برگ شصت و نهم



امروز به خودم یه نصفه نیمه آف دادم که یه کم بخوابم و استراحت کنم .در راستای اینکه اصلاً راه نداره که الان بخوام دپ بزنم و این صوبتا ٬ کلاً همه چیز خوبه و زندگی زیباست و اینا ٬ یه کم فشار کارا زیادی زیاد شده که اونم سعی مکنیم باهاش یه جوری راه بیایمgirl_pinkglassesf.gif ٬ اما بعد ٬
خب ٬ عارضم که ...
.
. همون اولش که دیدم فهمیدم من تا آخر فیلم عاشقش میشم٬ آخه تام‌تام هم که عاشقش بود دیوونه بود. یه جور دیوونه‌ی خوبی که من خیلی باهاش احساس نزدیکی میکردم. بعد از بلو ی کیشلوفسکی ٬ میلیون دالر هتل تأثیر گذار ترین فیلمی بود که دیده‌بودم. آلبوم فیلمش و صحنه‌ی اصلی فیلمش که تام‌تام داره میدوئه که از بالای هتل بپره رو گذاشتم ولی نمی دونم چرا بالا نيومدgirl_to_take_umbrage2.gif. الان متوجه شدم که کلاً دخترایی که آدمایی که عاشقشون میشن آخر فیلم از یه بلندی میپرن و به ملکوت میپیوندن ٬ قابلیت زیادی دارن که منو خل کننswoon2.gif. دیگه این فیلم مای لایف ویتاوت می رو چند روز پیش دیدم که منی که موقع فیلم دیدن به زور گلوله هم احساساتی نمیشم کلی غلیان روحی شدم و حتی نزدیک بود گریه کنم (مطمئنن اگه گریه کرده باشمم اینجا نمینویسم که ! ) خیییلییی خووب بود   . سارا پولی نقش یه دختر ۲۴ ساله‌ی فرانسوی رو بازی می‌کرد که سرطان داشت و یه هو دکتره بهش میگه تا ۲۰ روز دیگه میمیره و اون یه نیروی عجیبی میگیره واسه زندگی کردن و قشنگ زندگی کردن ! اون صحنه‌ای که دکتر بدون اینکه تو چشاش نگا کنه بهش گفت تومر داره و اون گفت wow ! و اون صحنه‌ای که تو رستوران نشست و یه هو شروع کرد به نوشتن لیست things to do before i die ... و اون آخر فیلم که رو تختش دراز کشیده بود و به بچه‌هاش و همسرش و زندگی آینده‌ی اونا از پشت پرده داشت نگاه میکرد ٬ و اون نوارهایی که برای هر سال تولد بچه‌هاش پر کرد و داد دکتر تا هر سال بهشون بده ... اینا منو شهید کردنتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com ! امروزم که میلیون دالر بیبی رو ديدم کلینت  چی درست کرده ! میگم اینم کلی اندوهناکگینه اینا. حالا تا چه شود . تو این فیلمای اخیر ٬ فایندینگ نورلند هم محشر بود ٬ و باید به نظر من به اون بچه‌ هفت ساله‌هه اسکار بدن (هر چند به نظر من اسکار کلاً چیز مزخرفیه ٬ ولی خب فکر کنم به بچه‌هه اسکار بدن خوشحال بشه !)

در حال حاضر هم حوصله ندارم واسه این پستم و این همه اسم و اینایی که نوشتم دونه دونه لینک به آدماش و عکساش و فیلماش بدم ٬ گوگل همین بغله دیگه girl_haha.gif... حالا شاید چند ساعت دیگه اگه دیدم سرم خالیه لینکام رو هم درست کردم.(نگید این فیلما که همش قدیمیه.نه جانم.در راستای اینکه الان دارم یکه م وسایل شخصیم رو جمع و جور می کنم .اینه که کلی از فیلماو کتابایی که فکر می کردم گم کردم یا به کسی امانت دادم و پس نیاورده برام رو پیدا کردمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.یعنی عمرا اگه بتونید تصور کنید چقدر خوشحال شدم.مخصوصا فیلمام رو که خیلی میدوستمشون.همشون تو کتاب قدیمیام بود.من موندم این چند سال چطور اینارو پیدا نکرده بودم آخه.اینم از مزایای رفتن به خونه بخته)

پ.ن.۱. (The Ground Beneath Her Feeth)
پ.ن.۲. (Never Let Me Go)
پ.ن.۳. (Stateless)
پ.ن.۴. (Satellite Of Love)
پ.ن.۵. (Falling At Your Feet)
پ.ن.۶. (Tom Tom's Dream)
پ.ن.۷. (The First Time)
پ.ن.۸. (Tom Tom Room)
پ.ن.۹. (Dancin' Shoes)
پ.ن.۱۰. (Satellite of Love)
پ.ن.۱۱. (Bathtup)

برگ شصت و هشتم

آقایی گلم امروز رفت.تقریبا یه ماه میشد که ندیده بودمش و کلی دلم براش تنگ شده بودتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com البته ما چون یه مدت نسبتا طولانی رو این مدلی گذروندیم و حتی گاهی سه یا چهار ماه هم همدیگر رو نمی دیدیم اینه که زیاد بهمون فشار نمیاد و یه جورایی عادت کردیم.متاسفانه الانشم نمی تونه خیلی بمونه و اکثرا دو یا سه روز با هم هستیم.گاهی تا بخوایم بازم اون صمیمیت فیزیکی رو بگیریم بازم مجبوریم از هم دور باشیمgirl_cray.gif .

