برگ صد و هجدهم

                                 این پست رو از خونه بابایی مینویسم.درست مثل قبلنا که میومدم و رو این صندلی کرم مینشستم و وب گردی میکردم گاهی هم مینوشتم .مثل اون وقتا که با آقایی چت میکردیم و اون چون کار داشت گاهی دیر آن میشد و من باید منتظرش میشدم.مثل همه اون روزهای خوب و بدی که تو این اتاق گذروندم.همه گریه ها و خنده هام.مثل اون شبی که بابا درست یه شب قبل از خواستگاری اول بی مقدمه خواستگاری رو کنسل کرد و پاش رو تو یه کفش کرد که من دختر به آقایی نمیدم.مثل اون شب لعنتی دوم مرداد که همه دنیا رو سرم خراب شد و شونه هام باور این سنگینی رو نداشتن.مثل همون شب که به آقایی زنگ زدم و گفتم بابام میگه نه و باید قرار رو کنسل کنیم.نیاین و آقایی که باور نکرد و من برای اولین بار عشق همسرم رو با تمام وجودم درک کردم وقتی تلفنی با مامان حرف میزد در حالی که صدای بغض آلودش همه درها رو میزد برای راضی کردن مامان و مادر که حرف خودش رو میزد و گوشی من که شارژش تموم شد و حرفها نصفه موند و من که همه شب رو گریه کردم و اس ام اس هایی که برای همسری دادم که منو ترک کن و چقدر اون موقع مایوس و درمانده بودم و همسری که فرداش اومد و اشک حلقه زده تو چشماش ایمان به هم رسیدن رو تو دلم شکوفا کرد و بعدش روزهایی که من همینجا مینشستم و گاهی خیلی گریه میکردم و مامان و سارا که همش دلداریم میدادن و من که همش گریه میکردم.روزهایی که با صدای آقایی برام رنگ خدایی میگرفت و تلفنهایی که دزدکی و دور از چشم خونوادم با همسری داشتم و گاهی تا ساعتها میرسید و فیشهای موبایلی که همه سعیم رو برای مخفی کردنش میکردم و همه اون التهابهای قشنگ زجرآور.اتاقی که شاهد خیلی چیزهاست.اتاقی که  جزیی از خونه اییه که من عاشقشم و یکی از امنترین جاهای دنیاست.اتاقی که آینه ش شاهد خنده ها و شادیهای نهان منه وقتی با آقایی قرار داشتم و جلوش وایمیستادم و آرایش میکردم.اتاقی که خنده های من رو تو دلش داره.اتاقی که شب خواستگاری منو تو دلش گذاشت تا مهمونا اومدن و همه چیز رسمی برگذار شد و بعدش دوباره نه گفتنهای بابایی و اینبار اصرارهای من و آخر کار هم راضی شدنشون به یکی شدن ما.اتاقی که دیشب مامان توش خدا رو شکر میکرد برای داشتن دامادی مثل همسری.خدا رو برای خوشبختی و آرامش من شکر میکرد.برای مردانگی و وجود سراسر احترام و موقر همسری .کاری که هر روز من انجامش میدم و هر روز هزار برابر بیشتر از بار قبل از صمیم قلب خدای خوبم رو شکر میکنم.

ما دیروز عصر برگشتیم.صبحش آقایی رفت دانشکده چون بچه ها امتحان داشتن .منم خونه رو مرتب کردم و برای تو راهمون استامبولی گذاشتم البته بدون نمک و روغن چون همسری نمک نمی خوره یعنی کلا من همه غذاها رو بی نمک درست میکنم.روغنم خیلی کم برای سرخ کردن مخلفاتش ریختم چون گل پسر سرما خورده و چربی براش بده.ساعت دوازده۹ راه افتادیم.قبلش هم رفتیم سعدی شلواری رو که دیروزش خریده بودم عوض کردم.رنگش رو دوست نداشتن.توسی بود عوض کردم به یه فیروزه ایی.بعدشم پیش به سوی خونه.۵/۵ رسیدیم.کلی دلم برای همشون تنگ شده بود.اینقده بوسشون کردم که خودم خسته شدم.بعدشم که به مامان بزرگ اینا زنگ زدم و بعدشم به گلی که چون بابایی اومد حرفام با گلی نصفه کاره موند.یه کم ناراحت بود که چرا آقایی تهران رو نخواسته و همدان رو قبول شده و اینکه خیلی به رفتن من به تهران و باهم بودن و خوش گذروندن و این حرفا دلخوش بوده که منم یه خورده براش توضیح دادم .میگفت من چیکار کنم با خونواده شوهر تو شهر غریب حالا حداقل تو بودی یه چیزی.دیگه از این حرفا دیگه.حالا تا قبل از جمعه باید یه سر برم خنشوم دیدن عکسا و وسایلش.آخه جمعه خونواده شوهرش براش لباس عروسی و خرت و پرت و عیدی اینا میارن.دیگه میرن تا تعطیلات عید که برا عروسی بیان.۱۴ فروردین عروسیشونه.چه زود وسایل میارن نه؟خوب آخه دیگه تعطیلات آنچنانی نداریم که.

