چهل روز زندگی ما
سکانس اول
ساعت پنج و نیم ب
تو بغل همسرت خوابیدی و با صدای گریه آروم دخترت از خواب بیدار میشی.با اکراه خودت رو از میون بازوهای همسرت میکشی بیرون و به طرف دخترت که زیر پشه بندش خوابه میری.از صدای گریه ش میفهمی که گشنه شه.با چشمای نیمه باز به دخترک که چشماش رو بسته شیر میدی و از دیدن روی گل دخترت میون تاریک و روشن صبح لذت میبری.بعد از اینکه سیر شد اونقدر قشنگ خوابیده که دلت نمیاد برش گردونی تا گاز معدش خارج شه .آروم پمپرزش رو عوض میکنی و میزاریش سر جاش.خودتم میخزی میون بغل همسرت و می خوابی.
سکانس دوم
ساعت هشت صبح
دخترک بیدار شده و صداش میاد.همسرت بیدار میشه و میره سراغش و باهاش حرف میزن.دست همسرت رو که روی گونه لطیف و تپلش آروم نوازشش میکنه رو با می می تو اشتباه میگیره و دهنش رو برای خوردنش باز میکنه.همسرت آروم میگه جوجه گشنشه.بهش شیر بده.با اشتیاق بیدار میشی و به دخترک گرسنه که با ولع شیرت رو میخوره شیر میدی.بعد که سیر شد میدیش به همسرت و خودت باز میگیری میخوابی.وقتی از خواب بیدار میشی دخترک رو میبینی که خوابه و همسرت صبحونه رو <آماده کرده.شاهدونه بعد از صبحونه ت از خواب بیدار میشه و تو بغلش میکنی و باهاش شروع میکنی به بازی کردن و دلت برای نگاههای کنجکاو دخترت که با چشمای درشت سیاه تیله یش به تو خیره شده ضعف میره و غرق بوسه ش میکنی.لپاش و دستاش وپاهاش و گردنش و دخترک همون جور آروم و ساکت از این همه ابراز احساسات تو با تعجب نگاهت میکنه .بعد از اینکه کلی باهاش حرف زدی وشعر خوندی و داستان گفتی آروم چشاش سنگین میشن و رو هم میرن.میدونی که خوابش خرگوشیه و زود از خواب میپره بنابراین با سریعترین حالت ممکن تو آشپزخونه شروع به پختن نهار میکنی و وقتی کارت تموم شدد صدای دخترک رو از اتاق میشنویی و سریع میری پیشش و بهش شیر میدی.وقت شیر خوردن کف پاهای نرم و صافش رو یا به ساق دست و آرنج تو میکوبه یا لگدشون میکنه یا آروم اونارو تکون میده.یه دستش انگشتات رو گرفته یا باهاش داره صورت و موهای خودش رو لمس میکنه و دست دیگه ش رو سینه ت میکشه و گاهی هم اونو چنگ میزنه.چشماشم هر چنددقیقه به یه جا خیره میشه انگار که به یه مسئله خیلی مهم فکر میکنه.وسط شیر خوردنش مکث میکنه و چشاش رو به چشات میدوزه و با حرفای تو یه خنده شاهکار که فقط معجزه خودشه رو بهت تحویل میده بعد انگار که یادش میاد چیزی که تو دهنش هست رو بمکه سریع شروع به خوردن میکنه و همزمان هم تند تند نفس کشیدن.و توی دلت هزار بار قربونش میری.دخترک که خوابید همسرت میاد خونه.بعد از سلام علیرغم تاکید تو که دخملی خوابه آروم حرف بزن که بیدار نشه.یه راست میره تو اتاق و از همونجا با بلندترین صدای ممکن که میتونه یک درصد خواب رو هم در چشمهای دخترک نذاره میگه این عروسک که بیداره و شروع به بالا پایین انداختن و آواز خوندن برا دخترک و قربون صدقه رفتنش میکنه و تو از آشپزخونه صدای تق و تق بوسه هاش رو میشنوی.نهار رو میکشی.سفره رو میچینی و همسرت رو که تازه جوجه رو خوابونده صدا میزنی.