برگ صدوچهل و یکم
چقدر زود بيست و نه روز از سال گذشت.انگار همين ديروز بود.من اما احساس خاصي نسبت به تغيير سال ندارم.خيلي قبلترها ميخواستم اينجا را به روز كنم اما تمام روزهايمشدهاند روژيا.از همان صبح كه با لمس دستهاي دخترم روي صورتم وگذاشتن سرش رو بازويم روزم شروعمي شود تا آخر شبها كه با لالايي گفتنهايم رو پايم خوابش ميبرد.همه اش تكرار دختركم است.حالا فرصت نوشتن دارم.همسرم فوتبال رئال و بارسا ميبيند.عروسك خاتون خواب است و من همت كرده ام براي نوشتن. تعطيلات عيدمان هم خوش گذشت.سال را خانه پدرم نو كرديم.اما همه خواب بوديم بجزخواهروسطي.بعد از چند روز هم رفتيم خانه پدر شوهر.من هميشه خانه خواهر شوهر دومي را به خانه پدر شوهرم ترجيح داده ام.همسرم هم اين را خوب ميداند و هرگز براي اين موضوع با هم اختلاف عقيده نداشته ايم.با خانواده خواهر شوهري به بانه هم رفتيم.بين راه هم كلي رقصيديم.بعد از تعطيلت هم به عروسي پسرعموس همسرس رفتسم كه خيلي خوش گذشت.عكسها را كه ريختم توي لپ تاپ بعضي هايش را اينجا ميگذرام.اولين عروسي بود كه خانم ناز را ميبرديم.خوشش آمد.اذيتمان نكرد. دلم ميخواهد اينجا فقط از روزانه هاي زندگيم بنويسم.بزرگ شدن ناز گلم را توي وبلاگش ثبت كنم اما اصلا فرصت اين كار را ندارم.توي سال جديد خيلي كاره براي خودم بايد انجام بدهم.فكر ميكنم روحم كمي آرام است.برايش دوست خوبي نبوده ام.دلم يك سالنامه ميخواهد از اين فانتزي ها كه كودك درونم را قلقلك بدهد موقع ديدنش .بعد اهدافم را بنويسم و هر چند وقت يكبار با خوشحالي جلويش تيك بكشم.خسته نيستم اما احساس ميكنمدچار سكون شده ام.دلم پياده رفتن در هواي بهار را ميخواهد اما با اين هواي آلوده عطاي پياده روي را به لقاي گرد و خاك بخشيده ام.هموان دير بهارش از راه مي رسد.هوا سرد است هنوز.دلم هواي بهاري شهرم را ميخواهد. احساس ميكنم خيلي حرفها براي گفتن داشتم اما دستم خشك شده براي نوشتن انگار. يكي از كارهايي كه توي سالنامه ام خواهم نوشت آپ كردن هفتگي وبلاگم است و ديگريش پياده روي با دخملكم.بزرگ شده است ماشالا.خانمي شده حسابي.خودش را از همه چيز آويزان ميكند.شده جاروبرقي خانه يك لحظه نمي شود ازش غافل شوم.هر چيزي كه به دستش بيايد را به دهان ميگذارد.بايي بايي كردن را يادگرفته و همزمان با حركت دستش ميگويد دايي دايي.استيكرهاي اتاقش را ميشناسد و سريع با شنيدن نام سيندرلا بهشان نگاه ميكند.عروسك خرسي بزرگش را هم ميشناسد.غذا خوردنش هم بهتر شده. دخترك معجزه است.عاشق لحظه لحظه بودنش هستم.
پ.ن:بلفي جان مموري موبايلم پاك شده.خانمي شماره ات را نداشتم.امشب كه وبلاگم را باز كردم شماره ات را توي خصوصي هايم ديدم.شرمنده خاتون كه نتوانستم اين مدت تماس بگيرم.بي معرفت نيستم.به يادت بودم اما يادم نبود كه اينجا هم شماره ات را دارم.در اولين زمان ممكن تماس ميگيرم.دلم براي صداي لطيفت يك ذره شده.
پ.ن:نسيم جان از صميم قلبم مادر شدنت را تبريك ميگويم.داري خالق ميشوي.قدر معجزه ايي كه ميكني را بدان.عشق كن با لحظه لحظه ي جاودانه ات.اميدوارم خواوند در پناه خودش تو،همسر و فرشته ي كوچكتان را حفظ كند.
پ.ن:ليندايي دوست دارم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۱/۲۸ ساعت 2:33 توسط دخترک
|
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.