دیشبم که همش به غیبت با مامانی و تصمیم در مورد تغییر دکوراسیون خونه تا قبل برای عید و حرف بقیه گذشت.اینقد خسته بودم که دوازده خوابم برد.در راستای صحبتای دیشب من و مامانی قرار شد که تو این هفته بابایی رو ببریم و جیب مبارک رو یه کمی بتکونیم و کل فرشای خونه رو عوض کنیم.قربون اون مهربونیت بشم که تا گفتیم فورا گفتی چشم.خدایا شکرت.هزار مرتبه شکرت.

کلا این مدت تایم خوابم بهم ریخته مثلا ساعت پنج از خواب میپرم که صد البته اولش میرم دسشویی بعدشم که خواب از سرم میپره تا شش و اینا.امروزم همینطور بودم.شش بیدار شدم.صبحونه رو آماده کردم و خودم رفتم خوابیدم.مامان اینام همه تا هفت رفته بودن.الانم تهنام خونه.آقایی رفته دانشکده کار داشت.بابایی و مامی سر کارن.خواهر بدارم هم در پی تحصیل دانش.منم برنج رو گذاشتم و چون کاری نداشتم اومدم پای نت تا خاطراتم زنده بشه .امشبم خواهر وسطی به سلامتی برمیگرده.عصری هم با شادی قرار داریم که بریم پیش ویلا گزارشهای دوره کارآموزیش رو ازش بگیرم.شش ماهی مشه که دفترش رو زده.منم که تقریبا دیگه مارآموزیم تمومه باید دنبال ردیف کردن گزارشاتم و کارام باشم.کلی این مدت برنامه دارم.باید خیلی از دوستام رو ببینم و کلی خرید دارم.شایدم همت کردم و با مامتنی رفتیم مغازه ای سیسمون رو دیدیم.چقد لباسای دخترونه قشنگی تو بازار هست.من تا حالا چون طالب نبودم زیاد توجه نکردم و لی الان یکی از علایقم شده دیدن لباسای دخملونه .

دختر همیشه بهارمم که همچنان تو دلم قر میده و ادا داره.دیشب که با گوشی میخواستیم صدای قلبش رو بشنویم همش زیر دستون تکون میخورد و افتخار شنیدن صدای قلب مهربونش رو بهمون نداد و ما همچنان در خماری مندیم.خواهر میگفت بازیش گرفته باهامون این شیطون کوچولو.قربونت برم که اول صبحا همش با تکونات  بهم میگی گشنته و مجبورم میکنی که هنوز آفتاب نزده یه صبحونه بخورم و بعدشم وقتی خورشید خانوم دراومد یه صبحونه دیگه.پنبه ایی سفید نازم مامانم که همش داره با زبون بچها باهات حرف میزنه و قربون صدقت میره.حبه قندم کلی دوست داریم عزیزدلم.هم من هم بابایی عزیز و مهربونت و خلاصه همه خونواده که منتظر اومدنت هستن.

برگ صد و هفدهم

 

 

سهلام دوستاي گلمxspace_sunny.gif : 34 par 31 pixels.

