برگ هشتاد و دوم

با این روزای گرم چطورید دوست جوووووناSun

داداشم امروز  عصراز حج میاد.دلم براش تنگ شده خیییییییییییلی.هیچ وقت این مدلی ازمون دور نشده بود ولی حالا که دو هفته نبوده جاش حسابی معلومه.قراره پدربزرگ و مادربزرگ و خاله و عمه مامانم عصر بیان خونمون.آقایی اما برنمی گرده.مشغول خونه تمیز کردن و مقاله و طرح نوشتنه.امیدوارم موفق باشه.همموم آرزومون موفقیت و پیشرفت بیشتر گلی خان هست  .

 

جمعه رفتیم عروسی .عصرشم بابا مواد ساندویچ رو گرفت و رفتیم دشت و صحرا Barbequeو شبشم رفتیم خونه مادربزرگ.بهدشم من اونجا کلی با آقایی حرف زدم مثل هر شب.

تاریخ عروسیمونم که هنوز دقیق مشخص نیست برا همین نمی دونم الان چی کار کنم.از اول که میخواستیم بیفته ۱۵ مرداد.الانم همینه.ولی آقایی آذر امتحان دکترا داره و اگه ایشالا قبول شه با درصد بیشتری احتمال داره برگرده و این خواست همیشگی من بوده اما اگه بخواییم مرداد عروسی کنیم وقت کم میاره .از یه طرف استرس درساش و از یه طرفم اومدن و رفتن و مهمونی و این حرفا وقتش رو میگیره.خلاصه اینه که هنوز معلوم نیست.و باید روش فکر کنیم

 

برم به کارام برسم.

فعلاBalloons

برگ هشتاد و یکم

یکشنبه سر خرید یخچال یه کم ناراحت شدم.دلم میخواست ساید بگیرم که مامان گفت این برای تو راحت نیست.همش دو نفرید .مهمونم زیاد برات نمی آد که بخوایی یخچال بزرگ بگیری.معلمومم نیست که آقایی تا کی بخواد زنجا **ن بمونه.بعدا برا حمل و نقلش خیلی سختت میشه.اولش که یه کمی ناراحت شدم و بهشون گفتم که اصلا نمی خوام.این چه یخچالیه که برام میگیرید .همون وقت آقایی زنگ شد و زدم از فروشگاه اومدم بیرون.شب که برگشتیم خونه خیلی از خودم و رفتارم ناراحت شدم.خوب من خیلی بچگانه و بد برخورد کردم.فکرش رو که کردم دیدم حق با اوناس.بعدا هم میتونیم، انشالا اگه خونه گرفتیم یا وضعیت کار آقایی تو یه شهر(امیدوارم همینجا باشه)مشخص شد،اون وقت بگیریم.خودمم که هیچ اهل  شلوغی و خرید هرچی دم دستم بیاد نیستم.غروبش که با آقاییم صحبت کردم گفت که بخاطر این چیزا ناراحتشون نکن.هر چیزی که گرفتن دستشون درد نکنه.مطمئن باش اونیم که میگیرن خیلی خوبه.بعدشم کلی شوخی کرد و برام شعر خوند در وصف بی ارزش بودن یخچال و مال دنیا و اینکه خودم رو ناراحت نکنم   .برگشتنی خیلی بغض داشتم بخاطر رفتارم . راست میگفت مامانم من الان جام مشخص نیست.در ثانی خدا رو شکر برای همه چیز ،خیلیا هستن که ندارن یه یخچال ایرانیم بگیرن یا حتی نمی تونن بگن چی میخوان.منم حق ندارم هر جور دلم خواست رفتار کنم.هر کاریم که کردم نشد که یه خورده گریه کنم که حالم بهتر بشه.دایی اینا زنگ زدن که میخوان بیان خونه مون.منم بی حال .همون موقع آقایی دوباره زنگ زد و من با شنیدن صداش بغضم ترکید و گریه م گرفتgirl_cray2.gif.عذاب وجدان داشتم از برخوردی که غروب تو فروشگاه داشتم.یه خورده با آقایی حرف زدم که سر یه حرفی که من زدم فوری عصبانی شد و گفت خوب به جهنم برو با یکی دیگه ازدواج کن.وایی منو میگی داشتم  از تعجب سکته میکردم     .هر دومون عصبانی بودیم شدید.منم گفتم واقعا که و گوشی رو قطع کردم.اس ام اس زد که تو خیلی توقعت زیاده و من زن اینطوری نمی خوام و از این حرفا .که منم بهش زنگ زدم و گفتم این حرفا چیه که میزنی.میگفت وقتی تو این طوری حرف میزنی من فک می کنم که تو منو قبول نداری و من نمی تونم کاری برات بکنم و این چیزا عصبانیم میکنه.در حالی که اصلا این طور نیست.خوب من آقایی رو دوست داشتم  و دارم که باهاش ازدواج کردمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.حالا مثلا اگه برگردم بگم فلان چیز خوشکله یا اینکه فلان خانوم یا دوستم شوهرش اینو براش خریده ،منظورم این نیست که تو نمی تونی یا ازت راضی نیستم.خلاصه یه خورده گرد و خاک کردیم و بعدش تا ساعت دو مشغول گردگیری و رفع سوء تفاهمها شدیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.منم کلی حرف زدم.دوشنبه آقایی میخواست برا چهلم شوهر خاله ش برگرده که به همین خاطر رضایت دادیم و ساعت ۵۵/۱ شب ،بای بای کردیم.صبحش از سرکار به بابام زنگ زدم و بابت رفتار بچگانه و خام دیروزم ازش معذرت خواستم.

