دیشب باز بی خوابی که به سرم زد، هزار بار از این دنده به آن دنده که شدم، سیزده پله را بالا آمدم. دستم را دراز کردم و در نور اندک تنها چراغی که روشن کرده بودم، کتاب کم حجم با جلد زرد رنگی را بیرون کشیدم... بی هیچ فکر و قصد قبلی. کتاب را که باز کردم در همان نور اندک خط آشنای خودکار آبی رنگی را در صفحه اول دیدم. آبی آن خودکار آشنا نوشته بود: "تقدیم به هانای عزیزم. به پاس تلاش های خستگی ناپذیرش و دوستی ماندگارمان."

آن خط آشنا که "م" ها را کشیده می نویسد و "ن" را حسابی گرد و قلمبه، امضایی دارد ظریف و مختصر... زیر همین خط امضا کرده است: مریم، پاییز هشتاد و سه...

ساعت دو نصفه شب، روی پله چهارم نشستم و به دست خط خیره شدم...... خیال را تنیده بودم که عجب روزهای  معرکه ای خواهد بود  آغاز بیست و پنج ساله شدن چه امیدوارانه شروع خواهد شد... یک هفته گذشت از روز تولدم و روزها مثل همیشه است...

امروز صبح از پنجره به لایه برف پودری نازکی که روی شاخه ها  نشسته است که نگاه می کردم، یاد داستان کوتاه معرکه ارنست همینگوی افتادم بی دلیل... داستان "Hills Like White Elephants" را می گویم... نمی دانم این لایه یخ پودری نازک چرا مرا به یاد زایش انداخت و کودک... و آن سوال سال های بسیاری از زندگی ام که از پدر و مادرم داشتم:" چرا مرا به دنیا آوردید؟ چرا بچه دار می شوید آخر؟" ... جواب عمیق ترین سوال ها گاهی یک جمله کوتاه و صریح و سرراست است ... همان طور که روزی دوست شاعری جواب این سوال مرا داد...خودخواهی، هیچ زد و مردی در زمین پیدا نمی شوند که به دلیلی جز خودخواهی بچه دار شوند ... و انگار تمام شد، حل شد، رفع شد...

دلم می خواهد نوازش کنم سفیدی شفاف پوست مادرم و سیاه و سفید موهای پدرم را و بگویم ممنون که مرا زاییدید؛ ممنون که مرا زن زاییدید...و عشق بی منت، بی مزد، بی توقع، سره و زلال را ارزانی ام کردید...

یا که سر برگرداندم عقب به مردی که در زندگی ام است بگویم:"هی! بخشی از کشف زنانگی و جرعه جرعه لذت زن بودن را چشیدن و درک کردن را در آغوش تو کشف و تجربه کرده ام. ممنون که مجال و همراه کشف تودرتوهای زنانگی بودی و هستی."

یا دست چند نفری از دوستانم را که مرا معنای دوستی هستند دقیقه های متمادی در دست بگیرم و گویم:" با شما بار دیگر متولد شدم، بزرگ شدم، تکثیر شدم، چیزی از خود را در شما پراکنده کردم و جا گذاشتم، چیزی از شما را در وجودم پراکنده ام و با خود همه جا همراه دارم. ممنون که مرا دگربار به دنیا آوردید."

و بیست و پنج سالگی را که  هفته  گذشته خاکستری شروع شد، آبی تمام کنم یا لااقل طوسی خیلی روشن، از آن طوسی هایی که پهلو می زند به رسته ای از آبی های فراوان...

 

پ.ن

وردپرس رو خیلی دوست داشتم و دارم.اما مدت زیادی طول می کشید تا بتونم آپ کنم.منم که حوصله این رو ندارم که زیاد پای کامپیوتر بشینم.اجبارا از اونجا اثاث کشی کردم.مرسی که درک می کنید.