و بازم از این میزا میچیدم.بعدشم از هر دری حرف میزدیم و اصلا حواسمون به ساعت نبود و برای فرداش قراره خرید میزاشتیم و بازم مثل همدیگه خرید میکردیم.منم مثل خیلی از خانوما با خرید کردن خوشحال میشم اما نمی دونم چرا اینجا اصلا دلم به خرید نمی ره شاید چون کسی باهام نمیاد و نظر نمی ده.البته بجز همسری عزیزم که پایه ی خریدامه اما خوب بازم خرید دو تا خانوم با همدیگه فرق میکند.مثلا خرید یه سایه ی اکلیلی از اینا که فقط اکلیله درشته اونم یه رنگی بین طلایی و مسی برای رو کار سایه هام و نظرمه اما اینجا که گشتم پیدا نکردم.حالا اونم باز موکل شد به سرزمین مادری.دلم میخواد برم و برای خودم یه ست کامل وسایل آرایش فصل بگیرم اما هر وقت میرم سر کشو میز توالتم از این هوس شرمنده میشم بس که کشوم پره از این چیزا.این مدتم که همه آرایشم محدود شده به یه پنکیک و رژلب و سایه و خط چشم.نی نی جان بخاطر گل روئه شماست دیگهlotussmiley.gif : 65 par 50 pixels. .

یادتونه گفتم یه کم عفونت دارم.دوباره رفتم آزمایش دادم و شکر خدا کاملا رفع شدهbubblesmiley.gif : 49 par 50 pixels..به دکترم گفتم من خیلی بهداشت رو رعایت میکنم و هیچوقتم هیچ مشکلی نداشتم .اما گفتن تو بارداری این کاملا طبیعیه .به دلیل فعالیتهای هورمونی شدیدی که تو بدنم در حال جریانه باکتریهای مفیدی که تو بدن هر زنی هست در زمان بارداری شروع به فعالیت شدیدتری میکنه.خلاصه گفتم که شمام بدونید و ایشالا اگه نی نیتون اومد تو دلتون یه وقت نگران نشید.

راستی خانومای باردار  الان که فصل اناره تا میتونید انار بخورید.بچه تون زرده ایی نمی گیره.من خودم خیلی از این زرده ایی بدم میاد.چند وقت پیش با شهین که حرف میزدم اینو بهم گفت.اما متاسفانه تو ماهای آخر بارداریم که میافته تو بهار دیگه انار نیست اینه که بهش سفارش کردم اگه برا خوش رب انار گرفت برا منم شیرینش رو بگیره.خودمم میتونم بگیرم اما از اصل بودنش مطمئن نیستم.اون میره هورامان میخره.یعنی تو سرزمین انار.میگن عرق کاسنی هم خوبه اا من اصلا به مصرف عرقیات تو بارداری مطمئن نیستم.

فعلا هم هیچ چیزه خاصی برای دوران بارداری و اینا نخریدم.فقط ه شلوار میخوام که اونم تو دستور کاره تا ببینیم همسر جان کی وقت میکنه بریم ددر.الانم اصلا قصد خرید هیچی برای نی نی ندارم.چون به نظرم دیر نمی شه.

 

خدا نوشت:خدا جونم میدونی که چقدر مخلصتم.برای همه چیز .برای همه محبتهات.برای  این احساس رضایت و آرامشی که تو زندگی بهم دادی.برای عشق.برای اینکه همیشه مراقبم بودی و هستی.وقتی اون روز دکتره میگفت تو شانس آوردی که بی دغدغه باردار شدی از ته دل شکرت کردم.وقتی میگفت بخاطر کم کاری تیروئید خیلی از زنا تا ده سال یا تا آخر عمر باردار نمی شن بازم بزرگیت رو شکر کردم.خدایا مرسی که زندگی خوبی بهم دادی.مرسی که همسری رو بهم دادی.مرسی که من از زندگیم راضیم.بقیه شم دست خودت.

 

برم خودم رو آماده کنم.هیچی تو خونه نداریم و کم کم داریم به درده قحطی زده ها دچار میشیم.میریم خرید.کسی چیزی لازم نداره ؟

برگ صد و هشتم

سه ماه اول بودنتmorningsong.gif : 129 par 78 pixels.

نی نی نازم تو امروز سه ماهگیت رو تموم کردی.یه شنبه ابری تو آخرین روز آبان یه روز قشنگ که از صبحش بارون میبارید تا الان که من روبروی لپ تاپ نشستم و جلوم یه ظرف پر از نارنگی و پرتقال پاک شده و بیسکویت پرتقالی و یه لیوان دلستر استوایی و یه بطری آب هست.الانم دلم هوس تخمه و بستنی کرد و به آقایی زنگ زدم که برگشتنی بگیره تا سه نفری بخوریم  و از فردا وارد ماه چهارم بودنت میشی.دلم میخواد از الان حرفایی رو که  همیشه  وقتی خودمو و خودت تنهاییم  برات میزنم بنویسم تا اگه یه روز خودت بزرگ شدی و اومدی اینجا رو خوندی بازم برات یادآوی بشه writing.gif : 44 par 49 pixels..یعنی سالها بعد وقتی بزرگ شدی این روزها رو به یاد میاری؟روزهایی که من همش میرم جلو آینه و لباسمو بالا میدم و خودم رو نگاه میکنم که ببینم شکمم بلند شده یا نه؟بعدشم بهت میگم نی نی خودت رو نیگا کن.یادت میاد که بابایی گاهی نشسته بغلم میکنه و دستاش رو روی شکمم میزاره و با یه لحنی شیطنت آمیز و عزیزی میگه:شکمت بزرگ شده!!!!بعدشم با هم میزنیم زیر خنده