 آقایی دوشنبه که مستقیم اومد و رفت خونه ی خاله ش و از اونجام سر خاک .ساعت هفت اومد خونمون .میگفت خوب کاری کردید نیومدید.هوا خیلی گرم بود.طفلکی کلی عرق کرده بود و سرشم درد میکرد .رفتیم  دکتر برام آزمایش نوشت و بعدش یه کم خرید کردیم برای آقایی .برگشتنی من یه روسری گرفتم که انتظار داشتم آقایی پولش رو بده اما نداد.حالا شاید چون من خودم زودتر دست کردم تو کیفم یا هر چیزی ،اما  تو اون لحظه دلم میخواست عشقم حساب کنه ،خیلی ناراحت شدم.نه اینکه آدم مادی باشم یا هر چیزی اما یه احساس خوبی دارم وقتی ببینم آقایی هست.حالا فقط و فقط نسبت به شوشو این انتظار رو دارم.اینم بگم که، همسری گلم خیلی مهربونه و من میدونم که همه سعیش رو برای زندگی قشنگمون میکنه connie_49.gif..فک کنم از قیافه و رفتارمم مشخص بود که ناراحت شدم.نه آقایی عزیزم؟

.شب خونه ی خاله ش مهمون داشتن،قند عسلم که سرش درد میکرد و خسته بود.منم گفتم نمی خواد منو برسونی.خودم میرم تو برو که هم خستگیت در بره و هم اینکه به شامت برسی.خوب زشت بود اگه دیر میرفتgive_heart.gif.مهمون داشتن.

شب که برگشتم خیلی ناراحت بودم.بهش زنگ زدم که فردا زود بیا با هم بریم آزمایشم رو بدم و من یه کم باهات حرف دارم.همش تو ذهنم فکرای بچگانه میکردم  .وایی اون شب چه شب بدی بود.اصلا نمی دونم چطوری خوابیدمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.همش فک می کردم آقایی عوض شده و دیگه براش مهم نیستم و از این حرفا.حالا که فکرش رو میکنم خندم میگیره.آخه گاهی آدم تو یه شرایطی یه احساسایی میکنه که ممکنه اصلا درست نباشه و همش هیجانهای کاذب باشه.آخه کی تا حالا محکش برای تغییر کردن یا نکردن یه آدم حساب کردن پول روسری بوده؟تا من باشم؟یه درس بزرگ گرفتم اینم اینه که صبر و تحملم رو بیشتر کنم و دلم رو بزرگتر.

