چطورید عشقای من.معلومه خوشحالم؟هویج جوری شارژم.خیییییییییییییییییلی زیاد.بزنم به تخته.

نرفتم سنندج یعنی آقایی نذاشت.قرار بود برم.صبح بیدار شدم وسایلم رو آماده کردم.لباس پوشیدم و رفتم تو تخت کنار آقایی خوابیدم و صداش زدم که پسر جان پاشو منو برسون ترمینال.من میخوام برگردم.اولش که جواب نداد ولی وقتی دید واقعا میخوام برم چشماش باز شدن و نه نه گفتنش شروع شد.همشم میگفت من اینجا تنهام.تو بری من چی کار کنممنم گفتم خوب کارت که تهران تموم شد بیا دنبالم.که بازم فرمودن نمی شه.بمون هفته آینده با هم میریم.با من بیا بریم تهرانمنم وقتی دیدم  اینطوریه از خیر برگشتن به آغوش گرم خونواده گذشتم تا هفته آینده انشالا.

هیچی دیگه بعدش خوابیدم و با تلفن مامان بیدار شدم که میخواست بدونه رفتم یا نه؟

شب قبلش چون فک کردم میخوام برم برا نهار آقایی زرشک پلو ا مرغ درست کردم و برا تو راه هم سالاد الویه.اما نرفتم که در نتیجه از پختن نهار و شام معاف شدم.ظهر با هم رفتیم بلیط قطار بگیریم که تموم شده بود.رفتیم و برا ۲ شب اتوبوس گرفتیم.بعدشم برگشتیم.آقایی مشغول درس خوندن شد و منم پای تی وی خوابم برد.غروبم با هم یه سر رفتیم نمایشگاه کتاب که چون دیرمون بود یه چرخ کوچولو زدیم و برگشتیم.منم دلم چیپس خواست یه ساعت مشغول سرخ کردنش بودم و بعدشم شام و بعدش آقایی باز درس خوند و منم لالا کردم تا ۱.۵ که با صدای آقایی بیدار شدم و شال و کلاه کردیم بسوی تهران.

و بعد از چهار ساعت من بازم تو تهران بودم.با آقایی  و یه عالمه خاطات خوبی که از این شهر دارم.یه جورایی همه انرژی امروزم رو مدیون دیروزم.اولش که رفتیم دانشگاه بهشتی که آقایی امتحانش رو بده.اول صبح  بارون نرمی میبارید.خیلی خوب بود.منم همش داشتم چترمون رو مسخره میکردم و میخندیدم و آقاییم همش میگفت آرومتر بخند.اما کو گوش شنوا. منم تو نماز خونه ش اول سوره یوسف رو خوندم و بعدش خوابیدم تا ۱۱.بعدشم منتظر شاخه نباتم شدم که بیاد بیرون.خدا رو شکر از اتحانش راضی بود.

خدایا خودت حرف دلم رو میدونی.س ازت خواهش میکنم.آمییییییییییییییییین.

بعدشم که من پوت میخواستم  رفتیم فردوسی که چیزی پیدا نکردم.بعدشم رستوران همیشگی و بازم پارک لاله.وعده گاه عاشقانه من و آقایی و باز هم کلی خاطره دو نفره که هیچکس جز من و گل سر نمی دونیم.

بعدشم رفتیم و یه سویی شرت برا آبجی کوچیکه گرفتم.علیرغم اینکه هر دوتامون خیلی خیلی خسته بودیم اما من بازم نمی خواستم برگردم.از جلو بیمارستانیم که آقایی توش کار میکرد گذشتیم و کلی خندیدم به خاطرات گذشته.بعدشم که من با اکراه و کلی الان نریم و هنوز زوده برگشتیم اینجا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز میرم و یه وقت برا سونو میگیرم .و هینطور آزمایش مجدد تیروئید و آهن.

این روزا هوا محشره.همش ابره و بارون.من عاشق این هوام.خدایا همش بارون بباره.

دوست جونام مرسی از اینکه نگران اضافه وزنم هستید .آره خوب شما راست میگید.خوب من ۱۶۵ هستم و وزنم الان شصتو یک و سیصد البته یه کیلوش رو بذارید برا لباسای تنم.اینه که هنوز خودم احساس نگرانس نکردم .دزر ثانی من کلا آدم خوش غذاییم.یعنی هوس همه جور غذایی میکنم.شما بگید چی کار کنم؟