 

ممنون از همتون بابت پست قبلkiss.gif.من و آقایی هیچکدوم تحمل ناراحتی اون یکی رو نداریم و همیشه خدا رو شکر دلخوریهاییی که بعد از بحثهامون پیش میاد طی کمتر از بیست و چهار ساعت رفع میشه و سعی می کنیم همدیگر رو خوشحال کنیم.راستش من معتقدم از همین اول البته در مورد ما خیلیم اول نیست ولی خوب اول ورودمون به یه مرحله دیگه تو ارتباطه.آره دیگه از همین اول بهتره که یه چیزایی روشن و واضح باشه و وظایف جدیدمون در مقابل همدیگه مشخص شده باشه برای اون یکیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com .بعد از این مدت ما تقریبا به یه راهکار مشترک برای بیان نیازها و توقعاتمون رسیدیم البته به قول پیمانه جان ما الان در مرحله آزمون و خطاییم اینه که ممکنه یه جاهایی این چیزا پیش بیاد.

 

جونم براتون بگه که بانه خوش گذشتتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.جای همگی خالی.حیف ماشینمون دیگه جا نداشت وگرنه یه سری دیگه م وسایل میگرفتم.حالا قراره یه بار دیگه برای خرید بازم بریم.من عاشق بهارم.مخصوصا بهار امسال که خیلی خوب بود.همش بارندگی.گفته بودم من بارون رو خیلی دوست دارم بیشتر از برف؟خوب اگه نگفته بودم که الان فهمیدید دیگه.همه جا سبز و قشنگ.مخصوصا طبیعت بانه و کوه هاش.اون رو روزی که ما اونجا بودیم هوا ابری و بارونی بود و تا دلتون بخواد شلوغ.من یه غذاساز و یه چرخ گوشت مارک کنو*ود گرفتم.دو تا سرویس شش نفره لو مینا*رک که طرح گلای عقیق صورتی داره.جارو برقی پانا*سونیک یه جییپا*س آرامپز پلوپز و زودپز.یه رو تختی قرمزو کرم.سه تا پتو.آمریکا*ییه.نمی دونم اسمش چیه.شش تا رو متکایی .مامانم هم برای خودش شش تا از یه طرح و جنس دیگه برداشت که اونم برای من گذاشت.دو دست پارچ و لیوان.یه سری الک.دو تا سینی.یه ست سه تایی سینی چایخوری و اینا.یه ست قاشق چنگال  از اینا که تو کیفه.بقیه ش هم یادم نیست الان.همه رو گذاشتم تو انباری انشالا وقتی خونه قشنگمون رو چیدیم عسک همه رو میزارم.

 

هفته پیش با الهام دوستم رفتیم نمایشگاه مبل.یه سرویس خواب چوب دیدم که خیلی ازش خوشم اومد.پریروز مامان با مادر بزرگ و زندایی رفته بودن یه سر اونجا بهم زنگ زد که پاشو بیاCell Phone

 

.منم رفتم و اون سرویس رو گرفتم.رنگش قهوه ایی تیره اس.اونام خیلی ازش خوششون اومد.

 

بابام از بانه برام ال سی دی گرفت.سونی ۳۲ اینچتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.من از اول خواستم اسکارلت ال جی بردارم اما بابام که سوال کرده بود گفته بودن سونی خیلی کیفیتش بهتره.اونم زحمتش رو برامون کشیده بود.

 

یادم رفت بگم بانه لوسترا و میز تلویزیونای خیلی شیکی داشتgirl_hide.gif.خواستم اونجا میز هم بگیرم که متاسفانه اون مدلی که من میخواستم بزرگ بود و نمی شد با ماشین خودمون بیاریم.بابا که رفته بود بگیره چون ندونسته بود من از کدوم مدل خوشم میاد تز خرید منصرف شده بود حالا قراره احتمالا از همون بانه میز تلویزیون رو هم بردارم انشالا.مایکرو ویو هم سولاردام ال جی میخواستم که هیچ جا رنگ سفیدش نبود.حالا دوستام بازم نظرم رو یه کم قلقلک دادن.میگن تیتانیوم قشنگ.قراره یکی از دوستام کاتالوگای دکوراسیونش رو که از کانادا آورده بود برام بیاره ببینم چه مدلیه.خودمم که ایم ودت هر چی سایت دکوراسیون بوده رو با عکساش سرچ کردم.اما بازم به نتیجه نرسیدم.یه فکری براش میکنم.به قول اسکارلت فردا روز دیگریست.اینم که سخت نیست.خلاصه که حلش میکنم.

