هميشه باران را به برف ترجيح داده ام.بيشتر به خاطر يخبندان و سرماي بعد از برف دوست نداشته ام.اما برف اين زمستان چيزه ديگري ست.دانه هاي بي شمار برف سفيد زمستانمان را قشنگتر كرده.بارندگي تا به اين حد را هرگز به ياد ندارم.خوب من حافظه ام از سن مدرسه پررنگتر است تا قبلش.اين روزهاي برفي قشنگ كه كلي برف آمه و همه جا سپيد سپيد است دلم ميخواهد دخترك را برداريم و برويم كلي عكس زمستاني خنك بگيريم.از آن عكسهايي كه آدم را ياد يخ در بهشت آلبالويي مياندازد.اولين برفيست كه نازخاتون ميبيند.جلو پنجره كه ميبرمش آنقدر با تعجب به همه جا نگاه ميكند كه دلم ميخواهد چشمهاي متعجش را قاب كنم .درخت دم پنجره اتاق خواب پر از برف است و من عاشق اين صحنه ام.گاهي غرق ميشوم در اين زيبايي .به خودم كه ميايم از ته دل براي خوشبختيم خدا را شكر ميكنم.براي خوشبختي همه دعا ميكنم.برف با سرسره بازي روي آن و آدم برفي و گوله برف به سمت هم پرتاب كردن مزه ميده.يا شايد هم اينها احساسات نوستالژيك من است يادگاري از روزهاي شيرين كودكي.روزهاي چكمه هاي قرمز و دستكش هاي خيس خيس از برف بازي.خانه مادربزرگ و آن علاء الدين زرد كه وسط اتاق روشن بود و مادر بزرگ مامان كه كنارش مينشت و از آن اتاقي كه پنجره اش رو به حياط بود و در ، به محض ورود من و مونا و لادن با دست اشاره ميكرد كه بدويم داخل و دماغها وگونه هاي سرخ شده مان را بسپاريم به گرم چراغ و او جورابها و دستكشهاي خيسمان را به دسته چراغ بياويزد و به مادربزرگم بگويد برايمان آش بياورد كه سرما نخوريم و مادر بزرگ كه چاي و آش داغش ،عشق روزهاي زمستاني ما بود و شتابش براي خشك كردن موهايمام كه زير كلاه بافتني كار دست مامان ،نمناك بود،با آن حوله هايي كه خوب يادم نيست رنگش چه بود.و كاپشنهاي ي كه آب از آن ميچكيد و آن گرماي دل انگيز اتاق رو به حياط.بعدش هم كمي بازي توي خانه و شيطنت ما كه تمامي نداشت و باز هم حياط و كوچه و برف و سرما.آن سالها كه خيليهايمان يادمان هست.عليرغم تمام سختيهايش باز هم زيباست.آن روزها مثل حالا خانه ها ايزوگام نبود.قير بود يا آسفالت.صبح روز برفي پشت بامها را پارو ميكردند و يك عالمه برف وسط كوچه جمع ميشد و ما از بين توده هاي برف تونل ميساختيم.براي من برف همه اين معنيها را تداعي ميكند.همه خاطرات گرم روزهاي سرد زمستاني را.

هوا سرد است و من جرات نميكنم شاهدانه را ببرم بيرون.ترس از سرما خوردگي مانع است.بدم ميايد تن معصومش را با داروهاي شيميايي بيازارم.به همين حظ بردن از پشت شيشه راضيم تا سال بعد كه بند دلم خانمتر شود.آنوقت من و بابا و طلا خاتون ميرويم برف بازي.

 

قرارمان اين بود كه امروز برگرديم به زنجان.خدا را شكر كه برف آنقدر باريد كه منصرفمان كرد.خدا را شكر كه همش كمتر از يك ماه مانده.گاهي كه شكايت ميكنم يكي توي دلم نهيب ميزند كه هي دخترك،حرفهاي امروزت فراموش نشود لطفا.يك روز توي آينده ،دلت براي اين روزهاي پر از غرولندت تنگ ميشود.دفعه قبل كه آنجا بوديم از بلوز و شلوار پشت ويترين مغازه ايي خوشم آمد.براي خريدش كه رفتم گفت همان يك دست مانده و تا بيست دي ويترين را باز نمي كند.قول داد كه تا بيست و هشتم برايم بگذارد.با اين برفي كه باريد و رفتن ما كه كنسل شد.سپردم به سحر(مادرش دختر دايي مادرم ميشود.آنجا دانشجوست)كه برود و برايم بخرد.فردا قرار به رفتن و خريدن دارد.

