ده روز از با همخونگیمون گذشت
زندگی با آقایی خیلی شیرینتر از اونیه که فکر می کردم.این مدت همه ش سرم به خونه و چیدن وسایل و این چیزا گرم بود.لپ تاب هم برچسب فارسی نداشت ،خیلی برام سخت بود نوشتن.اما به وبلاگای همتون سر میزدم.
شهر جدید هم برام جالبه.زنجان شهر قشنگیه.خونه مون رو خیلی دوست دارم.اینکه یه جایی تو دنیا ماله خودت باشه.خوده خودت،احساس ارامش بهم میده.
اولین مهمونای خونه ی کلبه خوشبختیمون مامان بابا و خواهر برادرم و پدربزرگ و مادربزرگم بودن که دیروز اومدن و امروز رفتن.مهمون داری کاره قشنگیه مخصوصا که مهمونا،از نازنینترین آدما باشن.
این چند روز عصرا با آقایی همش مشغول زنجان گردی و کشف شهرم.هر بار هم آقایی از یه مسیر جدید تردد میکنه که من با مسیرا و خیابونا آشنا بشم،اما تا حالا بجز راه خونه تا بازار جای دیگه ایی رو یاد نگرفتم اونم به زور بلدم.داد=گستری همکه نزدیک خونه مونه و این جا رم خوب بلدم.
دلم میخواد ترکی یاد بگیرم اما متاسفانه اکثریت خانوما مخصوصا فارسی صحبت میکنن و من از این بابت مشکل دارم.اقایی گاهی کلمه یا جمله یی میگه اما من زود فراموشم میشه.
گاهی که میرم خرید و قیمت میگیرم ،فروشنده فک میکنه منم زنجانیم ،به ترکی جوابم رو میدهمنم که نمی فهمم.خلاصه که روزگاریه.ولی در کل برام خیلی جالبه.شایدم به قول آقایی روحیه شیطون خودم مانع این شده که احساسای دلتنگانه داشته باشم.
گاهی شبا بعد از شام با آقایی میریم پیاده روی.از خونه تا میدون قائم .سر میدون یه بستنی فروشی هست،بستنی میگیریم و از یه خیابون دیگه برمیگردیم.منی که اصلا حال پیاده روی نداشتم قبلا ،الان ا به پای گل پسر میرم.
خلاصه که من حالم خوبه،شمام که شکر خدا خوبید.
پ.ن ۱:حیف تا حالا شکلک سیو نکردم.الان نمی شه اسمایلی بذارم وگرنه این پست رو پر میکردم از اون اسمایلی های گشنگ.
پ.ن۲:آقایی روبه روی من خوابیده،مثل یه بچه .میخوام برم بیرون،برم عزیز دل رو بیدار کنم.بعدن میام و همه چیز رو براتون تعریف می کنم.
پ.ن۳:دوستون دارم خیییییییییییییییییییییییییییییییلی.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.