برگ هشتاد و هشتم
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
صبح که رفتم سر کار اول رفتم دفتر شعبه و با خانم م و ن احوالپرسی کردم.وقتی گفتم امروز آخرین روزیه که میام دلم گرفت و اشکم جاری شد.اونام که انگار آماده تلنگر بودن بدتر از من گریه میکردن.تا آخر وقتم همش دعا میکردن که خدا کنه کار آقایی جور شه و برگردید حتی مثلا هفته آینده که باشه.از همه خداحافظی کردم و با شادی اومدیم خونه.سر راهم رفتیم کافی شاپ.
ظهر آقایی برگشت.عصر رفتیم بیرون و گیفت گرفتیم ،برای جمعه ایشالا از طرف آقایی اینا.
من یه ادکلن گرفتم که الان اسمش یادم نیست و برای آقایی کت شلوار و پیراهن و کراوات و گیره اش و کفش.مبارکت باشه عشقم.
حوله و وسایل آرایش و لباس شب موند که ایشالا فردا بگیریم.
عصری مادربزرگ و زن عمو پروین و فریبا جون و دخترای ناناسیش اومدن خونه مون که من نبودم.وایییی چقدر من فریبا رو دوست دارم.
آقایی امروز خیلی خسته بود از بس تو ماشین بود.وقتایی که بی حوصله یا خسته اس منم ناخودآگاه انرژیم خیلی کم میشه.با هم حرف زدیم.گفتم که کم حوصله شدم.گفتم که اگه بیام اونجا یه مدت خیلی گریه وبیقراری میکنم.گفتم مامانم میگه اگه آدم شوهرش خوب باشه و دلش به زندگیش خوش باشه ،وسط بیابونم که باشه آرامش داره و خوشبخته.
من از اولم به گل پسر گفتم که از زندگی باهاش آرامش میخوام .گفتم یه زندگی دنج میخوام.که به امید خدا همینطور هم میشه.
امروز بچه ها یه چیزی گفتن که من قبلا نمی دونستم.گفتن که قبل از اینکه بخوایی عروس شی با شوهرت دو رکعت نماز بخونید.چه کاره قشنگیه. امروز تو ماشین به آقاییم گفتم .حتما انجامش میدیم.
با هاشون که حرف میزدم همه میگفتن زمان ازدواجشون همین حاله الان من رو داشتن.تا یکی دو ماه هم دپرس بودن.تازه اینا که تو شهر خودمونم ازدواج و زندگی میکنن.قبلنا که بچه بودم وقتب دختری رو میدیدم که تو مراسم عروسیش گریه میکرد با خودم بهش میخندیدم و میگفتم چه خل این ،فردا که برمیگردی پیش مامانت.خونوادت که همیشه هستن اما الان خودم کاملا احساسشون رو درک میکنم.آدم وقتی میبینه دیگران هم تو یه موضوع خاص احساسای مشابه دارن دلش یه جورایی آروم میشه،میفهمه که این کاملا طبیعیه و به بهتر شدن خودش در آینده مطمئن میشه.
دیگه باید کم کم وسایلام رو مرتب کنم و بچینم تو کارتن که پنجشنبه صبح بار بزنن و داداشی همراهش بره.از اون طرفم خواهر عزیزم از تبریز میره که بچینه.خواهرای آقاییم که اونجا کمک میکنن.خلاصه خرده ریزا میمونه برا خودم که به سلیقه ی خودم بچیننم.
چهار روز مونده تا یکی شدنمون در فصل عاشقانه تری از زندگی
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.