يه هفته مونده تا تولد فرشته مهربونم.

خيلي دلم ميخواد زودتر به دنيا بياد.يه احساس عجيبيه.دلم ميخواد زودتر صورت ماهش رو ببينم.دستاي كوچولوش رو بگيرم و محكم بغلش كنم.رو گونه هالش دست بكشم و ببوسمش.

يه بچه.يه آدم  كوچولو كه فقط و فقط متعلق به من و آقاييه.همه چيزش ماله ماست.همه وجودش وابسته به ماست  ولي در عين حال يه زندگي مستقل داره.

اينكه از وجود منه يه حس خوبيه.شايدم خودخواهي غريزي آدماس كه اينطوري ارضا ميشه.

دختر كوچولوي نازم ميخوام بدوني كه خيلي دوست داريم.هميشه تو رو خواستيم صرفنظر از اينكه تو يه زمان ديگه شايد اما يكي دو ماه بعد از خونه كردنت تو دلم احساسم نسبت بهت خيلي عوض شد.خواستنم چند سال جلوتر اومد.من و بابايي منتظرتيم.همه منتظرتن.مامان بزرگ و پدربزرگ و خاله ها و دايي.حتي خونه صورتيمون هم منتظرته.

دوست دارم بخاطر وجود خودت بخاطر افتخاري كه بهم دادي و من رو لايق داشتن احساسي كردي كه تا تجربش نكني نمي فهميش.بار سنگين مسئوليت تربيتت رو روي دوشمون گذاشتي و باعث شدي هيجان كشف دنياهاي جديد رو داشته باشيم.من و بابايي رو با يه دنياي ديگه آشنا كردي.دنيايي سخت اما قشنگ.

ازت ممنونم كه دوران حاملگي سختي برام نساختي.ازت ممنونم كه دختر خوبي بودي و عليرغم همه رفت و آمدها و فشارهاي اين نه ماه تو خانوم بودي و اذيتم نكردي.ازت ممنونم كه اينقدر خوبي.

خدا رو براي داشتن تو شكر ميكنم.

ديگه اينكه آقايي سي دي تربيت فرزندان از تولد تا 19 سالگي دكتر هلا*كويي رو گرفته.من خريدنش رو به همه توصيه ميكنم.كلا از اين روانشناس خوشم مياد برخلاف همه روانشناسايي كه اصلا به حرفاشون گوش نمي دم اين خيلي جالب صحبت ميكنه و اصلانم اهل گفتن حرفاي تكراري نيست.خلاصه كه فعلا از خريدن كتاب بي نياز شدم.اونم برا تربيت كودك .هر جا رفتم يه عالمه كتاب با محتوي مشابه و گاهي خيلي بيخود ديدم كه كلا از كتاب گرفتم منصرفم كرد.مرسي شوشوي عزيزم بابت خريدنش.

هفته گذشته هم طي يه اقدام مرباي هويج درست كردم.خيليم خوب شد چون بار اولم بود فك نمي كردم اينقدر عالي بشه.خوب اين مدت مهمون زياد مياد برام.مرباي توت فرنگي هم كه خوشم نمياد.يه جوريه.اينه كه تصميم گرفتم حداقل اينو داشته باشم تو يخچالم.

ساك خودم و دخملي هم آماده س.فقط نمي دونم چرا زياد حال پياده روي ندارم.حدا كنه خودش بياد پايين در غير اين صورت ميريم برا سزارين.

نازنينم دلم ميخواد زودتر به دنيا بيايي اما گاهيم با وجود اينكه سنگينم و بلند شدن و يه سري كارا برام خيلي سخت شده اما باز دلم ميخواد هموم جا كنج دلم بموني و با هر تكونت احساس آرامش كنم.ميدونم كه يا ديدن روي ماهت بيشتر خوشحال ميشم ام وقتي با مني خيالم راحته.از جات.از غذات.از سلامتت.

مامانم چهارشنبه با باابم ميان اينجا.شايد توام مثل من عجله داشته باشي و بخوايي زودتر بيايي .به دنيا اومدنت مبارك گل نازم هر موقع كه بيايي.كلي همه رو به جنب و جوش انداختي.خونه ماماني كه حسابي مشغولن.مامان بزرگ همه دوختنيات رو دوخته و باباييم اين روزا همش دنبال قطره شير خشت و بقيه ضمايم گهواره بوده براي شما..حتي عمه مامان بزرگ هم چند روزقبل كه خونه ماماني بودن يكي از نگهدارنده هاي گهوارت رو برده و خودش درستش كرده.شاهدونه ي نازنينم ميبيني چقد مهم و عزيزي براي همه.

بابايي شنبه ميره سنندج.تو دانش *گاه جلسه دارن.بابايي حتما بايد باشه.تا عصر برميگرده.دوست كوچولوي خودم،اين مدت كه يه شب تو هفته با هم تنها بوديم وقتي تكون ميخوردي و بهم ميگفتي ماماني منم هستم ديگه نمي ترسيدم.تو كه ميدوني من چقد از تنهايي  و شب ميترسم مامي جونم.

راستش ميدوني چيه من دوست ندارم تو به مامان بابام بگي مادربزرگ و پدربزرگ.نه اينكه بد باشه ها نه ولي يه جوريه.آخه مامان باباي من كه خدا رو شكر هنوز جونن.يه جوريه خوب.پس از اين به بعد بهشون ميگم ماماني و بابايي.البته فك كنم تو بعدها به مامانم بگي دايه ولي فعلا اينطوري صداشون ميكنيم.موافقي عروسك پنبه ايي سفيد و شيرينم؟