بین نهار و حرفای همسرت درباره محل کارش و همکاراش و دانشجواش و اتفاقای روزش صدای گریه ناز بانو رو میشنوی گاهي ميزاريش كه يه كم گريه كنه و تو از شنيدن صداي گريه ي قشنگش كه شيرينترين سمفوني دنياست لذت ببري.وقتي ميبينتت براي چند ثانيه مكث ميكنه و بهت زل ميزنه و بازم شروع به گريه ميكنه ميري و بغلش میکنی و میاریش سر سفره.اینطوری خانواده تکمیل میشه. تو و همسرت و دختر نازت.دخترک بغلت باز میخوابه.تا میخوایی بزاریش زمین از گوشه چشم یه نگاه بهت میندازه اينقد بامزه اينكارو ميكنه كه پشیمون میشی از این کار و باز نگهش میداری.یه دستت زیر سرشه و داره تکونش میدی یه دست دیگه تم قاشقه و داری میخوری.دخترک آروم بخوابه.این فکریه که همه روز تو ذهنمه و آرامشش رو به راحتی خودم تو بعضی جاها ترجیح میدم.بعداز نهار دخترک و همسرت کنار هم میخوابن و تو هم در کنارشون یه چرت میزنی.و صد البته مابین این چرت یه بار شیر هم میدی. و گاهی هم پمپرزی عوض میشه.
سکانس سوم
پنج عصر
از خواب بیدار میشید و بعد از چای یا میوه ایی که هوس خوردنش رو داری همسرت حموم رو برای پرنسس کوچولو گرم میکنه و با هم میبریدش حموم و اونجا این همسرته که باز برای دخترک میخونه و اون هم از آب خوشش میاد چون صدای اممم گفتناش کع حاکی از رضایته از دهن نقلی قلوه ایش داره در میاد.بعد از حموم لباساش رو تنش میکنی و بهش شیر میدی.رو دست میگیریش که باد معدش خارج شه.صدای ملچ و ملوچ میشنوی.سرت رو که خم کیکنی تا اوضاع رو برسی کنی .پنبه ایی سفیدت رو میبیمی که دستش رو میخوره و چه آبدار هم میخوره و گاهی هم میبینی که با تمام قدرتش داره سعی میکنه که زبون یا لبش رو به دست تو برسونه و اون رو بخوره.اونوقته که میخوایی براش بیهوش بشی.خدایا بزرگیت رو شکر.تو این فاصله همسرت دوش گرفته و میاد بیرون.ملوسک رو بهش میدی و سریع میری دوش بگیری.کارت که تموم میشه .همسرت رو میبینی که برای دخترک قصه شنگول و منگول رو تعریف میکنه و دخترک هم با همه وجودش داره گوش میده و تو با خودت فکر میکنی که آیا واقعا معنی حرفات رو میفهمه؟میایی و باهاش بازی میکنی و باز بهش شیر میدی.رو دستت میرقصونیش که اگه پی پی داره بکنه.اما خبری نیست.لباسای بیرونش رو تنش میکنی.دوباره غرق بوسه ش میکنی و میری که خودت رو برا بیرون رفتن آماده کنی.همزمان هم به خریدات فکر میکنی.شامپو.لاک.رنگ مو.شلوار.ماکارونی.قند.مایع ظرفشویی و .............آماده که شدی موش موشک رو برمیداری و از در خونه میزنی بیرون.در رو که نبستی یه صداهایی از تو پمپرز عسل بانو ميشنوي و با چشماني مملو از اشك شوق و دلي سرشار از خوشي به دهن غنچه شده و چشماي كاملا باز و صورت يه كم صورتي شده ي دخترك نگاه ميكني.كارش كه تموم شد يه لبخند تحويلت ميده و يه نفس عميق ميكشه.بيخيال تيپ و آرايشت ميشي و سريع برش ميگردوني و عوضش ميكني.همسرت از تو ماشين بوق ميزنه و تو فقط ميرسي كه جلو آينه موهاي كجت رو زير شالت مرتب كني .دسته كيفت رو با يه دست ميگيري و دخترك رو با همه وجودت در آغوش ميگيري و از در خونه ميزني بيرون.
