برگ پنجاه و نهم
جمعه سی اسفند مامان گفتن اگه آقایی تماس گرفت برای نهار دعوتش کن خونه.وقتی تماس گرفت بهش گفتم.اولش گفت روم نمی شه و از این حرفا .اما در عرض کمتر از ۲ دقیقه راضی به اومدن شدن.صبح که بیدار شدم هفت سین آقایی رو چیدم و میوه و شکلات و آجیل رو تزیین کردم و طبقه پایین میز گذاشتم. ساعت ۱۰ با برادرم رفتیم بیرون که بعضی از خریدهای نکرده ام رو انجام بدم.همزمان با برگشتن ما آقایی با پسر خالش دم خونمون بودن.برادرم و مهمونا مشغول بازی بودن(ورق)منم تو اتاق خودم داشتم کادو می کردم و مامانم و خواهریام مشغول تدارک نهار بودن.بعد از صرف نهار پسر خاله آقایی رفت خونه عمه اش و آقایی با اصرار من مامان موند.البته پدرم می خواست در مورد مراسم روز یکشنبه باهاش در یه موارد جزیی هماهنگ کنه.درست نیم ساعت قبل از سال تحویل با آقایی تماس گرفتن که برگرده.ایشونم همون موقع پاشدن و رفتن.منم کلی ناراحت شدم
.همشم می گفت عیبه که من تنها بمونم خونتون.روم نمی شه.چند دقیقه قبل از سال تحویل خواهر وسطیم از رو قرآنی که مال هفت سین ما بود یه سوره از قرآن رو خوند.راستش ما اصلا نفهمیدیم کی سال تحویل شد.چون تلویزیون خاموش بود و داشتیم به قرآن خوندن خواهر گوش می کردیم.بعد از تموم کردن سوره بابا از لای قرآن بهمون عیدی داد
.قرار بود ما روز یکشنبه بعد از ظهر عقد کنیم و بعد از عقدم من برم آرایشگاه و آتلیه و بقیه مراسم که بابایی گفتن خیلی دیر می شه و اگه اینطوری باشه برا ساعت ۱۲ به مراسم خودتون می رسید.مضافا اینکه آتلیه هم کلی دنگ و فنگ داره(قربونش برم انقدر خوب این روال آرایشگاه و آتلیه و عکس و فیلم و اینارو می دونست که خودم تعجب کردم)
به مامان گفتن با خونه آقایی تماس بگیره و قرار عقد رو برای یکشنبه صبح بذاره.مامان تماس گرفتن و بعد از تبریکات سال نویی به خاله آقایی هم گفتن که اتفاقا خودمون هم همچین تصمیمی داشتیم و قصد داشتم الان تماس بگیرم و خدمت برسیم.در نتیجه اون شب مهمون داشتیم.نتیجه هم این شد که دوم صبح عاقد بیان خونه و عقد بشیم و ما بعد از خطبه بریم و به کارامون برسیم.
شنبه اول فروردین آقایی عصر اومد و میوه ایی که خریده بود رو گذاشت و رفت.ساعت ۶ از مزون تماس گرفتن که برای پرو لباس عروس که اندازم کرده بودن برم.لباسی که من انتخاب کردم خیلی باز بود و تقریبا تاپش کاملا سنگ دوزی داشت و اولین نفری که می خواست تنش کنه من بودم.یا به عبارتی تن اول لباسه بود.منم با آقایی تماس گرفتم که بیاد دنبالم.خونه داییم مهمونمون بودن.ساعت ۷ بود که آقایی اومد.قرار شد من و آقایی و خواهر وسطیه و برادرم با هم بریم .بنابراین ماشین بابا رو برداشتیم و رفتیم.اول رفتیم به رستوران و برای دوم نهار رو سفارش دادیم.بعدشم تو مزون یه ساعت کارمون طول کشید.بعدش رفتیم دنبال دختر عموی ممامانم که همسنیم از دم خونه برداشتیمش که ببریم خونه خودمون.(ما کلا با خونواده ی فامیلای پدریه مامانم خیلی صمیمی هستیم و از اونجایی که تقریبا همه در یه رنج سنی +۱۰ و -۵ هستیم
بنابراین همیشه مثل خواهر برادر بودیم برا هم
)بعدش رفتیم و برای فردا شیرینی خریدیم و تازه یادمون اومد که دسته گل عروس سفارش ندادیم.البته من یادم بود و همون وقت که رفتیم برا گرفتن هفت سین به آقایی گفتم که یه دسته گل هم سفارش بدیم که ایشون خوشش نیومد و البته بخاطر قیمتش که خداییش ارزش اون قیمت رو نداشت قبول نکرد.این بود که منم بیخیالش شدم.رفتیم و گلمون رو هم سفارش دادیم.لیلیوم صورتی بدون تزیینات اضافه.فقط برگای خودش رو داشت و یه روبان صورتی و سفید دورش.بعدشم که آقایی رو رسوندیم خونه.بماند که تو ماشین چقد شوخی و خنده کردیم.خداییش این مرد خوب من از اون آدمهای خوش مشربه که از مصاحبتش خسته نمی شی اما نمی دونم چرا همیشه هر وقت از یه چیزی ناراحته تنها کسی که مورد آماج ناراحتیاشه منم
.مرد خوب من ناراحتی و اخم کردناتم برام شیرینه
.اون شب هم همش به خنده و حرف و حرف گذشت.تا یکشنبه.
