اسفند دوست داشتني من هم از راه رسيد.ديشب كه به ماه مورد علاقه ام فكر ميكردم فهميدم كه من اسفند را ز همه ماهها بيشتر دوست دارم.پر است از شلوغي و هيجان و انرژي.آمدن عيد.تعطيلات.رفتن به خانه و مهماني.خريد و خانه تكاني و هواي بهار.

گاهي به آرزوهايم فكر ميكنم.به اينكه در آغاز دهه نود و آخرين دهه سده سيصد چه ميخواهم.به سال هشتاد فكر ميكنم كه هنوز دبيرستاني بودم.سال سوم فكر كنم البته.آنوقتها منه رشته تجربي اصلا به انساني فكر نمي كردم.از آن فكرهاي درپيتي دبيرستاني كه اول رياضي بعد تجربي بعدترش انساني.انگار يك قاعده نانوشته بود توي كله ي خيليهايمان.به دهه پشت سر كه نگاه ميكنم ميبينم خيلي چيزها برايم ناخواسته پيش آمده.يك دست غيب همه پازلها را كناره هم قرار داده كه تفسيرش بشود خوشبختی من.اگر آن روز جمعه دايي به خانه مان نمي آمد و پيشنهاد رشته حقوق را به من نمي داد شايد حالا ماما يا مترجم يا پرستاري چيزي بودم.آزمونهاي قلم چي و  آن همه تست كه هيچش به كارم نيامد.اگر من حقوق قبول نمي شدم با همسرم آشنا نمي شدم.شايد هم ميشدم از يك طريق ديگر.اگر آن روز گرم مرداد ماه جواب سوالش را نمي دادم.اگر شيطنت نمي كردم.اگر بعد از سه ماه كه برگشت جوابش را نمي دادم.اگر نمي آمد.اگر نمي رفتم.اگر با هم سر آن ميز كوچك مستطيلي كنج ديوار خاتون زير آن چراغ كوچك نمي نشستيم.اگر دلم توي چشمهايش نمي لرزيد.اگر عاشق نمي شديم و هزاران اگر  ديگر.به هر حال به اينكه ما مال هم بوده ايم از روز ازل ايمان دارم.بعدش كارم تو دادگستري و كارمند شدن چهار ساله ام و بعدترش قبولي در آزمون وكالت و بعدش ازدواج و بعدش دخترم.اين دو تاي آخر نابترين و شيرينترين و بهترين اتفاقات زندگيم بوده اند.من عاشق اين دو اتفاقم.

بين تمام اين هايلايتهاي رنگارنگ و زيبا لحظه هاي تلخم كم نبودند.با طيفهاي متفاوت.يكي كم يكي زياد.شايد از همه مهمترش آلزايمر مادر بزرگم باشد كه بد جور گاهي ذهنم را درگير ميكند.من از پيري.بيماري.ناتواني .من از مرگ متنفرم.اعتراف ميكنم با وجود تمام جستجوهايم هنوز فلسفه انسان بودن را نفهميده ام.فلسفه زندگي را.يك روز هستي با تمام ابعاد وجودي يك انسان و در گذر روزگار كم كم تمام چيزها از تو گرفته ميشود.تولد و مرگ دو پارادكس عظيم زندگي منند.من هنوز فلسفه زيستن را نفهميده ام.فلسفه اين همه تلاش.كار.استرس.اين همه حرص و جوش و تقلا و بعدش به كسري از ثانيه.در چشم به هم زدني همه چيز تمام ميشود.كات.بازايستادن زمان در زمان.نابودي دنيايي احساس و فكر و خاطره در دنياي مادي انساني.يك نيستي بزرگ در هستي خاك.گويي هرگز نبوده ايي.پس چه شد آن همه عمر و زندگي.آااااآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي آدمها تو را به همه مقدساتتان به داد اين ذهن پاره پاره ام برسيد. ناجوابهاي زندگيم  بيشتر از اين ذهن خسته و جستجوگر است.مرگ پدربزرگ پدري.مادربزرگ پدری.كه البته اين دو مورد آخر مرا خيلي تحت تاثير قرار نداد.گاهي فقط ياد خاطراتشان دلتنگم ميكند.