 

نمایشگاه مبل یه سرویس مبل و نهار خوری دیدم خیلی ازش خوشم اومد.یعنی قبلا میخواستم دکور خونمون رو اسپرت بچینم اما این مبلا رو که دیدم نظرم عوض شد .الان به نظرم اگه یه ست کامل بردارم قشنگتره هم مرتبتره هم از نظر هزینه هم فرقی نداره.حیف که اون روزی که من رفتم روز آخر بود و نتونستم بگیرم.حالا هم نمی دونم آدرس و اسم شرکت چی بود.نمی دونم چرا اون موقع یه کارت ازشون نگرفتم حداقل.کسی میدونه که آیا اتو تهران تو یک یا دو ماه آینده احتمالا نمایشگاه مبل میزنن یا نه؟کاش بزنن.خواهشا اگه خبر دارید بهم بگید.خیلی مبل لازمم الانhelp.gif.

 

دیگه ام اینکه هنوز در تدارک خرید هستیم و کلی دیگه خرید دارم.خودمونیم ها عجب سخته این خرید مخصوصا که آدم میمونه میون این همه تنوع جنس چی برداری آخه    .

 

 

شوشوی گلم مرسی بخاطر همه چی.مرسی بخاطر مهربونیات و دل قشنگت.آره دیگه گفتم که قهر و آشتی نمک زندگی.عزیز دلم همیشه میخوامت.اگه صد بار دیگه هم به دنیا بیام.اگه صد بار دیگه هم بخوام انتخاب کنم.اول و آخرش تویی.قشنگ روزگار من قدرت رو میدونم.قدر مهربونیات و همه خوبیهات رو. حتی  گاهی هم  که تلخ میشی بازم عسل خودمی.مخلصتم تکیه گاه امنم.دوست دارم مرد خوب من   .

برگ شصت و هفتم

                                                                                     all words are pegs to hang ideas on 

                                                                            henry ward beecher-

نمی خوام اینجا رو بکنم محلی برای آه و ناله کردن و از زمین و زمان گلایه کردن که چرا این اینطوریه و اون اونطوری.میتونستم این پست رو خصوصی بزارم که مثلا فقط خودم بدونم که هست و بعدها هم بدونم که یه زمانی دلگیر بودم یا هر کوفت دیگه ایی.اما دلم میخواد اینجا بنویسم.   نوشتن همیشه من رو آروم کرده حتی الان که از بعضی از حرفا دلگیرم.

شاید اگه کسی که  ما رو نمی شناسه  بیاد و اینارو بخونه فکر کنه که من یه دختر افسرده هستم که زندگیم پر از مشکلاته یا مثلا وقتی میگم با همسرم بحثمون شد به خیالش من یه زندگی دارم که توش عشق  نیست.اما واقعا اینطور نیست.من یه دختر معمولی و نرمال هستم که از قضا خیلیم شیطون تشریف دارم و تو زندگی هم خوشبخت هستم و به شدت هم قصد دارم و میخوام که یه زندگی خیلی خیلی خیلی خوب و آروم و قشنگ با همسرم بسازم.همسرم هم مرد منطقی و مهربونیه .اما همیشه اختلاف سلیقه و عقیده بوده و هست.من هم از این قاعده مستثنی نیستم.

شاید گفتن خیلی چیزا از طرف من به نظر تو یه جور خودخواهی یا به قول خودت تفاوت دنیاها باشه.اما نیست.اینکه من و تو دیدگاههای متفاوتی ممکنه داشته باشیم کاملا عادیه.جدای از اینکه من یک زنم و تو مرد با یه عالمه تفاوت تو ساختارهای فیزیکی و روانیمون.نه فقط من و تو.بلکه همه زنا و مردا این تفاوتها رو دارن.نمیگم من کاملم.نه اتفاقا من هنوز خامم و طول میکشه که یه زن پخته بشم همونطور که برای تو هم باید زمان بگذره که پخته شی.

میدونی برای همه ی آدما این راحتتره که همسرشون رو از محله خیابون و منطقه ایی که توش زندگی میکنن انتخاب کنن.برای من و تو هم همینطور.جدای از مسایل مشترک عاطفی و این حرفا حداقلش اینه که خونواده ها همدیگر رو می شناسن.اما همه آدمها نمی رن و اونجوری ازدواج نمی کنن.من و تو همدیگر رو انتخاب کردیم.و خیلی های دیگه هم انتخابهای مشابهی داشتن.این دلیل نمی شه که یکی از طرفا تا تقی به توقی میخوره هر چی میخواد رو بگه.این توجیه نمی کنه گفتن بعضی چیزا رو.