یکشنبه دوم
ساعت ۸ بیدار شدم و رفتم حموم.بعدشم خودم رو آماده کردم.مهمونامون کم کم از راه رسیدن.چون اولین روزی بود که ساعت تغییر می کرد بعضیها با ساعت جدید اومده بودن و بعضیها با قدیم.من همش به آقایی اس ام اس می دادم که کجایی و چرا نیومدی و آقاییم می گفت که منم منتظرم همه جمع شن بعد بیاییم .اونم مثل من استرس داشت.طرفای ۱۱ اس ام اس زد که رفتیم دنبال عاقد و داریم میاییم
.و ساعت ۱۱ خونمون بودن.بعد از یه سری حرفا و تعارفای معمول مامانم چادر عروسی که برای مراسم با آقایی خریده بودیم رو آورد و زن عموی مامانم اون رو سرم کرد
.عاقد صدام زد و من و آقایی رفتیم کنار دست عاقد نشستیم .خواهرم اومد کنارم و قبل از خوندن صیغه عقد آیه الکرسی که رو موبایلش بود با صدای صلاح بدیر(امام جمعه مکه)تلاوت شد و بعد از اون عاقد خطبه رو خوندن و ما پشت سرش تکرار کردیم.وکیل من پدر بزرگم بودن و وکیل آقایی عموش و بعدش کلی امضا و هله کشیدن و بوسیدن و رقصیدن و عکس گرفتن.بابا و مامانم گریه می کردن
.وقتی بابا منو بوسید اشکاش رو دیدم و منم بغض کردم.دوم فروردین و هشتادو هشت۲/۱/۸۸ من و پسری که چهار سال شریک خوشیها و ناخوشیهام بود.پسری که با هم گریه کردیم و خندیدیم دعوا کردیم و قهر و آشتی.پسری که پشتم رو خالی نکرد.کسی که فقط خدا میدونه و من و خودش که چه ها کشیدیم و چه ها شنیدیم و چه ها کردیم.همسرم شد.پسرک دیروز مرد زندگی امروز و فردا و همیشه من شد.مردی که تکیه گاه محکم من بوده در همه این سالها و از خدا می خوام که به حق بزرگی و رحم خودش عاقبت بخیر و خوشبختمون کنه
.الهی همه جونا خوشبخت و عاقبت بخیر بشن.من زن مردی شدم که تو چشماش با وجود همه چیز حتی اخم و قهر و عصبانیتهاش آرامشی هست که من با هیچ چیز دنیا عوضش نمی کنم.مردی که قلب مهربونی داره.تکیه گاه محکمی که من رو مطمئن می کنه به بودن.ما دوتا در ۲ فروردین یکی شدیم و به هم قول دادیم که تا ابد مثل دو کوه ۸۸ در کنار هم بمونیم و شریک و سنگ صبور همه چیزه هم باشیم.