 

عشقم سه شنبه ساعت ۴۵/۸ ،خونه ی ما بود.یه کم نشستیم و رفتیم بیرون.اینم بگم که صبح که بیدار شدم اصلا از دست آقایی ناراحت نبودمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.فهمیدم که دیروز ازش عصبانی بودم نه ناراحت چون اگه ناراحت بودم تا چند روز اثرش میموند که من اثری ندیدم  .رفتیم بیرون و  من آزمایش نرفتم چون خیلیم جدی نبود ،رفتیم  یه شلوار و روسری ناز گرفتم   و بعدش رفتیم پارک نشستیم و من کلی حرف زدم و عشقولی شدیم و کلی خوش خوشانمان شد .وقتی خریدام رو به مامانم و خواهر کوچیکه نشون دادم خیلی ازش خوششون اومد.مخصوصا روسریم که خواهری هم قصد خریدش رو کرده.قرار بود برگرده .یکی از دوستاش که زنگ زد گفت خانومش برگشته خونه باباش و  امشب آقایی بره پیشش که شوشو عذر خواهی کرد و گفت بلیط داره و نمی تونه بیاد .وقتی از رستوران اومدیم بیرون تصمیمش عوض شد و گفت که برنمی گرده.خیییییییییییلی خوشحال شدم.برگشت خونه و عصرش رفتن برای حصر* وراثت شوهر خاله ش که آقاییم یکی از شهود بود.بعدشم که اومد دنبال من و با هم رفتیم شیرینی برای دوستش گرفتیم و کارنامه ی خواهری رو بردیم دادیم پشتیبانش تو قلم**چی و بعدش برگشتیم.خونه دوستش خیابون پشتی ما بود.تا سر کوچمون اومد و از اونجا رفت.

صبحشم که من رفتم پیشش و کلی عشقولانه شدیم  و برا نهار اومدیم خونه ما .بعد از نهارم ۷عشقم برگشت زنجا**ن.

یه سطر فقط برای تو:

میدونی که چقدر دوست دارم پس اندازه ش دیگه گفتن نداره چون اندازه ندارهKiss .ببخش اگه گاهی عصبانی میشم یا غر میزنم. مرسی که با صبر و منطق میشینی و به حرفام گوش میدی.مرسی که هستی و سعی می کنی عشق قشنگت رو هر لحظه بهم نشون بدیkiss.gif.حالا اگه  گاهیم ناراحت میشی و یه چیزی میگی اشکال نداره.از قدیم گفتن مرد اگه عصبانی نشه که مرد نیست.هاهاها.خوشت اومد من چقدر به حقوقت احترام میذارم!!!!!!!!!!!!!!!!! میدونی پسر، من خیلی قبولت دارم.خیلی بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی مثلا ده تا.بخاطر چیزی که هستی.بخاطر خودت.هرچند گاهی هم عصبانی میشی اما همه ی عصبانیتت چند دقیقه اس خیلی که بشه میشه یکی دو ساعت.عاشق این اخلاقتم.اینکه تو وجودم حس بدی رو بوجود نمیاری وقتی عصبانی هستی.حرفاتم به دل نمی گیرم.خوب آدمه عصبانی هر چیزی ممکنه از دهنش در بیاد ولی تو که دهنت همیشه پر از الماس و حرفای عسلیه ،حیف نیست از بین اون دو ردیف مروارید سفیدت بجز گوهر و الماس با طعم شکلات ،چیزه دیگه ایی بیرون بیاد.شیطونه دیگه گولت نزنه که بخوایی حرفات رو با طعم قهوه ی تلخ بهم بگی       .دیگه م اینکه ،حرفام رو با منظور بد برداشت نکن پلیز.من اگه یه بار نه، ده بار نه ،هزار بار دیگه بخوام شوشو انتخاب کنم ،خودت اول و آخرین انتخابمی.آخه کی رو دیدی که به قند عسل خودش حرف منظور دار بزنه.اونم من که میخوام دنیا نباشه اگه خدایی نکرده تو رو ناراحت ببینم. منم سعی میکنم بیشتر مواظب حرفایی که میزنم باشم.که خدایی نکرده سوء تفام نشه  .امروز وقتی حرف عشق نافرجام دوستت رو گفتی و حرفای دیشبش رو برام تعریف کردی کلی خدا رو بخاطر بزرگی و مهربونیش شکر کردم.خدا رو شکر که من و تو بهم رسیدیم.خدا رو شکر .قدرت رو میدونم عشق ابدیم.قدر ثانیه به ثانیه ی بودنمون رو با هم.توام که میدونم میدونی.در ضمن  بنده شديدا مايلم که هميشه با تو برم خريد.خوشم مياد از سليقه ت پسر.لطفا سعي کن اين علاقه من رو بيشتر درک کني و باهام همراه شي.مثل هميشه که همراهم بودي.

