عروسكه قشنگه من قرمز پوشيده تو

 رختخوابه مخمل آبيش خوابيده

 يه روز مامان رفته بازار اونو خريده

 قشنگتر از عروسكم هيچكس نديده......................

يكي از مزاياي بارداري اينه كه مجبور نيستم به هيچ عنوان به رژيم فك كنم و حتي تا يه سال بعد از زايمان هم رژيم قدغن مي باشد.نتيجه اش ميشه اينكه بنده هر روز كلي بستني از نوع سنتي و ميهني و همه چي ميخورم.مخصوصا ميهن كه فك كنم همه انواعش رو تا حالا امتحان كردم و صد البته هنوزم هم بستني سالارش انتخاب اولم مي باشدو كلا همه چي رو بدون ترس از ميزان كالريش مي خورم..امروز هوس عدسي كردم.آقايي صبح رفت زنجان و من تو خونه تنهام امشب.همش ياد سمير ميافتم و شديدا دركش ميكنم.البته متاسفانه من هيچكس رو اينجا ندارم كه گاهي برم پيشش.خونه دختر خاله هاي آقايي هستن اما يه جوريم اونجا.دلم نمي خواد برم.دلم نمي خواد بعدا كوچكترين منتي هم بزارن. هيچي ديگه عدسيم رو پختم و به سرم زد يه كم اويشنم بريزم توش كه كاش نمي ريختم.آويشن خودم تموم شده بود اينو از عطاري گرفتم ولي آشغال بودوهمونطوري خشكش كرده بودن.عيد كه مامانم ا ينا اومدن دادم به مامان ومامان بزرگم برام پاك كردن اما يه برگاي تلخيم توش هست كه مزه اش كاملا مشخصه.امروزم تو عدسيم ريختم و يه كم تلخ شد.البت عدسي من يه مدل عدسي محلي وطن مادري و من خيلي دوسش دارم.خلاصه كه از صبح تا حالا همش مشغول خوردن مي باشم. هفته قبل رفتم دكتر و بعد از معاينه كه الانم دردش تو دلمه دكتر گفت سر بچه م خيلي بالاست و اصلا پايين نيومده و بايد تا سه هفته ديگه خيلي پياده روي كنم.خودم ميخوام طبيعي زايمان كنم و اميدوارم همينطورم بشه .بلكه دخملي رضايت بده و بياد پايين.وگرنه كه مجبور به سزارين ميشم.از ماه هشتم شروع به پياده روي كردم اما تو دو ساعتي كه ميرم پياده روي هر پنج مغازه در ميان نيم ساعت وايميستم و مغازه ها رو ميبينم.در نتيجه حالا يك عدد خانوم همدان شناس شدم كه تقريبا همه پاساژها و مغازه ها رو مي شناسم. اينقده دير به دير آپ م كنم كه خيلي از اتفاقاتي كه برام ميافته رو فراموش مي كنم.اينطوري چه بده.مثلا اينجا دفترچه خاطرات منه و بايد خيلي چيزا برام بمونه.چند وقت پيش برا دخملي سفارش تشك داديم كه آورديمش.مامان م براش ملحفه خريده بود و دوخته بود.تا حالا نديدمش اما سليقه مامي رو قبول دارم.پارچش سرخابيه. ديگم اينكه ساك حمل هم خريدم.كالسكه و اينارم از بانه ميگيرم.يه مدت ديگه كه باز روال زندگيم عادي بشه يه سر ميريم.مامان اينا كه زود به زود ميرن اما ميخوام خودم اين يكي رو بگيرم.مثلا يه مدل كالسكه چهار فصل اينجا ديدم صدو خورده ايي همين مارك تازه با تنوع رنگ بيشتر رو هم اونجا يكي از دوستام پنجاه و سه تومن گرفته بود.پمپرز و اينام واضحه كه اونجا ارزونتر ميباشد. دوشنبه با دوستامون رفتيم لالجين.چيزه خاصي نگرفتيم.يه فنجون و قندون برا آقايي كه ببره دانشگاه.از اونجام برگشتيم گنجنامه نهار و چايي و ميوه رو اونجا خورديم.خيلي خوش گذشت.