برگ صد و بیست و نهم
نه به اينكه سالي يه بار اينجا رو آپ نميكنم نه به اينكه تو يه روز دوبار اومدم.
دخملي حسابي ساعتهام روپر كرده.يا بغلمه و در حاله خوابوندن يا ناز كردنشم يا دارم بهش شير ميدم يا لباسهاش رو عوض مي كنم و مي شورمشون.
قبلنا اگه يكي ميومد اين چيزايي كه الان نوشتم رو برام ميگفت تو دلم كلي به اين نقش جديدي كه داره ميخنديدم.اينكه صرفا بشي يه مادري كه همه روزش رو بچه و شير دادن و رسيدگي به امور بچه پر كنه و مثل ..... همه عشقش بشه چهار ديواري و شوهر و بچه ش برام چيزايي بودن كه زياد قابل هضم نبودن و هميشه به اين جور زنا اعتراض مي كردم.اما حالا خودم اين نقشها رو دارم و صد البته كه همشون رو با دل و جون انجام ميدم.صرفنظر از شب بيداريهام همه جنبه هاي اين وضعيت جديد رو دوست دارم و دلم ميخواد لحظه لحظه ش رو زندگي كنم.
بچه يه حس جديد به زندگي مياره كه تا نداشته باشيش نمي توني دركش كني.مني كه قبلا اگه يه روز بيرون نمي رفتم ديوونه ميشدم الان بعد از بيست روز از زايمانم فقط يه بار اونم بخاطر خريد يه سري وسايل با ماشين بيرون رفتم.نمي گم دلم خيابون گردي و اين چيزا رو نمي خواد ولي شديدا ترجيه ميدم خونه بمونم تا دخملكم دو هوا نشه يا هواي آلوده بيرون خدايي نكرده مريضش نكنه.
دلم ميخواد ساعتها بغلش كنم و بوش كنم.تا حالا دقت كردين نوزاد چه بوي خوبي داره.يه بوي بهشتي.يه حس خوب.اصلا هم ربطي به پودر بچه و روغن بچه و اين چيزا نداره حتي اگه مثل من كلي گشته باشي و پرس و جو كرده باشي و اخر سر هم بهترين چيزي كه نظر اكثريت بوده رو براي پنبه ايي نازت گرفته باشي.
مادر بودن حس جديديه كه دارم زندگيش مي كنم.دلم ميخواد كنار شاهدونه بشينم و ثانيه به ثانيه ي بزرگ شدن و رشدش رو ببينم.وقتي گريه مي كنه.وقتي تو خواب ميخنده.وقتي گشنشه و تند تند سرش رو براي پيدا كردن سينه م تكون ميده.وقتي وسط شير خوردنش مكث مي كنه و تند تند نفس ميكشه يا وقتي سير شد ميون خواب و بيداري چشماي ناز سياهش آلبالو گيلاس مي چينن و روي هم رفتن يه دفعه از خواب ميپره و سينه م رو تند مك ميزنه و از بودنم كه مطمئن شد بازم چشماش رو ميبنده و گاهيم سفت يه انگشتم رو ميگيره.وقتي من و آقايي رو ميشناسه و با شنيدن صدامون چشماش رو ميگردونه كه ما رو پيدا كنه و تو بغلمون آروم خوابش ميبره.وقتي آقايي روزي چندين بار براش آواز ميخونه و فرشته ي نازمون با صداي بابايش به خواب ميره يا چشماش رو كاملا باز ميكنه و خيلي جدي باباش رو نگاه ميكنه.وقتي بابايي هر روز دخملي رو وجب ميكنه كه ببينه چقد قد كشيده و با وجباي بابايي الان دو وجب و نيمه(53 سانت). وقتي عسلم پر خوري ميكنه و اضافي شير رو بالا مياره و مجبورم لباسايي كه يه ساعت قبل تنش كردم رو عوض كردم و بشورم و هزاران وقتي و گاهي ديگه كه تو اين بيست روز زندگيش كرديم.وقتي همه اين لحظه هايي كه گفتم رو خودت تجربه كني اونوقته كه ميدوني من الان چه احساسي دارم.
