برگ نود و هشتم
شنبه غروب خواهري رسيد زنجان.از قبل گفته بود كه دلش شله زرد ميخواد.من و آقايي هم شنبه عصر رفتيم و براي خودمون آش رشته و براي خواهرم شله زرد گرفتيم كه هر دو تا خيلي خوشمزه بودن.خواهري هم ساعت 9 رسيد.روزه بود.منم قبل از اينكه بياد سفره افطار رو براش چيدم.احساس قشنگي بود چيدن سفره افطار.گذاشتم روزه هام رو توي پاييز و زمستون بگيرم اما خدا رو شكر كه حداقل بركت انداختن سفره سحري و افطار امسالم نصيبمون شد.شام هم پلو و جوجه كباب درست كردم و سالاد ماكاروني كه بازم به پيشنهاد خواهري درست كردم.البته آقايي جونم تودرست كردن سالاد ماكاروني بهم كمك كرد.چند وقت پيش منقل خريده بوديم اما فرصت استفادش پيش نيومد تا اينكه اولين جوجه كباب خونگي زندگي مشتركمون رو آقايي با منقل تازه مون درست كردن.شبم تا يك نشستيم پاي حرف زدن و فيلم ديدن.آقاييم همش ميگفت پاشو برا خواهري يه چيزي بپز ،فردا تا غروب روزه اس بايد انرژي داشته باشه.خواهرمم كه همش ميگفت شما نمي خواد سحر بيدار شيد من خودم يه چيزي ميخورم.منم اين وسط خوابم ميومد .سحر گل پسر ساعت چهار و نيم بيدارم كرد.اصلا فكر نمي كردم عشقم اين كار رو بكنه.خيلي سوپرايز شدم.با هم سحري رو براي خواهري آماده كرديم.آقاييم با خواهرم سحري خورد و رفت لالا.منم بعد از شستن ظرفا رفتن خوابيدم تا ده.
عصرم با خواهرم رفتيم بيرون.خريد خاصي نكرديم.مانتو ميخواستيم كه هيچكدوم نگرفتيم.اونم موند برا سنندج.آرايشگاهم رفتيم.تا حالا دقت كردين تو صنف مشاغل آرايشگرا جز افاده ايي ترين آدمان.پيش اومده براتون؟هيچي ديگه مام رفتيم و خانوم موهام رو ديد و گفت بين هشتاد تا صد تومن.حالا اينش هيچي همچين با فيس و افاده حرف ميزد كه نگو.انگار توهم گرفته بودش كه حالا در حد كلينتون مهمه!!!!!!منم شخصيتم يه جوريه كه اصلا حوصله آدماي فيسو و افاده ايي رو ندارم.اگه يه كاري داشته باشم كه اتفاقا خيليم مهم باشه و اوني كه بايد كار رو برام انجام بده از اين لق لقواي افاده ايي باشه ترجيح ميدم هيچوقت اون كار انجام نشه.اين جور آدما با اين رفتاراشون دايره ارتباطيشون رو خيلي بسته نگه ميدارن.هيچي ديگه بعد از ديدن رفتار خوشكل اين مادام منم كلي براش كلاس گذاشتم و مثل خودش خيلي شيك گفتم نمي خوام و اومدم بيرون.حالا شايدم زن خوبي باشه اما خيلي ديگه كلاس گذاشت ،چه خبره بابا.القصه تصميم گرفتم اينم بذارم همون سرزمين مادري انجامش بدم پيش آرايشگر هميشگي خودم.ولي خوشحالم كه دارم اين شهر رو ميشناسم.اصلا توش احساس غريبي نمي كنم.شايد چون خيلي شبيه شهر خودمه.البته از نظر پوششي يه تفاوتهاي خيلي كمي هست.مثلا تو شهر من خانوماي چادري خيلي كمترن نسبت به اينجا.منطقه ايي كه ما زندگي ميكنيم تقريبا از نظر پوشش خيلي با من تفاوت ندارن بنابراين خيلي اذيت نمي شم ولي در كل زنجانيا مردم خوبي هستن.كاش من تركي ياد بگيرم!!!!!!!!!
از اونجا هم با خواهري رفتيم و ژله و كاسترد و كيك و شمع گرفتيم.خواهرم ميخواست برامون كادو بگيره كه من بهش گفتم ساندويچ ميكر ميخوام كه فرصت نشد بگيريم.برام چند تا لباس لختي خوشكل از اونايي كه دوست دارم آورده و يه كيف پول.يكشنبه اولين ماهگرد همخونه شدنمون بود.برگشتيم و سريع پلو گذاشتم و ژله ها رو درست كردم و خواهري هم كاسترد رودرست كرد و سفره افطار رو با كمك خواهري انداختيم .برا شام هم آقايي عزيزم ماهي ها رو روي منقل كباب كرد .بعدشم يه جشن كوچيك سه نفره گرفتيم و كلي عكس.خيلي خوش گذشت..بعدشم لالا و سحر بازم آقايي بيدارم كرد و با هم سحري رو آماده كرديم .اما خيلي خوابمون ميومد من و آقايي رفتيم خوابيديم و خواهر عزيزم خودش سفره رو جمع كرد و بعدشم خوابيد.صبح هم با وجود اينكه ما خيلي اصرار كرديم كه بمونه اما گفت خيلي وقته نرفته خونه و دلش براشون تنگ شده بنابراين مام رسونديمش ترمينال و خودمون برگشتيم.آقايي رفت سركار و من خوابيدم.با صداي تلفن بلند شدم.دختر عموم بود.از خواستگارش گفت.قراره ايشالا اين شب پنجشنبه برا بله برون برن.كلي درد دل كرديم.اميدوارم خوشبخت بشه چون لياقتش رو داره.منم نهار درست كردم و فيلم ديدم.چند روزه همش ميخوام برم دنبال كارام.دادگستري هم همين پايين خونمونه اما نمي دونم چرا اينقدر تنبل شدم.قبلا اصلا اينطوري نبودم .بايد مثل قبل بشم.اينطوري كه نمي شه ده هههههههههههههههههههه.
واييييييي چقدر نوشتم.كلي ديگه م حرف داشتم اما چون الان يه دفعه ايي زرنگ شدم ميخوام برم دنبال كارام.دي:
اي خدا نهار چي بپزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟امروز هوا ابريه.خدا كنه بارون بباره.خيلي دلم ميخواد
همسرانه نوشت: باورم نمي شه به اين زودي يه ماه گذشت.يه ماه خيلي شيرين و قشنگ.گاهي كه خوابي ،وقتي كنار خودم ميبينمت باورم نمي شه بعد از اون همه سختي الان با هميم.حالا مي بينم كه همه اون كارا و گريه ها و تلاشا ارزشش رو داشت.ارزش يكي شدن رو.واقعا آدم تا نياد زير يه سقف طرفش رو نمي شناسه.عسلكم خيلي بهتر از اوني هستي كه فكرش رو ميكردم.بهترين مردي كه من مي تونستم باهاش ازدواج كنم.هيچكس ديگه هيچوقت نمي تونه آرامشي رو كه در با هم بودنمون هست،بهم بده.وقتي فكر مي كنم من تو و خونوادم رو دارم احساس امنيت خيلي زيادي مي كنم.همسر تو بودن افتخار منه پسر.ميدوستمت يه عالمه.هر چي بگم بازم كمه.بوس بوس دو عالمه.دي:
کرم پودر و ویتامینه اولین خورشتمون
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.