برگ صد و بیست و سه
يه چند وقته نمي نويسم.............. يعني درست و حسابي نمي نويسم.همش ميام و پست جديد رو باز مي كنم و باز بي حوصله مي بندمش.وبلاگاي دوستام رو ميخونم و ميگم فردا كامنت ميذارم.اما فردام باز تنبليم مياد..........شايد بخاطر همينه كه فك مي كنم دارم دوستاي مجازيم رو از دست ميدم..................
حالم خوبه و زندگي خيلي خوب داره ميگذره...........اما من بي حوصله م .ديروز وارد نهمين ماه بارداري شدم.يعني واقعا نه ماه گذشت.........چه زود.انگار يه چشم بهم زدن بود.
روزايي هست كه زندگيم آفتابيه آفتابيه.
*.مثل اون دوشنبه كه رفتم جواب آزمايشم رو گرفتم و بعدش سر راه بستني خريدم و رفتم لونا پارك نشستم تا آقايي كلاسش تموم شد و با هم تو پارك بستني و برنج و خورشت قيمه خورديم و بعدشم رفتيم و برا دخملي وسايل ديديم و برگشتيم......
**يا اون جمعه كه بارون ميباريد و رفتيم گنجنامه و تا آبشار رفتيم......
***شب جمعه كه رفتيم ميسان و حسابي كفم بريد از قيمت غذاهاش اما خوب خوره بوديم ديگه........نوش جونمون.
****از شام خونه سويا كه فسنجون پخته بود اما بخاطر گردوش تلخ شده بود .....
*****از پنجشنبه كه دوازده از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتيم برگرديم خونه بابايي و ساعت يك و نيم تو راه بوديم و عصري با مامان رفتيم سيسموني عروسك نازمون رو گرفتيم.يه سري چيزاي ديگه شم اضافي خودم ميخوام بگيرم.مثل چند دست لباس اضافي و شيشه شير و اينا كه اونارم تا حدودي گرفتيم.
انگار مادر شدن و اومدن يه فرد جديد تو زندگيم خيلي تاثير گذارتر از اون چيزي بود كه تا حالا فكر مي كردم.
گاهي وقتي يه كم تكوناش كم ميشه نگران ميشم انگار يه جزيي از زندگيم كه خيلي خيلي باهاش بودم سالها و سالها،باهام قهره يا ازم دوره.
اه حالم بهم ميخوره از اينكه همش مثل اين ...... بشينم و از بچه حرف بزنم.يكي از تفريحات جديدم مغازه هاي لباس بچه گانه رفتن و دلم ضعف بره براي خريدن همشون اما بچه زود رشد ميكنه و ممكنه يه سريش رو اصلا استفاده نكنه.
هفته قبل رفتم دكتر برا چكاپ ،همچين منو ترسوند كه وايييييييييي تو چقدر شجاعي.چطوري جرات كردي هر هفته با همسريت بري زنجان.(همسري اين ترم مجبوره چهارشنبه پنج شنبه ها رو زنجان بياد.بخاطر كلاساش)بعدشم گفت كه ديگه اصلا نرو خيلي برات خطرناكه ممكنه كيسه آبت پاره بشه.منم عين خوشحالا اصلا به حرفش توجه نكردم و اين هفته با همسر جان اومدم و الان در زنجان هستم.از هفته آينده ديگه نميام.
به به چه هواي محشريه.من عاشق اين هوام.همه جا سبز و جوونه.خدا رو شكر كه بارداري راحت و بي دردسري داشتم و ايشالا تا يه ماه ديگه دخملي عزيزم تو بخلمه.اونوقت منم از شر اين مانتوي گشاد و كفشاي تخت خلاص ميشم .ايشالا بچه م سالم باشه ،همه اين چيزا فذداي يه تار موي نانازيم. 
تصميمم عوض شد.برا زايمانم خونه خودم ميمونم.مامانم مياد پيشم.اينطوري راحتترم.براي آقاييم بهتره طفلكي نمي رسه همزمان هم همدان باشه هم زنجان هم كناره من البته اگه خونه خودم باشم كه همش كنارمه.ولی ایشالا بعد از ۱۵ تیر برمیگردیم و یه جشن اونجا میگیریم.
احساس ميكنم از هم گسيخته نوشتم.الان بهتر از اين نمي تونم بنويسم.فكرم پراكنده س.ببخشيد.
دلم يه عالمه كناره دريا و پيتزا و ديزي و كلا همه نوع غذاي چرب و نمكي و مضره !!!! و شربتاي خنك و بيكني گلدار و موج سواري و شنا ميخواد.با يه ساحل ماسه ايي كه پا برهنه بدوم توش با همسري ، با بستني و دسر از همه انواعش( اين حرف منو فقط ممكنه يه خانوم باردار كه مجبوره بعضي چيزا رو نخوره و براش قدغن درك كنه.).فارغ از همه چيز و همه كس.بعدش شبشم بريم يه كلوب ساحلي.از اينا كه موسيقي زنده دارن.اونوقت تا دلمون بخواد با هم برقصيم.دلم رقص زير بارون رو ميخواد.يه جايي همون نزديكاي ساحلم بخوابيمفرداشم با هم بريم غواصي و قايق سواري.يا كوه نوردي و تله كابين سواري..اصلا هم غصه مخارج و كاراي بعد از تعطيلاتم نخوريم.من و همسری خيلي خسته اييم. واقعا يه مسافرت نياز داريم.اما به نظرم براي ايراني جماعت بيخيالي و خوش گذروندن يه آرزوي محاله.هميشه يه چيزي براي نگراني هست.اين روزا خيلي سنگين شدم. يه دل سير دويدن و رو شكم خوابيدن برام شده آرزو.خواب شبارم نگم كه مكافاتيه.خلاصه كه مادر شدن خيلي سختتر از اونيه كه فك مي كردم.آدم تا خودش تجربه نكنه نمي دركه.حالا خيلي خيلي بيشتر قدر مامانم رو ميدونم.خدا همه مادر پدرارو برا همه حفظ كنه.آمين.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.