میدونی حرف باید قداست داشته باشه.بعضی حرفا حرمت دارن و بعضی ها ی دیگه نکبت.همه میتونن هر حرفی رو بزنن.هر چی که فکرش رو بکنی اما همه هر حرفی رو نمی زنن.یکی هست که میره و یه جا برای چند جمله که ردیف میکنه کلی پول میگیره.مردم هم برای شنیدن حرفاش کلی سر و دست میشکنن مثلا مثل برایان تریسی.بعضی از آدمها هم هستن که از کله صبح تا بوق سگ دهنشون میجنبه و همش در حال حرف زدنن اما هیچکس به حرفاشون توجه نداره.چه بسا چند تا فحش و ناسزا هم بارشون بشه مثلا مثل همون گداهای سر چهار راه.بعضی چیزا رو نباید هیچ وقت گفت حتی اگه بهش فکر هم بکنی.نگفتن بعضی چیزا سراب قبح اون حرف رو از بین نمی بره.یه جوری اون حرفه سنگین میمونه اما وقتی زده بشه ممکنه خیلی چیزها رو خراب کنه.بعضی وقتا حرف مثل زهر میمونه.تلخ و گزنده و تنها نقطه ایی رو که نشونه میگیره قلب آدماس و امان از روزی که قلب بشکنه.چینیه شکسته دل دیگه پیوند شدنی نیست.

میدونی اختلاف انتظار حرف حدیث بحث و خیلی چیزای دیگه تو همه زندگیا هست.یعنی به نظر من زندگی که توش هیچ حرفی نباشه یه خورده مشکوکه.مشکوکه به مرگ درست مثل نوار قلب میمونه.طرف رو دیدی وقتی میمیره ضربان قلبش یه خط راسته.صاف صاف بدون هیچ بالا و پایینی.یه زندگی که توش همه چی اون مدلی باشه به نظر من مرده اس.البته اینو با تفاهم و عشقی که در کنارش آرامش هم هست اشتباه نگیر.خیلی از زندگیا توش عشق و دوست داشتن هست و طرفین هم خیلی برای هم ارزش قایلن اما باز یه جاهایی اختلاف هست و این کاملا طبعیه.روانشناسی جدید میگه نمی شه حتی دو قلوهای یکسان رو هم با هم مقایسه کرد چه برسه به دو تا آدم از دو جنس مخالف.چه برسه به من و یه دختر از یه شهر دیگه مثلا مهاباد.

میدونی زنا از شنیدن بعضی حرفا متنفرن همونطور که مردا هستن. آدم اگه کسی رو دوست داشته باشه یه جورایی ضعیف میشه نه اون ضعیفی که شاید همه با معنیش شرطی شدیم ها نه.اون ضعیفی منظورمه که اگه احساس کنی حق هم با توئه یا اینکه یه جایی در حقت کوتاهی شده یا اینکه بعد از کلی درد دل  به محض اینکه دیدی طرفت از حرفات  ناراحته هر کاری بکنی که خوشحال شه اون موقعا گور بابای غرور و سنگینی و هزار کوفت دیگه.اون وقتاس که خیلی متدها از یادت میره اینکه مردا رو زیاد لوس نکن و سعی کنید منصفانه حق خودتون رو بگیرید حتی اگه طرف هم از حرف حقتون ناراحت شد و این چیزا.وقتی کسی رو دوست داشته باشی خیلی چیزا رو نادیده میگیری حتی ممکنه از یه سری از خواسته هاتم بگذری اونم با دل راضی چون طرفت رو میخوایی اما امان از روزی که طرفت نتونه اینارو ببینه یا فکر کنه تو وظیفته یا حتی وقتی ناراحتی و به هیچکس جز اون برای گفتن حرفات اعتماد نداری یا اینکه دل بی دینت میخواد خودش رو براش عریون کنه بگه من که نمیخوام یا من وظیفه ام نیست .وقتی حرفات یه جور دیگه برداشت میشه و طرف فکر میکنه تو مال یه دنیای دیگه ایی اونوقته که دلگیر میشی.یهکاش یکی این واژه رو برام معنی میکرد.لابد اون دنیای دیگه خیلی سرد و تاریک و دوره شاید چون هر وقت که من میشنومش احساس سردی و دوری می کنم. دنیای دیگه!!!!!کسی چه میدونه ما چند تا دنیا داریم ها؟وقتی فقط میخوایی حرف بزنی که سبک شی اما با یه حرفایی مواجه میشی که نباید هیچوقت گفته بشه.حرفایی که سردن و تلخ.حرفایی که میرن و یه جایی تو اون اعماق یه جای تاریک برای خودشون ته نشین میشن و خیلی زمان میخواد که بشه از دلت بتکونی.حرفایی که نیش دارن و تو هیچوقت نخواستی و انتظار نداشتی که گفته بشه حتی به شوخی اما گفته میشه.حرفایی که مطمئنی خودت تو سختترین شرایط هم به زبونشون نمیاری چون میدونی شریکت ممکنه ناراحت بشه.دلگیر میشی.وقتی تو با همه وجود و عشقت پا تو راهی گذاشتی که میخوایی تا آخرش باشی و سوای از همه مشکلات و پیچ و خمهاش بازم مقاوم باشی و با عشق بتونی همه چیز رو حل کنی شنیدن بعضی حرف یه بار سنگینه رو دوشت.وقتی کسی بهت بگه فکر کرده احساسی تصمیم گرفته.وقتی کسی به شوخی یا جدیش رو نمی دونم بهت بگه احساس پشیمونی میکنه خرد میشی.وقتی نمی تونی به هیچکس چیزی بگی وقتی احساس میکنی داری دور خودت یه حصار میکشی.وقتی خودت رو با دخترک چند سال پیش مقایسه می کنی و میبینی چقدر پیر شدی.وقتی تو خودت گریه می کنی اونوقته که دلگیری.بعضی حرفا نباید هیچوقت گفته بشه.