وقتی تو اینده نه چندان دور همدیگر از روبرو دیدیم اونوقت میفهمی که من شبیه خیلی از مامانای دیگه نیستم.نمی خوام الکی به یه شکل افراطی از الان قربون صدقه ت برم.راستش رو بخوایی الان احساس خیلی مشخص یا عمیقی نسبت بهت ندارم.هر صبح که از خواب بلند میشم اول تو دلم به تو صبح بخیر  میگم.میشنویش؟از اولین روزی که فهمیدم تو  توی دلمی تا الان که دارم اینارو برات مینویسم احساسم خیلی تغیر کرده.الان فکر می کم که دارم دوست داشتنت رو یاد میگیرم.فکرش رو بکن.تو یه موجودی که از وجود  من و بابایی داری تو دل من بزرگ میشی و برا خودت کسی میشی!!!!!!یک انسان.این روزا فکر کردن به خلقت گاهی خیلی ذهنم رو مشغول میکنه.الان تو وجود من داره یه معجزه اتفاق میافته .

مرسی از اینکه اینقدر فرشته خوبی هستی که داری از بارداری برام یه  اتفاق لذتبخش بوجود میاری.مرسی از اینکه اینقدر دوستم داری که نمی ذاری احساس تهوع و استفراغ و حالتای بد داشته باشم.از نظر جسمی و روحی من فرق چندانی با قبل از بارداریم ندارم.بجز اینکه یه خورده سیستم ایمنی بدنم رو پایین آوردی پهلوون و مجبورم کردی یه دوره از پمادای ضد قارچ و یه دوره م سفالکسین برای عفونت خفیف مثانه استفاده کنم.تا حالا دو بار با هم رفتیم سونو گرافی و دیدمت.عکساش رو میزارم که خودتم ببینی که الان تنها جای قابل تشخیصت قلب کوچولوته.روزایی که گذشت تنها چیزی که دلم نمی خواستش آشپزی و خونه تمیز کردن بود.این روزا بابایی گاهی میگه غذاهات خیلی بیمزه شده.منم که همش میگم حوصله آشپزی ندارم..وایی اون روز که داشتم برمیگشتم خونه از سر کوچه بوی یه پلوی خوشمزه ایی میومد.از ته دل دلم میخواست که مام الان تو شهر خودمون بودیم و میرفتم خونه مامان و غذای آماده  و محشری که دست پخت مامان هست رو میخوردم و برا شامم با خودم میاوردم خونه.دلم میخواست که الان اونجا بودیم و شبا مهمونی می رفتیم خونه اقوام و دوستامون یا اونا میاومدن خونه ما.هر وقتم دلمون یه خورده گرفت فوری میپریدیم خونه مامان یا مامان بزرگم.پیش مامان بابا و  برادر خواهرای گلم یا پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم.این روزا خیلی هوس سوپا و رشته ترش مامان بزرگ رو کردم.به مامان خودم گفتم پنجشنبه که برگشتیم سنندج برام هالاو درست کنه.(یه غذای محلی سنندج)به مامان برزگم زنگ میزنم و میگم سوپ بپزه برام.غنچه نازم خیلی خوشحالم از اینکه این هفته و هفته آیندش رو بر میگردیم به شهر قشنگ خودمون.پیش خونواده ی مهربون و دوست داشتنیمون که من دلم براشون یه ذره شده.ببخش اگه گاهی غصه غریبی رو میخورم.آخه تو که نمی دونی زندگی کردن تو شهری که هیچیش شبیه زندگی و اعتقادات و اخلاقیات تو نیست چه سخته.میون کسایی که خیلی وقتا مجبوری چه از نظر ظاهر چه از نظر اعتقادات خودت رو سانسور کنی.آدمایی که اصلا فرصت باهاشون بودن رو بهت نمیدن و یه جورایی همشون یه مرز نامریی برای نزدیک شدن بهشون دارن.ادمای خوبین اما اختلاف فرهنگیه که اذیتم میکنه.دیشب که با خاله بابایی حرف میزدم میگفت خسته نشدی از اونجا؟بعدشم کلی دعا کرد که زودتر برگردیم .ایشالا تا اون موقع که تو بزرگ شی.ما برگشتیم به شهر خودمون.دیگه از این شهر خسته شدم.کاش زودتر بهار شه.اونوقت دیگه همش سنندجیم.

مرسی از اینکه سفت سفت خودت رو هم چسبوندی و با وجود مسافراتای زیادی که این مدت با هم رفتیم بازم اذیتم نکردی.