مرسي بابت تبريكاتونthankyou.gif : 48 par 41 pixels..اين دو روز كار خاصي نكرديم.بجز اينكه شنبه رفتيم بيرون كه اقايي تو خيابون يادش افتاد كه كيف اصلاحش رو نياورده اين بود كه خيابونگردي ما نصف نيمه تموم شد و فقط يه كيف سونا گرفتم.سيصد تومن.برا اسپريهام.راستش هر وقت ميريم يه جايي اين اسپريهاي من همينجوري تو كيفم ولن.بعدش اعصابم بهم ميريزه تا بخوام يه چيزه كوچيك رو وسطشون پيدا كنم.اين بود كه رفتم و يه كيف سوناي صورتي خريدم.برگشتني هم يادم افتاد كه كاش برا خواهريهام ميگرفتم.برا كلاه شنا و اينا شون چون اين از اون كيفايي كه دارن جمعتره.بعد از اونم اقايي رفت سلموني و منم تو ماشين منتظر شدم و وقتي برگشت رفتيم مينا شيريني خريديم كه فردا صبحش همسر جان بردن دانشكده .برا خودمونم دو تا شيريني  خامه ايي خيلي بزرگ كه نمي دونم اسمش چي بود گرفتيم كه روش پر بود از ميوه و شوكو رول و اسلايس آناناس، تو همون ماشينم نوش جون كرديم. ديروز صبح بعد از كارآموزيم رفتم و برا خواهريا از اون كيفا  گرفتم.اما حيف همه صورتيها رو بجز يكي همون ديروز برده بودن و مجبور شدم يه زردم باهاش بيارم كه دو تا شدن.هوس سالاد ماكاروني كردم.سر راه كنسرو ذرت و نون باگت گرفتم و اومدم خونه.برا نهارم همبرگر و سيب زميني سرخ كردم.عصرشم كه تا نزديكاي 5/5 لالا كردم و بعدش برا شام با آقايي رفتيم كاروانسرا سنگي شام خورديم.ديروزم كه هيچ كار خاصي نكردمpinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels..

ميخوام يه سري ملحفه بخرم.برا روي تشكام دارم اما كمه.بايد برم بگردم مثل همون رو پيدا كنم.اميدوارم از اون طرح اينجا باشه چون من اونارو برا تو جهازم گرفته بود.البته يه بار تو اين نساجي سعدي ديدم.حالا برم بلكه مونده باشه.برا برش و دوختشم كه بايد ببرم مامان برام بدوزه چون من بلت نيستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخه نيست كه مهموناي ما از نوع شب خوابشن اينه  كه بايد داشته باشم چون ملحفه راحت شسته و اتو ميشه. كرم نيوآ كه الهام جون گفتن رو هم  ميگيرم گرچه ديگه پوست شكمم ذوق ذوق نميكنه ولي لازمه خوبsyellow1.gif : 21 par 29 pixels..

27 به سلامتي ثبت نام آقاييه.هفته آينده كه برميگرديم خانه پدري تا 26 از اونجام كه همش نزديك دو ساعته .صبحش ميريم جهت انجام كاراي همسر جوني.دلم ميخواد زودتر كار خونه و اينا رو اونجا انجام بديم  و بريم.تو اسفند خواهرشوهري و خونواده شوهرش ميان خونمون اينه كه مجبورم فعلا هيچ وسيله ايي رو جمع نكنم.اما بعدش ديگه بايد خيلي سريع كار كنم.بستگي به شرايط همسري هم داره تا ببينيم كار اينجا رو چيكار ميكنه ولي در هر حال رفتن ما از اين شهر قطعيه و چون من خرداد زايمانه نمي خوام بيفته اون وقت.اگه شد كه زودتر بريم بهتره.5 ارديبهشتم كه كارآموزيم خلاص ميشه . ديگه بعدش بايد سريع بريم.گفتم كه  هنوز نمي دونم تا شرايط كاري همسري كاملا مشخص نشه.فك كن اينطوري مجبوريم تو كمتر از يه سال دوبار اثاث كشي كنم اونم از يه شهر به يه شهر ديگه!!!!!!!!!!!zombismiley.gif : 46 par 25 pixels.

 

نازبانوي منم كه تكون خوردناش محسوستر شده و تقريبا هر يه ساعت و نيم  چند تا تكون ميخورهpregnsmiley.gif : 27 par 35 pixels..اگه گشنم باشه خانوم قهره اما به محض اينكه يه چيزي بخورم همچين بالا پايين ميپره كه بيا و ببين.به موسيقي هم عكس العمل نشون ميده مخصوصا وقتايي كه تو ماشين هستيم و آهنگاي كردي رو ميذاريم تك.ن خوردناش شروع ميشه.همچين تو دلم قر مياد كه همش قربونش ميرم.يكي از تفريحات من و آقايي شده اينكه ميريم جلوي ويترينا وايميسيم و همش برا اين لباساي كوچولو غش ميكنيم  و ميخنديم.بعدشم هيچي نمي خريم و برميگرديم.گفتم كه هنوز زوده.فعلا وقت هست.

