یکی بود یکی نبود.یه  دختر و پسری بودن که تو یه سه شنبه ی ابری  ۱۷ آبان ماه شش سال قبل وقتی هوا دقیقا شبیه هوای تو عکس بود   ساعت چهار سر خاتون با هم اولین قرارشون رو گذاشتن.دختر کمی دیر به قرارش رسید شاید پنج دقیقه یا کمی بیشتر.با الهام دوستش از تو ماشین پسر رو دید و یه کم بالاتر پیاده شد.از همون اول از چشای براق و موهای پر پشت پسرک خوشش اومد.از اون تیپ قهوه ای سوخته  که همش به ساعتش نگاه میکرد.پای چراغ برق خاتون که به سبک چراغ گازیای دهه بیست درست شده بود ایستاده بود و تو اون هوای بارونی منتظر بود.اون پسر و دختر من و تو بودیم همسر عزیزم.

هرگز اولین نگاهت رو فراموش نمیکنم وقتی بهت لبخند زدم و تو با اون لبای قشنگت بهم تبسم کردی.چقدر اولین ها زیبا هستند. اولین قرار.اولین نگاه.اولین سلام. اولین بوسه.اولین آغوش.بعدترها گفتی تو اولین قرارمون میتونستی برق شیطنت رو از چشام بخونی. تو سرخی گونه هام شوق زندگی بود.گفتی از اون همه انرژی و شیطنتم خوشت اومده.گفتی بعد از یه سال عاشقم شدی.طوری که نمی تونستی ازم دل بکنی.

چقدر زود گذشت شش پاییز و شش زمستان و شش بهار و شش تابستان.چقدر زود گذشت حسرت روزهایی که دستامون از هم دور بودن و قلبهامون که عطش رسیدن رو داشتن.چقدر زود گذشت روزهای بیقراری.هزار راز مگو که فقط تو سینه من و تو جا داره.هزار گریه ی کرده و نکرده در آغوش همدیگه.آغوش نرم تو که عجیب برای من ساخته شده .

همه روزهایی که ندیدیم و رفت.همه اون خنده ها و قهر و آشتیهامون.من و تو چه صبری داشتیم و داریم.من  تو چه عشقی داشتیم و داریم .من و تو چه معمارهای خوبی بودیم و هستیم وقتی از هیچ تو سرزمین سرنوشت شروع به ساختن کردیم.وقتی دل به دل هم دادیم  دست در دست هم ساختیم تمام داشته هامون رو حتی وقتی طوفان های زیادی وزیدن و این ما بودیم که نشکستیم.وقتی میگفتی دلم روشنه که به هم میرسیم.وقتی  میگفتم میترسم.وقتی غم داشتم.وقتی بهونه دوریت رو میگرفتم.وقتی میومدی.میدیدمت.شوق دیدار.تو دلم که انگار رخت میشستن تا لحظه ایی که دستم رو میگرفتی و دنیا آرومه آروم میشد.

یادته چقدر برای هم آرزوهامون رو میگفتیم.من میگفتم و تو میخندیدی.گاهی سر به سرم میذاشتی و منم مثلا قهر میکردم و تو نازم رو میکشیدی.تا حالا بهت گفتم ناز کشیدنات چقدر قشنگ و خواستنیه؟چقدر دلم میخواد همیشه خودم رو برات لوس کنم و تو محکم منو به آغوش بکشی  و فشارم بدی ؟تا حالا بهت گفتم عاشق خندیدنتم وقتی بهت میگم بخاطر چی از دستت ناراحتم و تو بعدش بازم مسخره بازی در میاری و منم مثل تو میخندم.تا حالا بهت گفتم چقدر عاشقتم؟

یادته چقدر اشکم رو در آوردی وقتایی که مثلا میخواستی ازم مطمئن شی.هنوزم ازت گله میکنم گاهی که با هم میشینیم  و روزهای رفتهمون رو ورق میزنیم.سر اون رفتارات.یادش بخیر کادو خریدنامون.سالگردامون.یادش بخیر هزاران راز مگوی من و تو.کافی شاپ رفتنامون.سفره خونه ها.مسافرتا.مهمونیا.

بعدش من این وبلاگـــ رو زدم.توش مینوشتم برات.توام گاهی مینوشتی.بعدش تموم شدن درس و کار و آغاز یه فصل دیگه از زندگی.