الان فقط از خدا سلامتیت رو میخوام.خودمونیم ها خیلی خیلی دلم میخواد بدونم چی میشی.پسری یا دختر؟شکل منی بیشتر یا بابایی ؟

بچه همش شش ماه دیگه تو دلمی.لذت ببر از جای گرم و امن و آرومی که توشی.هرچیم دلت خواست بهم بگو تا بخورم.الان فقط چیزای شیرین و سوپ و خیار شور هوس میکنم.اما اون روز که برا چکاپ ماهیانه رفتم فشارم سیزده بود.به مامانی که گفتم کلی سفارش کرده.مصرف خیار شورم رو شدیدا کاهش دادم مامانم خاله هات داییت همیشه احوالت رو میپرسن.مامانمم که همیشه توصیه بهم میکنه.راستی هنوز خونواده ی باباییت از وجودت خبر ندارم.نمی خواییم حالا حالاها بهشون بگیم.تا عید که میریم دیدنشون.اونوقتم که دیگه خودت پهلوونی شدی و تن و هیکلی به هم زدی.اونوقته که از شکم قلمبم میفهمن دیگه.

راستی اولین دوستتم پیدا کردی.شهین دوستم  که بعدا باهاش آشنا میشی.اونم بارداره.دقیقا با هم همسنید اونم امروز وارد چهار ماهگی شد.وقتی شب جمعه با هم تلفنی حرف میزدیم فهمیدم.جالب نیست؟تصور کن یه دوست دقیقا همسن خودت.کلی برات حرف دارم.وقتی شش ماهت شد برات مینویسم.ایشالا تا اون موقع خوشحال و سالم به رشد کردنت ادامه بده فرشته پنبه ایی سفید و خوشکلم.

الانم بابایی با بستنی پاندایی و تخمه و یه کیلو تخم مرغ برگشت خونه.

 

 

 

برگ صد و هفتم

انگار اگه آدم یه مدت ننویسه دیگه دستش به نوشتن خشک میشه.خوب من بعد از مدتها اومدن از کجا شروع کنمawwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.؟

ما خوبیم.خدا رو شکر  هیچ مشکل مثل بیخوابی و تهوع و چیزای دیگه رو ندارم.خوراکی مورد علاقه این روزام خیار شوره و سوپjokersmile.gif : 74 par 45 pixels..شما چطورید دوستای عزیزمflirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels.

از دو هفته قبل دوشنبه میگم که چیکارا کردمmagik.gif : 44 par 33 pixels..

دوشنبه رفتم ارایشگاه بعدش آقایی زنگ زد و گفت بیا بریم نمایشگاه کتاب.رفتیم و اولین خرید اختصاصی نی نی رو کردیم.کتاب من و کودک من رو خریدیم که بیشتر از من آقایی شغول خوندنش میشه.یه سری کتابای دیگه م گرفتیم و یه پازل هزار قطعه ایی مونا لیزا که حوصله ساختنش رو ندارم فعلا.

سه شنبه یه بارون نازی میبارید .با آقایی رفتیم بازار و یه چکش برا خواهر شوهری بزرگه گرفتیم به سفارش خودشbudhug.gif : 48 par 27 pixels.
.

چهارشنبه ساعت پنج صبح به سمت مهاباد حرکت کردیم برای انجام کارای انتقال سند و تعویض پلاک ماشین.هنوز یه سی کیلومتری از زنجان دور نشده بودیم که ماشین پنچر شد و ما مجبور شدیم به امداد خودرو زنگ بزنیم چون آچار چرخ نداشتین البته بعدش خریدیم.اینقد هوا سرد بود که شاخه نبات که بیرون بود یخ کرده بود و همش میلرزید.بعد از چند ساعت رسیدیم و فورا دنبال کارامون رفتیم.بماند که فروشنده ماشینم یه آدم مزخرف و ببخشید عوضی بود که حسابی اعصابمون رو بهم ریخت و اخر سرم با زور و تهدید اومدwarriorsmiley.gif : 41 par 57 pixels. .بر خلاف انتظارمون کارمون خیلی طول کشید و .ما دو روز برا کارامون گذاشته بودیم و قرارمون این بود که پنجشنبه برگردیم خونه بابام که تا دوشنبه اونجا موندگار شدیم.شب اول رو خونه خواهر شوهری بزرگه بودیم.منم که این روزا عشق خیار شور.این خواهر شوهرم دست به ترشی و اشپزی عالیه.مخصوصا ترشی و رب و سرکه و دیگه بگیر تا علاقش به باغداری و این چیزا.از خیار شورش تعریف کردم که گفت یه شش کیلویی برات کنار میزارم با خودت ببر یه چهار کیلویی ترشی مخلوطم برات میذارم.منم کلی شنگول شدمcoloreyes.gif : 44 par 39 pixels.
.فک کنم خیارشوره الان نصف شده.باید مواظب رژیم نمکم  باشم اما همچین اغفال میشم وقتی اینارو میبینم که دیگه همه چی رو بیخیال میشم.

پنج شنبه هم باز دنبال کارامون بودیم.عصرشم رفتیم گشتیم و شب رفتیم خونه مادر شوهریkumbaya.gif : 98 par 64 pixels..

جمعه هم که تا ساعت دو اونجا بودیم .بعدش رفتیم بازار و برا شام برگشتیم خونه شونsmileybunny1.gif : 61 par 48 pixels..

شنبه هم بازدنبال کار.یه تصادف کوچولو هم با ماشین جلویی کردم که به خیر گذشت.نهار هم رفتیم خونه خاله بزرگ آقایی و عصرشم رفتیم خونه خواهر شوهر دومی.اونام با مادرشوهرش مشغول ترشی انداختن بودن.من و آقایی و خواهر شوهری و پسرگلش ژیار رفتیم بیرون و کلی پاستیل و خرت و پرت گرفتمchocolate.gif : 80 par 39 pixels..