اگه وقت كنم فردا ميرم و ميدم برام يه سري آزماش تيروئيد و كشت ادرار بنويسه جهت آرامش خاطر خودم.اون روز رفتم كه بنويسه گفت تو هفته بيست و شش يه سري آزماش هست كه بايد اونارو بدي.الان تو هفته بيست و سه هستمloveshower.gif : 42 par 39 pixels..

من چقد خوشبختم...................

امشب خيلي خوشحالم.خيلي زياد. خدايا شكرت.

با همه سلولهام ازت تشكر مي كنم.شكرت.

 كار آقايي جور شد.دكتراش رو قبول شد و ما ميريم همدان واين يعني خيلي خيلي ممنون خدا.

به خونه زنگ زدم و بابايي گوشي رو برداشت .وقتي بهش گفتم خيلي خوشحال شد.گفت خواب ديدم.به پدربزرگم گفتم اونم خيلي خوشحال شد.

از همتون بابت دعاهای خیرتون ممنونم.

امیدوارم خدا بهترین نعمتهاش رو بهتون بده.

فعلا همين. تا بعد.

برگ صدو پانزدهم:یه هفته پر از مهمونی

 

هفته گذشته هفته پر مهموني بود براي ن.يكشنبه پسر عموي آقايي و خانومش اومدن خونه مون.دو روز بيشتر نموندن اينجا يه كاري داشتن.خيلي خوش گذشت.من مهمون اين مدلي رو خيلي دوست دارم.اينكه بيان يمي دو روز بمونن و برن نه اينكه كنگر بخورن و لنگر بندازن و ادم رو حسابي خسته كنن البته بماند كه من براي همين دو روز هم اونقدر خسته شدم كه يه روز كامل رو خوابيدم حالا ميگم چرا.هيچي ديگه يكشنبه اومدن.آقايي و پسر عموش رفتن كارخونه كه طلب پسر عموئه رو وصول كنن من و خانومشم مونديم خونه و كلي حرف زديم.خانومه امسال حقوق قبول شده بود دانشگاه اما شوهره نذاشت بره كلا موافق كار بيرون خانوما نيست گرچه حالا كه مي بينم به نظرم زيادم بد نبوده كه دوست نداره بره سر كار..اين ميشه كه تصميم  گرفته بره كلاس آرايشگري.اين يكي از آرزوهاي منم هست كه دوره كامل آرايشگري رو بگذرونم.خيلي بهش علاقه دارم.اما جو خونوادگي و خيلي چيزاي ديگه دست به دست هم دادن كه من هيچوقت موفق به اين كار نشم مخصوصا كه همه دنبال درس و تحصيلات هستن .ميفهميد كه چي ميگم.داشتم ميگفتم خانومه داره ميره كلاس آرايشگري و تا حالا دوره مقدماتي رو تموم كرده.الانم داره كوتاهي و طراحي ناخن رو ميگذرونه.خلاصه كه قرار شد عيد كه برگشتيم برام مانيكور كنه و يه طراحي شيك برام بكنه مخصوصا كه تو عيد عروسي پسر عمه ي آقايي و يكي ديگه م دختر خاله آقايي.البته تا الان.از شما چه پنهون ميخواستم برا عيد مانيكور كنم.شما تا حالا انجام داديد ميخوام ببينم چقدر جذابيت اوليه ش ميمونه؟بايد در فكر خريد يه ماوالا باشم كه ناخونام محكمتر بشه تا اون موقع.به شدت دلم ميخواد براي عيد موهام رو رنگ بذارم.به مامان كه گفتم گفت فعلا زوده اگه خيلي دلت ميخواد بذار براي عيد.ديگه از اين مش خسته شدم مخصوصا كه موهاي خودم اومده و دو رنگ شده.يه رنگ تيره ميزارم خودم نسكافه ايي يا مسي طلايي رو خيلي دوست دارم حالا تا چه شود.اين سري كه سنندج بودم دوستام موهاشون رو مش قرمز فانتزي گذاشته بودن يه رنگ خيلي باكلاس ولي چون رنگه گياهي بود برخلاف ساير رنگاي فاتزي كه يه هفته ايي ميپره بهد از تقريبا دو ماه هنوز همون زيبايي رو داشت حالا شايدم گذاشتم نزديك زايمانم رفتم ايم مش رو گذاشتم چون پوشت خودمم روشنه و كلا خونواده رنگاي شرابي و مسي خيلي بهم مياد.بادمجوني رم دوست دارم اما تكراري و قبلا رو موهام ديدن.به نظر شما تو ماه ششم رنگ كردن كه زياد مشكلي نداره؟اينم از دكترم ميرسم.واييي چقدر حاشيه رفتم.