 

تنم بوي عطرت رو ميده.

برگ هشتادم

نمی دونم چرا مدتیه اینطوری شدم.انگار همه حرفها و کلمات از ذهنم پر کشیدن.منی که قبلنا تا دستم به قلم میرفت روی کاغذ رقصیدنش رو میدیدم حالا انگار ذهنم با همه چیز قهره.گاهی از سره دلتنگی یا بی طاقتی میرم و سری به وبلاگ قبلیم میزنم یا اینکه اون چند تا دفتر کوچیکی که از اون یه عالمه دفتر برام مونده رو باز میکنم و آروم شروع میکنم به خوندن نوشته های روزهای دوری:

     چشمانت دو حس قهوه ایی مردد است میان سکوت و فریاد.دو خورشید روشن که مثل دو گوی پیشگو میشود تویشان آینده ی مرا دیدوبیا بگیر کفشهایم برای تو.قدم بزن توی ناکجایی این جاده ها و رقم بزن تقدیری را که به تو سپرده ام.................

 الان وقتی به راه اومده پشت سرمون نگاه میکنم میبینم چقدر سختی کشیدیم.دیروز که دستم توی دستای گرمت بود همه این چهار سال از جلوی چشمام رد شد.همه اون روزهای تلخ و شیرینی که با هم تجربه کردیم.همه گریه ها و تلاشهامون.همه ی دعاها و درددلامون.میگن الماس ارزشش به اینه که تحت یه فشار فوق العاده قرار میگیره.اگه اینطور باشه من فکر میکنم که عشق من و تو از همه الماسهای دنیا با ارزشتر و پاکتره.

به این فکر کردم که ما،من و تو،چه روزها و شبهای سختی رو گذروندیم تا به اینجا برسیم.دستهای من و تو چقدر از هم دور بودن تا به این یکی شدن رسیدن.دلم میخواد برات ار عشق بگم.اگه همه اون ثانیه هایی که با تو و عشق تو گذشت.از همه اون ثانیه هایی که دور از هم در کنارم بودی.روحی که همیشه پیش تو بود و یادی که همیشه به یادت بود.

وقتی تو رو میبینم که با پدر مشغول حرف زدنی،دست دادن و روبوسی هستی.وقتی تو رو توی جمع خونواده ام میبینم.وقتی مادربزرگم میگه آقایی رو خیلی دوست دارم.پسر خودمه.و صدها وقتی دیگه،یه حسی توی وجودم شروع به جوشش میکنه که نمی دونم در قالب چه کلمه ایی به دنیا بیارمش.باورم نمیشه همه اون روزای تلخ گذشتن.همه ی اون کابوسها تموم شدن.باورم نمی شه که این بابای مهربون من بود که تهدیدم میکرد.من بودم که گریه میکردم.من بودم که میترسیدم.من بودم که توی یه برزخ لعنتی گیر کرده بودم.باورم نمی شه که اون روزهای تاریک واقعیت داشته و من نمی دونم که چطور اون روزای سخت و نفرین شده رو تاب آوردم.

وقتی تنهام یاد خودم و خودت میافتم.یاد اون روز گرم ۱۷ مرداد پارسال که با هم بودیم.از صبح تا شب.یاد پارک لاله.انقلاب و کتابایی که با هم خریدیم.یاد آرامشی که تو به من دادی درست زمانی که ۱۵ روز از شروع کابوسهای هفت ماهمون میگذشت.یاد اون روز آبان که من توی مترو سه ساعت منتظر تو بدم و آنقدر برای مصاحبه م دیر بود که همه ی مسیر تنها تو بودی که استرسها و هیجانهای کلامی من رو تحمل کردی و شنیدی.یاد خونه ی الهام.خونه ی علی.قرارهای پنهونی.اس ام اس های طولانی.یاد همه ی شبها و روزهای دور از تو۷میافتم.میدونی علیرغم همه ی سختی هایی که کشیدیم از همه ی اون روزها و حادثه ها برام یه خاطره شیرین مونده.اونقدر شیرین که الان مابین همه سرگرمیهای دنیای ماشینی وقتی بهشون فکر میکنم.نسیمی از یه احساس شاد توی تن و روحم میوزه و تبسمی روی لبام میاره که با هیچ چیز توی دنیا عوضش نمی کنم.تو،داشتن تو و عشق تو ،آبروی زندگی منه.

