برگ پنجاه و ششم
شبی مثل امشب که آن بیرون هوا انقدر سرد است
و من تنها
و تو در خواب
دلم می خواست عاشقانه ی آرامی می نوشتم
اما نمی آید این حس لعنتی نوشتن
راستی
آخرین بار کی مرا عاشقانه بوسیدی
اولین بارش خوب یادم هست
میان دلهره ی لبالب از لذت یک بهار بود
کنار پنجره ای رو به آن خیابان
که کلاغان روی برگهای درختانش قار قار می کردند
یادت می آید؟
بوسه را می گویم
پنجره را می گویم
دلم شانه هایت را می خواهد
همین حالا
مانده تا آن قرار هزار ساله پایان یابد
گم شده ای پس چرا در کشاکش بودها و نبودها
دارم ها و ندارم ها
و من تنها
و تو در خواب
دلم می خواست عاشقانه ی آرامی می نوشتم
اما نمی آید این حس لعنتی نوشتن
راستی
آخرین بار کی مرا عاشقانه بوسیدی
اولین بارش خوب یادم هست
میان دلهره ی لبالب از لذت یک بهار بود
کنار پنجره ای رو به آن خیابان
که کلاغان روی برگهای درختانش قار قار می کردند
یادت می آید؟
بوسه را می گویم
پنجره را می گویم
دلم شانه هایت را می خواهد
همین حالا
مانده تا آن قرار هزار ساله پایان یابد
گم شده ای پس چرا در کشاکش بودها و نبودها
دارم ها و ندارم ها
آخ .............خدایا
چقدر دلگیرم این روزها
دلم برات تنگ شده با اینکه همش چهار ساعته ندیدنمت.
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۱/۱۱ ساعت 17:16 توسط دخترک
|
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.