برگ بیست و پنجم
مبهوتِ افسانه این روزهایم ٬ به طرز غریبی سعی میکنم همه چیز را در کنج ذهنم ثبت کنم…انگار که میترسم این روزهایم گرفتار نسیانِ مدام ِ روزگار شوند!….خنده هایم ٬ اشکهایم ٬ دغدغه هایم ٬ همه را …..بعضی روزها تقویم را باز میکنم و یک نقطه در ان میگذارم . نقطه هاییکه فقط خودم و خدایم میدانیم که چقدر پر از تب و تاب هستند…..
بندی کشیده ام از دلواپسی هایم تا ان گوشه اتاق که اکنون جا خشک کرده است …همه احساسم را پهن کرده ام رویش ٬ گاهی بخندند و گهگاهی اشکی بریزند و به بهانه باهم بودن در این روزهای افسانه ام ٬ رویا ببینند .
پای رفتن که به رویاهایم کشیده میشود دلم میگیرد…رفتنی که دستی در حال نوشتن و ننوشتنش ٬مرا در این روزهایم سرگردان کرده…گیجم بین شدن و نشدنش ….و گاهی در گیج زدن هایم سخت میترسم
سخت است اما من هرچه هم که بگویم سخت است کسی نمیفهمد توی دل من چه اشوبی است و چه بلوایی میشود در این دلوقتی که تو می روی…..
انگار که امده بودم حریر ِ رویا بکشم با دستانم . طرحی نقشی شیرین از این روزهایم اما گویا مرا به رویای بی دلواپسی عادت نداده اند…..باور کن امده ام رویا بکشم از عصرهای پاییزیم که با ان افتاب نیمه جانش از قاب پنجره اتاقم خودش را می اندازد روی خیالم و مرا میبرد به همه روزهای این خانه ٬ این اتاق ٬ این پنجره ٬ …مرا میبرد به همه زندگیم حتی به هزاران سال قبل به روزهایی که به جای مردگان بسیاری زیستم و گریستم و باز امدم با اشکها و لبخندها و کوله باری از احساساتِ هزارساله…..
باور کن امده ام رویا بکشم از سوز این شبهای پاییزی که از درز پنجره خودش را میکشاند به تنهایی هایم ٬ کلماتم ٬ دلم….و من این شبها عاشقم به تمام این روزهایم که خاطره میشوند و مثل برگهای پاییز ٬ نارنجی و زرد و قرمزند و زیر گوشم خش خش میکنند…..
ببین مثلا امده ام رویا بکشم! از آن صندلي زرد توي مترو كه تمام صبح دوشنبه امان را خلاصه کرد در خودش و چند دقیقه کوتاه.و تمام آدمهايي كه هركدامشان دل تبدارشان طبيبي داشت…امده بودم که بگویم شنبه به هوای هفت سالگی تا مدرسه ام رفتم و دیدم که خرابش کردند تا شاید که چند طبقه ای بسازند …اما بازهم دیدم که از مدرسه بیرون امدم و مقنعه سفیدم را دراوردم و دویدم تا سوپر روبرویش که حالا شده اژانس مسکن!…….این روزها عجیب همه چیزهای زرد و نارنجی و قرمز در گوشم خش خش میکنند…..گاهی فکر میکنم به بیماری نوستالژی زده ها دچار شده ام….شده ام؟….همیشه فکر میکردم مرور گذشته و حرف زدن از گذشته مال ادمهای پیریست که اینده ای ندارند….نمیدانم شاید در انتظار این روزهایم ٬ خیالم پیر شده!….
باور کن امده ام رویا بکشم از پاهایم که عاشق شن و دریا و باران است….امده ام رویا بکشم که وقتی پاهایم عاشق شدند ٬ دستانم پر از واژه تو و واژه پر از تو شد…..امده ام رویا بکشم از چشمانم که این روزها هربار که در اینه رفتم ٬ شاعرم کردند با مستی و خماریشان ….شاعری بی حروف ٬ بی حرف ٬ بی کلام…..شاعری که تمام شعرهایش روی پوست تنش حک شده ٬ لابلای نفس هایش…..
باور کن پر از رویایم ٬ فقط دل ِ رویا نویسم پر از دلهره است .انگار امده بودم با دستانم حریر رویا بکشم…….اما فقط ماتم….مات که نه!……..
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.