بعد از شامم بهشون تو پاک کردن و خرد کردن مواد ترشی کمک کردم که تا نزدیکای یک طول کشیدinsomniasmiley.gif : 39 par 40 pixels..

یکشنبه هم من خونه موندم و کلی با ژیار بازی کردمteddysmiley1.gif : 32 par 38 pixels..خیلی نازه.قوه تخیل و خلاقیت بالایی داره.یه پسر بچه دو سال و نیمه که خیلی خوب سرگرمت میکنه از بس ایده بای بازی و داستان برای تعریف کردن داره.

برا نهارم رفتیم خونه عمه آقایی .من رفتن به خونشون رو دوست دارم چون دخترا و عروسای صمیمی و مهربونی داره.کلا خونواده ی خیلی مهربونینheartshape2.gif : 46 par 30 pixels.
.

تا غروبم من با آقایی بودم.یکشنبه سالگرد آشناییمون بودoctoberfest1.gif : 76 par 43 pixels.
.عشق نازم که اینقدر درگیر بود یادش نبود .وقتی بهش گفتم ناراحت شد که یادش نبوده.گفت میخواستم یه چیزی برات بگیرم.رفتیم پاساژ گردی کردیم و شام رفتیم بیرون.بعد از شامم با خواهر شوهری اینا رفتیم خونه عموی آقایی.دختر بزرگشم که تازه زایمان کرده بود اونجا بود.بچش همش گریه میکرد.بعدشم برگشتیم و لالا.در کل مسافرتمون خیلی خوب بود و خوش گذشتicecubesmiley.gif : 52 par 42 pixels..

دوشنبه هم که بعد از صبحونه  رفتیم و آقایی کادوی سالگردمو برام گرفت.از یه تابلویی خوشم اومده بود که رفتیم و همون رو گرفتم.بعدشم راه افتادیم به سمت اینجاxother_homet.gif : 25 par 32 pixels..

تا چهارشنبه هم که خستگی تو تنم بودvictory1.gif : 28 par 29 pixels.
.

شنبه رفتم دنبال بقیه کارای کارآموزیم.رفتم آزمایشای روتین حاملگی رو هم دادم.سیزده تا بودxlove_huh.gif : 29 par 34 pixels..

فردا هم نوبت سونو دارم و جواب آزمایشام رو میگیرمballoons.gif : 56 par 80 pixels..

 
                         
                            french.gif : 262 par 99 pixels.
 
 
گل پسر چه زود گذشت چهار سال از اون عصر  سه شنبه ابری هفدهم آبان.با هم بزرگ شدیم در هزار توهای این راه بلند.من دیگه اون دختر بیست و یک ساله ی بیخیال نیستم و تو اون پسر دانشجوی قهوه ایی پوش خوش تیپ بیست و سه ساله که تو اولین دیدار جذب  اخلاق مردونه ش شدم با اون قد بلند و چهار شونه.پسرباورت میشه من و تو بعد از پنج سال داریم پدر و مادر میشیم.باورت میشه ما این پنج سال رو با هم و در کنار هم بودیم.حالا دیگه شبا کنار هم خوابمون میبره.بودنت رو زندگی میکنم نصف شبهایی که از خواب میپرم و تو رو کنار خودم میبینم.وقتی میون دستهای حلقه شدت دورم محصور میشم و سفت منو به خود میچسبونی.گرمای تنت میشه بزرگترین آرامش زندگیم.پسر تو چقدر مردتر شدی.چهار سال گذشت از اولین دیدار من و تو.جشن تولد پنج سالگی اولین دیدارمون مبارک.امیدوارم همیشه  کنارهم باشیم.برای هم و به عشق هم زندگی کنیم.از خدا میخوام که همیشه سالم باشی عشق خوب روزهای همیشه.به امید صدم سالگرد آشناییمون..

 

 

برگ صد و شش

چطورید عشقای من.معلومه خوشحالم؟هویج جوری شارژم.خیییییییییییییییییلی زیاد.بزنم به تخته.

نرفتم سنندج یعنی آقایی نذاشت.قرار بود برم.صبح بیدار شدم وسایلم رو آماده کردم.لباس پوشیدم و رفتم تو تخت کنار آقایی خوابیدم و صداش زدم که پسر جان پاشو منو برسون ترمینال.من میخوام برگردم.اولش که جواب نداد ولی وقتی دید واقعا میخوام برم چشماش باز شدن و نه نه گفتنش شروع شد.همشم میگفت من اینجا تنهام.تو بری من چی کار کنممنم گفتم خوب کارت که تهران تموم شد بیا دنبالم.که بازم فرمودن نمی شه.بمون هفته آینده با هم میریم.با من بیا بریم تهرانمنم وقتی دیدم  اینطوریه از خیر برگشتن به آغوش گرم خونواده گذشتم تا هفته آینده انشالا.

