به بهانه اولین زاد روز تولدت فرشته کوچک خوشبختی
از ازدواجم خیلی نگذشته بود که فهمیدم باردارم.یه شوک.شاید برای خیلیها که تجربه این خبر رونداشتن عمق هیجانی که به من وارد شد قابل وصف نباشه.تا یه هفته فقط گریه می کردم.
اما وقتی تصمیم به داشتنت گرفتیم همه چیز تغییر کرد.من آفریدگار موجودی شدم که نه ماه از جونم جون گرفت و با نفسام نفس کشید.نه ماه موجودی رو در خودم پروروندم که نمی دونستم چطوره.درک درستی از بودنش نداشتم.حتی احساس خاصی.اذیتم نکرد.مثل الان و همیشه دوستم داشت.بجز سه بار تهوع و استفراغ در تمام دوران بارداریم حال بدی نداشتم.مخلوق من هر روز بزرگتر میشد.میتونستم تکونهاشو احساس کنم.با هر بار قل خوردنش دلم غرق نور میشد.احساسم رو می فهمید.بعد از ماه پنجم رفتم سونو.فهمیدم میوه دلم دختره.یه دختره بابایی.از همون اولشم بابایی بود.وقتی صدای بابا رو می شنید و بهم لگد میزد انگار میخواست بره و بپره بغل باباش.وقتی دست گرم بابا رو رو شکمم حس میکرد و از زیر دستش سر میخورد و باهاش بازی میکرد.وقتی بابا براش آواز میخوند و دخترکم اون تو قر میومد.وقتی من از بابا دلخور میشدم.تو تک تک ثانیه ها با ما بود.
روزا گذشتن و رسیدیم به خرداد.به خرد داد.به ماه عزیز من.به ماهی که معجزه من به دنیا اومد.هدیه ناب خدا.
پارسال این وقتا من تو زایشگاه بودم.از صبح رفته بودم.چه روز سختی.صدای جیغ و درد.من که ترسیده بودم و گریه می کردم و پرستارا که بهم اجازه استفاده از تلفن رو داده بودن و من که مدام به خونه نگ میزدم.مامان که همش دلداریم میداد.مامان و همسرم پیشم بودن و نگاههای نگران همسرم ه میشد توش دنیا رو دید.برای کم کردن استرس من همش بهم امید میدادن ولی به راحتی میشد فهمید که خودشون چقدر نگرانن.ساعت ۱۱ شب شد که بلاخره دکترم به سزارین رضایت داد.رفتم اتاق عمل و ده دقیقه بعد خاتون قصه ها قدمهای سراسر خیرش رو به دنیا گذاشت.دخترکی که برای من و پدرش پیام آورشادی و برکت بوده و هست.فقط تونستم بشنونم که دکتر گفت چقد تو خوشکلی.به دنیا خوش اومدی و بعدش داروی خواب آور اثر کرد و من به خواب عمقی رفتم.با لرزش بدنم به هوش اومدم.صدای مادرم رو میشنیدم که صدام میکرد و قربون صدقم میرفت و به پرستارا میگفت پتوی بیشتری بیارید دخترم لرز داره و مادرم که دستم رو رها نمی کرد و مادرم که صدام میکرد تا هوشیار بشم و مادرم که مهربانی رو به دریغ نثارم کرده همیشه و همیشه.چشمام نیمه باز بود که مادرم گفت یه دختر تپل به دنیا آوردی .اونقدر قشنگ که از وقتی به دنیا اومده پرستار زمین نذاشته.من برای اولین بار میوه نه ماه انتظارم رو دیدم.گونه های نازک حریرش رو ناز ردم.بهش شیر دادم.تمام طول شب مادر مراقبش بود.نخوابید تا من و دخترکم راحت بخوابیم.اومدیم خونه روز بعدش.
اولاش یه کم سختم بود.تا به شرایط جدید عادت کردم.تا به مادر بودن عادت کردم طول کشید .دخترکم اما مهربون بود و اذیتم نکرد.در تمام مدت آروم کنارم بود تا یاد گرفتم.شد دوست خوب مامانش.هر ثانیه و هر روزش دنیایی برای من.از اولین غلت زدنش.اولین کلمه ایی که گفت.اولین دندونش.اولینبار که ایستاد.خنده هاش/گریه هاش.جیغ کشیدناش.بوسیدناش.دنبال من یا باباش چهار دست و پا رفتناش.همه و همه معنی زندگیه.همه و همه یعنی عشق.
دخترکم از تو ممنونیم که با اومئنت دنیامون رو شیرینتر کردی و باور عشق رو مستحکم تر.از خدا برات عمرت دراز و با عزت آرزو میکنم.امیدوارم مسیر زندگیت همیشه صاف و بی دغدغه باشه.
یک دنیا آرزو و دعای ناب دارم که فقط یه مادر میتونه از خدا بخواد و من همه زندگی و نفسهام رو برای تحقق رویاهات تقدیمت میکنم عشق شیرین هستی من.ناز خاتون مهربان و بی نظیر زندگی من.
تولدت مبارک جان شیرینم
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.