يه دختر هفت ماهه نازم داشتن كه خيلي آروم و خونگرمه.اسمش ساره س.ناخواسته باردار شده.با هم كه حرف مي زديم يه چيزي گفت كه خيلي به دلم نشست.گفت وقتي خواستم جواب آزمايشم رو بگيرم به آزمايشگاه زنگ زدم و وقتي فهميدم جواب مثبته همون جا زدم زير گريه.بعدش به خدا گفتم خدايا اين بچه خواست من نبوده تو خواستي كه باشه.خواست تو از همه خواستها بالاتره.همونطوري كه خودت بودنش رو مقرر كردي خودتم مواظبش باش و بهم كمك كن. من نمي دونستم ناخواسته بوده اما حالا كه بچه ش رو ميبينم واقعا به اين باور رسيدم كه خواست خدا از همه چيز بالاتره.از بس اين دختر آروم و دوست داشتنيه. مامانم بيشتر از من ذوق اومدن دخمليمون رو داره.روزا رو ميشمره و هر روز ميگه اينقد روزه ديگه دخملي به دنيا اومده.همش سه هفته ديگه مونده.اونوقت فرشته كوچيكم تو بغلمه.اونوقت منو و بابايي و يه فرشته كوچولو و يه دنياي ناشناخته با كلي تجربه كه قراره به دست بياريم.واييييييييييييي منم كلي راحت ميشم .سبك ميشم.ولي فك كنم با اين طرح جديد مزخرف ح.جا.ب و بقيه مسخره بازياشون ،تابستون گرم رو برامون دل انگيزتر ميكنن. هفته قبل رفتم و دو تا مانتو گرفتم.يكيش كرميه و اون يكي مشكي.دو تا شال قهوه ايي و مشكي هم گرفتم.موندم صندل-سندل؟ چه بگيرم.مثلا يه جفت بندي ديدم كه خيلي بيارزه 15 تومن بود زده بود 40 تومن.خوب منم زورم مياد .چقد همه چي گرونه.اين روزا گاهي به اون بيچاره هايي فك كي كنم كه درآمد چنداني ندارن.چطور ميتونن از پس اين همه مخارج بر بيان. چند روز قبل لازانيا پختم.اما فك كنم سس سفيدش رو خيلي ريختم چون يه كم شل بود.اين بار سس نمي زنم. به نظر شما موهام رو چه رنگي بزارم؟پوستم روشنه.رنگ موي خودمم خرماييه. قبلا خيلي برام مهم بود كه چند تا كامنت داشته باشم و اين حرفا اما جديدا يهه جور ديگه دارم به وبلاگ نوشتن فك مي كنم.به نظرم مهمتر اينه كه روزانه هام رو يه جا ثبت مي كنم.البته خوب خوشم مياد كه بدونم ديگران چه نظرياتي دارن اما از اين مدا كامنتا كه خيلي خوب مينويسي وبه منم سر بزن و اين چيزا متنفرم. اين روزا همش دارم دعا مي كنم.ميگن زناي باردار دعاشون زودتر مستجاب ميشه.همش دارم براي دوستايي كه دلشون بچه ميخواد دعا ميكنم كه خدا فرشته هاي اونارم بهشون بده.ار دوستاي وبلاگيم براي مريسام هميشه دعا مي كنم.درسته كه شايد خيلي همديگر رو نشناسيم ولي هميشه به يادشم.براي بهار و زن پسر عمه ي مامان هم. دلم قرار وبلاگي ميخواد.از اون قرارايي كه بچه ها دارن.كسي رو مي شناسين كه همداني باشه تو وبلاگستان؟دلم روابط جديد ميخواد.دوستاي جديد.خدا حونم اين خرداد پر مشغله هم به سلامتي بگذره.ايشالا از 15 تير ديگه ميريم تو تعطيلات و اين يعني كلي سفر و گردش.ما چقد كم سفر رفتيم .از بس همسري عزيزم پر مشغله اس.ايشالا تنمون سالم باشه و دلمون خوش.فداي يه تار موي عزيزاي خودم(آقايي و دخملي) ايشالا بهدن ميريم. دلم ميخواد از زندگي راضي باشم و همش قر نزنم.اين روزا تو آرامشم.يه آرامش صورتي و ليمويي.