برگ صد و بیستم
تعطيلات خوبي بود
.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد
.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود
.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه
.من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگه
و.
سه شنبه صبح رفتيم همدان.دو ساعت بيشتر راه نيست.ثبت نام همسري رو انجام داديم اما اون اقايي كه مسئول خونه و اينا بود اون روز مرخصي بود اين بود كه تصميم گرفتيم اونجا بمونيم تا فردا كه ايشون بيان .نهار رفتيم البرز كه چون ما غريب بوديم نمي دونم ميشد رستوران درجه چند همدان ولي غذاشون خيلي خوب و تميز بود.محيطشم پاكيزه بود.عسل جان شما كه ميدوني؟ بعدشم يه سر رفتيم بوعلي.شبم خونه سويا بوديم،روناكم اومد اونجا.نشميل و شوهرشم برنگشتن همدان.قرار بود شوهرش جنس بار بزنه(لوازم خانگي) اين بود كه سنندج موندن.شب خوبي بود گرچه من از بس خسته بودم و تو ماشين نشسته بودم كه فقط دلم ميخواست دراز بكشم و به حرفاشون گوش بدم
.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود
.فرداشم كه رفتيم و آقاهه رو ديديم.اما همينطوري كه ول كنش نيستيم تا بهمون خونه نده همچنان ميريم و ميايم.راستش خونه سازماني و دانشجويي خوبيش اينه كه مجبور نيستي هر سال عوضش كني.اجاره هم كه نسبت به خونه هاي ديگه تقريبا خيلي خيلي كمه.اما از همه مهمتر برام تعداد اتاقاشه كه سه خوابس.اينه كه از اون روز همچنان به همسري ميگم به مرده زنگ بزنه.متعجم كه چطور تا حالا كچل نشده قند عسلم.بعد از انجام كارامون چهارشنبه برگشتيم زنجان.
پنج شنبه هم من رفتم و براي سه تا شعبه همزمان معرفي نامه گرفتم
.خدا خيرشون بده كه بهم نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره
.حالا شده حكايت يكي از شعباتي كه ميرم.امور حسبي به نظرم بيخودترين قسمت قانونه.چند روز قبل براي دادگاه خانواده و سرپرستي همزمان نامه گرفتم.براي خانواده كه بردم رئيس دادگاه وقتي شرايطم رو فهميد خيلي راحت قبول كرد.اما وقتي برا سرپرستي برم همچين خانومه برام كلاس گذاشت كه نمي شه و بايد درست سر وقتت بيايي و از اين چرت و پرتا كه منم همينطوري زدم بيرون و كلي فحش نثار روحش كردم.البته شعبه رو ميرم اما خيلي عقده اي بود
.
ديروزم بلاخره موفق شدم برم پيش وكيل سرپرستم.زن خيلي خوبيه.گزارشاتش رو بهم داد كه از رو همونا بنويسم.گفت همينارو بنويس ،با اين وضعتم اينقدر به خودت فشار نيار.منم خودم رو زده بودم به مظلوميت
.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم
.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ني ني جونيم هم حالش خوبه.تكوناش بيشتر شده.مخصوصا وقتي غذا ميخورم.گاهي وقتي تكون ميخوره آقايي مياد و دستش رو رو شكمم ميزاره و تكوناش رو حس ميكنه و بعدش چشماي شيطونش برق ميزنه
.گاهيم مثل بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه
.
هيچيم فهلا براي فرشته كوچولوم نگرفتم.خو زوده هنوز
.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم
.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه
.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن
.
دكتره تست تحمل گلوكز و كشت ادرارم برام نوشت كه پنج شنبه بايد برم.ماله هفته بيست و ششمه اما چون هفته آينده من اينجا نيستم اينه كه آخر همين هفته ميرم. امروز رفتم و آزمايش تيرويئد و كشت اد*رار دادم(اين يكي كشت رو قبلا نوشته بود،اما خوب هر دو يه چييييييييزه ديگه).بعدشم ديگه حوصله م نشد برم دادگاه نشستم خونه.الانم نهارم رو پختم و ميخوام كم كم تايپ كردن گزارشات كارآموزيم رو شروع كنم.در حالي كه مشتاقانه و عشقولانه و مشعوفانه و اينا منتظر اومدن همسر عزيز و بابايي عسلك هستم
.
بد جور دلم ميخواد موهام رو رنگ كنم اما مامانم نمي زاره.اي خدا.حالا شايدم كردم
.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)
بازم اومدن يواش يواش بهار رو بهتون تبريك ميگم.وايييي درختارو ديديد كه جوونه زدن چه خوشكلن.من كه با ديدنشون كلي ذوق ميكنم.اصلا هيچ سالي مثل امسال از اومدن بهار ذوق زده نشدم
.
اسمايي كه فعلا براي دخملي ناز و قشنگمون در نظر داريم يكي جوآنا و يكيم ژوآنا هست.حالا تا ببينيم .به نظرتون كدوم قشنگتره؟
همينا ديگه.فعلا چيزي به ذهنم نمي رسه.جز اينكه هورا هورا داره بهار مياد دوباره.اين قالب خوبه؟
سمير عزيزم اينم عكس سفره هفت سين پارسال من
.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.