برگ نود و چهارم
عصرشم كه كلا خونه بوديم.اين مرده اومد و الكي هيچ كاري نكرد و گفت ماهپارتون رو تنظيم كردم و ده تومن گرفت و رفت.يعني هيچ كاري نكرد.فقط يه مانيتور درآورد و گذاشت كنار ال ان بي و بعدش گفت اين درست شده.
جمعه هم آخرين دونه هاي دلمه رونوش جون كرديم،آقايي تا نزديكاي غروب درس خوند و بعدش رفتيم بيرون.از پارسيان دو پرس جوجه و كباب گرفتيم و رفتيم پارك روبروي استان *داري نوش جونمون كرديم.دلم براي مامان اينا تنگ شد كه از همونجا بهشون زنگ زديم .بعدشم كه خوش و خرم برگشتيم كلبه خوشبختيمون. خيلي خوش گذشت.دم در يه ماشين سنگ ريز ريخته بودن ،يه كيسه برداشتم و آوردم ريختم پاي گلدوني كه مامان هفته قبل برام آورد.يه ديفن كوچولوي خوشكل.
امروز براي اولين بار تهنايي رفتم بيرون.فيش آب رو واريز كردم.برگشتني هم نير پيتزا و هويج گرفتم.گازمون قطع بود.مجبور شدم تو جي پاس ماكاروني پختم.اينقده خوشمزه شد.
دلم از ايم مانتوا ميخواد كه مثل شنله.اسمش چيه؟اون روز تو سعدي ديدم.شايد گرفتم.
داريم يه تصميم خيلي مهم براي زندگيمون ميگيرم.نتيجه ش كلا همه چيز رو عوض مي كنه،آقايي از ظهر كه برگشته همش فكرش درگيره.اميدوارم خدا مثل هميشه بهمون كمك كنه و بهترين تصميم رو بگيريم.برامون دعا كنيد.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.