بي اغراق ميكنم كه هرگز فكر نمي كردم كه اينقدر تو زندگيم يه كسي رو دوست داشته باشم.البته الانم عشق اول زندگيم اقايي اما دخترك يه حس بكر برام داره.
هر وقت صورتش رو با انگشتام لمس ميكنم دلم ميخواد زمان يه جا وايسته و من سالها و سالها به معصوميت چهره ي دخترم زل بزنم.

چهارده خرداد تاريخي بود كه براي زايمانم گذاشته بودن اما من هر چي منتظر شدم هيچ علامتي از درد و شروع زايمان و اين چيزا نداشتم.مامانم هم از سه شنبه ش اومده بود همدان.جمعه صبح با مامان و آقايي رفتيم بيمارستان كه ماما گفت الان هفته چهل هستي يه هفته ديگه م منتظر باش اگه خبري نشد بيا .صداي قلب ني ني رو شنيد و گفت كه سالمه.مام از اونجا رفتيم بيمارستان بوعلي كه ماماي اونجا گفت كه همين الان بستري شو تا آمپول فشار بهت تزريق كنيم شايد دردات شروع شد كه بنده هم قبول نكردم و گفتم تا دوشنبه ممنتظر ميشم شايد تغيير كردم .
تا دوشنبه كه بازم هيچ خبري نبود.دوشنبه صبح بازم رفتيم بيمارستان و دكتر دستور بستري شدنم رو داد.از وقتي كه وترد بخش زايمان شدم و جيغ و داد اون زنا رو شنيدم كلي خودم رو باختم.خوب من هميشه از درد كيدن ترسيدم و همه هم اينو ميدونن.يه سري برگه بود كه ر كردم و بعدش بهم يه سرم وصل كردن كه توش آمپول فشار رو ريختن.از ساعت يازده و نيم صبح بهم وصل بود تا يازده شب كه بازم هيچ دردي شروع نشد.از شانس من تخت كناريم يه خانومي بود كه از لحظه ورودش جيغ كشيد تا يازده شب كه زايمان كرد.اونقدم بد جيغ ميكشيد كه گريه م گرفت.به مامان زنگ زدم كه من از زايمان طبيعي پشيمون شدم ميخوام سزارين شم .مامان و آقايي عصري اومدن بيمارستان ديدنم كه بازم با ديدنشون اشكام مثل بارون ميريخت.
تا ساعت يازده چند بار ديگه م تلفني باهاشون حرف زدم تا ساعت يازده كه پرستار اومد و گفت بايد آماده بشي برا سزارين.چند دقيقه قبلش يه پرستار ديگه اومد و بهم گفت كه ميخوان سزارينت كنن اين بود كه منم زنگ زدم به خونه و بهشون گفتم.تا من برا سزارين آماده شدم اونام به مامانم اينا زنگ زدن.اعتراف ميكنم كه اون موقع اونقدر از ايمان چه طبيعي چه سزارين ترسيده بودم كه اگه ميتونستم از همونجا فرار ميكردم.از ززايمانم همينقدر يادمه كه اپيدورال بي حس شدم و برخلاف غول بزرگي كه از آمپول بي حسي تو ذهنم ساخته بودم اصلا نه درد داشت نه ترس.بعد از تزريق آمپول از كمر به پايين احساس گرما كردم.نديدم چه خبر بود چون يه پرده جلوم كشيده بودن.حس كردم دارن با دست شكمم رو فشار ميدن يه چيزي بين فشار و مالش تند.همش پنج دقيقه بيشتر طول نكشيد.صداي گريه ي دخترم رو شنيدم.
شنيدم كه دكتر به دخمليم گفت سلام خوشكل خانوم.چقد تو نازي. و بعدش من كاملا بيهوش شدم .
