انگار اينجا طلسم شده اصلا دستم به نوشتن نميره.وقت هم دارم اما حسش رو نه.

شايد دليل نوشتنم خوابي باشه كه ديشب ديدم.يه جايي كه نمي دونم كجا بود يه آدمي روديدم كه تو خواب ميدونستم  فرد خوبيه انگار از طرف خدا اومده بهم گفت خودت و زندگيت رو بسپار به دست خدا.منم دقيقا يادمه كه همين جمله رو خطاب به خدا گفتم.از صبح كه بيدار شدم وجودم پر از آرامشه.انرژي زيادي تو خودم حس ميكنم.

داشتم پست جديد ليندا رو ميخوندم .اون قسمتش كه در مورد رانندگي بود.دقيقا حرف دل من بود.نمي دونم چيكار كنم كه اين فوبيا از وجودم بره بيرون.از وقتيم بيشتر شد كه تو  بارداريم يه بار به يه سمنده  زدم.بايد خيلی رو خودم كار كنم اما نمي دونم چرا همتش نيست.

براي من رمضون مثل سالاي قبل نيست.شايد براي شمام اين طور باشه.قبلنا يه حس و حال ديگه ايي داشت اما الان خيلي عاديه مثل ماهها و روزهاي ديگه.هر كي رو مي بينم روزه نيست بجز اين همسايه روبه رويمون كه مثلا متخصص دندانپزشكي اما خانومش كفشاشو دم در يا تو جاكفشي هم نمي زاره تا نامحرم نبينه.

روزام تكراري نيستن.با وجود دخترك هر روز يه حس جديد در وجودم كشف ميشه.اين كه كودك درونم هنوز شديدا فعاله خوشحالم ميكنه.هفته قبل هم يه سري آزمايش برا خانوم خانوما داديم كه فردا جوابش رو ميگيرم و ميبرم برا دكترش.خانوم شده.بوس ميكنه.ناز ميكنه.دلبري ميكنه ولي در نهايت همون چيزي كه اون ميخواد بايد بشه.اينقدر اين اخلاقش رو دوست دارم.خوشم نمياد زود كوتاه بياد يا از اون بچه هايي باشه كه همه چيزش رو ميده اين و اون.يه حريم خصوصي برا خودش بايد داشته باشه.مهربونه هر چیزی که میخوره به زورم که شده به منم و بابایش میده.

همسري ميگه همسر فلان دوستش دكترا قبول شده .ميگم دوست داري ادامه تحصيل بدم.ميگه آره.ميگم اما ديگه حوصله ش رو ندارم.نمي خوام از وقتم برا روژيا بزنم بخاطر درس.حالا شايد اگه طلا خانوم يه كم بزرگتر بشه يه فكري كردم اماا فعلا نه.در ثاني من يه كاره خيلي خوب دارم.همون چيزي كه هميشه ميخواستم كه اونم تا وقتي خاتون سه سالش نشه سراغش نميرم.ميگه مرسي كه روشنم كردي!!!!!!!متقاعد شدم.هاهاهاهاها.

هفته قبل نوبت مشاوره رايگانم بود تو داد٬گستري.اونقدر مشاوره دادم كه از خستگي دهنم خشك شد.خونه كه اومدم فقط آب خوردم.هر ماه يه روز بايد اين رايگانه روبرم.مردمم چون رايگانه هر سوال چرتيم كه داشته باشن ميان ميپرسن.حداقل خوبيش اينه كه بخاطرش هر ماه برميگردیم سرزمين مادري.همون روزم چند مورد بود كه ميخواستن پرونده شون رو بگيرم اما بنده گفتم نمي تونم.ولي راهنمايي كامل كردم بنده خداهارو.همين روبرن دفتر يه دويست سيصد تومني پياده ميشدن بذا همون چند تا راهنمايي.

يه روزشم رفتيم ماهيگيري.با داداشي و خواهر كوچيكه.نتايج كنكور اومد.اوني كه ميخواست نشد گرچه رتبه ش هم خيلي خوب بود اما دندان ميخواست.فعلا منتظر جواب آزاده.خدا كنه دندان يا داروش رو بيار.

دلم ميخواست برا روز پزشك خواهروسطي رو سوپرايز كنم اما هم وقتم كمه و هم واقعا نمي دونم چي دوست داره چون هر چي رو كه بخواد فورا خودش ميگيره.

با همسري پلان يه سفر رو چيده بوديم اما مثل اينكه شدني نيست.شايد بره توليست برنامه هاي آينده.چون بعد رمضون ميريم ديار همسري بعدشم برام مهمون مياد بعدشم كه ميشه پاييز.

ديروز يه كيف  كرمي متمايا به سفيد خوشكل گرفتم.همينطوري جهت عوض شدن روحيه.يه ادكلن هم تو برنامم هست.شايد elle يا افوريا .ابروهامم ازوسط زدم!!!!!يعني آرايشگرم نصفش كرد.حالا با مداد ميكشم تهش رو.اين مداداي ميكاپ چه بادوامه رنگشون.كلي چهرم تغيير كرده.براي عوض شدن روحيه خوبه.والا!!!!!!!!!!!!!!ولي هر كار ميكنم دستم به عوض كردن رنگموهام نمي ره.هر سري كه ميرم آرايشگاه اين زنه باور نمي كنه كه بدون دكلره اين رنگي در مياد.باورش نمي شه كار خودمه.همش ميگم بابا جان يه ساله دارم همين هشت و ده رو تركيب ميكنم و ميزنم.هر بارم اسم رنگو براش مينويسم.

يه حس خوبي دارم از اينكه بعد از مدتها اينخا رو آپ كردم.