قبلترها وقتي از زندگي و دلتنگي و اينها حرف ميزدم ،ميگفتند بچه دار كه بشوي آنقدر سرت گرم ميشود  كه دلتنگي كه هيچ گذر زمان را نيز نمي فهمي.ايمان آورده ام به اين حرف.آنقدر مشغول زندگي و دخترك و وعده هاي شير و سوپ و فرني و بازي و سرگرمي و خوابش شده ام كه گذر زمان را احساس نمي كنم.

 

بالاخره پروانه وكالتم دارد صادر ميشود.هفته قبل تماس گرفتند جهت تكميل پرونده ام.براي اتمام كارهايش بايد به تهران بروم.توي اين برف يفرمان موكول شد به نهم بهمن.اين وزها همسري مشغول امتحان است.دخترك را هم با  خودمان ميبريم.اولش ميخواست ببرم پيش مادرم بگذارم اما ديدم نه ما طاقت دوريش را داريم و نه خاتون پيش مادرم گير ميشود.عادت نكرده به دوريمان.اين بار را با ماشين خودمان ميرويم.حالا تا نهم.انشالا.فعلا تصميم قطعي براي شروع فوري به كار ندارم.گه گداري پرونده ايي ميگيرم براي رد كردن آمار اما تا بند دلم كمي بزرگتر نشود لحظه ايي بالندگيش را از دست نميدهم.كار هميشه هست.روزهايي كه ميروند را بايد ببينم.دختركم يكبار بزرگ ميشود.

من هميشه به اين فكر ميكنم كه آدمها دو دسته اند.گروهي هميشه به سادگي به همه چيز ميرسند.اصلا انگار ميكني براي خواسته هايشان هيچ زحمتي نمي كشند يا حداقل جنگ اعصاب و تقلايشان كم است.چيزي ميشوند مصداق عيني هلو بيا تو گلو.اما دسته دوم آدمهايي هستند كه به سختي به همه چيز ميرسند.براي داشتن آرزوهايشان بايد زحمت بكشند و سختي.گروهي هم مابين اين دو دسته.من خودم جز گروه سومم.گاهي راحت به چيزي ميرسم.گاهي هم سخت.اما از ته دل آرزو ميكنم روژيايم جز گروه اول باشد.

 

بد جور خيال تاتو كردن ابروهايم به سرم افتاده.ولم نميكند اين فكر.تار موهايم نازك است و كم رنگ.خسته شده ام از مداد ابرو و پناكل  و اين چيزها.اما دو دلم.آن هم به دو دليل.يكي دردش كه نمي دانم زياد است يا كم.(من هميشه از درد ترسيده ام.يك نوع فوبياي ناشناخته.)اما دارم سعي ميكنم اين ترس را از دلم بيرون كنم.ديگري هم ترس از دلزدگيست.نگرانم كه از طرحش خسته شود.فعلا همينطور مانده ام كه چه كنم.شما تجربه ي مشابهي نداريد؟

 

هجده دي ماه تولدم بود.من بيست و هفت ساله شدم.به همين سادگي.تصور خاصي از بيست و هفت سالگي نداشته ام.يك عدد است مثل ده.هجده.بيست.مثل سالهايي كه گذشته و از آن خاطره مانده.دلم ميخواهد بيست و هفت سالگي شادي داشته باشم.دلم ميخواهد همه سالهاي مانده ي پيش رويم شاد باشند و قشنگ.دروغ چرا گاهي به چهل سالگي فكر ميكنم.دليليش را نمي دانم.فكر ميكنم.گاهي فقط.به اينكه توي چهل سالگي چه طور زني هستم.چه طور همسري.چطور مادري.چيزي كه مسلم است اين است كه دلم ميخواد بيشتر ظاهرم شبيه سي ساله ها به نظر برسد.چينهاي صورتم را شايد با كرمي.ليزري و بوتاكسي چيزي كم كنم.ظاهرم را ميتوانم  اما بيشتر روحم را دوست دارم زيبا نگاه دارم.احساس يك دختر بيست ساله داشتن در چهل سالگي به گمانم خيلي زيباست.

 

پ.ن

فاصله نوشتن خط اول تا آخر اين پست سه ساعت طول كشيد.در اين فاصله دخترك را حمام كردم.خودم حمام رفتم.پاهايم را لاك قرمز زدم.سوپ دخترك را دادم و خط پاراگراف آخر پستم را نوشتم.بماند كه كلي حرف داشتم كه يادم رفت.بماند براي بعد.