برگ صد و هفتم
ما خوبیم.خدا رو شکر هیچ مشکل مثل بیخوابی و تهوع و چیزای دیگه رو ندارم.خوراکی مورد علاقه این روزام خیار شوره و سوپ
.شما چطورید دوستای عزیزم![]()
از دو هفته قبل دوشنبه میگم که چیکارا کردم
.
دوشنبه رفتم ارایشگاه بعدش آقایی زنگ زد و گفت بیا بریم نمایشگاه کتاب.رفتیم و اولین خرید اختصاصی نی نی رو کردیم.کتاب من و کودک من رو خریدیم که بیشتر از من آقایی شغول خوندنش میشه.یه سری کتابای دیگه م گرفتیم و یه پازل هزار قطعه ایی مونا لیزا که حوصله ساختنش رو ندارم فعلا.
سه شنبه یه بارون نازی میبارید .با آقایی رفتیم بازار و یه چکش برا خواهر شوهری بزرگه گرفتیم به سفارش خودش![]()
.
چهارشنبه ساعت پنج صبح به سمت مهاباد حرکت کردیم برای انجام کارای انتقال سند و تعویض پلاک ماشین.هنوز یه سی کیلومتری از زنجان دور نشده بودیم که ماشین پنچر شد و ما مجبور شدیم به امداد خودرو زنگ بزنیم چون آچار چرخ نداشتین البته بعدش خریدیم.اینقد هوا سرد بود که شاخه نبات که بیرون بود یخ کرده بود و همش میلرزید
.بعد از چند ساعت رسیدیم و فورا دنبال کارامون رفتیم.بماند که فروشنده ماشینم یه آدم مزخرف و ببخشید عوضی بود که حسابی اعصابمون رو بهم ریخت و اخر سرم با زور و تهدید اومد
.بر خلاف انتظارمون کارمون خیلی طول کشید و .ما دو روز برا کارامون گذاشته بودیم و قرارمون این بود که پنجشنبه برگردیم خونه بابام که تا دوشنبه اونجا موندگار شدیم.شب اول رو خونه خواهر شوهری بزرگه بودیم.منم که این روزا عشق خیار شور.این خواهر شوهرم دست به ترشی و اشپزی عالیه.مخصوصا ترشی و رب و سرکه و دیگه بگیر تا علاقش به باغداری و این چیزا.از خیار شورش تعریف کردم که گفت یه شش کیلویی برات کنار میزارم با خودت ببر یه چهار کیلویی ترشی مخلوطم برات میذارم.منم کلی شنگول شدم![]()
.فک کنم خیارشوره الان نصف شده.باید مواظب رژیم نمکم باشم اما همچین اغفال میشم وقتی اینارو میبینم که دیگه همه چی رو بیخیال میشم.
پنج شنبه هم باز دنبال کارامون بودیم.عصرشم رفتیم گشتیم و شب رفتیم خونه مادر شوهری
.
جمعه هم که تا ساعت دو اونجا بودیم .بعدش رفتیم بازار و برا شام برگشتیم خونه شون
.
شنبه هم بازدنبال کار.یه تصادف کوچولو هم با ماشین جلویی کردم که به خیر گذشت.نهار هم رفتیم خونه خاله بزرگ آقایی و عصرشم رفتیم خونه خواهر شوهر دومی.اونام با مادرشوهرش مشغول ترشی انداختن بودن.من و آقایی و خواهر شوهری و پسرگلش ژیار رفتیم بیرون و کلی پاستیل و خرت و پرت گرفتم
.
بعد از شامم بهشون تو پاک کردن و خرد کردن مواد ترشی کمک کردم که تا نزدیکای یک طول کشید
.
یکشنبه هم من خونه موندم و کلی با ژیار بازی کردم
.خیلی نازه.قوه تخیل و خلاقیت بالایی داره.یه پسر بچه دو سال و نیمه که خیلی خوب سرگرمت میکنه از بس ایده بای بازی و داستان برای تعریف کردن داره.
برا نهارم رفتیم خونه عمه آقایی .من رفتن به خونشون رو دوست دارم چون دخترا و عروسای صمیمی و مهربونی داره.کلا خونواده ی خیلی مهربونین![]()
.
تا غروبم من با آقایی بودم.یکشنبه سالگرد آشناییمون بود![]()
.عشق نازم که اینقدر درگیر بود یادش نبود .وقتی بهش گفتم ناراحت شد که یادش نبوده.گفت میخواستم یه چیزی برات بگیرم.رفتیم پاساژ گردی کردیم و شام رفتیم بیرون.بعد از شامم با خواهر شوهری اینا رفتیم خونه عموی آقایی.دختر بزرگشم که تازه زایمان کرده بود اونجا بود.بچش همش گریه میکرد.بعدشم برگشتیم و لالا.در کل مسافرتمون خیلی خوب بود و خوش گذشت
.
دوشنبه هم که بعد از صبحونه رفتیم و آقایی کادوی سالگردمو برام گرفت.از یه تابلویی خوشم اومده بود که رفتیم و همون رو گرفتم.بعدشم راه افتادیم به سمت اینجا
.
تا چهارشنبه هم که خستگی تو تنم بود![]()
.
شنبه رفتم دنبال بقیه کارای کارآموزیم.رفتم آزمایشای روتین حاملگی رو هم دادم.سیزده تا بود
.
فردا هم نوبت سونو دارم و جواب آزمایشام رو میگیرم
.

.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.