وقتی که خودت مطمئنی که از گفتن یه حرفایی هیچ منظوری نداشتی.وقتی خودت میدونی چه احساسی نسبت به طرف مقابلت و همه وابستگیهاش داری اما بازم دچار سو تفاهم میشه و میخواد یه جوری جبران کنه اونوقته که دلگیر میشی.

زندگی پر از فراز و نشیبه.پر از حرف و حدیث و تبادل نظر.وقتی دو نفر متعهد میشن که با هم زندگی بکنن یعنی اینکه متعهد به ساختن یه دنیای مشترک میشن.یعنی دیگه هر کدوم یه دنیای جدا ندارن که هی بخوان جای دنیای خودشون رو به اون یکی اعلام کنن.یعنی اینکه یه دنیا داریم با هم که یه جاهایش رو مثل پارک برای خودمون میسازیم و وقتای دلتنگی میریم اونجا اما در هر حال یه دنیا داریم فقط یه دنیا.دنیایی که توش یه زن و شوهر با بچه و خونواده ایی که ستونهاش زن و مردن.وقتی دو نفر پایبند به یه ارتباط همیشگی میشن .وقتی با میل و رغبت خودشون یه کاری رو میکنن باید انسانی پای همه چیزش وایسن.پای گرمی و سردیاش.مهم نیست که ممکنه تو مسیر زندگی یه جاهایی پیچ باشه یا هوای اون منطقه برفی بشه و کل جاده رو برف و سرما بگیره مهم اینه که اون دو نفر هیچوقت تحت هیچ شرایطی دست هم رو ول نکنن.مهم اینه که سفت و محکم کنار هم قرار بگیرن که سرما نتونه بینشون نفوذ کنه .مهم اینه که تو مسیر زندگی به شریکشون نگن پشیون شدم.مهم اینه که با هم همدل باشن یعنی وقتی یکی چیزی میگه اون یکی خودش رو جای گوینده بذاره و سعی کنه اون رو درک کنه نه صرفا یه شنونده و همراه باشه که فقط منتظر تلافی کردن یا گفتن حرفای متقابل بشه.شنیدن این حرف ممکنه دستا رو از هم جدا کنه.ممکنه یه فاصله خیلی طولانی  بزرگ بین آدما بندازه.

مهم این نیست که چقدر عمر میکنیم مه اینه که چطور زندگی میکنیم.

