برگ پنجاه و یکم
این چند روز خیلی گرفتار بودم
.همش دنبال خرید و سفارش و تدارک مراسم عقد بودیم.عقدمون افتاده دوم فروردین
.یعنی از اول تصمیم داشتیم اول فروردین باشه که همزمان با شروع سال جدید باشه و هم اینکه این سالگرد تا همیشه به یادمون می مونه.ولی بعدش نشستیم فکر کردیم دیدیم اول فروردین شاید برای همه ممکن نباشه که بیان.کسی شاید دلش بخواد روز اول سال جدید رو خونه خودش باشه یا اینکه مهمونی بره یا مهمون بیاد اینه که تصمیم بر این شد با فاصله خیلی کم بیفته دوم
.من که در کل دلم می خواست هفتم بود
.چون با تولد آقایی همزمان می شد و برای همیشه سالگرد مهمترین حادثه های شیرین زندگیمون رو با هم جشن می گرفتیم اما این گل پسر طاقت نیاورد و می گفت اون موقع نمیشه؟
تازه آقایی می گفت حداکثر تا بیست و پنجم عقد کنیم که با مخالفت من روبرو شد
آخه خواهر وسطیه تو بیمارستان این یه ماه رو کشیک داره و نمی تونست تا قبل از بیست و نهم برگرده
..منم گفتم تا خواهری نباشه من عقد نمی گیرم چه معنی داره خواهر عروس تو مراسمش نباشه اونم خواهر گل من که همیشه مدافعمون بوده
.آقایی گفت پس من فعلا برنمی گردم.دو هفته قبلشم کلاسهام رو ناقص رفتم و این دانشجوایی بدبخت چه گناهی دارن
. یه سری از درسها رو برای بار اول این ترم تدریس دارم
باید بشینم و از قبل یه مروری داشته باشم
.خلاصه از ایشون انکار و از من اصرار که هفته بعدترش که بخوای بیایی دیره و ما به هیچ کاری نمی رسیم و من برای این هفته برنامه ریزی کردم و از همه مهمتر کلی دلم برات تنگ شده
.این حرفا سرم نمی شه یا خودت برمی گردی یا پاهات برت می گردونن در هر حال باید بیایی.از اونجایی که گل پسر خیلی مهربون و آقا تشریف دارن حرف همسر خوبش رو زمین نزد و همون دوشنبه یه کلاسشم تعطیل کرد و ساعت سه برگشت
که ساعت هشت و نیم اینجا بود.حالا تو این فاصله من هرچی اس ام اس یا زنگ می زدم مدام می گفت خاموشه.من دقیقا این مدلی بودم
.بعد از رسیدنش بهش اس ام اس زدم که کجایی اونم گفت تازه رسیدم خونه و نیومدم.گوشیم شارژ نداشت خاموش شد منم برنمی گردم فعلا.ولی من که باورم نشد یعنی با توجه به شناختی که ازش دارم می دونستم برگشته آخه این آقای ما خیلی ماهن
خواهر.هیچی دیگه ساعت نه تماس گرفتن که الان میایم خونه تون و یه ربع به ده خونمون بودن.اجازه گرفتن برای خرید و مراسم که بابا گفت من نمی خوام دامادم زیاد خودش رو تو خرجای اضافی بندازه
و براش فشار بیاد که اونام با آغوش باز قبول کردن
و صد البته خودمم زیاد از چشم و همچشمی و تشریفات زاید خوشم نمی آد.در کل من آدم راحتیم ولی خوب یه جاهایی حرف مردم نیش داره و مجبور می شیم یه سری کارها رو انجام بدیم که البته سعی کردیم تو اونام زیاد ریخت و پاش نکنیم
.در عوض با اون پول برای خودمون بریم یه ماه عسل توپ![]()

.