براي شام سوپ و زرشك پلو با مرغ پختم كه خيلي خوشمزه شد.بعدشم تا نزديكاي يك همش مشغول تخمه و ميوه و چاي و اينا بوديم.

دوشنبه صبحم بعد از صبحونه مشغول جمع كردن وسايل شدم براي رفتن به سلطانيه تا آقايي اينا رفتن دنبال يه سري كار.ما هم وسايل رو آماده كردم.برا جوجه كباب از قبل مرغ رو آماده كرده بوديم كه اونم برديم. رفتيم سلطانيه ساعت دوازده.خيلي از گنبد خوششون اومد.بعد از ديدنش رفتيم يه جا نشستيم و آقاييون بساط منقل و جوجه رو راه انداختن و مام همچنان مشغول حرف زدن.بعد از صرف نهارم برگشتيم.يه كم خونه استراحت كردن و پنج و نيم رفتيم خيابون گردي تا هشت كه من داشتم ميمردم از بس خسته بودم.نتيجه هم براي من خريدن يه شلوار بارداري بود كه دنبالش بودم.از وقتي باردار شدم تقريبا هميشه ران چيم حالت خواب رفته داره حتي حالا كه دارم اينا رو تايپ ميكنم اينطوريم.به دكترم كه گفتم گفت چيزه شيرين خيلي ميخوري كمش كردم اما بازم هست.دوباره كه بهش گفتم گفت بخاطر وضعيت جنين داره به عصب اون پات فشار مياره چون آزمايش خونم كه دادم كم خوني ندارم.وايي نمي دونم چطوري توصيف كنم براتون.همين كه يه كم زياد پياده روي بكنم اين  دخملي ما حسابي حالم رو ميگيره از بس به پام فشار مياره.تو سلطانيه همش پوست شكمم ذوق ذوق ميكرد يه حالتي بود.فك كردم چون از پله ها بالا رفتم اينطوري شدم اما تقريبا از اون روز اين حالت خيلي كم هست به مامان كه گفتم گفت پوست شكمت داره كش مياد اين براي كش اومدنش هست.حوصله م نميشه همشم از روغن زيتون براي چرب كردن استفتده كنم اما چه كنم كه خطهاي شكن تو  بارداريم خيلي بده .كسي پيشنهادي نداره؟

بعد از كلي گشتن اونم با وضعيتي كه گفتم برگشتيم  .تو راهم كباب گرفتيم .براي دو و نيم بليط قطار داشتن.۱۲ خوابيديم به همسري گفتم موقع رفتن بيدارم كنه كه منم با آقايي برم كه اين كار رو كرد.رسونديمشون ايستگاه و برگشتيم.براي تو راهشونم ميوه گذاشتم.براي قندونام شكوفه قنذ گرفته بودم سنندج.خانومه از گلا خوشش اومد اينجا رفتيم بگيريم كه هيج جا نداشت يه مدلي داشتن كه خوشكل نبود هم طرحش هم رنگش.اين بود كه من همه گلهام رو بهش دادم.اين بار ه برگشتيم يه بسته ديگه برا خودم ميگيرم.كل سه شنبه رو خواب بودم از بس خسته بودم.

چهارشنبه پسر عمه آقايي زنگ زد كه جمعه ميان اينجا .براي كار سند شوهر عمه آقايي.همون كه دنبال كارش رو گرفتم.

پنجشنبه هم  رفتيم يه سري خورداكي و خرت و پرت لازم داشتيم كه خريديم.يه ديزي سفالي هم خريديم كه از اين به بعد تو اون ديزي به روش سفره خانه ايي درست كنيم.چون اين همسري عشخ اين ديزياي سفره خونه اييه.