برگ شصت و ششم

نمی دونم این حالی که من الان دارم بخاطر هوای بهاره یا بهم ریختن تنظیمات هو.رمونی یا اینکه کلا یه چیزیم هست.وقتی به این فکر می کنم که من همش دو ماه و چند روز دیگه دختر بزرگ این خونه هستم دلم میخواد بزنم زیر گریه.بابا میگه تو همیشه دختر بزرگ من هستی و بودی.هر جای دنیا که باشی بازم همیشه به یادت هستیم و برای خوشبختیت دعا می کنیم.میگه اینجا همیشه همیشه خونه ی تو ئه و ما همیشه دوست داریم.دلم میگیره وقتی این حرفا رو می شنوم.گاهی فکر می کنم من چقدر کم دختر خوبی بودم برای پدر و مادرم.چقدر کم عشقم رو بهشون ابراز کردم و من چقدر همه این فرصتها رو برای بیشتر بودنه باهاشون از دست دادم.وقتی فکر می کنم که دیر یا زود از این شهر میرم بغض گلوم رو میگیره.من چقدر عاشق این شهرم.تمام کوچه ها و خیابوناش با من آشنان.چقدر از همه ی این شهر خاطره خوب دارم.گاهی دلم میخواد باز بچه شم و برم به چهار پنج سالگیم و دیگه هیچوقت بزرگ نشم.دلم میخواد باز یه صبح زمستونی بشه و مادر صبح زود من و خواهرم رو با هزار مکافات از خواب بلند کنه و با همون حالت نیمه خواب لباس تنمون بکنه و بابایی ما رو ببره خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ با همون خنده شیرین همیشگیش در رو به رومون باز کنه و من و خواهری رو بغل کنه و تند تند فاصله نسبتا طولانی درحیاط تا در ساختمون رو بدوه و بعدش ما رو ببره زیر پتوی گرمش و برامون داستان حضرت موسی و باقی پیامبرا رو بگه.من تو دنیای بچگیم همیشه فکر می کردم پدر بزرگ پیامبره.بعضی شبا که بابا شب کار بود.منو خواهری و مامان می رفتیم خونه مادر بزرگ و این صدای گرم پدر بزرگ بود که همیشه قبل از خواب  قرآن رو با ترتیل می خوند و بعدش نماز و بعدش گاهی شیطنت و بازی با ما بچه ها و آیه که میگفت تو از این بچه ها شیطونتری و مامان که با اخم میگفت بخوابید دیگه.یه بار دیگه اگه اومدیم اینجا  و بعد رو به مادر بزرگ می کرد و باز هم با هم حرف می زدن و ما که هیچوقت اخم شیرین مادر رو باور نکردیم.چون همیشه میتونستیم خنده رو تو چشمای قشنگش بخونیم.و صبحها که نون بربری و پنیر و چای شیرین مادر بزرگ همه خونه رو پر می کرد و التماسهای من و خواهری که تورو خدا مامان نریم خونه.بخدا دیگه آروم میشیم و ادا درآوردن و باز هم التماس اما قولهای ما همیشه یه ساعت نکشیده فراموش میشد و ما باز هم خانه را روی سرمان گذاشته بودیم.مادربزرگ که همیشه قربان  صدقه مان می رفت و همیشه برایمان کفش تق تقی قرمز میگرفت و ما همیشه عاشق برق ورنی قرمز بودیم.و هزاران هزلر خاطره دیگر.چقدر عاشق پدر و مادرم هستم و من چقدر دیر این را فهمیدم.چقدر همیشه سایه پدر تکیه گاه امن من بوده.دستهای گرمش و صدای پر از آرامشش در تمام لحظه های دلتنگی و  و پراضطرابم و من چقدر همه این حضور امن را ندیده ام.گاهی دلم میخواد داد بزنم و با تمام وجودم بگویم که چقدر دوستتان دارم.مادر که همیشه خودش را سپر من کرده در مقابل عصبانیتهای پدر .مادر که همه اش صبر است و عشق و آرامش.دلم میخواهد این لحظه ها تمام نشود.من اگر از این خانه بروم دیگر کی فرصت می کنم با خواهر کوچکم سر هر چیز کوچکی بحث کنم.یا وقتی که شیطنتم گل کرد سر به سرش بگذارم و او عصبانی شود و برود پیش مامان شکایتم را بکند و من از اینطرف بگویم بخدا تقصیر من نیست.خودش لوس است و بعد دعای تدی خانه ما که الهی زودتر شوهر کنی بروی من از دستت راحت شوم و من که بیشتر سر به سرش میگذارم.اگر من بروم برادرم با چه کسی در مورد فلان دختر که داداشی از او خوشش آمده حزف بزند و من که همیشه نگرانش بوده ام برایش صحبت کنم و نصیحتش بکنم و بعد چند روز بعد بیاید و بگوید مرسی که کمکم کردی.من اگر از این خانه بروم که دیگر مادربزرگ نمیتواند گاهی زنگ بزند و بگوید پاشو بیا خونه مون.دلم  برات تنگ شده و من مثل از قفس آزاد شده ها بدوم و بروم آنجا و بعدش آنقدر با کمادر بزرگ در مورد همه چیز صحبت کنیم که یادم برود هوا تاریک شده و زنگ بزنم و بگویم شما هم بیایید اینجا.هوا تاریک است .آخر شب با هم می رویم .گاهی موافقت می شود و گاهی غر زدن پدر که مگر ما خودمان خانه نداریم بچه.چرا تو اینقدر زود به زود میروی آنجا.مگر درس نداری.خدایا این روزها پرم از احساسهای متضاد.من عاشق مرد زندگیم هستم و دوست دارم تمام لحظات باقی مانده زندگیم را با او باشم از طرفی هم هیچ دلم نمی خواهد از این شهر بروم.خدایا به من فرصت  بده که بتونم گوشه ی هر چند خیلی خیلی ناچیز از زحمتهای پدر و مادر و همه خونوادم رو جبران کنم.خدایا تو که از همه به من نزدیکتری ایمان رو در دلم قویتر کن.کاری کن که همیشه با یادت بیشتر از این چیزی که الان هست آرامش بگیرم.خدایا یه کاری کن کار آقایی اینجا جور بشه و برگرده اینجا.خدایا فرصت یه زندگی سالم و خوشبخت رو ازمون نگیر.در زیر حمایتها و نور ذات پاکتت همیشه نگه مون دار و ما رو جز بنده های صالحت قرار بده.هر جا که باشم خونوادم رو همیشه برام سالم نگه دار.و عشق پاک من و همسرم رو حفاظت کن.خدایا بهم آرامش بده.راضیم به رضای تو

برگ شصت و پنجم

یه مدت که ننویسی انگار دستت خشک میشه.یا اینکه این ذهن من از بس مشغوله راه نداره برای سر هم کردن حرفا و نوشتنشون.توی این روزای قشنگ اردیبهشت اتفاق خاصی نیافتاده که بخوام بگم.زندگی داره آروم میگذره و تو همه لحظه هاش من آرامش دارم البته اگه گاهی این فکر و خیالای شیطون بذارن.

