برگ بیست و دوم
نمی دانم این قصه از کجا شروع شد قصه قلب من و عشق تو قصه قلب تو تب کردن قلب من قصه دل دادنهای شبانه . قصه غصه هایمان که گفتیم و می گوییم و می گوییم . قصه دل واپسیهای شبانه مان از نرسیدن این دو دست دور از هم . چقدر دوستت دارم . چقدر حضورت را احساس می کنم . چقدر به دل من نزدیکی .میدانی گاهی گفتن این احساسات عجیب سخت می شود دل آدم تند تند می زند . گلوی آدم خشک می شود تا این حس عجیب به زبان متولد شود . ولی حالا که من هستم و این حضور گرم تو که فقط تو می دانی یعنی چه این دل تب کرده ام می خواهد که بدانی که تا کجا دوستت دارم نه تا کجا عاشقت هستم . این حس قشنگ محبت داشتن به تو این حس عزیز احترام گذاشتن به تو و این حس قوی تحسین تو ثانیه ی از کنار ذهن من نمی رود هر صبح با من بیدار می شود . یا که نه هر صبح که چشم باز می کنم اولین حسی که با من بیدار می شود تو هستی و خوب می دانم خوب می دانم روزی که با تو شروع شود بهترین روز است عزیز دل و بهترین روزهایم را با تو شروع کردم .روزهای آفتابی و ابری این سه سال را به عشق تو که نمی دانم از کجای زمان مسرانه خودش را توی لحظه های من جا کرد و بعد آنقدر با ریشه هایم آمیخت که حالا حتی نمی توان تصور نبودنش را هم کرد.حالا دیگر ١٧ آبان ٢۶ اسفند ٧ فروردین و شاید ١ مرداد و ......... دیگر تاریخهای تقویم روی میزم برایم روزهای ساده زندگی ماشینی نیستند که به سرعت مابین کارها و مشغله ها صبحش را به شب برسانم.حالا دیگر توی تقویم من هم هستند روزهایی که با خودکار آبی دورشان خط کشیده ام و هر روز با خودکار قرمز نزدیک شدنشان را با یک ضربدر بر روی روزهای تقویم نزدیکتر می کنم.می خواستم خیلی چیزها بنویسم از آن عصر سه شنبه بارانی پاییز.از خاتون.از سنندج.از اصفهان.از خودم و تو.اما انگار واژه ها با من نامحرم شده اند نمی شود کنار هم چیدشان.آن طوری که دلم می خواهد نمی شود ساخته شان تا تصویری از احساسم را برایت نقاشی کنند .من مانده ام وانبوهی از رنگهای جادو که مابین جمله ها گم شده اند.
امروز سالگرد تمام خوبیهاست.توی قلب پاییز چهارمین بهار همراهی و همرازیمان مبارک
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.