دخترك عاشق ماشينه.تا سوار ميشيم فورا ميخوابه.هواي خنك و بغل گرم و نرم مامان صداي پخش ماشين همه دست به دست هم يدن تا خوابش راحت باشه.
سكانس چهار
ساعت هشت عصر
تو فروشگاه بين قفسه ها داري دنبال چيزايي ميگردي كه لازم داشتي.تو قسمت شامپوها يكي يكي درشون رو باز ميكني و بو ميكني و بعد به همسرت ميدي كه بو كنه.دخترك بغلته.نظر اونم ميخوايي.حيف كه خوابه وگرنه حتما نظرش رو ميگفت.توي بازار جلوي يه مغازه منتظري تا همسرت بياد بيرون.دو تا خانوم ميانسال ميان جلو و دست دخترك خوابيدت رو ميگيرن و ميگن تو و خدا بذار يه كم دستاشو بچلونيم.ميگي فقط آروم و از اين حرفشون كه حيف از ما گذشته.اين ناناسي رو بده مابزرگش كنيم و كلي قربون صدقش ميرن ندت ميگيره.اين صحنه تا زماني كه تو بازاري چندين بار تكرار ميشه.ميري تو كريستال فروشي.يه خانومه كه اونم مشتريه به دخملي خيره ميشه و ميگه هزار الله اكبر.رفتي خونه براش اسفند دود كن يا يه دختر و مادر وايميستن و بهش خيره ميشن و كلي ذوق ميكنن و پشت بندش از ته دل ميگن الهي خوشبخت شه.تو تمام اين مدت تو تو دلت و ان يكاد ميخوني و فوري از تو كيفت پولي رو براي صدقه دخملي در مياري و تو اولين صندوق صدقه ميندازيش.برميگردي خونه.
سكانس پنجم
ساعت ده شب
تلفني با خواهري ححرف ميزني و از روژيا براش ميگي.ميگه حسابي ببوسش از طرف من.ميگه عكس جديدش ر. بفرست.ميگم كابل رو نياوردم.همدان جا مونده.در ثاني تو عكس به خوشكلي از جلو ديدن نيست.ميخنده.قطع ميكنه.با مامان حرف ميزنم .ميگه كم ببرش بيرون.جلو نفس مردم نباشه.جلو چشم نزارش.خندم ميگيره.ميگه اسفند براش دود كن.به اين يكي معتقد شدم.مادر كه بشي به همه چيز اعتقاد پيدا ميكني.ميگه منم اينجا هر روز براش صدقه ميدم.از ته دل به مامانت ميگي مرسي و تازه ميفهمي كه چرا هر روز صبح صدقه ي بچه ها و خودش و بابا رو ميده.ميگي چشم و با خودت ميگي يادم بمونه فردا براش اسفند دود كنم.دخترك و باباش مشغول بازين.يعني فعلا باباش فقط داره باهاش بازي ميكنه.اون وسطام گاهي زمين گذاشته ميشه و همسرت مشغول مطالعه ميشه و دختك هم خيلي آرون به پدرش نگاه ميكنه و برا خودش آروم دست و پاش رو تكون ميده و بازي ميكنه .انگار ميدونه كه باباش مشغول مطالعه س و بايد دختر خوبي باشه.تو هم مشغول ديدن فيلم ميشي.از وقتي مادر دخترك شدي گاهي كه برا خودت نشستي و مشغول كاري هستي..مطالعه.نوشتن.وب گردي و.....دلت براي دخملي تنگ ميشه و احساس ميكني يه چيزي كمخ و سريع ميري كنارش.حتي اگه خواب باشه و تو نخوايي بيدارش كني.