گاهی دلم میخواد یه کم جدی بشم.برای همه.راستش این کودک درون من بدجور هنوز کودک و شیطونهgirl_hide.gif.نه برای همه ها نه.فقط برای خونواده و دوستای نزدیک خودم.حالا مثلا شما اگه من رو بیرون یا تو محل کارم ببینید و اونوقت منم ندونم شما رو می شناسم اونقدر جدی و خشکم که به قول این ناهید دوستم انگار خواهر فولادزره ام.اما برعکس اگه تو دایره روابطم باشید و باهاتون صمیمی باشم اونقدر شیطون و باز به قول این دختره دیونه ام که ممکنه به سن و سالم شک کنید.فک می کنم گاهی این مدل بودن من اصلا خوب نیست.نمی دونم .

 

گاهی فکر می کنم به اینکه اطرافیان نزدیکم تا چه حد من رو می شناسن یا چقدر شخصیت واقعی من رو پشت همه شیطنتهام دیدن .اصلا چطوری در موردم فکر می کنن.بعضی وقتا دلم میخواد جدی بشم.حالا نه خیلی خشک ولی در حدی که همه با من یه فاصله ایی رو قایل بشن یا اینکه به خودشون اجازه ندن هر مدل که دلشون خواست حرف بزنن.البته من الانشم در اوج صمیمی بودن باز با رفتارام برای همه یه حد و مرزی قایلم و ممکنه در اوج شنگولی اگه از یه حرفی ناراحت بشم فوری عکس العمل نشون بدمblum3.gif.ولی اون چیزی که الان می گم این چیزی نیست که الان هستم.گرفتید که چی شد.

 

دلم یه مسافرت طولانی میخواد با شوشو از اون ورم دلم میخواد مامانم اینام برن یه مسافرت توپLove Emoticons.دلم میخواد برم به یه جزیره تو اقیانوسShark Island.حتما هم ساحل اقیانوس باشه.بعد از این درختای نارگیل تو ساحل باشه و از این اسکله های چوبی باریک داشته باشه که هر چقدر دلم خواست از روش شیرجه بزنم تو آب شنای سفید تو زلالی آب معلوم باشهDiving.یه چیزی مثل اون ساحله تو فیلم کاپتان کورلی ماندولینه.اونکه پسره دختره رو هل میده تو آب.دیدید که.ترجیحا هم ساحلش امن باشه من از اینکه ممکنه مرجانهای دریایی زیره پام باشه یه احساس عجیبی دارم.بعدش یه شلوارک سفید با یه تاپ قرمز بپوشم و ساعتها و ساعتها با آقایی خوش بگذرونیمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com و تو ساحل گوش ماهی و صدف جمع کنیم و تا دلمو میخواد شن بازی کنیم..البته حتما باید آقایی باشه اگه نباشه منم نمی رم.آخه اگه نباشه من با کی شیطونی کنم  .فقط و فقط با آقایی شیطنتم میاد.واییییییییی فکرش رو بکن  .بعدشم من همش نگران این نباشم که چون پوستم سفیده باید ضدآفتاب بزنم که لک نیفته روش.شبشم تو یکی از این آلاچیقای ساحلی تا دلمون بخواد برقصیم و بخندیم  ChampagneClown

 

فردا میرم مهمونی یکی از همکارام بچه اش به دنیا اومده connie_32.gif.طفلکی خوهه مامانش یه شهر دیگه اس اونم  رفته بود خونه اونا.قرار شد با بچه ها بریم خونه شون.دلم یه کوچولو مهمونی زنونه ام میخواست.کلا از مهمونیای زنونه خوشم میادونیست همه خانومن اینه که از هر دری دلت بخواد میشه حرف زد.بریم ببینیم این گل پسره شبیه مامانشه یا باباشconnie_38.gif.

 

شوشو جون هم میره همایش.البته فردا عصریتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.

 

پنجشنبه هم میریم بانه جهت جهازخرون.حالا هر چی دستم بیاد و ازش خوشم بیاد رو میگیرم.ولی هنوز تو رنگ وسایلم موندم.واییی خدا چقدر سخته.جهاز خریدن خودش اندازه دوتا تز سخته.البته فکر می کنم این اندازه سخت باشه.اونجا هم تنوع جنس زیادتره هم اینکه بابا جونم اونجا کلی آشنا و دوست داره که تو کاره لوازم خانگی و این حرفان .چند روز قبل رفتم و این قالیچه های ترک رو دیدم.یعنی موفق شدم بعد ار مدتها که تصمیمش بود برم.هر وقت از جلو نمایندگیش رد میشدم آقایی میگفت امروز وقت نیست بعدا بیا ببین connie_caveman-1.gif.این شد که منم رفتم  دیدم.یه قالیچه قرمز دونه اناری دیدم خیلی خوشکل بود.حالا شاید ست اتاقم رو قرمز و مشکی چیدم.ببینم رو تختی رو چی میگیرمBalloons.

