سلام ,یک شروع دوباره
این چند روز اونقدر قشنگ بارید که دلمون از عزای بارون دراومد.
اگه بگم نیستم دروغ گفتم.هستم اما نمی دونم چرا اصلا ذوق نوششتنم پریده.زندگی این همه ماجرا مگه میشه موضوع نباشه.همه رو تو ذهنم مینویسم اما حوصله تایپش رو ندارم.خمی دونم چرا سختمه نوشتن.یکی از کارایی که باید تا عید بهش سروسامون بدم نوشتن وب خودم و دختر گلی.چون وقتی وبش رومیبینم اصلا هیچ خاطره ایی از این روزای قشنگ بزرگ شدنش که هر کدومش یه دنیا تازگی داره ننوشتم از خودم خجالت میکشم.
از پست آینده هم رمزی میشم.خوب نوشتن برام همیشه حکم ثبت خاطرات رو داشته .گاهی هم از بعضی وبا خیلی استفاده کردم اما وقتی میبینم بعد از سه ماه کسی حالی ازم نپرسیده ناراحت میشم.ترجیح میدم خاطراتم رو با همه قسمت نکنم .دوستام رو انتخابی میکنم.هر کی هم که رمز خواست بگه بهش میدم.
الانم فقط برای یه شروع دوباره نوشتم.این یه مقدمه اس
.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.