سه شنبه
قرار شد همسر خان ساعت هشت و نیم بیاد دنبالم که بریم دنبال کارای آزمایش و این حرفا که شد نه
.یه کمی اومد نشست و بعدش رفتیم تا برگه آزمایش و گرفتیم و فیشها رو واریز کردیم شد یازده و چون دیر بود نتونستیم آزمایش بدیم.بعد از کلی گشتن یه قرآن خیلی قشنگ خریدیم که به برکتش زندگی خوب و خوشی داشته باشیم
و خوشبخت زندگی کنیم
.الهی آمین.بعدشم رفتیم که آینه شمعدون انتخاب کنیم .تو مغازه دومیه من خیلی نزدیک بخاری شدم و لبه پایینی پالتوی خوشکلم یه کمی سوخت که چون رنگ پالتوم توسی بود کسی ندونه فکر می کنه کثیف شده
.البته زیاد مهم نبود.فدای سرمون.یکی بهترش رو می خرم سال آینده.مگه نه آقایی
؟خسته و گشنه برگشتیم خونه و قرار شد بعد از ظهر همسر جان بیاد
و از خونه با هم بریم سراغ بقیه خریدامون.اول رفتیم و یه ست حلقه خریدیم.سه ردیف برلیان روشه.در عین سادگی خیلی سنگینه و نازه
.این یکی سلیقه آقایی بود
.بعد از کلی تبادل نظر تصمیم گرفتیم بریم از همون مغازه اولی آینه شمعدون برداریم.یه آینه کنسول خیلی شیک که هردومون روش توافق داشتیم رو انتخاب کردیم و خریدیم.بعدشم یه چمدون.بعدش دیگه غروب بود و دیر وقت.ما هم خسته اما خوشحال از اینکه با همیم
.نخودنخود هر کدوم رفتیم خانه خود
.
چهارشنبه
چون دیروزش دیر رسیدیم و نتونستیم مهمترین قسمت ماجرا رو انجام بدیم صبح ساعت هفت و نیم آقایی اومد و رفتیم برای آزمایش.هشت و پنج دقیقه اونجا بودیم که آقایی که مسئول گرفتن نمونه خون بود گفت شما دیر اومدید و ملت از شش و نیم اینجان برید فردا بیاید.ما م که قربون خودمون بریم مگه از رو می رفتیم
هر چی اون بیچاره می گفت ما انگار نه انگار
.براش به روش منطقی صحبت کردیم
و قتی دید از پس ما برنمی آد
شناسنامه ها و برگه و فیش رو گرفت و گفت خیلی خوب برید بشیند تا ببینم چی کار می تونم بکنم
.ما هم در حالی که لبخند پیروزی بر لبانمان نقش بسته بود اومدیم این طرفتر وایستادیم
.دوساعت طول کشید که نوبتمون شد.رفتیم و خون دادیم.بعدشم برای تست اعتیاد رفتیم که کلی آدم قبل از ما تو نوبت بودن.اون خانومه که مدارک رو تنظیم می کرد وقتی دید ما خیلی بچه های خوبی هستیم
بلافاصله کارمون رو انجام داد و گفت برید زودتر آزمایش رو انجام بدید که معطل نشید.به این می گن کاریزما
.پیروزمندانه آزمایشها رو انجام دادیم و از همه خوشحالتر آقایی بود که دم هر مغازه طلافروشی که می رسیدیم ابراز شادی فراوانی از اتمام این پروژه سخت خصوصا قسمت آزمایش مرفین
از خودش در می کرد
.یه پنجاه تومنیم به یه مرد صدقه داد.پنجاه تومن!!!!!!!!!!!!!!رفتیم سرویسها رو دیدم که هیچکدومشون رو نپسندیدم
.من طلا می خواستم اما اون چیزی که من می خواستم رو نداشتن البته از دو سری خوشمون اومد که اون موقع نخریدیم.همون وقت مامانم زنگ زد و آقایی رو برای ناهار به خونمون دعوت کردن و گل پسر هم لبیک گفته و همون موقع برگشتیم خونه