روژياي من بين ساعت يازده تا يازده و ربع شب دوشنبه هفده خرداد با وزن سه كيلو و سيصد و پنجاه گرم و دور سر 36 و قد 48 قدمهاي كوچولوش رو به اين دنيا گذاشت و حس قشنگ مادر بودن رو به من هديه كرد.تو تمام نه ماهي كه با هم بوديم اندازه اون چند ثانيه يي كه قبل از بيهوشي صداي گريه ش رو شنيدم احساسم بهش قوي نبود.من موجودي رو به دنيا آوردم كه همه وجودش از من و همسرم بود.ميوه عشقي كه براي به ثمر نشستنش چه سختيهايي كه نكشيديم.فك كن دختر ما فقط مال من و آقايي يه حسي پيدا مي كنم وقتي بهش فك مي كنم.وقتي بغلمه از خودم شرم ميكنم كه چطور اين هديه مقدس خدا رو نمي خواستم و اون اولا چطور سعي مي كردم كه نابودش كنم.خدايا منو ببخش.هزاران بار ازت معذرت ميخوام.مرسي كه اينقدر هميشه هوام رو داري.چند روز قبل به آقايي ميگفتم مرسي كه تو و مامان وبابام اجازه ندادين بندازمش.مرسي كه اونقدر منطقي برخورد كردي و ازم حمايت كردي و مي كني.
داشتم ميگفتم .وقتي اوردنم تو بخش با شنيدن صداي مامانم به هوش اومدم.دخترم اونقدر ناز بود كه پرستار دلش نيومده بود بزارتش زمين از لحظه تولد تو بغل پرستاره بوده.مامانم كه ميرسه اول سراغ من رو ميگيره.پرستاره بهش ميگه نمي خوايي نوه خوشكلت رو ببيني كه مامانم بهش ميگه بعد از اينكه دخترم رو ديدم ميام .بلافاصله كه منو تو تخت گذاشتن.رفت و دخملي اورد.واييييييييي خدا چه فرشته نازي.از همون لحظه تولد دستش تو دهنش بود و ملچ و ملوچي راه انداخته بود.بعد از اينكه مامان آوردش پيش من،برد كه آقايي ببينتش .دخملي از همون وقتي كه تو شكمم بود حسابي بابايي بود.با شنيدن صداي باباش فوري يه قري ميومد يا و قتي آقايي دستش رو رو شكمم ميكشيد حسابي با باباش بازي ميكرد.الانم كه با شنيدن صداي باباش فوري آروم ميشه.شيطون ميدونه چقدر دوسش داريم كلي برامون ناز ميكنه و پشت چشم نازك ميكنه.
سه شنبه بعد از ظهر هم از بيمارستان مرخص شدم.از صميم قلبم براي همه اونايي كه دلشون ني ني ميخواد دعا كردم.دوستا و فاميلي كه هر روز باهاشون در ارتباطم و دوستاي مجازي كه نديدمشون اما به دلم نزديكن.اين دعايي بوده كه تو همه نه ماه بارداريم هم كردم.خدا به حق بزرگي و مهربوني خودش هيچكس رو نااميد نكنه.آمين.
روژيا به معني آفتاب هست.يه اسم كردي.
دو روز بعدش دخترم يه كم زردي داشت.سيزده و نيم درجه زرديش بود كه بابايي رفت وبراش دستگاه فوتو تراپي آورد و دختركم دو شب تو خونه زير دستگاه بود.
يه شبم كه دل درد داشت و به زور خوابونديمش.صبحش برديمش دكتر و بهش شربت گرايپ واتر دادن .
خودمم هفته بعدش رفتم و بخيه هام رو كشيدم.خوشحالم كه سزارين كردم و اگه بازم قرار به اتنخاب باشه همون سزارين رو انتخاب ميكنم عليرغم دردهايي كه چند روز اول داشتم و براي همه كارهام حتی حموم رفتن همسرم كمكم كرد اما بازم سزارين بهتره.
روژيام الان تو بغلم خوابيده و دست چپم زير سرشه و با پام تك.نش ميدم و با دست راستم اينا رو تايپ مي كنم.همسري صبح رفت زنجان و تا شب ايشالا بر ميگرده و من ميخوام برا امشب قورمه سبزي بپزم.
ايشالا بعد از امتحاناي آقايي(15 تير) برميگرديم سنندج.
اینجام تو بغل بابایی خوابش برده.در حالی که بابایی داره براش میخونه.
تو این عکس نفسم داره به کارای ما فکر می کنه.احتمالا الانم نفهمیده که چرا اینقدر بالا و پایینش می کنیم.




26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.