هیچی دیگه بعدش خوابیدم و با تلفن مامان بیدار شدم که میخواست بدونه رفتم یا نه؟

شب قبلش چون فک کردم میخوام برم برا نهار آقایی زرشک پلو ا مرغ درست کردم و برا تو راه هم سالاد الویه.اما نرفتم که در نتیجه از پختن نهار و شام معاف شدم.ظهر با هم رفتیم بلیط قطار بگیریم که تموم شده بود.رفتیم و برا ۲ شب اتوبوس گرفتیم.بعدشم برگشتیم.آقایی مشغول درس خوندن شد و منم پای تی وی خوابم برد.غروبم با هم یه سر رفتیم نمایشگاه کتاب که چون دیرمون بود یه چرخ کوچولو زدیم و برگشتیم.منم دلم چیپس خواست یه ساعت مشغول سرخ کردنش بودم و بعدشم شام و بعدش آقایی باز درس خوند و منم لالا کردم تا ۱.۵ که با صدای آقایی بیدار شدم و شال و کلاه کردیم بسوی تهران.

و بعد از چهار ساعت من بازم تو تهران بودم.با آقایی  و یه عالمه خاطات خوبی که از این شهر دارم.یه جورایی همه انرژی امروزم رو مدیون دیروزم.اولش که رفتیم دانشگاه بهشتی که آقایی امتحانش رو بده.اول صبح  بارون نرمی میبارید.خیلی خوب بود.منم همش داشتم چترمون رو مسخره میکردم و میخندیدم و آقاییم همش میگفت آرومتر بخند.اما کو گوش شنوا. منم تو نماز خونه ش اول سوره یوسف رو خوندم و بعدش خوابیدم تا ۱۱.بعدشم منتظر شاخه نباتم شدم که بیاد بیرون.خدا رو شکر از اتحانش راضی بود.

خدایا خودت حرف دلم رو میدونی.س ازت خواهش میکنم.آمییییییییییییییییین.

بعدشم که من پوت میخواستم  رفتیم فردوسی که چیزی پیدا نکردم.بعدشم رستوران همیشگی و بازم پارک لاله.وعده گاه عاشقانه من و آقایی و باز هم کلی خاطره دو نفره که هیچکس جز من و گل سر نمی دونیم.

بعدشم رفتیم و یه سویی شرت برا آبجی کوچیکه گرفتم.علیرغم اینکه هر دوتامون خیلی خیلی خسته بودیم اما من بازم نمی خواستم برگردم.از جلو بیمارستانیم که آقایی توش کار میکرد گذشتیم و کلی خندیدم به خاطرات گذشته.بعدشم که من با اکراه و کلی الان نریم و هنوز زوده برگشتیم اینجا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز میرم و یه وقت برا سونو میگیرم .و هینطور آزمایش مجدد تیروئید و آهن.

این روزا هوا محشره.همش ابره و بارون.من عاشق این هوام.خدایا همش بارون بباره.

دوست جونام مرسی از اینکه نگران اضافه وزنم هستید .آره خوب شما راست میگید.خوب من ۱۶۵ هستم و وزنم الان شصتو یک و سیصد البته یه کیلوش رو بذارید برا لباسای تنم.اینه که هنوز خودم احساس نگرانس نکردم .دزر ثانی من کلا آدم خوش غذاییم.یعنی هوس همه جور غذایی میکنم.شما بگید چی کار کنم؟

دیگه اینکه هنوز احساس خاصی به نی نی ندارم.خوب وقتی یه چیزی رو لمس نکنی احساست کجا بود.من بودنش رو فقط گاهی از رو نوسانات احساسی شدیدم احساس میکن و سونویی که دادم و توش ساک حاملگی مشخص بود و آزمایشم.اینه که هنوز احساس مادر بودن نمی کمنم.گرچه اگرم نی نی بدنیا بیاد من بازم فک نکنم احساس کنم مادر شدم.گهی فکر میکنم این بچه رو مامانم میخواد بدنیا بیاره و میشه خواهر یا برادر کوچکتره من.نه اینکه فکر کنید چون ناخواسته بود این حس رو دارم.نه.اولاش نمی خواستم اما حالا همه دعاهام اینه که سالم باشه.میخوامش.صرفنظر از فشار روانی که زندگی کردن دور از خونواهده برام داره هیچ دلیل دیگه ایی برا ناراحتی ندارم.خدا رو شکر تا الانم هیچ کدوم از ضعفایی رو که خیلی از زنای باردار داشتن ندارم.من دور از مامانم اینا اگه یه ضعفم داشته باشم که دیگه هیچی.من الانم مثل قبلنم.همون شیطنتا.همون بازیگوشیا.کارای خونه رم مثل قبل انجام میدم.یعنی همه کارام مثل قبله.اگه کسی منو ببینه و خبر نداشته باشه باردارم عمرا بتونه تصور کنه حامله هستم.

من ذاتا شیطونتر از اونیم که بخوام اسم سنگین و پر از مسئولین مادر رو به دوش بکشم.اینه که میگم احساس میکنم بچه مامانم هست.فکر کنم اگه به دنیا بیاد هیچ وقت احساس کمبود همبازی نکنه.چون کودک درون خودم شدیدا فعاله.گاهی خودم دلم پسر میخواد.من همیشه با پسر بچه ها راحتتر مچشدم چونبیشتر بازیایی رو میپسندم که اکتیو باشه.دخترا اما همه چیزشون فرق داره.مدل تربیت کردنشون.رفتارشون.خلاصه همه چیزشون.