جمعه همسري گلم صبح رفت كوه نوردي.منم ده بلند شدم و ده و نيم فتم تو اشپزخونه تا چهار.فقط براي خوردن ديزي همسر پخت از آشپزخونه در اومدم.علاوه بر غذاي شام براي فردا نهار و شامم غذا پختم.زرشك پلو و با مرغ.سوپ.خورش سبزي و دلمه.البته مواد دلمه رو آماده كردم كه آقايي عزيزم پيچيدش.خونه هم كه روز قبلش جارو كشيدم.همه جا مرتب بود.مهمونا از غذام خوششون اومد.بعد از شامم مشغول حرف زدن و تخمه و ميوه شديم.ما چون زود زود برميگرديم سرزمين مادري هميشه مشكل بنزين رو داريم.تقريبا هر فصل آخراي فصل هميشه مجبور ميشيم بنزين آزاد بگيريم.پسر عمه آقايي ماشين سنگين داره كه دو گانه سوزه.گازوئيل و بنزين و هميشه هم از گازوئيل استفاده ميكنه اينه كه كارت بنزينش هميشه پره.ديشب با همسري رفتن شصت ليتر بنزين زدن.اين يعني كلي بنزين براي ما و خوشبختانه عمر كارت سوختمون بيشتر ميشه.ت اونا رفتن و برگشتن و من و عمه با هم كلي غيبت كرديم.

شنبه كه امروز ميشه.صبح بعد از صبحونه رفتيم و كار سند شوهر عمه ي همسري رو بعد از شونزده سال درست كرديم.خدا ميدونه چقدر خوشحال بود.تو خيابون جلو ماشين براي زنش ميرقصيد.اينقدر براي من و همسري دعاي خير كردن كه كلي انرژي مثبت گرفتيم.به همه زنگ زد و گفت.خوب سند خونه ش بعد از شونزده سال از ضبط دولت خارج شده.خدايا دل همه رو شاد كن.آمين.

براي نهارم مهمونم كرد كاروانسرا سنگي.حاج داداشم پيدا كرديم.از هر كي آدرس اين سفره خونه رو ميپرسيدم اونقدر بد آدرس ميداد كه هيچوقت پيدا نكرديم.امروز براي اولين بار رفتيم اون قسمت بازار و پيداش كرديم.من زياد بازار قديم رو نمي رم چون هيچ كاري اونجا ندارم.امروز بر حسب اتفاق رفتيم اونجا.بعد از نهارم فورا برگشتيم خونه تا اونا نمازشون رو خوندم منم براشون آب جوش آماده كردم و تو قابلمه ايي كه  عمه برامون كدو حلوايي پخته(يه مدل كدو حلوايي كه ميپزن و شيرين ميكنن و برا صبحونه استفاده ميشه.چون نمونه ش رو هيچ جا نديدم نمي دونم اسمش چي ميشه)تو همون قابلمه دلمه گذاشتم كه تو راه بخورن با ميوه.بعدشك كه رفتن.خلاصه الان براي يه هفته غذا دارم.گرچه دلمه رو از بس خوشمزه بود تقريبا موم كردم.هر نيم ساعت ميرم و يه ظرف دلمه ميارم ميخورم.راستي ديروز ژله تو پوست پرتقال و گريپ فروت درست كردم كه چون تلخ شد  نذاشتم سر سفره شمام تا حالا درست كرديد؟؟خمينطور شده يا من يه كاري رو انجام ندادم؟ژله انارمم شل شد.اينقده دلم سوخت.اونم نياوردم سر سفره.كلي خوشكل بود ولي خوب هر وقت ميرم سر يخچال يه قاشق ازش ميخورم.بايد براي اينم چيكار ميكردم كه نكردم؟

شنبه قبل رفتم مركز بهداشت و تشكيل پرونده دادم.خدا رو شكر همه چي عالي بود.وزنم ۳۰۰/۶۷ و فشارم ۵/۱۱.اين بار كه برگشتيم خونه مامي با دستگاه خواهري صداي قلب ني ني رو ميشنويم.از الان نوبت گرفتن براي شنيدن صداي قلب مهربون فرشته كوچولوم!!!!!!!!!!!!!.وايي چقدر خوشحالم كه ايشالا براي تحطيلات برميگرديم خونه.

چهارشنبه منتظر جواب كار آقايي هستيم.خدايا كارش جور شه.خدايا جون توكلمون به خودته.نا اميدمون نكن.آمين.

يكي از سرگرميهاي جديدم شده اينكه تو وبلاگاي آشپزي عسك دسرها و غذاها رو سيو كنم.

تا حالا كسي از محصولات ليراك استفاده كرده؟ميخوام چند تا از كرمهاش مثل ميكروابريشن و دور چشمش رو بگيرم اما  نتيجه ايي كه ميده رو نمي دونم.بين نئوستراتا و ليراك كدوم بهتره؟

يه وبلاگ براي پنبه ايي خوشكلم درست كردم كه تا حالا چيزي توش ننوشتم.از اين به بعد سعي ميكنم ديگه اونجا براش بنويسم.