برگ صد و هشتم
سه ماه اول بودنت
نی نی نازم تو امروز سه ماهگیت رو تموم کردی.یه شنبه ابری تو آخرین روز آبان یه روز قشنگ که از صبحش بارون میبارید تا الان که من روبروی لپ تاپ نشستم و جلوم یه ظرف پر از نارنگی و پرتقال پاک شده و بیسکویت پرتقالی و یه لیوان دلستر استوایی و یه بطری آب هست.الانم دلم هوس تخمه و بستنی کرد و به آقایی زنگ زدم که برگشتنی بگیره تا سه نفری بخوریم و از فردا وارد ماه چهارم بودنت میشی.دلم میخواد از الان حرفایی رو که همیشه وقتی خودمو و خودت تنهاییم برات میزنم بنویسم تا اگه یه روز خودت بزرگ شدی و اومدی اینجا رو خوندی بازم برات یادآوی بشه
.یعنی سالها بعد وقتی بزرگ شدی این روزها رو به یاد میاری؟روزهایی که من همش میرم جلو آینه و لباسمو بالا میدم و خودم رو نگاه میکنم که ببینم شکمم بلند شده یا نه؟بعدشم بهت میگم نی نی خودت رو نیگا کن.یادت میاد که بابایی گاهی نشسته بغلم میکنه و دستاش رو روی شکمم میزاره و با یه لحنی شیطنت آمیز و عزیزی میگه:شکمت بزرگ شده!!!!بعدشم با هم میزنیم زیر خنده
وقتی تو اینده نه چندان دور همدیگر از روبرو دیدیم اونوقت میفهمی که من شبیه خیلی از مامانای دیگه نیستم.نمی خوام الکی به یه شکل افراطی از الان قربون صدقه ت برم.راستش رو بخوایی الان احساس خیلی مشخص یا عمیقی نسبت بهت ندارم.هر صبح که از خواب بلند میشم اول تو دلم به تو صبح بخیر میگم.میشنویش؟از اولین روزی که فهمیدم تو توی دلمی تا الان که دارم اینارو برات مینویسم احساسم خیلی تغیر کرده.الان فکر می کم که دارم دوست داشتنت رو یاد میگیرم.فکرش رو بکن.تو یه موجودی که از وجود من و بابایی داری تو دل من بزرگ میشی و برا خودت کسی میشی!!!!!!یک انسان.این روزا فکر کردن به خلقت گاهی خیلی ذهنم رو مشغول میکنه.الان تو وجود من داره یه معجزه اتفاق میافته
.
مرسی از اینکه اینقدر فرشته خوبی هستی که داری از بارداری برام یه اتفاق لذتبخش بوجود میاری.مرسی از اینکه اینقدر دوستم داری که نمی ذاری احساس تهوع و استفراغ و حالتای بد داشته باشم.از نظر جسمی و روحی من فرق چندانی با قبل از بارداریم ندارم.بجز اینکه یه خورده سیستم ایمنی بدنم رو پایین آوردی پهلوون و مجبورم کردی یه دوره از پمادای ضد قارچ و یه دوره م سفالکسین برای عفونت خفیف مثانه استفاده کنم.تا حالا دو بار با هم رفتیم سونو گرافی و دیدمت.عکساش رو میزارم که خودتم ببینی که الان تنها جای قابل تشخیصت قلب کوچولوته.روزایی که گذشت تنها چیزی که دلم نمی خواستش آشپزی و خونه تمیز کردن بود.این روزا بابایی گاهی میگه غذاهات خیلی بیمزه شده.منم که همش میگم حوصله آشپزی ندارم..وایی اون روز که داشتم برمیگشتم خونه از سر کوچه بوی یه پلوی خوشمزه ایی میومد.از ته دل دلم میخواست که مام الان تو شهر خودمون بودیم و میرفتم خونه مامان و غذای آماده و محشری که دست پخت مامان هست رو میخوردم و برا شامم با خودم میاوردم خونه.