خواهری میگه بچه پسره.آقایی میگه فک کنم سر باشه اما خوش دختر دوست داره.منم گاهی میگم فرقی نمی کنه  و از این حرفا اما گاهیم دلم دختر میخواد گاهیم پسر.بسته به وضعیت روحیم.اما در کل امیدوارم خدا یه بچه سالم به من و همه اونایی که آرزوشون داشتن بچه س بده.خدا هیچ کس رو ناامید نکنه.این روزا همش دارم برا اونایی که دلشون بچه میخواد و هنوز ندارن و من میشناسمشون دعا میکنم.یکی یکی به اسم برا همشون دعا میکنم.

واییییییییییییییی چقدر زیاد شد پستم.

برای شاخه نبات:گاهی بین همه روزمره های زندگی ماشینی آدم اونقدر سرش گرمه دنیا میشه که روزای گذشته رو فراموش میکنه.روزای تلخ و ابری که با وجود یه کس دیگه آروم و بارونی میشه.دیروز وقتی از مسیرایی میگذشتیم که روزای ابری رو با وجود تو و در کنار تو برام بارونی میکرد.احساس میکردم دوباره دارم عاشقت میشم.دوباره دارم از امتحان برمیگردم و دوستام رو دو در میکنم که بیام پیشت.تو صف اتوبوس دوباره فکر میکردم دیره و من به امتحان م نمی رسم و دستایگرم تو توی مترو که همش تو دستم بودن و اطمینان دادنت به اینکه دیر نمی شه میرسیم.بعد از امتحان و ایستادن تو جلو در و اشتیاق من به با هم بودن و دویدن و بازم مترو و اتوبوس و پیاده رو ها.یادته همش میگفتیم چه خوبه که اینجا هیچکس ما رو نمی شناسه.تا هر وقت دلمون بخواد میتونیم با هم باشیم.تو ترمینال اینکه هر بار که میخواستم برگردم سنندج باهام میومدی تا دم اتوبوس و بعد رفتنم اس ام اس میکردی که اینبار سختترین باره جداییمون بوده.احساس میکنم خیلی دلم برات تنگ شده.یادته؟من که همش جلوی مغازه های خوراکی وایمیستادم و تو که همش دستم رو میکشیدی که اینا ارزش غذایی نداره .آخه بچه جان. و منم که همش دلم آبنبات چوبی بزرگ فرانسه میخواست.یادته چقدر برا این روزا دعا کردیم.برا با هم بودن.چه روزها و شبهای سختی رو گذروندیم.یادته من میگفتم یعنی یه روز میشه من و تو یه جوره دیگه از این خیابونا بگذریم؟خیلی دوستت دارم.خیلی بیشتر ازهمه روزای رفته.خاطرات با هم بودن . خاطرات پیش رو.خوشحالم که یه فرشته تو دلم داره رشد میکنه که از توئه.از عشق من و تو.فرشته ایی که خیلی از رازهای مگوی من و تو رو تو قلب مهربونش داره.فرشته ایی که مامان و بابایی داره که عاشق همن و لحظه ایی که تو همش عشق بوده و احساس  وخواستن.

دوست دارم مرد بزرگ زندگی قشنگ من.

برگ صد و پنجم

میگم که تنبل شدم.خیلیم زیاد.نمی دونم چرا اصلا حوصله وبلاگ نوشتن و کامنت گذاشتن ندارم.البته تا حالا سعی کردم از پستاتون عقب نباشم اما ببخشید که اگه تو کامنت گذاشتن تنبلم.جبران میکنم ایشالا.

ما خوبیم.قرار بود این چند روز برم سونو اما هر کار میکنم اصلا ح.صله ندارم.همش دلم میخواد جلو تلویزیون دراز بکشم و بستنی و انار و سیب و خرمالو و نارنگی بخورم .خلاصه هر چیزی که شیرین باشه بنده شدیدا مشتریشم.

خواهری این مدت تو قسمت زنان و زایمانه.هر چند روز یه بار زنگ میزنه و کلی توصیه داره برام البته اینا جدای از توصیه های مامان خانومه.

ملودی آروم زنگ موبایلم

من:(با کلی هیجان و جیغ)سلام ....گیان

خواهری:سلام هانا  چطوری خوبی ؟گوش کن دیرمه باید برگردم تو بخش .اینارو که میگم به ذهنت بسپار

من:چطوری خوبی؟

خواهری:آره خوبم.۱.به سمت چپ بخواب شبا.خون رسانی به جنین در بهترین پوزیشنه.متمایل به شکمم نخوابی.

:خوب

:دوزه لووتیروکسینت رو تغییر نده همین میزان خوبه.شکلات کم بخور بچه.کافئین داره.تا میتونی چیز کافئین دار نخور.۳.برو لباس حاملگی بخر.۴.هر شب دندونات رو مسواک بزن و نخ بکش.بعضی شبا یادت میره.یادت نره.۵.هر روز برو حموم.۶.میوه میوه میوه خیلی بخور.برو یه واکسن آنفلوانزام بزن.

:خوب

:فعلا همین .صدام میزنن.برم.بعدا زنگ میزنم بقیه شم میگم.مواظب خودت باش.

تق.

:باشه

تق.

مامانمم که همش میگه سردت نشه.آرامش داشته باشی.