بيست و پنج روز مانده تا پايان دهه اي كه براي همه مان پر بوده از موفقيت و شكست و غم و شادي.پر بوده از عشق.ازدواج.يكي شدن.

دلم ميخواهد با ذهني نو به پيشوازي دهه اي بورم كه مرا پيرتر ميكند.روزهايي كه روزهاي عمرم را ميبلعند.دوست دارم از صميم قلب براي خودم و همه ارزوي خوشبختي بكنم.

سنندجمان را هم رفتيم.خوش گذشت اما به همان دليل بيماري مادر بزرگ يك غم بزرگ گوشه دلم لانه كرد.وضعيت بيماريش بدتر شده.آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااي خدا از كدام سمت دنيا ما را مي بيني.قربان تمام کرده هایت.

دخترك بر خلاف تصورم آنقدر گرم و اجتماعيست كه همه را عاشق خودش كرد.سوگلي خانه پدر بزرگ .اولش البته بنا به عادت غريبي كرد و گريه ها اما بعدش كه محيط برايش آشنا شد رفتارش عادي شد.

با مامان رفتيم لباس گرفت.چند تا عروسك خرگوش براي دخملي گرفتم و يك سري خرت و پرت ديگر موهایم را هم رنگ کردم.یک عسلی خیلی روشن.

دوشنبه هم عازم تهرانيم براي گرفتن پروانه ام.بديش اين است كه كانون توي مركز است و من هر كار كوچكي هم كه داشته باشم بايد بپرم بروم تهران.مخصوصا توي اين اسفند ماه شلوغ و پر هياهو.نازگل را هم نمي توانم از خودم دور كنم.دق ميكند دلم براي ناز نگاهش.ولايت كه بوديم يك روز رفتم ديدن همكاراي سابق همه اش سه ساعت طول نكشيد.مامان ميگفت آنقدر بي قراري كرده كه با هيچ دوز و كلكي نتوانسته بودند آرامش كنند.دخملك نازه من.

چهار دست و پا راه رفتن را تازه ياد گرفته و دارد تمرينش ميكند.از آن دسته از بچه هايست كه قبل از نشستين چهار دست و پا ميروند.دندانهايش هم تازه جوانه زده و براي آرام كردن لثه اش هر چيزي را به دهان ميبرد بايد چهار چشمي مواظبش باشم.

خانه تكاني را تازه شروع كرده ام . براي مباركي كارم!!!!!!!!!!!!!!اول اتاق پرنسس را تميز كردم.از پرده و كمد و عروسكهايش بگير تا فرش و آينه و همه چيز و انباري.كلي كار مانده هنوز.اتاق خودمان.اتاق مهمان.هال .آشپزخانه و ..................

از ليست خريدهاي عيدم تقريبا خيليهايش انجام شد و يكي دو قلم جزيي مانده.بر خلاف خيليها كه دوست دارند هفته آخر اسفند خانه بتكانند من زودتر شروع كرده ام چون هفته آخر اسفند را به سرزمين امن پدري بازميگرديم.بعلاوه من عاشق شلوغي خيابانهاي دم عيدم.ماهي قرمز و سبزه و بوي اسفند و هيجان مردم.دلم ميخواهد پياده يا سواره توي خيابانها بگردم و حظ ببرم از اين همه زندگي.ددريم ديگر.به دخترم هم سرايت كرده بد جور.دختر مادرش است حرير خاتون.

كامپيوتر را كه روشن ميكنم ذهنم پر از كلمه است و دستم باردار نوشتن.ويار گفتن دارد دلم گاهي.شاعر ميشود طفلك.مابين تولد كلماتم آنقدر وقفه مي افتد كه حرفهايم ميپرند.

باشد براي وقتي ديگر.

پ.ن1 .پستم انرژي منفي ندارد.سوالهاي ناجواب يك ذهن سوالگر.شايد براي خيليهاتيان هم سوال باشد.پاراگرافها به هم ربطي ندارندوبي ربط هم نيستند.گفتم كه ويارهاي ذهن منند.

پ.ن 2فردا آفتاب طلوع خواهد كرد حتي اگر ما نباشيم.

پ.ن 3 مرسي كه روده درازيهايم را خوانديد .سعي كردم هواي چشمهاي زيبايتان را داشته باشم.

پ.ن4 اسفند زيبا دوستت دارم.