در گذشت روزها و ماهها و سالها من و تو بزرگ شدیم با هم.من و تو گریه کردیم و خندیدیم و نفس کشیدیم با هم.در گذشت همه اون ساعتها من و تو رسیدن رو خواستیم و وصال.در امتداد تمام اون روزهای کش دار که هر کدومشون راز دار یه دنیا حرف و قصه از من و تو  هستن  عاشقانه با هم موندیم.فارغ از تمام تلخیها.حتی دوری فاصله ها نتونست دلامون رو سرد کنه و دستامون رو دور.من و تو چه صبری داشتیم وقتی هجوم غمها رو سرمون آوار شد.وقتی یه شب قبل از اومدنتو برای خواستگاری بابا گفت نه.وقتی مادر زنگ زد و قرار رو کنسل کرد.وقتی بهت زنگ زدم و تو بغض کردی.وقتی با مادر حرف زدی و بغض داشتی.وقتی گریه کردم.وقتی از شدت غم تمام اون شب رو نخوابیده بودی.وقتی گریه کردیم.ضجه زدم.وقتی بابا قسم میخورد که نمیذارم باهاش ازدواج کنی.وقتی داشتم دق میکردم.وقتی بهت گفتم که میترسم.من کمی جا زدم.من ترسیده بودم.وقتی تو تسلیم نشدی.وقتی اومدی.فرداش با هم قرار گذاشتیم .تو کازیوه .حرف زدم.حرف زدی.برای اولین بار اشک رو تو چشمات دیدم.وقتی گفتی نابودم نکن.من بی تو نمی تونم.وقتی رو دستمال کاغذی که اشکام رو باهاش پاک میکردم با اون روانویسی که چند ماه قبلش بهت هدیه داده بودم برات شعر نوشتم ازم گرفتی و گفتی ننویس وقتی که نگاش میکنم دیوونه تر میشم.وقتی دستام رو بوسیدی.وقتی لبهامون به هم رسید.وقتی تب کردیم.وقتی عاشقتر شدیم. 

با هم موندیم.اصرار کردیم به یکی شدن.به همسر شدن.به همدل و همراز موندن.وقتی عشق دستور بده محال هم سر تسلیم فرود میاره.راضی شدن.راضی به وصال.ما یکی شدیم در دومین روز بهار.

نمی خوام به همه سختیهای راه فکر کنم.به دوران نامزدی.به گیر دادنای بابا.به بی تفاوتی خونوادت.به عروسیمون  که چه ساده بود و مختصر.به همه گلایه هایی که من همیشه از خونوادت داشتم و خودتم بهشون واقفی.نمی خوام به غمهامون فک کنم.به اعصاب خوردیها و کم آوردنای دو روز قبل از عروسیمون.به شونه هامون که عجب قوی بودن که زیر این همه فشار طاقت آوردن.

میخوام به تو فکر کنم.فقط به تو.همه این اتفاقات افتادن و گذشتن و رفتن. تموم شدن.من و تو موندیم.برای من مهم تو هستی.این لحظه .حالا .حالایی که با همیم هر لحظه و هر جا.حالایی که شبا تو چشم هم خوابمون میبره و تو نگاه هم بیدار میشیم.حالا که قلبامون آینه همه.حالایی که با هم بحث میکنیم.گاهی خودم رو لوس میکنم و قهر میکنم.با هم میخندیم.برای آینده برنامه میریزیم.حالایی که من و میوه عشقمون رو در آغوش میگیری و برامون مسخره بازی در میاریی که بخندیم.حالایی که آواز میخونی و من غرق لذت میشم.میدونی صدات خیلی قشنگه؟ میخوام به وقتی فکر کنم که فهمیدم باردارم.به گریه هایی که میکردم.به شونه های تو که پناه اشکام بود.به تو که چه بی دریغ خودت رو بهم تقدیم میکردی به وجودت که تسکینم بوده و هست.به دلداری دادنات.به اینکه مثل کوه پشتم ایستادی و ازم حمایت کردی.به اینکه سلامتی من از هر چیزی برات مهم تره.

من و تو الان یه دختر داریم که همه زندگیمونه.خنده هاش دنیای من و توئه.اعتراف میکنم هرگز فکر نمی کردم که اینقدر پدر بودن بهت بیاد و تو اینقدر زیبا پدر بودن رو زندگی کنی.خوش بحال روژیامون که تو باباشی.خوش بحال من که تو تکیه گاهمی و خوش بحال تو که ما رو داری!!!!!!!!!!

حالا هر وقت با هم غذا میخوریم.میخوابیم.بیدار میشیم.هر وقت تو ماشین کنارتم.تو خیابون.تو مهمونی.وقتای قهر و آشتی.بهونه گرفتنام.همه و همه.به یه چیز فکر میکنم .اینکه همه این مجموعه ایی که اسمش زندگی مشترکه آرزوی همیشه من بوده و هست.در کنار تو من خیلی خوشبختم.عزیز روزگارم.

همه اینها رو نوشتم که بگم  فردا،هفده آبان ماه سالگرد آشنایی من و تو هست.شش سالگی عشقمون مبارک.از همون روز کلید قلبامون رو به همدیگه دادیم.از اون سه شنبه ابری پاییزی.اون بارون قشنگ.اون غروب .خیابونای پر ترافیک.قهوه ترک.

بهت افتخار میکنم چون عاشقم کردی.عاشق خودت.خدا.شهرم.تمام کوچه و خیابوناش که پر از خاطره با تو بودنه.من عاشق زندگیم.تو بهونه زندگی منی.

شش سالگی عشقمون مبارک .عشق زیبای زندگی من.تا وقتی نفس بکشم.نفس بکشی دوستت دارم.قلبت شاد و نفسهایت بلند.

پ.ن

نسیم جون با اجازت این عکس رو گذاشتم.راستش هواش عجیب شبیه هوای همون روزه.برام خیلی قشنگ بود.