برگ هشتاد و دوم
داداشم امروز عصراز حج میاد
.دلم براش تنگ شده خیییییییییییلی
.هیچ وقت این مدلی ازمون دور نشده بود ولی حالا که دو هفته نبوده جاش حسابی معلومه.قراره پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه مامانم عصر بیان خونمون.آقایی اما برنمی گرده.مشغول خونه تمیز کردن و مقاله و طرح نوشتنه.امیدوارم موفق باشه.همموم آرزومون موفقیت و پیشرفت بیشتر گلی خان هست
.
جمعه رفتیم عروسی
.عصرشم بابا مواد ساندویچ رو گرفت و رفتیم دشت و صحرا
و شبشم رفتیم خونه مادربزرگ.بهدشم من اونجا کلی با آقایی حرف زدم مثل هر شب.
تاریخ عروسیمونم که هنوز دقیق مشخص نیست برا همین نمی دونم الان چی کار کنم.از اول که میخواستیم بیفته ۱۵ مرداد.الانم همینه.ولی آقایی آذر امتحان دکترا داره و اگه ایشالا قبول شه با درصد بیشتری احتمال داره برگرده و این خواست همیشگی من بوده
اما اگه بخواییم مرداد عروسی کنیم وقت کم میاره .از یه طرف استرس درساش و از یه طرفم اومدن و رفتن و مهمونی و این حرفا وقتش رو میگیره.خلاصه اینه که هنوز معلوم نیست.و باید روش فکر کنیم
برم به کارام برسم
.
فعلا
.اولش که یه کمی ناراحت شدم و بهشون گفتم که اصلا نمی خوام.این چه یخچالیه که برام میگیرید
.همون وقت آقایی زنگ شد و زدم از فروشگاه اومدم بیرون.شب که برگشتیم خونه خیلی از خودم و رفتارم ناراحت شدم.خوب من خیلی بچگانه و بد برخورد کردم.فکرش رو که کردم دیدم حق با اوناس.بعدا هم میتونیم، انشالا اگه خونه گرفتیم یا وضعیت کار آقایی تو یه شهر(امیدوارم همینجا باشه)مشخص شد،اون وقت بگیریم.خودمم که هیچ اهل شلوغی و خرید هرچی دم دستم بیاد نیستم.غروبش که با آقاییم صحبت کردم گفت که بخاطر این چیزا ناراحتشون نکن.هر چیزی که گرفتن دستشون درد نکنه.مطمئن باش اونیم که میگیرن خیلی خوبه.بعدشم کلی شوخی کرد و برام شعر خوند در وصف بی ارزش بودن یخچال و مال دنیا و اینکه خودم رو ناراحت نکنم
.برگشتنی خیلی بغض داشتم بخاطر رفتارم
. راست میگفت مامانم من الان جام مشخص نیست.در ثانی خدا رو شکر برای همه چیز ،خیلیا هستن که ندارن یه یخچال ایرانیم بگیرن یا حتی نمی تونن بگن چی میخوان.منم حق ندارم هر جور دلم خواست رفتار کنم.هر کاریم که کردم نشد که یه خورده گریه کنم که حالم بهتر بشه
.عذاب وجدان داشتم از برخوردی که غروب تو فروشگاه داشتم.یه خورده با آقایی حرف زدم که سر یه حرفی که من زدم فوری عصبانی شد و گفت خوب به جهنم برو با یکی دیگه ازدواج کن
.صبحش از سرکار به بابام زنگ زدم و بابت رفتار بچگانه و خام دیروزم ازش معذرت خواستم
..فک کنم از قیافه و رفتارمم مشخص بود که ناراحت شدم.نه آقایی عزیزم
.مهمون داشتن.
.
.برگشت خونه و عصرش رفتن برای حصر* وراثت شوهر خاله ش که آقاییم یکی از شهود بود.بعدشم که اومد دنبال من و با هم رفتیم شیرینی برای دوستش گرفتیم و کارنامه ی خواهری رو بردیم دادیم پشتیبانش تو قلم**چی و بعدش برگشتیم.خونه دوستش خیابون پشتی ما بود.تا سر کوچمون اومد و از اونجا رفت.
و برا نهار اومدیم خونه ما .بعد از نهارم ۷عشقم برگشت زنجا**ن.
.حالا اگه گاهیم ناراحت میشی و یه چیزی میگی اشکال نداره.از قدیم گفتن مرد اگه عصبانی نشه که مرد نیست
.خیلی بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی مثلا ده تا.بخاطر چیزی که هستی.بخاطر خودت.هرچند گاهی هم عصبانی میشی اما همه ی عصبانیتت چند دقیقه اس خیلی که بشه میشه یکی دو ساعت.عاشق این اخلاقتم.اینکه تو وجودم حس بدی رو بوجود نمیاری وقتی عصبانی هستی.حرفاتم به دل نمی گیرم.خوب آدمه عصبانی هر چیزی ممکنه از دهنش در بیاد ولی تو که دهنت همیشه پر از الماس و حرفای عسلیه ،حیف نیست از بین اون دو ردیف مروارید سفیدت بجز گوهر و الماس با طعم شکلات ،چیزه دیگه ایی بیرون بیاد.شیطونه دیگه گولت نزنه که بخوایی حرفات رو با طعم قهوه ی تلخ بهم بگی
.دیگه م اینکه ،حرفام رو با منظور بد برداشت نکن پلیز.من اگه یه بار نه، ده بار نه ،هزار بار دیگه بخوام شوشو انتخاب کنم ،خودت اول و آخرین انتخابمی.آخه کی رو دیدی که به قند عسل خودش حرف منظور دار بزنه.اونم من که میخوام دنیا نباشه اگه خدایی نکرده تو رو ناراحت ببینم. منم سعی میکنم بیشتر مواظب حرفایی که میزنم باشم.که خدایی نکرده سوء تفام نشه
.
ا
.
.نمي دونم چه سريه اين احساس چون تقريبا براي همه ي دخترا تو اين شرايط پيش مياد.ميفهميد منظورم رو؟
.دلم ميخواد همش برقصم با اين ناخنا يا صندلاي بندي ورني پاشنه بلندم رو بپوشم و برم بيرون اما نميشه.
.کلا آدم احساسي هستم.پاييز و زمستون قبل از بس غصه ي اتفاقات تابستون لعنتي قبل رو خوردم يه گره تو تيرويئدم ايجاد شد که خوشبختانه بعد از اسکن معلوم شد گرمه و نياز به نمونه برداري نيست.از اين به بعد سعي ميکنم خيلي خودم رو درگير احساسات منفي نکنم
.
.
.مغازه م هم که يه ميليارد مي ارزه و بابام به اسمم کرده.درسم نخوندم(پسره سيکلم نداشته اونوقت خواهرش ميگفت ديپلمه)موافق ادامه تحصيل شمام نيستم.تو عروسيام بايد اونجور که من ميگم لباس بپوشي
.خلاصه که فيلمي بود اين آقاي ميلياردي با باباش.خوشبختانه حداقل اونقدر صداقت داشته که حقيقت رو بگه.اميدوارم يکي مثل خوردش پيدا کنه و بتونن با هم خوشبخت شن.خدا کنه همه ي جونا عاقبت بخير بشن.آمين.
دوست دارم مهربونم.یه بوووووووووووس گنده بخاطر این همه خوبی

26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.