اين خونمون رو دوست دارم.اين شهر رو هم همينطور.نمي دونم شايد چون به سرزمين مادري خيلي نزديكه و ايضا از بچگي تقريبا عادت كرديم به اينجا.مثلا از وقتي كه يادمه اولين جايي كه برا اردو يا مسافرت خونوادگي مي اومديم همدان بود.بعدشم كه چا-در-ي به نسبت خيلي جاها كم داره.از اين رنگ سياه بدم مياد. شبا ميشنم و هر چي برنامه آموزش آرايشگري هست رو ميبينم.فقطم دلم ميخواد ببينم اصلا دوست ندارم اون مدل آرايشاي غليظ و جيغ داشته باشم.فقط از نقاشي كردنشون خوشم مياد. وايييييييي اتاق خوابمون بازار شامه يعني هزار صلوات به بازار شام.وسايل ني ني و لباساي خودمون همينجوري ولو شده.هر روز ميگم امروز مرتب ميكنم اما باز حوصله م نمي شه.كمد چقد برا خونه لازمه.اينو تازه فهميدم و خدا روشكر كه الانم باز فهميدم.دو تا كمد ديواري بيشتر ندارم و باضافه كشوهاي ميز توالتم و يه عالمه لباس كه مجبورم يه سريش رو همينطوري بذارم تو ساك.كي ميگه خونه يه خوابه بر دو نفر كافيه؟سال ديگه سعي مي كنيم يه خونه بزرگتر بگيريم.ابته امبدوارم نرخا باز نجومي بالا نره. ما رسم داريم برا اسم گذاري بچه مهموني بديم.بزن و برقص.قاووت رو هم با يادبود تزيين ميكنيم و به مهمونا ميديم.مامان امروز قاووتش رو گرفته،خودمم تو شبايي كه آقايي خونه نبود ،تور يادبودها رو برش دادم.فقط مونده يادبودا رو بگيرم و از اونجاييم كه هيچ جا تنوع و قشنگي يادبودهاي سنندج رو نداره ميريم و از همونجا مي گيرم.اين يادبود و وسايل تزييني تو مناطق ما خيلي پر كاربدتره اينه كه هم تنوعش بيشتره هم قيمتها پايينتره.مثلا يه مدل يادبود ديدم زنجان دونه ايي دويست ميگفت همون رو سنندج قيمت گرفتم صد تومن.از الانم به فكر غذام،البته بيشتر مخلفاتش چون غذا رو سفارش ميديم.اما برا ژله و اينا تو فكرم.شما پودينگ رو چطور درست ميكنين كه خوب در مياد؟پودينگاي من اصلا خوب درست نمي شه. وااااااااااااااو چقد حرف زدم.چقدم حرفم مونده اما ديگه از نشستن خسته شدم.تموم كنم و برم دراز بكشم و وبلاگاتون رو بخونم.قبلا خوره خريد لباس برا خودمون بودم الان دخملي هم اضافه شده.منه بي جنبه اصلا نبايد جاهايي برم كه لباس بچه داشته باشه چون نتيجش فقط خالي شدن جيبمونه.ولي واقعا لباساي دخترونه خيلي نازن.همچين گاهي دل آدم رو مي برن.يه بار امتحان كنيد.آدم ذوق ميكنه از اين عروسكا و رنگا و طرحاي جينگولي.برم ديگه عسلي اينقد تو دلم قر داد و از اين طرف به اون طرف رفت و پاهاش رو محكم به شكمم فشار داد اين يعني اينكه مامي خانوم پاشو برو هندونه رو بيار بخورم،بعدشم مولتي پريناتال،بعدشم بيا دو كلوم حرف بزنيم ،ميخوام بگم امروز تو الماس از كدوم لباس خوشم اومده،بعدشم بيا دراز بكشيم.من خوابم مياد،برام قصه بگو.عروسك خودمي حرير بهشتم.

تپولويم تولو،صورتم مثل هلو

 قد و بالام كوتاه،مامانه خوبي دارم

 ميشينه توي خونه،ميدوزه دونه دونه

ميپوشم،خوشكل ميشم،مثله دسته گل ميشم (همينطوري دلم خواست بنويسم.شعراي دوره كودكي من و خيلي از شماست.نه؟)