من چقد خوشبختم...................
امشب خيلي خوشحالم.خيلي زياد. خدايا شكرت.
با همه سلولهام ازت تشكر مي كنم.شكرت.
كار آقايي جور شد.دكتراش رو قبول شد و ما ميريم همدان واين يعني خيلي خيلي ممنون خدا.
به خونه زنگ زدم و بابايي گوشي رو برداشت .وقتي بهش گفتم خيلي خوشحال شد.گفت خواب ديدم.به پدربزرگم گفتم اونم خيلي خوشحال شد.
از همتون بابت دعاهای خیرتون ممنونم.
امیدوارم خدا بهترین نعمتهاش رو بهتون بده.
فعلا همين. تا بعد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۰۷ ساعت 21:7 توسط دخترک
|
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.