برگ پنجاه و هفتم
خوشحالم که تعطیلات تموم شد
.راستش من کلا با تعطیلات عید مشکل دارم.یعنی هیچوقت ازش خوشم نمی اومده.برای من خیلی کسل کننده و یکنواخت بوده همیشه
.البته جدای از امسال که تمام طول تعطیلات رو با آقایی بودم
و تقریبا اصلا نفهمیدم کی عید اومد و کی رفت
.سالای قبل حداقل یه توپی در می کردن اما امسال همونم نبود.بگذریم
.
ما امسال عید همش خونه بودیم.بیشتر مهمون داشتیم .اولین عید من و آقایی
.این مدتم که اصلا حس نوشتنم نمی اومد
.
امیدوارم ۸۸ برای من و شما و همه سال خیلی خوبی باشه
.پر از موفقیت و سلامتی و خوشبختی.میگن سال گاو پربرکت .ایشالا همینطور باشه
.عیدی گرفتید یا عیدی دادید؟عید ۸۸ با عید همه سالهایی که از سر گذروندم خیلی تفاوت داشت
.رنگیتر و قشنگتر از همه سالهای گذشته .اینکه برای همیشه مال هم شدیم بزرگترین هدیه ایی بود که خدا به ما داد
.
![]()
از چند روز قبل از عید ۲۸ اسفند آقایی برگشت
.ساعت ۱۱ با دوستم از محل کارمون زدیم بیرون و رفتیم از دو جا چند تا تاج انتخاب کردیم و بردیم که آرایشگرم انتخاب کنه
. اینم بگم که من آرایشگاه اولی که انتخاب کردم رو رفتم و کنسلش کردم.خیلی آرایشگاه معروفی بود اما روز دوم که مراسم من بود سی تا عروس داشت.دوستامم اونایی که برای مراسم نامزدی یا عروسیشون رفته بودن می گفتن از اول یه قیمتی می ده اما چند برابر قیمت اولیه ازت پول می گیره بعد از اینکه کارت تموم بشه
.بعلاوه از اخلاق منشی آرایشگاهم اصلا خوشم نیومد.از این زنای مغروری که همه جاشون رو عمل کردن و فکر می کنن از دماغ فیل افتادن.حالا هیچیم بارشون نیست ها ولی نمی دونم کدوم مادر مرده ایی تعریفشون رو کرده اینام باورشون شده.
این بود که منم رفتم و گفتم نمی خوام اینجا آرایش بشم.لطفا بیعانم رو پس بدید
..این خانومم که فکر می کرد خود سیندرلاست همچین ابروای قیطونیش رو بالا زد و دهنش رو غنچه کرد که انگار من چی گفتم.یه خورده خودش رو زد به عصبانیت
که نمی شه و ما براتون وقت گذاشتیم و طبق ظرفیتمون عروس گرفتیم و از این حرفا
.بعدشم فرمودن که حتی اگه نخوایم ما بیعانت رو پس نمی دیم
.می تونی بری از سندیکا هم بپرسی که روال کار همه سالنها همینطوریه.منم که دیدم زبون خوش حالیش نیست
گفتم نمی خواد برای من قانون رو معنی کنی.من خودم وکیلم اگه همین الان محترمانه تقاضام رو قبول نکنید کاری می کنم که شش ماه دور سندیکاتون بچرخی
.در ثانی شما هنوز هیچ کاری برای من انجام ندادید.فقط یه وقت گذاشتید که اونم با وجود سی تا عروس مطمئنم همچین ضرری هم نمی کنید.اونم که دید من حسابی توپم پره
و از پس زبونم بر نمی آد یکم من و من کردم و گفت خوب بذارید برم از خدریه خانوم سوال کنم ببینم ایشون چی می گن
.رفت طبقه بالا و برگشت و از کشو میزش بیعانه من رو پس داد
.منم رفتم سالنی که بهم معرفی کرده بودن و وقت گرفتم
.از کارش خیلی خوشم اومد .چند روز بعدشم که همون بیست و هشتم می شد من تاجها رو براش بردم
. ظهر همون روز بعد از رفتن به سالن من می خواستم برم بانک از حسابم پول بردارم که آقایی زنگ زد و گفت من رسیدم.منم باهاش دم بانک قرار گذاشتم که همدیگرو ببینیم
.بعد از اینکه کارم تو بانک تموم شد با هم رفتیم و یه خورده خرید کردیم
.راستش من از اون دسته آدمهایی هستم که دلم نمی خواد زحمت کارهام رو دوش بقیه باشه و تا جایی که بتونم خودم همه کارهام رو انجام می دم آقاییم دقیقا شبیه منه و از این نظر کاملا تفاهم داریم