.البته سر راه رفتیم و کلیدم رو که چند روز قبل جا گذاشته بودم از مدیردفترمون گرفتیم.مامان خودش همه کارها رو انجام داده بود فقط مونده بود یه سالاد که من درست کردم و در تمام این مدت آقایی آروم نشسته بود و فقط وقتایی که من رد می شدم یا چشمک می زد یا برام زبون در می آورد در عوض وقتی بابام برگشت خونه بچم اونقدر آروم بود که حتی نگامم نکرد.نهار خوردیم و بابا قبل از اینکه بره کوه مامان رو برد به جلسه و ما موندیم و خان دادش.که با آقایی نشستن به صحبت و من از این طرف
.چهار راه افتادیم رفتیم و پارچه برای لباس کردی خریدیم.یه تور حریر پیازی که توش منجوق و نخ زری کار شده بود.چادر عروسم گرفتم
.وقتی از مغازه اومدیم بیرون مامان رو دیدیم.پارچه رو که بهش نشون دادیم گفت یه کم رنگش تیره هست و برای زنای میانسال مناسبه
اینه که ما دوباره برگشتیم و پارچه رو پس دادیم
و یکی دیگه برداشتیم
.این یکی تور حریرش طلایی متمایل یه لیمویی و توش منجوق و ملیله و نخ زری کار شده.مامان و آقایی رو این یکی پارچه نظر داشتن و منم اون رو برداشتم
.بعدش بردیم خیاطی و برگشتیم خونه
پنج شنبه
بابا پنج شنبه ها نمی ره اداره.صبح منتظر شد تا آقایی بیاد خونمون بعدشم ما رو رسوند که جواب آزمایشمون رو گرفتیم و بعدشم خودش رفت دنبال کاراش
.بعد از اینکه جواب رو گرفتیم.رفتیم سرویس طلای زرد و سفید سوئیسی برداشتم و رفتیم سراغ کلاس آموزش قبل از ازدواج
که چون هر دو معتقد به بیخود و بی فایده بودن این کلاسها بودیم و البته وقتشم نداشتیم.با مسئولش حرف زدیم
.ایشون هم بدون هیچ اعتراض یا ادا درآوردنی برگه رو برامون امضا کرد
و ما رفتیم که کفش بخریم برای آقایی.یه جفت کفشم خریدیم و اومدیم خونه.ساعت چهار آقایی اومد دنبالم و رفتیم خنچه عقد و لباس عروس رو انتخاب کردیم و بعدش برای آتلیه وقت گرفتیم
و آرایشگاه رو هم قبلا خودم وقت گرفته بودم.بعدش رفتیم خیاطی دیروزیه و مدل آستین لباسم رو عوض کردم.بعدشم براش تو بازار روسری مسی خریدیم
(روسری سر نه.روسری لباس کردی.دیدید تا حالا؟)شالم از اون رنگ نداشت که سفارش دادم برام درست کنن.بعدش کفش برای لباسم خریدم و بعدشم یه کیف و کفش دیگه برای عیدی از طرف آقایی
.مرد خوب من با موبایلش پسته شکسته بود!!!!!موبایل بدبخت شدیدا قاطی کرده بود.این بود که رفتیم و یه گوشی جدید برای آقایی خریدیم.البته این بار یه مدل بالا گرفتیم که آقا خیال پسته شکستن باهاش به کلش نزنه
.کلی هوا تاریک شده بود که آقایی من رو رسوند خونه
.مامانم اومد دم در که همونجا بعضی از خریدهامو بهش نشون دادم که اونم کلی خوشش اومد از حسن سلیقه م
.حالا بعدا عکس همه رو اینجا می ذارم
.
جمعه
آقایی برگشت
منم تنها شدم
.
یه خورده اینجا لوس شده نه؟کلا سبک نوشته هام عوض شده
.البته این موقتیه.اینارو می نویسم که هیچوقت یادم نره.دخترا.![]()
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.