برگ نود و هفتم
پنجشنبه صبحم زنگ زدم نوبت آرایشگاه بگیرم که با تایم من مچ نبود این بود که گذاشتم هفته آینده که خواهری جونمم اومد خونمون با هم بریم. به مامان زنگ زدم و دستور قورمه سبزی رو جهت اطمینان خودم ازش پرسیدم.رفتم و سس مایونز و کچاپ درست کردم.آقایی برگشت و با هم رفتیم خرید خوراکی.برگشتیم و شروع به پختن خورشت سبزی کردم که آقاییم اومد و توی پخت بهم کمک کرد.بعدشم که ژله و سالاد و ماست موسیر و خیار و سبزی و بقیه مخلفات سفره رو آماده کردم.آقایی عزیزم هم مشغول گردگیری خونه شد.
مامان بابای آقایی جونم با خواهر و خواهرزاده ی گلش اومدن خونمون.خواهر آقایی تو حیاطشون میوه کاشته برا ما هم آورده بود.پیاز و فلفل و گوجه و خیار و انگور.الان کلی انگور تو یخچالمونه که فردا یه سبد برا همسایه پایینیمون می برم.عصر هم با مادرشوهری و خواهر شوهری رفتیم بازار خرید.آقایی شام زرشک پلو با مرغ درست کرده بود تا ما برگشتیم.خیلیم خوشمزه بود.شبم کلی با حرفای مادرشوهری خندیدم از بس یه ماجرایی رو بامزه تعریف کرد برام.با خواهر شوهری هم کلی تبادل اطلاعات آرایشی و خونه داری کردیم.یه پسر تپلی ناز داره که من همش دلم میخواست بگیرم این لپای چاقالوش رو بکشم ،اما باهام غریبی میکرد و زیاد پیشم نمی اومد در عوض کلی با خان داییش سر به سر هم گذاشتن.
صبح هم ساعت ۹ رفتن. وقتی مهمون داریم خونمون شلوغ.یه موجی تو خونه اس که من دوسش دارم اما وقتی تنهاییم خونمون خیلی آرومه .این آرامش رو هم دوست دارم ، زیاد سکوت و بی سر صدایی رو دوست ندارم.
آقایی این روزا مشغول درس و مقاله س،بخاطر همین همش میگه تلویزیون رو کم یا خاموش کن.امروز ویکتوریا رو میدیدم که آقاییم اومد کنارم و تا آخر فیلم رو دید.آیییییییییییی خفه شدیم از بس بین این فیلمه هاله و تبلیغ سریالای دیگه پریدن وسط .خلاصه که سه ساعت پای تی وی خوابیده بودیم و فیلم می دیدیم.بعدشم که من رفتن حموم و شوشوی گلمم مشغول اصلاح مقاله ش.
دوشت جونام مرسی از آدرسایی که بهم دادید .فردا یا پس فردا که خواهر نازم بیاد با هم میریم .
همسرانه نوشت:شاخه نباتم دوست دارم.اندازه م نداره که بخوام بگم.پسر بهت افتخار میکنم.بخاطر همه چیز،وجود نازنینت،مهربونیات.مرسی که خوبی و مرسی که درکم میکنی.شیرین روزگارم بودنت توی زندگیم بزرگترین عامل آرامشمه.امیدوارم به حق این ماه عزیز خدا عزیزای همه رو همیشه سالم و خوب براشون نگه داره،عزیزای منم همیشه شاد باشن. راستی آشپزیتم حرف نداره عزیزدلم.همیشه برام بمون عشقم.بوس بوس بوس
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.