.نه منت می ذاریم نه اجازه می دیم کسی منت بذاره
.بیشتر زحمتهای مراسممون هم رو دوش خودمون بود از خرید و سفارش گرفته تا رفتن دنبال کارها و آماده کردنشون
.تو همیچکدوم از مراحلم هیچکس اعمال سلیقه نکرد چون من خوشم نمیاد تو خرید یا مراسمی که مال من و آقایی هست هر کسی از راه می رسید یه نظری می داد
.این طوری هم اعصابم خورد می شد هم از اون یه نفر ممکن بود کدورت به دل بگیریم
.همه چی رو خودمون انتخاب کردم
و خریدیم
.(ببخشید که اینقدر حاشیه می زنم تو نوشته م آخه یه سری توضیحات رو باید بدم اینه که ممکنه از بحث اصلی یه کم خارج شم)داشتم می گفتم که اون روز که تاجها رو بردم بعدش رفتیم بانک و بعدش خرید که چون دیگه دیر بود زیاد نگشتیم و من با جعبه تاجها که سنگینم بود برگشتم خونه
.آقاییم رفت خونه.بعد از ظهرش آقایی اومد خونمون
و لباسهایی که برای نامزدی خریده بودیم رو آورد که پرو کنم
.چون خونواده آقایی برای گرفتن لباسها رفته بودن و من نتونسته بودم بپوشم که اگه احیانا مشکلی داشت توی چند روز باقی مونده برم و درستش کنم.لباسم رو پوشیدم و خیلیم خوشکل بود
.بعدش آقایی لباسها رو برداشتن و قرار شد روزی که وسایلم رو می آرن اونارم برام بیارن.جعبه تاجها رو هم برداشتیم و رفتیم بیرون.اول رفتیم و خواستیم هفت سینی که سفارش دادیم رو بگیریم که خانومه گفت هنوز آماده نیست
.آقایی از گیلاسی که قرار بود گلها
روش مونتاژ بشه خوشش نیومد.گیلاسش رو عوض کردیم
و قرار شد که فرداش یعنی پنج شنبه بهمون تحویل بده.سر راه آقایی لباسها رو که چون منجوق و ملیله کاری داشت و یه کم سنگین بود رو برد ومغازه پسر خاله ش که سر راهمون بود گذاشت که ایشون غروب اونارو ببره خونشون.بعد از اونم رفتیم و تاجها رو پس دادیم و بیعانه گذاشتیم.برای دوم شام رو هم سفارش دادیم
و بعدش دوباره رفتیم خرید
.تقریبا تا طرفای هشت تو خیابون مغازه ها رو گشتیم و رفتیم خونه. صبحش دوباره آقایی اومد دنبالم
اول رفتیم پارچه بخرم که با بقیه عیدیهام بیارن که اون چیزی که می خواستم رو پیدا نکردیم.چون روز آخر بود و همین یه نصف روز رو برای خرید و انجام همه کارای عقب افتاده داشتیم تقریبا هر دومون رو دور تند بودیم.اول رفتیم کاغذ کادو و بقیه وسایل تزیینی رو خریدیم
.بعدشم رفتیم و هفت سین و سبد گلمون رو گرفتیم بردیم باز مغازه پسرخاله گذاشتیم.بعدش رفتیم و ظروف یکبار مصرف خریدیم.آقایی یه کم عصبانی بود از اینکه ممکنه به کارها نرسیم
.با غر و لنداش تو قنادی
دیگه داشت اعصاب من بهم می ریخت
.مردا رو که دیدید
. .مطمئنم می فهمید چی می گم دخترا.نه؟ هیچی دیگه با آقایی یه کم اخمو از قنادی زدیم بیرون و رفتیم میوه و سبزه گرفتیم.کارامون تمون شد و رفتیم خونه.ساعت دو رسیدم خونه.هنوز هیچ کاری انجام ندادم.سریع نهار خوردم و رفتم حموم
.چون قرار بود اون روز برام عیدی و وسایلم رو بیارن
زن پسر عموی بابام و مادر بزرگم و زنداییم و دختر عموهای مامانم خونمون دعوت بودن.همه چی آماده بود که مهمونهمون بیان.ساعت چهار و نیم اومدن.
![]()
پ.ن
امروز با مامانم می ریم که تشک و پتو و ست خواب ببینیم
.یا لایکو می خریم یا می دیم برام درست کنن.بعدش می ریم سفارش گلدوزی و ملیله دوزی رو می دیم.نظر شما چیه؟به نظرتون لایکو بهتره یا اینکه بدم برام بدوزن؟![]()
فعلا![]()
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.