دیروز وقتی با هم رفتیم که برای خونه مون ،خونه ایی که برای یکی شدن توش خیلی چیزا رو به جون خریریم ،فرش انتخاب میکردیم.وقتی چشمای قشنگت که همیشه برای من آرامبخشترین جای دنیا بعد از آغوش گرم و امنته ،داشتن طرح و مدل فرشا رو میدیدن.وقتی از مدل و اندازه ی چیزی که باید بخریم حرف میزدی.برای یه لحظه به معراج رفتم.چقدر خدا رو شکر کردم برای این با هم بودن.برای داشتن مردی مثل تو که محکمترین و بهترینتکیه گاه منه.

تو قشنگترین هدیه خدایی برای من.جفت روح منی،الهام بخشترین عاشقانه ی خدا.شاید این روزا در گیر و دار روزمرگیها و مشغولیات ذهنمون کمتر فرصت نگاه کردن به چشمهای دیگر رو داشته باشیم.شاید به خاطر خیلی چیزا نشه برای یه لحظه هم که شده گرمای تنت روحم رو نوازش بده.شاید این روزها نتونیم وقتمون رو زیاد با هم سپری کنیم اما این رو میدونم که پشت همه روزانه هامون همیشه دوست دارم،عاشقانه دوستت دارم.میدونم و میدونی که باید نگهبان و مراقب خوب و مهربونی باشیم برای دونه ایی که توی عصر اون سه شنبه ی پاییز با هم کاشتیم و لحظه به لحظه جوانه زدن و رشدش رو دیدیم.باید مراقبش باشیم و خوب بهش برسیم تا تبدیل به یه درخت قوی و بزرگ بشه که بچه هامون و خونواده ایی که من و تو تشکیلش دادیم با آرامش و امنیت زیر سایه ش زندگش کنیم و از با هم بودن لذت ببریم.

                                      

                                              

برادرم امروز صبح به حج عمره مشرف شد.امیدوارم حجش قبول باشه.ازش خواستم که برای سلامتی همه مون  و خوشبختی و عاقبت به خیریمون دعا کنه،خیلی زیاد.بادرم پاکه.مثل آب زلال و بی آلایش. آلوده ی دنیا نشده.خدا خودش حافظ و نگه دارش باشه.میگن دعای آدمای پاک زودتر مستجاب میشه.دیشب وقتی با هم نشسته بودید،بهش گفتی چه دعایی بکنه؟صبح زود وقتی با مامان و بابا و آبجی کوچیکه بدرقه اش کردیم،دلم میخواست هزار بار دیگه ببوسمش.هنوز چند ساعت بیشتر نیست که رفته اما من دلم خیلی براش تنگ شده.امیدوارم بهشون خوش بگذره.

 قبلنا خیلی راحتتر میتونستم رفتن و دوباره دور شدنم رو از آقایی تحمل کنم اما الان نمی دونم چرا هیچ تحملی در وجودم نمونده.با اینکه همین ظهر رفت اما انگار هزار ساله ندیدمش.دلم خیلی خیلی براش تنگ شده.ایشالا این ۱۵،۲۰ روز هم زود میگذره و ما با هم یکی میشیم تا ابد.خوشبخت بشیم ایشالا.تنها دلخوشیه الانم اینه که دوشنبه برمیگرده.

یکشنبه رفتیم و برای آقایی یه پیراهن و شلوار خوشکل گرفتیم که ماشالا اینقده بهش میومد.یادم نره براش اسفند دود کنم.برای بابای عزیزم هم به مناسبت روز پدر یه پیراهن گرفتیم.میخواستیم دیشب یه جشن کوچیک خونوادگی بگیریم که چون برادرم امروز مشرف شدن برامون مهمون اومد ونتونستیم.ایشالا ساله دیگه.

بابای مهربونم اینجا رو نمی خونی،اصلا از وجود اینجا خبر نداری اما میخوام اینو بدونی که مهربونترین و عزیزترین بابای دنیایی برای من.من رو ببخش که دختر خوبی نبودم برات اما تو همیشه بهترین بودی.از خدای بزرگ میخوام که سایه ی گرمت همیشه روی سرمون باشه و ایشالا صد سال عمر با عزت داشته باشی.