برگ شصت و چهارم

دلم میخواست که کنارم دراز کشیده بودی توی صحرا و آسمون رو نگاه میکردی ، دلم میخواست با دستم آروم چشمات رو میبستم و دست میکشیدم به صورتت تا زیر گردنت و آروم دنبال میکردم ،‌ دلم میخواست خم میشدم روت و صورتمو میاوردم زیر گوشت طوریکه نفسم بخوره به گردنت و گرمیش رو هر دومون حس کنیم ، دلم میخواست اونوقت زیر گوشت برات دنیایی که توش داری زندگی میکنی رو تعریف میکردم ... که وقتی دستت تو دستم روسینته میدیدی که یه صدای نرم و آروم زیر گوشت چجوری میبرتت توی یه دنیای دیگه .. دنیایی که فقط واسه‌ی تو خلق شده .. که فقط تو رو توش راه میدن ...

من میتونم.
دلمم میخواد تو رو ببرم تو همون دنیا و همه چیش رو برات تعریف کنم. بیا بریم تو رویای من، خب؟ دستتو میگیرم و چشمتو میبندم و میبرمت تو قصه‌هام. میای؟

دیدی یه صدفو میذاری زیر گوشت .. صدای دریا رو میشنوی ؟ دیدی دریایی نیست ولی صداش هست ؟‌ کی گفته که دریا دیگه نیست وقتی صدف صداش رو حفظه و باید بذاریش زیر گوشت و اونقدر بهش نزدیک بشی تا لمسش کنی و بشنویش ...

و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام ...

                                                      

برگ شصت و سوم

با هم شدن ما یه ماه شد.Love EmoticonsLove EmoticonsLove Emoticons

 

                        

آليس جونم من رو به يه بازي دعوت کرده که توش هفت تا قانون زندگيمون رو بايد بگم   

۱-فکر مي کنم مهمترين عملي که اين چند سال با وجود بعد مسافتي که از هم داشتيم ما رو همچنان گرم در کنار هم نگه داشت اعتماد و صداقتيه که سعي کرديم هميشه تو زندگيمون حفظش کنيم و در کنارش دوست داشتنمون رو هر روز بيشتر کنيمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.

۲-کي ميتونه بگه که تو رابطش گاهي نمودارهاي سينوسي نبوده؟Tornadoهيچکس.همه يه زمانهايي دچار اصطکاک ميشن ما هم همينطور اما هيچ وقت نتونستيم ناراحتيه هم رو تحمل کنيم و به عبارتي طولانيترين قهر ما در اين چهار سال دو روزه بوده.من يه اخلاقي دارم اونم اينه که همه خواسته ام رو ميگم يعني منتظر نمي شم بلکه آقايي خودش بفهمه چي ميخوام يا هر چيhysteric.gif.خودم مستقيما ميگم که من تو فلان شرايط فلان انتظار رو ازت دارم يا اگه يه کاريش من رو ناراحت کرده باشه همون موقع يا چند روز بعدش حتما بهش ميگم يعني نمي ذارم اون حرف يا عمل تو دلم بشه کينه يا اون قدر براي خودم حلاجيش کنم که از آقايي دلخور شم.به نظرم اونطوري هم شوشو بيشتر با خواسته ها و توقعات من آشنا ميشه و پرسه شناخت به جاي کلي زمان و آزمون و خطا کمتر طول ميکشه و هم اينکه من حرص الکي نمي خورمYah.

 

۳-تو زندگيمون هميشه به هم وفادار بمونيم در همه چيز  Kiss .

 

۴-هميشه براي هم و اعتقادات و خونواده هامون احترام قائل باشيم

 

۵-با وجود اينکه ممکنه از هم ناراحت باشيم هيچوقت حرف خونمون رو بيرون از خونه حتي پيش پدر مادرامون هم مطرح نکنيمconnie_43.gif و هيچوقت اون يکي رو کوچيک نکنيم بعبارتي براي هم ارزش قائل باشيم و شخص اول زندگي همديگه باشيم.

۶-درسمون رو هم تا بالاترين مدارج ادامه بديم .Reading a Bookورزش و تفريحامون با همديگه باشه Diving   

۷-سعي کنيم از ديدگاه اون يکي هم به موضوعات نگاه کنيم .اونطوري بهتر ميتونيم همديگر رو درک کنيم.girl_pinkglassesf.gifهمه تلاشمون رو براي خوشبختي و ساختن يه زندگي خوب  و شاد به کار ببريم و آرامش رو هميشه قبل از آسايش براي هم بخواييم.