چند روز قبل برا کندر بهش گفتم که گفت هنوز زوده به وقتش خودم برات میگیرم.تو نمی دونی خوباش کدومه.آخه مامانم برا هممون کندر خورده و من به تاثیرش رو هوش بچه اعتقاد دارم.

مامان بزرگمم که چند روز قبل فهمیده بود(مامانم بهش گفته بود)خیلی خیلی خوشحال شده بود.همش میگفت دختر نکنه نخواییش.بچه بهترین دوسته آدمه.خل نشی دختر.

و بار تا حالا بالا آوردم البته گلاب به روتون.اولیش ۲۷ بود و دومیش امروز.هر وقت گرمم باشه اینطوری میشم.شدیدا یخ خور شدم و قالای یخ رو مثل نون با دندونام خورد میکنم یا گاهی دو تکه ش میکنم و قورتش میدم.همچین دلم خنک میشه.

پنجشنبه هم برمیگردم سنندج و تا یه هفته تو شهر عزیز و دوست داشتنیه خودمم.آقایی جمعه و شنبه میره تهران کار داره.یکشنبه تا سه شنبه م کلاس داره نمی تونه بیاد دنبالم.اینه که ایشالا پنجشنبه و اینا میاد دنبال سیندرلا.میخوام موهام رو کوتاه کنم.نمی دونم چرا از همه چی حالم بهم میخوره البته گاهی.

(آقایی هر وقت یه چیزی میخواد میگه سیندرلا گیان(جان)اون کار رو برام میکنی؟)

من خیلی اهل خوردن لبنیات مخصوصا شیر نیستم.از وقتی فهمیدم باردارم هر روز دو لیوان ماستمیخورم.یکیش رو خالی  اون یکی رم با دوشاب انگوری که خواهر شوهری بهم داده بود قاطی میکنم و میخورم.وقتی بهم داد اصلا فکر نمی کردم بخوام هش لب بزنم.خیلی شیرینه اما حالا که شیشه ش رو می بینم از خودم تعجب میکنم.منی که قبلا خیلی کم شیرینی میخوردم .

گاهی وقتی میگفتم بچه آدم رو به هر کاری وادار میکنه باورم نمی شد اما حالا وقتی به لزوم خوردن یه چیزایی که عمرا خوشم نمیومد اما الان برا سلامت بچه لازمه فکر میکنم و خودم رو مجبور به خوردنش میکنم .میبینم بچه واقعا آدم رو به هر کاری وادار میکنه.تازه من هنوز در حد صفرم و هیچ کاری نکردم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.قسمتای شیرینش هنوز در راهههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

برگ صد و چهار

دوستای مهربون و عزیزم سلام.خوبید؟

تو وبلاگ نویسی تا دلتون بخواد تنبل شدم.نمی دونم چرا.

از کجا شروع کنم؟

این مدت تقریبا تونستم با شرایط کنار بیام.بازم شدم همون دختر سابق.دیگه از اون کم خوابیهای قبل هم خبری نیست.خوابمم مثل قبل شده.فقط تا دلتون بخواد دلم چیزای شیرین و خنک میخواد.وقتی میرم طرف اون همه ظرف ترشی که دارم باورم نمی شه که اصلا دوسشون ندارم.فقط گاهی خیلی هوس ترشی آلبالو میکنم که اونم یه دونه ش رو که میخورم به شدت بدم میاد از بقیه ش.تهوع و اینام خیری نیست.صبحا مثل قبلا از خواب بلند میشم.رژیم غذاییم داره کم کم تغییر میکنه.بیشتر لبنیات میخورم و هر روز یه دونه سیب.هنوزم گاهی باورم نمی شه تو دلم یه نی نی هست.آخه بچه م خیلی آرومه و اصلا اذیتم نمینه.آقایی میگه اگه مثل تو شیطون باشه چیکارش کنیم؟

الان فقط از خدا میخوام که سالم باشه.هفته قبل با الاهه(تو را بخاطر خاطره ها....)که حرف میزدم آدرس ی دکتر زنان رو بهم داد و گفت همکاراش پیش اون بودن.منم یه وقت گرفتم و رفتم.دکتر خوبی بود اما بازم مثل بیشتر دکترا دو نفری با هم ویزیت میکرد.وایی از این مدا ویزیت بدم میاد.وزنم و فشارم رو گرفت.وزن ۳۰۰/۶۱ و فشارمم ۱۱ بود.بعدش سونوی قبلیم رو دید و گفت آخر این ماه برم یه سونوی دیگه بدم که ببینیم نی نی قلب کوچولوش تشکیل شده.بعدشم یه سری سوال ازم کرد و در نایت گفت همه چیز عالیه.برای دردای مداوم اما خفیف شکمم گفت که تو سه ماهه اول طبیعیه بخاطر لانه گزینی جنین.اسیدفولیک هم من ا میل میخوردم که گفت بکنش ۵.مام گفتیم چشم و اومدیم خونه.دارم لیست کتابایی که باید بخونم رو در میارم و اول از همه باید کتاب من و کودک من رو بگیرم.

مامان میگه فعلا به هیچکس نگو.خودمم موافقم.اما نمی دونم چرا هنوز تریپ مادری نمی تونم بذارم.مثلا اینکه من مادر شدم و کلی باید و نباید برای خودم.این نه ماه رو به سلامتی بگذرونم.