آقایی نازنینم شمام که حالا حالاها بابا نمی شی ولی چون ذاتا قدرت بابا شدن رو داری ،این روز رو بهت تبریک میگم.سایه ی سری،گل پسری،قند و عسلی،خواستنی ترینی برای من.همیشه سالم و مهربون بمون برام.ادی دل من ،تویی.همیشه مواظب دلیل قشنگ خنده هام باش.

 

                         شکلک های یاهو،کدهای زیبا سازی وبلاگ،کد موزیک  www.bia2temp.ir ا

برگ هفتاد و نهم

سه شنبه دايي اينا براي آزمون آزاد دختر دايي رفتن سفر.نهار مامان پدربزرگ و مادربزرگ رو دعوت کرد.بعدشم شب  بقيه نهار که مونده بود رو برديم و رفتيم کوه.شبم من خونه مامان بزرگم خوابيدم  و صبح از اونجا رفتم سر کار.شلوارم هم سوخت با اين اتوئه. منم با همون شلوار رفتمWhoop De Doo.

مامان هم برام مربای آلبالو درست کرد.هفته قبل رفتم و این میوه خوری و قندونا رو خريدم.ميخواستم برم توت بگيرم که مربا بپزم .قرار بود با آدينه دوستم بريم که گفت از تو حياط بچين(حياط دادگاه)ما هم رفتيم و يه کيسه بزرگ توت چيديم.مرباش خيلي شيرين شده ولي خوشکله.احتمالا يه کم رقيقش کنم که از شيرينيش کم شه .اگه پيشنهادي داريد بگيد پليز.

 

پنج شنبه هم که از صبحش درد داشتم تا غروب.خدا بيامرزه پدر اوني که ايبوپروفن رو ساخت.اگه اين قرصه نباشه که من نمي دونم اين کمر درده لعنتي رو چطوري تحمل کنم. صميمي ترين دوستم شب جمعه بله برونش بود .دعوت کرد اما من نرفتم.جمعشون خيلي خونوادگي بود منم دلم نخواست برم.آقاييم اينجا نبود اصلا دلم نيومد که بي عشقم برم.ايشالا براي عروسيشتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.امروز با هم که برگشتيم خونه کلي ناراحت بود ميگفت احساس ميکنم ديگه دختر خونه نيستم يه جورايي احساس غريبی میکنم با اين موقعيت جديد.نمي دونم کاره درستي کردم يا نه و از اين حرفا که منم کلي بهش انرژي مثبت دادم و نصايح مادرانه کردمconnie_rockingbaby.gif .نمي دونم چه سريه اين احساس چون تقريبا براي همه ي دخترا تو اين شرايط پيش مياد.ميفهميد منظورم رو؟

 

رفتم و چند تا تاب و آستين کوتاه گرفتم.هر روز يکيش رو ميپوشم.از رنگاش خيلي خوشم مياد.مثلا شنبه هام آبيه.يه شنبه ها سبز دوشنبه ها که هميشه صورتيه.ناخونامو لاک قرمز زدم تا چهارشنبه که ميرم سر کار.کاش ميشد هميشه رو ناخنام ميموند .اين رنگه قرمز منو ميبره به بچگيام.رنگش داغه.یه رژلب همین رنگیم دارم  .دلم ميخواد همش برقصم با اين ناخنا يا صندلاي بندي ورني پاشنه بلندم رو  بپوشم و برم بيرون اما نميشه.

 