دلم میخواست که الان اونجا بودیم و شبا مهمونی می رفتیم خونه اقوام و دوستامون یا اونا میاومدن خونه ما.هر وقتم دلمون یه خورده گرفت فوری میپریدیم خونه مامان یا مامان بزرگم.پیش مامان بابا و برادر خواهرای گلم یا پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم.این روزا خیلی هوس سوپا و رشته ترش مامان بزرگ رو کردم.به مامان خودم گفتم پنجشنبه که برگشتیم سنندج برام هالاو درست کنه.(یه غذای محلی سنندج)به مامان برزگم زنگ میزنم و میگم سوپ بپزه برام.غنچه نازم خیلی خوشحالم از اینکه این هفته و هفته آیندش رو بر میگردیم به شهر قشنگ خودمون
.پیش خونواده ی مهربون و دوست داشتنیمون که من دلم براشون یه ذره شده.ببخش اگه گاهی غصه غریبی رو میخورم.آخه تو که نمی دونی زندگی کردن تو شهری که هیچیش شبیه زندگی و اعتقادات و اخلاقیات تو نیست چه سخته.میون کسایی که خیلی وقتا مجبوری چه از نظر ظاهر چه از نظر اعتقادات خودت رو سانسور کنی.آدمایی که اصلا فرصت باهاشون بودن رو بهت نمیدن و یه جورایی همشون یه مرز نامریی برای نزدیک شدن بهشون دارن.ادمای خوبین اما اختلاف فرهنگیه که اذیتم میکنه.دیشب که با خاله بابایی حرف میزدم میگفت خسته نشدی از اونجا؟بعدشم کلی دعا کرد که زودتر برگردیم .ایشالا تا اون موقع که تو بزرگ شی.ما برگشتیم به شهر خودمون.دیگه از این شهر خسته شدم.کاش زودتر بهار شه.اونوقت دیگه همش سنندجیم
.
مرسی از اینکه سفت سفت خودت رو هم چسبوندی و با وجود مسافراتای زیادی که این مدت با هم رفتیم بازم اذیتم نکردی.
الان فقط از خدا سلامتیت رو میخوام.خودمونیم ها خیلی خیلی دلم میخواد بدونم چی میشی.پسری یا دختر؟شکل منی بیشتر یا بابایی
؟
بچه همش شش ماه دیگه تو دلمی.لذت ببر از جای گرم و امن و آرومی که توشی.هرچیم دلت خواست بهم بگو تا بخورم.الان فقط چیزای شیرین و سوپ و خیار شور هوس میکنم.اما اون روز که برا چکاپ ماهیانه رفتم فشارم سیزده بود.به مامانی که گفتم کلی سفارش کرده.مصرف خیار شورم رو شدیدا کاهش دادم مامانم خاله هات داییت همیشه احوالت رو میپرسن.مامانمم که همیشه توصیه بهم میکنه.راستی هنوز خونواده ی باباییت از وجودت خبر ندارم.نمی خواییم حالا حالاها بهشون بگیم.تا عید که میریم دیدنشون.اونوقتم که دیگه خودت پهلوونی شدی و تن و هیکلی به هم زدی.اونوقته که از شکم قلمبم میفهمن دیگه
.
راستی اولین دوستتم پیدا کردی.شهین دوستم که بعدا باهاش آشنا میشی.اونم بارداره.دقیقا با هم همسنید اونم امروز وارد چهار ماهگی شد.وقتی شب جمعه با هم تلفنی حرف میزدیم فهمیدم.جالب نیست؟تصور کن یه دوست دقیقا همسن خودت.کلی برات حرف دارم.وقتی شش ماهت شد برات مینویسم.ایشالا تا اون موقع خوشحال و سالم به رشد کردنت ادامه بده فرشته پنبه ایی سفید و خوشکلم.
الانم بابایی با بستنی پاندایی و تخمه و یه کیلو تخم مرغ برگشت خونه
.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.