دو دوست که راز داره خلوت هم می مونن .مراسم عقد ۱/۵ ساعت طول کشید.آقایی و مهموناشون به رستوران رفتن.من و خواهری هم خودمون رو آماده کردیم و شوشو جونم اومد دنیالمون و رفتیم سالن.سه ساعت تو سالن کارم طول کشید.تو این مدتم آقایی خودش مشغول انجام کارا بود.همزمنم همش من یا خواهرم یا خودش تماس می گرفت.از خونواده ی آقایی کسی نیومد سالن.خواهراش صبح رسسیده بودن.بهمین خاطر بعد از مراسم رفته بودن گردش.منم وقتی آقایی گفت رفتن بیرون گفتم بهشون نگو بیان.خواهر جون خودم هستن و اگه کاری باش انجام میده.راستش اصلا دلخور نشدم که نیومدن.خوب منم خوش اونا رو می خوام.اینطوری هم اونا بهشون خوش می گذشت و خاطره خوبی از اینجا تو ذهنشون می موند و هم اینکه من بعدا احساس دین نمی کردم.من از آرایش تند و مدل موهای فشنی برای عروس و اون مدلهایی که خیلی شایعه اصلا خوشم نمی آد.به آرایشگرمگفتم آرایشم رو ملیح و ملایم بکنه و موهام رو طوری جمع کنه که اگه خواستم بازش کنم با یه کشیدن یه گیره راحت بتونم این کار رو انجام بدم
.آقایی وقتی برای گرفتن تاج رفته بود مغازه بسته بود.باهام تماس گرفت که بسته.منم گفتم بره یه جای دیگه و هر چند تا تاج میتونه بیاره.خب اون وقت مجبور بودم که یه تاج بذارم.همزمان هر چی به موبایل اون خانمه زنگ می زدم گوشی رو جواب نمی داد.عاقبت خودش تماس گرفت و خواهری هم ماجرا رو گفت.اونم فرموده بود که مقصر خودتون هستید من صبح خیلی منتظر شدم نیومدید.منم گوشی رو گرفتم و گفتم اولا نگفته بودم سر یه ساعت مشخص میام در ثانی من الان بهش نیاز دارم
.ایشون هم خیلی زن خوبی بودن.خودش با آژانس تاج رو رسوند آرایشگاه.از اون طرف هم آقایی تاجها رو آورده بود که بازم مجبور شد برگرده و اونا رو پس ببره.بهترین مرد دنیایی تو برای من
.ساعت۳۰/۵ کارم تو آرایشگاه تموم شد و آرایش صورت و موهام دقیقا همون چیزی شد که می خواستم
.از یه ربع به شش تا ۳۰/۸ کارمون تو آتلیه طول کشید.گاهی هم خودم حالت عکس گرفتنمون رو می گفتم
و عکاسم کلی انرژی می گرفت و خودش حالتای جدیدی رو می گفت.بعد از آتلیه رفتیم و آقایی سه تا پیتزا گرفت برا خودش و خواهرم و دومادشون که باهامون بود.منم یه تیکه از پیتزای خواهری گلم خوردم چون خیلی استرس داشتم و از آرایشگاه و آتلیه خیلی خسته بودم.در نتیجه اشتهام کور شده بود.یه دور تو خیابونا زدیم تا۳۰/۹رفتیم خونه.دم در دختر عمو بزرگه مامانم برامون اسفند دود کرد.خواهرای خودم و آقایی و فامیلا جلومون رقصیدن و ما رفتیم نشستیم![]()

![]()

.سفر عقدم طلایی بو که خیلی خوشکل چیده بودن.مهمونا همه اومدن و تبریک گفتن
.همه از آرایشم خیلی خوششون اومده بود
.تا نصف شب بزن و برقص بود.مهمونا همه رفتن.خونه داییم موندن و همه خونه رو جارو کشیدیم و بعضی از کارا رو انجام دادیم
.انصافا خونوادم خیلی زحمت کشیدن برای برگذاری مراسم.امیدوارم من و آقایی بتونیم یه روز همه زحمتهایی که اون شب کیدن رو تو خوشیهاشون جبران کنیم.انشالا.من و آقاییم که دیگه نا نداشتیم راه بریم.هماهنگی و آماده کردن و انجام اون همه اونم وقتی خودمون دونفر همه رو انجام بدیم همه انرژیمون رو گرفته بود.اولین شب متاهلی از فرط خستگی کارا
آنچان خواب عمیقی
برام داشت که صبح وقتی بیدار شدم واقعا احساس خوبی داشتم.![]()