مامان خيلي بهتر شده  .الان ديگه کمتر دلتنگي رفتنم رو ميکنه.قبلنا همش ميگفت تو اگه بري و از من دور شي چيکار کنم.يه عمر بزرگت کردم.کاش حداقل چند ماه اول زندگيت رو اينجا بودي.خيلي سعي کرديم که آقايي بتونه برگرده اما متاسفانه هنوز جور نشده.راضيم به رضا و مصلحت خدا.ديروز مامانم ميگفت قبلنا خيلي برام سخت بود اما الان برام قابل درکتتره..سعي کن زندگي خوبي بسازي و با تجربه تر و پخته تر شي.يه مدت هم بد نيست محيط عوض کني.آخرش که برميگرديد همين جا حالا يه چند سالش رو با هم باشيد تنها .هميشه ميتوني روي ما حساب کني.حرفاش آرومترم ميکنه هميشه.خودمم مثل چند ماه پيش نموندم .نشستم با خودم تا کردم که دختر تو که مجبوري بري پس ديگه نشين زانوي غم بغل کنClown.اينطوري لحظه هاي قشنگ با هم بودن و اولين خاطرات مشترک زير يه سقفتون رو خراب ميکني که چي؟خوب غمگيني باش اما سعي کن کنار بيايي و اين مدلي نموني.نهايتش چند سال بيشتر نيست.بعدش برميگردي. همه ی دلخوشیم به برگشتنه .من کم کاري تيرویئد دارم.هر نوع استرس و غمي برام مثل سم ميمونه.هميشه دکترم سفارش ميکنه که غصه نخورم اما متاسفانه من نمي تونم سفارشش رو خيلي عملي کنمconnie_wimperingbaby.gifgirl_cray.gif.کلا آدم احساسي هستم.پاييز و زمستون قبل از بس غصه ي اتفاقات تابستون لعنتي قبل رو خوردم يه گره تو تيرويئدم ايجاد شد که خوشبختانه بعد از اسکن معلوم شد گرمه و نياز به نمونه برداري نيست.از اين به بعد سعي ميکنم خيلي خودم رو درگير احساسات منفي نکنم .برام دعا کنيد که بتونم.من فقط از اين نگرانم که آقايي نتونه اونطوري که ميخوام نيازهاي عاطفيم رو براآورده کنه.فرق ميکنه جايگاهم براي پدر و مادرم و آقايي.مامان بابام هر جور که بخوام نازم رو ميکشن و شايد در يه مواردي هم ازم ناراحت نشن.اما ازدواج يه بحث ديگه س و همسر يه حديث ديگه.آقایی خیلی مهربونه اما خوب زندگی  زیر یه سقف یه شرایط دیگه ایی داره.اميدوارم که منظورم رو درک کنيد.

 

فيلم در چشم باد رو ديديد؟به نظرم که فيلم قشنگيه.از يوسف که بهتره.خيلي فيلم خنکي بود.من که کلا چند قسمت بيشترش رو نديدم از بس به نظرم بد اومد.مخصوصا گريم زنا که افتضاح بود.ديالوگا و سير فيلم هم که چندان چنگي به دل نمي زد اما به نظر من اين فيلمه که ديشب قسمت اولش رو داد فيلم خوبيه.حالا تا ببينيم اينجا چقدر تاريخ و شخصيتها رو تحريف ميکنن.

 

آليس جونم وبلاگت برام باز نمي شه گلم همين جا برات مينويسم.من آويشن و شويد و مرزه و جعفري و گل محمدي و نعناع رو خشک کردم فعلا.يه سري ديگه رو هم فريز کردم مثل سبزي خورشتي.سبزي آشي و برگ مو .هر چيز ديگه ايم که گرفتم حتما بهت ميگم.

 

نميدونم چرا اصلا حوصله جمع کردن وسايلم رو ندارم.ميخوام يه سري از کتابا و لباسام اينجا بمونه.اينطوري احساس ميکنم هنوز تو اين خونه هستم.يه احساس خاصي دارم به اين مسئله .

 