تکرر ادر.ار دارم.هر شب یه بار رو باید بیدار شم.مایعاتم زیاد میخورم.

این روزا مشغول گذروندن دوره کارآموزیم.فعلا ۱۵ روز تو شعبه ۱۷ هستم.کلی با خانوما دوست شدم.برگشتنی هم جعفری و شاهی و ریحان خریدم.

از جلو مغازه های سیسمونی یا جاهایی که لباس بچه داره که رد میشم کلی دلم میخواد لباسارو نگاه کنم.من آدم کم طاقتیم.هوووووووووووووووو تا ۸ ماه دیگه کی حوصله داره!!!!!!!!!!!!!

یه چیزی برام خیلی جالبه اون بار که سنندج بودیم مادر بزرگم گفت بارداری؟هیچکس بجز خونوادم از این موضوع خبر ندارن اما نمی دونم مامان بزرگم از روی چی این حرف رو زد.واقعا چطوری این رو گفت؟

هر وقت آقايي مياد كنارم و تو بقلشم دستش ميزاره رو شكمم و از حرارت دستش گرم ميشم.اونوقتا ديگه اون يه خورده دردم هم از بين ميره.

آدم وقتی تو دل یه مسئله اییه اون طوری که خارج گودیا به اون مسئله نگاه می کنن اصلا نگاه نمی کنه.حالا که یه کم از اون هیجانای اولم کم شده می بینم خیلیم بد نشده.جدای از نداشتن آمادگی روحی که اونم دارم پیدا می کنم از نظرای دیگه مشکلی نداریم که بخوام تا حل شدن اون صبر کنم.اولاش حرف مردم خیلی برام مهم بود.وقتی فکر میکردم که ممکنه بعضیا بگن چه زود یا چه با عجله یا چیزای مثل این دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم اما حالا دیگه حرفای مردم مهم نیست.فکرش رو که میکنم می بینم مامانم و تقریبا همه زنای هم دوره مامانم تو همون یه سال اول بچه دار شدن.این که چند سال از ازدواج بگذره و طرف بچه دار بشه بخاطر شرایط روز و همچنین مدیه که زوجای جون دارنش.اگه مامانم میگفت چند سال از ازدواجم بگذره و بعد بچه دار بشم اونوقت الان مامانم پیر بود و من نمی تونستم رو حمایتاش از همه نظر حساب کنم.حالا که فکر می کنم میبینم بهتر که باردارم.حداقل فاصله سنیم با بچه م اونقدر زیاد نمی شه که چند ساله آینده دیگه اصلا حرف هم رو نفهممیم.مامانم تو بیست و سه سالگیش من رو داشت و خواهر وسطی تو بیست و پنج سالگی گیرش اومد.همیشه مثل دوست بوده برامون والبته درکش از شرایط و تغییرات روز خیلی زیاده و ما بچه ها تقریبا هیچوقت با مامان مشکلی نداشتیم.الانم خدا رو شکر دلم قرصه .میگه خودم بزرگش میکنم.دلت میاد بگي نمی خوامش بچه ایی که از تو و آقایی باشه خیلی شیرینه.میگه دلت میاد بگی بچه یی که از آقاییه رو نمی خوام.(مامان بابام آقایی رو خیلی خیلی دوست دارن) یکی تو نظرات پست قبل نوشته بود خدا بهترین برنامه ریزه.منم واقعا به این حرف معتقدم دوستم.باور کن.

من همیشه میخواستم هر زمان که بچه دار شدم تا سه سالگی بچه م خونه دار باشم حالا هر شغلیم که داشته باشم رو ول کنم چون سه سال اول زندگی مهمترین سالهای عمره یه آدمه و من میخوام همه عشق و شادیهای زندگی رو به بچه م هدیه بدم چون لیاقت یه خونواده ی گرم و شاد رو داره.وکالت من برای سنندجه.یعنی تو سنندج میتونم کار کنم.حداقل تا دو یا سه سال آینده م احتمال نمی دم برگردیم سنندج.این یعنی اینکه فعلا کار بی کار پس این زمان بهترین مدته برای داشتنه یه نی نی.شاید به نظر مسئله ی ساده ایی باشه ولی برای من خیلی خیلی مهم بوده و هست که بچه م تو سالای اول زندگیش از خیلی چیزا محروم نباشه.مخصوصا که کودک درون من و آقاییم شدیدا زنده اس و کلی همبازیای خوبی هستیم برای بچه ها.

نمی خوام زندگی رو سخت بگیرم وقتی به مادر بزرگم و مامانم فکر میکنم می بینم چقدر تو زندگیاشون بالا و پایین داشتن.وقتی به مادر بزرگم نگاه میکنم از آرامشش آروم میشم.منم دلم میخواد گاهی سنتی بشم.گاهی بیخیاله همه دغدغه هایی بشم که همیشه باهام بودن.

فعلا همینا دیگه.مامانای مهربون میشه تجربه های خودتون رودر اختیارم بزارید.خوشحال میشم بخونم.

بعضی از خواننده های خاموش وبلاگم برام خصوصی گذاشتن.میشه خواهش کنم آدرستونم بزارید.دلممیخواد باهاتون آشنا بشم مخصوصا اونایی که شرایط مشابه من رو داشتم.