برگ شصت و ششم
نمی دونم این حالی که من الان دارم بخاطر هوای بهاره یا بهم ریختن تنظیمات هو.رمونی یا اینکه کلا یه چیزیم هست.وقتی به این فکر می کنم که من همش دو ماه و چند روز دیگه دختر بزرگ این خونه هستم دلم میخواد بزنم زیر گریه.بابا میگه تو همیشه دختر بزرگ من هستی و بودی.هر جای دنیا که باشی بازم همیشه به یادت هستیم و برای خوشبختیت دعا می کنیم.میگه اینجا همیشه همیشه خونه ی تو ئه و ما همیشه دوست داریم.دلم میگیره وقتی این حرفا رو می شنوم.گاهی فکر می کنم من چقدر کم دختر خوبی بودم برای پدر و مادرم.چقدر کم عشقم رو بهشون ابراز کردم و من چقدر همه این فرصتها رو برای بیشتر بودنه باهاشون از دست دادم.وقتی فکر می کنم که دیر یا زود از این شهر میرم بغض گلوم رو میگیره.من چقدر عاشق این شهرم.تمام کوچه ها و خیابوناش با من آشنان.چقدر از همه ی این شهر خاطره خوب دارم.گاهی دلم میخواد باز بچه شم و برم به چهار پنج سالگیم و دیگه هیچوقت بزرگ نشم.دلم میخواد باز یه صبح زمستونی بشه و مادر صبح زود من و خواهرم رو با هزار مکافات از خواب بلند کنه و با همون حالت نیمه خواب لباس تنمون بکنه و بابایی ما رو ببره خونه مادر بزرگ و پدر بزرگ با همون خنده شیرین همیشگیش در رو به رومون باز کنه و من و خواهری رو بغل کنه و تند تند فاصله نسبتا طولانی درحیاط تا در ساختمون رو بدوه و بعدش ما رو ببره زیر پتوی گرمش و برامون داستان حضرت موسی و باقی پیامبرا رو بگه.من تو دنیای بچگیم همیشه فکر می کردم پدر بزرگ پیامبره.بعضی شبا که بابا شب کار بود.منو خواهری و مامان می رفتیم خونه مادر بزرگ و این صدای گرم پدر بزرگ بود که همیشه قبل از خواب قرآن رو با ترتیل می خوند و بعدش نماز و بعدش گاهی شیطنت و بازی با ما بچه ها و آیه که میگفت تو از این بچه ها شیطونتری و مامان که با اخم میگفت بخوابید دیگه.یه بار دیگه اگه اومدیم اینجا و بعد رو به مادر بزرگ می کرد و باز هم با هم حرف می زدن و ما که هیچوقت اخم شیرین مادر رو باور نکردیم.چون همیشه میتونستیم خنده رو تو چشمای قشنگش بخونیم.و صبحها که نون بربری و پنیر و چای شیرین مادر بزرگ همه خونه رو پر می کرد و التماسهای من و خواهری که تورو خدا مامان نریم خونه.بخدا دیگه آروم میشیم و ادا درآوردن و باز هم التماس اما قولهای ما همیشه یه ساعت نکشیده فراموش میشد و ما باز هم خانه را روی سرمان گذاشته بودیم.مادربزرگ که همیشه قربان صدقه مان می رفت و همیشه برایمان کفش تق تقی قرمز میگرفت و ما همیشه عاشق برق ورنی قرمز بودیم.و هزاران هزلر خاطره دیگر.چقدر عاشق پدر و مادرم هستم و من چقدر دیر این را فهمیدم.چقدر همیشه سایه پدر تکیه گاه امن من بوده.دستهای گرمش و صدای پر از آرامشش در تمام لحظه های دلتنگی و و پراضطرابم و من چقدر همه این حضور امن را ندیده ام.گاهی دلم میخواد داد بزنم و با تمام وجودم بگویم که چقدر دوستتان دارم.مادر که همیشه خودش را سپر من کرده در مقابل عصبانیتهای پدر .مادر که همه اش صبر است و عشق و آرامش.دلم میخواهد این لحظه ها تمام نشود.من اگر از این خانه بروم دیگر کی فرصت می کنم با خواهر کوچکم سر هر چیز کوچکی بحث کنم.یا وقتی که شیطنتم گل کرد سر به سرش بگذارم و او عصبانی شود و برود پیش مامان شکایتم را بکند و من از اینطرف بگویم بخدا تقصیر من نیست.خودش لوس است و بعد دعای تدی خانه ما که الهی زودتر شوهر کنی بروی من از دستت راحت شوم و من که بیشتر سر به سرش میگذارم.اگر من بروم برادرم با چه کسی در مورد فلان دختر که داداشی از او خوشش آمده حزف بزند و من که همیشه نگرانش بوده ام برایش صحبت کنم و نصیحتش بکنم و بعد چند روز بعد بیاید و بگوید مرسی که کمکم کردی.من اگر از این خانه بروم که دیگر مادربزرگ نمیتواند گاهی زنگ بزند و بگوید پاشو بیا خونه مون.دلم برات تنگ شده و من مثل از قفس آزاد شده ها بدوم و بروم آنجا و بعدش آنقدر با کمادر بزرگ در مورد همه چیز صحبت کنیم که یادم برود هوا تاریک شده و زنگ بزنم و بگویم شما هم بیایید اینجا.هوا تاریک است .آخر شب با هم می رویم .گاهی موافقت می شود و گاهی غر زدن پدر که مگر ما خودمان خانه نداریم بچه.چرا تو اینقدر زود به زود میروی آنجا.مگر درس نداری.خدایا این روزها پرم از احساسهای متضاد.من عاشق مرد زندگیم هستم و دوست دارم تمام لحظات باقی مانده زندگیم را با او باشم از طرفی هم هیچ دلم نمی خواهد از این شهر بروم.خدایا به من فرصت بده که بتونم گوشه ی هر چند خیلی خیلی ناچیز از زحمتهای پدر و مادر و همه خونوادم رو جبران کنم.خدایا تو که از همه به من نزدیکتری ایمان رو در دلم قویتر کن.کاری کن که همیشه با یادت بیشتر از این چیزی که الان هست آرامش بگیرم.خدایا یه کاری کن کار آقایی اینجا جور بشه و برگرده اینجا.خدایا فرصت یه زندگی سالم و خوشبخت رو ازمون نگیر.در زیر حمایتها و نور ذات پاکتت همیشه نگه مون دار و ما رو جز بنده های صالحت قرار بده.هر جا که باشم خونوادم رو همیشه برام سالم نگه دار.و عشق پاک من و همسرم رو حفاظت کن.خدایا بهم آرامش بده.راضیم به رضای تو
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۲/۱۳ ساعت 12:41 توسط دخترک
|
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.