د.شنبه سوم فروردین خواهرام و زندایم و دختر داییم و دختر عموهام کادوهای رو که برا آقایی خریده بودم بردن خونه آقایی
.یه ریش تراش فیلیپس.پیراهن مردانه.فرش گلیم.آفتر شیو و یه کف ریش(البته این کفه برای ژیلت آقایی بود نه ریش تراش برقی)همه رو از قبل خودم تزیین کرده بودم
.چیدمشون و اونا بردن.خودمم همراه مامان و بابا و دختر دایی کوچیکه مشغول تمیز کردن و چیدن وسایل شدیم چون تقریبا تمام وسایل تو پذیرایی و اتاقا رو برداشته بودیم.تا ۱۲ که اونا برگشتن تقریبا همه کارها رو انجام داده بودیم و خونه مون شده بود خونه دوست داشتنی همیشگیمون.که من هر وقت بهش فکر می کنم احساس آرامش و امنیت همه وجودم رو می گیره
..همون موقع هم آقایی اومد و سفره عقد و کلبه و همه رو برد.فیلم مراسم دیشب رو دیدیم و بعدش نهار خوردیم و بعدش عصری مهمونامون رفتن .منم یه دو ساعتی با شوشوی گلم تلفنی حرف زدم
.ما تقریبا همیشه فیش موبایلامون نجومی بوده و در طی این چند سال فقط یه بار یه ۲۳ تومن فیش موبایلم کم بوده که فک کنم اونم اشتباه مخابرات گرامی بود.بماند که آقاییم دقیقا شبیه من بوده.حالا خدا به دادمون برسه بافیش موبایلای این ماهمون
.بقیه تعطلاتم که همش به بیرون رفتن و خرید و مهمونی گذشت.اولین خرید کتاب متاهلیمون کتابهای با هم بودن از دی آنجلیس و زنانی که مردان آنان را دوست دارند زنانی که مردان آنان را ترک می کنند از کانل کو آن -ملوین کیندر.یه کتاب در مورد هنر گفتگو زوجین و یکی هم در مورد پول بود که چون این دو تا رو آقایی برد که بخونه الان ندارمشون که مولفها و اسم دقیق کتابا رو بنویسم.هفته بعد از مراسممون هم پاگشا خونه پدر آقایی خونمون دعوت بودن که برام یه سکه کادو آوردن.سیزده بدر هم با هم نتونستیم بیرون بریم.آقایی عزیزم سیزده رو با خونه ی خاله ش اینا بدر کردن
منم با خونواده خوب خودم ولی به من اصلا خوش نگذشت
چون همش فکرم پیش آقایی بود البته اونم همش فکرش پیش من بوده
.باید رو این غروروم کار کنیم اساسی.حالا بماند که نحسی سیزده من و آقایی رو گرفت و روز قبلش با هم یه کم حرفمون شد.روز بعد از سیزده هم آقایی برگشت به شهر محل زندگیش.یه اس ام اس داد و ازم خداحافظی کرد.
خدایا می دونم بدون نوشتن این چیزهام حرف دلم رو می دونی و همیشه و در همه حال ناظر و شاهد و سنگ صبورمون بودی.من بجز سپاسگذاری از درگاهت هیچ چیز دیگه ایی نمی تونم بگم.بزرگی و عظمتت رو شکر.خودت شاهد و ناظر و حافظ زندگیمون باش.دانه ایی که از اون سه شنبه آبان ماه کاشتیم و با همه وجود ازش مراقبت کردیم به یه نهال تبدیل شده .یا ارحم راحمین همونطور که تا حالا نگهبانش بودی از این به بعد تا همیشه ازش حفاظت کن.زلالترین بیکران هستی من و همسرم خودمون و زندگی پاکمون رو بدست تو میسپاریم چون تو بهترین حامی هستی.جاودانه ترین به زندگیمون گرمی و برکت ببار.صاحب روزهای نیامده قشنگترین تقدیر رو برامون رقم بزن.محرم گریه های تنهاییم به حق همه خوبیهات همه خوبیها رو برای ما بخواه.خدایا خودت من و همسر و زندگیم رو از همه بلاها و خطاها حفظ کن.بهمون درک و عقل و منطق و عشق بده بیشتر از همیشه.مراقبمون باش ای تکیه گاه دل کوچیک قناریها.
.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.