اون دوستم يادتونه که گفتم پيشنهادش رو به همکارم دادم.خدا رو شکر به تفاهم نرسيدن.خوشحال شدم.بدجنس نيستم اما اون روز پسره اومده بود دنبال خواهرش از تيپ و شخصيتش خوشم نيومد.يه جورايي سوسول بود.خواهرش که همش ميگفت برادرم ته تغاريه و اصلا کاره خونه بلد نيست و از اون مدل مرداس که تو خونه هيچ کار نميکنه    . منم با خودم گفتم چه اشتباهي کردم که معرف دوستم بودم و همش تو دلم دعا ميکردم که نشه.پسره که با الاهه حرف زده بود  تو اولين جمله فرموده بودن اين تيپتون خوبه.من از مانتوي تنگ خوشم نمياد.الاهه که حرفاش رو تعريف ميکرد داشتم شاخ در مياوردم.پسره از اين پدر بازارياي پولدار  داره که بدجوريم داره آقازاده ها رو ساپورت ميکنه.پسره گفته بود بابام برام خونه ميخره .ماشينم تا حالا نداشتم چون اهل دوست بازي و اينا نيستم اينه که وجودش رو لازم نمي دونستم اما اگه ازدواج کنم ميخوام که با خونوادم برم بيرون و سفر و اينا اينه که بابام برام ميخره.مغازه م هم که يه ميليارد مي ارزه و بابام به اسمم کرده.درسم نخوندم(پسره سيکلم نداشته اونوقت خواهرش ميگفت ديپلمه)موافق ادامه تحصيل شمام نيستم.تو عروسيام بايد اونجور که من ميگم لباس بپوشي.خلاصه که فيلمي بود اين آقاي ميلياردي با باباش.خوشبختانه حداقل اونقدر صداقت داشته که حقيقت رو بگه.اميدوارم يکي مثل خوردش پيدا کنه و بتونن با هم خوشبخت شن.خدا کنه همه ي جونا عاقبت بخير بشن.آمين. 

 

 

برگ هفتاد و هشتم

 داشتم وبلاگایی که دوست دارم رو میخوندم که از  پاراگراف آخر این پست جدید یه جورایی خوشم اومد.با نظر صمیم از این نظر خیلی موافقم.فکر میکنم تو زندگی همراهی طرفین مخصوصا در زمان زایمان و مسایل بعدیش خیلی مهمه..اینم اون قسمتی که من خوشم اومد:

 شب  هایی که علی  میشینه پشتش رو به من تکیه میده و میگه اینطوری راحت تر به نینی می می میدی و روزهایی که حلقه کم خوابی د ور  چشم هاش  دیده میشه من میفهمم که داشتن یه همسر همراه و  مسوولیت پذیر چقدر  توی  این روزهای  اول مهمه...اینطوری  نه چیزی به نام اندوه زایمان هست و نه خستگی  هاش فردا توی  تن آدم میمونه... وقتی  چشم هام داره از  خواب  دیگه دو تا دو تا میبینه حتی  حاضر  نیستم به پسرک بگم بخواب..فقط  نوازشش میکنم و توی  گوشش  میگم که  قشنگ ترین  هدیه خدا به من و باباییش  بوده...چشم های  علی و روزهای  من اینقدر گرم و آفتابی  هستند این روزها که هیچی نمیتونست زیباترش  کنه...من الان حسرت روزهای  دو تاییمون رو نمی خورم چون با تصمیم و عشق  نینی دار شدیم و به حمایت های  عزیز دلم مطمئن بودم...

 

چند روز قبل با مامان رفتیم و یه کم خرید کردیم.من میخوام ساندویچ میکر و سرخ کن بگیرم اما بیم مارک تفال و فیلیپس موندم به نظر شما کدوم یکی بهتره؟ جمعه هم بعد از اومدن مامان بابا و خواهر برادرم از کوه رفتیم خونه پدربزرگ . عصری همگی با خونه دایی رفتیم بیرون.

آقایی تنهایی اونجا داره  اونجا خونمون رو تمیز میکنه .ایشالا ماه دیگه جهیزیه رو میبریم و تو کلبه خوشبختیمون میچینیم.من شماره خونه ی مشترکمون رو به اسم کلبه خوشبختی ما رو گوشیم سیو کردم (مهربانو جون تقلب نکردم ها)  . هر وقت زنگ میخوره و شمارش میفته کلی خوشم میاد.دوست دارم مهربونم.یه بوووووووووووس گنده بخاطر این همه خوبیkiss.gif

 

                                           

             

چند تا عکسای سفر تبریز و خریدام برای خونه قشنگمون

آسياب خرابه

آسياب خرابه 2 

آسياب خرابه 3 

آسياب خرابه 4 

استخر کليساي سنت استپانوس

کلیسای سنت استپانوس2 

کلیسای سنت استپانوس3

محراب کلیسا

رود ارس

    گلدوني که براي خواهري درست کردم                                                        

                                                          

   

اولين غذايي که براي آقايي درست کردم.(الويه)

فنجوناي کادويي                                                    

شیشه های سبزی خشک

کتری و قوری

استکان

سفره