برگ صد و سی و هشتم:به مادرم گفتم دیگر تمام شد.
از مسیر چهار ساعته و هر هفته رفت و آمد خلاص شدیم.این چند روز مدام توی ذهنم با خود میگویم دیگر تمام شد.نمی شود گفت زود گذشت.برایمان خیلی سخت بود.گذشتنش که گذشت اما نه به آسانی.هر دویمان خسته ایم.روحمان بیشتر از جسممان.این همه رفت و آمد توانمان را گرفته.حالا باید دیگر به فکر روحهای بی نوایمان باشیم.دیشب به همسرم قر میزدم که خسته ام.میگفتم همه احساساتم سطحی شده.خنده ها و عصبانیتها و دلتنگیهایم هیچکدام از ته دل نیست.مثل همیم در این مورد.دروغ چرا با اینکه همیشه به زنجان قر میزدم و روز شماری میکردم که زودتر تمام شود اما حالا که فکرش را میکنم احساس میکنم که ممکن است دلم برایش تنگ شود.برای خیابان سعدی.خانه مان توی عارف ۱۴ و آن حیاط بزرگش که آرزویم بود که کاش میشد با خودمان بیاوریمش اینجا.با آن باغچه مستطیلی بزرگ که خانواده دکتر(همسایه طبقه پایینمان.رئیس بیمارستان یا کلینیک بهشتی بود)تویش آفتابگردان و ذرت و گوجه و خیار و فلفل ریز میکاشت و کاج و درخت سیب پاییزه اش.دلم برای خانه مان تنگ میشود با معماری داخلیش که همیشه به آن ایراد میگرفتیم.حتی ممکن است دلم برای جنس کیشهایش تنگ شود.برایم جالب بود که بروم پشت ویترینش بایستم و به اجناس درجه چندشم خیره شوم و بعد بیخیال از جلویش رد شوم.به گمانم زندگی همین است دیگر.یکی می آيد و يكي مي رود.هر چه بود گذشت.روزهاي آفتابي پيش رويم را دوست دارم.ديگر يكجا نشين شده ام.خوشحالم که همسفرهای خوبی بودیم برای هم.من و همسرم.
بهمن هم دارد تمام ميشود و اسفند دوست داشتني از راه مي رسد.سال جديد.عيد.بهار عزيز كه دوستش دارم.شوق خانه تكاني.ذوق خريد و همهمه مردم در خيابان و بازار ديدن دارد.سبزه و ماهي و همه چيزهاي قشنگي كه ميشود زندگي كرد.يك جاي قلبم كمي گرفته.براي دخملي.براي دردونه و براي همه ي آدمهايي كه تا به حال نديده ام اما توي دلهاي مهربانشان غصه هست.كاش غصه هايشان كم رنگ و بيرنگ شود.
دلم ميخواهد يك گلدان بخرم و چند تا پياز سنبل بکارم.بديش اين است كه رنگ گلها تا سبز نشوند مشخص نيست.چند تا خريد هم دارم كه ليستشان كرده ام.از همه مهمتر بايد دنبال آتليه خوبي باشم براي عزيز دلم.كاش توي همين شهر آتليه كودك خوبي پيدا كنم وگرنه كه همان ولايت خودمان ميبرمش آتليه كودك.
سه شنبه هم بعد از تقريبا سه ماه برميگرديم سرزمين مادري.دلهامان براي هم تنگ شده.البته بین خودمان باشد بیشتر از ما دلشان برای سوگلی تنگ شده.حتی دایی سینا به عشق روژیا به زنجان آمد.فعلا که ما آخر صفیم و دخترک پیشتاز.
از خواننده خاموش بودن دوستانم در مي آيم از اين به بعد وقتم بيشتر است و ذهنم آزادتر.روزانه نويسي هايم را باز از سر ميگيرم.چقدر دلم براي بعضي چيزها تنگ شده بود.
دخترك هشت ماه و هفت روزه ام هم براي خودش خانمي شده.باورم نمي شود به اين زودي هشت ماه گذشت.انگار همين ديروز بود كه فهميدم باردارم.همين ديروز بود كه رفتم بيمارستان و بند دلم را از بطنم جدا كردند.حالا آنقدر بزرگ شده كه مني حرفهايمان را مي فهمد.ديروز به نمايشگاه اسبا بازي رفتيم.آنقدر جلو هر غرفه اسباب بازيهاي آويزان را كشيد كه نمايشگاه را نصفه رها كرديم و برگشتيم.ادامه اش مانده براي امروز البته اگر نازگلمان اجازه دهد.در كسري از ثانيه طول و عرض اتاق را با غلتيدن طي ميكند .ماست ميوه ايي و دنت موزي را هم خيلي دوست دارد.اين دو تا عكس را هم جهت زينت دادن وبلاگم گذاشتم.خانوم طلا خيلي اهل عكس گرفتن نيست.حوصله جينگولك بازي جهت عكس انداختن را ندارد اصلا.كم كم دارم به شكارچي لحظه ها تبديل ميشوم.خدا قسمتش كند هر كه دلش ميخواهد يكي از فرشته هاي نازه خدا را.
(عكس اول در حال دالي بازي بوديم كه روژيام خسته شد و اين مدلي نگاهم ميكرد)
(عكس دوم هم آماده شده بود براي رفتن به بازار.كسي نبود عكس بگيرد توي بغل خودم عكسش را گرفتم)
فداي دست و پاي بلوريت بشوم پرنسس نازنيننم.
خدایا جوجه نازم را به تو می سپارم.حافظش باش.


26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.