دیگه اینکه هنوز احساس خاصی به نی نی ندارم.خوب وقتی یه چیزی رو لمس نکنی احساست کجا بود.من بودنش رو فقط گاهی از رو نوسانات احساسی شدیدم احساس میکن و سونویی که دادم و توش ساک حاملگی مشخص بود و آزمایشم.اینه که هنوز احساس مادر بودن نمی کمنم.گرچه اگرم نی نی بدنیا بیاد من بازم فک نکنم احساس کنم مادر شدم.گهی فکر میکنم این بچه رو مامانم میخواد بدنیا بیاره و میشه خواهر یا برادر کوچکتره من.نه اینکه فکر کنید چون ناخواسته بود این حس رو دارم.نه.اولاش نمی خواستم اما حالا همه دعاهام اینه که سالم باشه.میخوامش.صرفنظر از فشار روانی که زندگی کردن دور از خونواهده برام داره هیچ دلیل دیگه ایی برا ناراحتی ندارم.خدا رو شکر تا الانم هیچ کدوم از ضعفایی رو که خیلی از زنای باردار داشتن ندارم.من دور از مامانم اینا اگه یه ضعفم داشته باشم که دیگه هیچی.من الانم مثل قبلنم.همون شیطنتا.همون بازیگوشیا.کارای خونه رم مثل قبل انجام میدم.یعنی همه کارام مثل قبله.اگه کسی منو ببینه و خبر نداشته باشه باردارم عمرا بتونه تصور کنه حامله هستم.

من ذاتا شیطونتر از اونیم که بخوام اسم سنگین و پر از مسئولین مادر رو به دوش بکشم.اینه که میگم احساس میکنم بچه مامانم هست.فکر کنم اگه به دنیا بیاد هیچ وقت احساس کمبود همبازی نکنه.چون کودک درون خودم شدیدا فعاله.گاهی خودم دلم پسر میخواد.من همیشه با پسر بچه ها راحتتر مچشدم چونبیشتر بازیایی رو میپسندم که اکتیو باشه.دخترا اما همه چیزشون فرق داره.مدل تربیت کردنشون.رفتارشون.خلاصه همه چیزشون.

خواهری میگه بچه پسره.آقایی میگه فک کنم سر باشه اما خوش دختر دوست داره.منم گاهی میگم فرقی نمی کنه  و از این حرفا اما گاهیم دلم دختر میخواد گاهیم پسر.بسته به وضعیت روحیم.اما در کل امیدوارم خدا یه بچه سالم به من و همه اونایی که آرزوشون داشتن بچه س بده.خدا هیچ کس رو ناامید نکنه.این روزا همش دارم برا اونایی که دلشون بچه میخواد و هنوز ندارن و من میشناسمشون دعا میکنم.یکی یکی به اسم برا همشون دعا میکنم.

واییییییییییییییی چقدر زیاد شد پستم.

برای شاخه نبات:گاهی بین همه روزمره های زندگی ماشینی آدم اونقدر سرش گرمه دنیا میشه که روزای گذشته رو فراموش میکنه.روزای تلخ و ابری که با وجود یه کس دیگه آروم و بارونی میشه.دیروز وقتی از مسیرایی میگذشتیم که روزای ابری رو با وجود تو و در کنار تو برام بارونی میکرد.احساس میکردم دوباره دارم عاشقت میشم.دوباره دارم از امتحان برمیگردم و دوستام رو دو در میکنم که بیام پیشت.تو صف اتوبوس دوباره فکر میکردم دیره و من به امتحان م نمی رسم و دستایگرم تو توی مترو که همش تو دستم بودن و اطمینان دادنت به اینکه دیر نمی شه میرسیم.بعد از امتحان و ایستادن تو جلو در و اشتیاق من به با هم بودن و دویدن و بازم مترو و اتوبوس و پیاده رو ها.یادته همش میگفتیم چه خوبه که اینجا هیچکس ما رو نمی شناسه.تا هر وقت دلمون بخواد میتونیم با هم باشیم.تو ترمینال اینکه هر بار که میخواستم برگردم سنندج باهام میومدی تا دم اتوبوس و بعد رفتنم اس ام اس میکردی که اینبار سختترین باره جداییمون بوده.احساس میکنم خیلی دلم برات تنگ شده.یادته؟من که همش جلوی مغازه های خوراکی وایمیستادم و تو که همش دستم رو میکشیدی که اینا ارزش غذایی نداره .آخه بچه جان. و منم که همش دلم آبنبات چوبی بزرگ فرانسه میخواست.یادته چقدر برا این روزا دعا کردیم.برا با هم بودن.چه روزها و شبهای سختی رو گذروندیم.یادته من میگفتم یعنی یه روز میشه من و تو یه جوره دیگه از این خیابونا بگذریم؟خیلی دوستت دارم.خیلی بیشتر ازهمه روزای رفته.خاطرات با هم بودن . خاطرات پیش رو.خوشحالم که یه فرشته تو دلم داره رشد میکنه که از توئه.از عشق من و تو.فرشته ایی که خیلی از رازهای مگوی من و تو رو تو قلب مهربونش داره.فرشته ایی که مامان و بابایی داره که عاشق همن و لحظه ایی که تو همش عشق بوده و احساس  وخواستن.

دوست دارم مرد بزرگ زندگی قشنگ من.