برگ هفتاد و هشتم
شب هایی که علی میشینه پشتش رو به من تکیه میده و میگه اینطوری راحت تر به نینی می می میدی و روزهایی که حلقه کم خوابی د ور چشم هاش دیده میشه من میفهمم که داشتن یه همسر همراه و مسوولیت پذیر چقدر توی این روزهای اول مهمه...اینطوری نه چیزی به نام اندوه زایمان هست و نه خستگی هاش فردا توی تن آدم میمونه... وقتی چشم هام داره از خواب دیگه دو تا دو تا میبینه حتی حاضر نیستم به پسرک بگم بخواب..فقط نوازشش میکنم و توی گوشش میگم که قشنگ ترین هدیه خدا به من و باباییش بوده...چشم های علی و روزهای من اینقدر گرم و آفتابی هستند این روزها که هیچی نمیتونست زیباترش کنه...من الان حسرت روزهای دو تاییمون رو نمی خورم چون با تصمیم و عشق نینی دار شدیم و به حمایت های عزیز دلم مطمئن بودم...
چند روز قبل با مامان رفتیم و یه کم خرید کردیم.من میخوام ساندویچ میکر و سرخ کن بگیرم اما بیم مارک تفال و فیلیپس موندم به نظر شما کدوم یکی بهتره؟ جمعه هم بعد از اومدن مامان بابا و خواهر برادرم از کوه رفتیم خونه پدربزرگ . عصری همگی با خونه دایی رفتیم بیرون.
آقایی تنهایی اونجا داره اونجا خونمون رو تمیز میکنه .ایشالا ماه دیگه جهیزیه رو میبریم و تو کلبه خوشبختیمون میچینیم.من شماره خونه ی مشترکمون رو به اسم کلبه خوشبختی ما رو گوشیم سیو کردم (مهربانو جون تقلب نکردم ها)
. هر وقت زنگ میخوره و شمارش میفته کلی خوشم میاد.
دوست دارم مهربونم.یه بوووووووووووس گنده بخاطر این همه خوبی
چند تا عکسای سفر تبریز و خریدام برای خونه قشنگمون
گلدوني که براي خواهري درست کردم
اولين غذايي که براي آقايي درست کردم.(الويه)![]()

26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.