حداقل هر ده دقيقه ميري و يه كم بهش خيره ميشي و يه صلوات ميفرستي و ميبوسيش و برميگردي سر كارت.تو تمام طول روز تو دلت به خدات ميگي كه خدايا روژيام رو به تو سپردم.مواظبش باش و آنچنان از ته دل تو سكوت اين خواسته رو از خدا طلب ميكني كه بعد از گفتنش سراسر وجودت پر از آرامش ميشه و از دخترك مطمئن ميشي.بعد از ديدن فيلمت ميري سراغ دخترك و برا خواب آمادش ميكني.بهش شير ميدي.يه كم باهاش بازي ميكني تا خسته شه و خوب بخوابه.پمپرزش رو عوض ميكني.گاهي كه نفخ و دل درد داره با قطره چكان كمي گرايپ واتر بهش ميدي و آروم تو بغلت تكونش ميدي و براش لالايي ميخوني تا دخترك بخوابه .پيشونيش رو ميبوسي و ميزاريش سر جاش.خودتم ميري بغل همسرت و براش از نگرانيات ميگي.از روزي كه گذروندي.از اتفاقات اين ۲۴ ساعت.شده دغدغه ذهنيت اينكه اگه دوره علمي وكالتت شروع بشه.بعدش بايد رسما شروع به كار وكالت كني.اونوقت وقتت خيلي كم مياد براي با دخترك بودن.اونوقت فكرت تقسيم ميشه بين كار و زندگي و صدها اونوقت ديگه.بعدش ميگي كاش فعلا تشكيل نشه.همسرت محكم بغلت ميكنه و تو گوشت ميگه فعلا كه خبري نيست.ذهنت رو خسته نكن.اونوقت يه فكري براش ميكنيم.تو دلت آروم ميشه و آروم بين بازوها و اندام قوي و مردانه ي همسرت به خواب ميري.تا فردا صبح ساعت پنج كه باز ثمره عشقتون با گريه هاي نازش تو رو از جاي گرمت بكشه بيرون.
اين حكايت چهل روز زندگي توئه.چهل روزي كه دخترك با اومدنش همه دنيامون رو عوض كرده.خوشرنگتر و شادتر.امروز دختركم چهل روزه شد.
پ.ن:امروز كه با مامان حرف زدم گفت امروز حومو چهلم ببرش.چهل كاسه آب بريز رو شونه هاش.كاش الان كنار هم بوديم و با مامان حمومش ميكرديم.يادم باشه كه حتما امروز اينكار رو بكنيم.
پ.ن:پ پ جونم اتفاقا منم هميشه بهت سر ميزنم و ميخونمت.مرسي كه ميايي پيشمون دوست جون.كلا همه دوستام رو ميخونم اما متاسفانه نميدونم چرا نميرسم كامنت بزارم.از اين به بعد ديگه برات خاموش نميمونم خانومي.تو بارداري من ۸۰ كيلو شدم.اما بعد از زايمانم ۶۶ شدم.قبل از زايمان هم ۶۱ بودم.قدم ۱۶۵ هست.ولي اصلا وزنم به چشم نمياد.به قول آقايي تو پرم!!!!!!!نميخوام وزن كم كنم فعلا چون شير ميدم.لازمم ميشه.هیچ رژیمیم نگرفتم.هر چی دلم خواست رو خوردم.حتی نمک و چربی.فقط چون میخواستم زایمان طبیعی کنم اون دو هفته آخر خیلی کم میخوردم.قضیه فشار حین زایمان و روده و این حرفا بود.اما حالا پشیمونم که ای کاش هر چی میخواستم به هر مقدار میخوردم.دخترکم اونطوری وزنشم بیشتر میشد .وزن هنگام تولد خیلی مهمه که خدا رو شکر دخملی من خوب بود.فعلا هم اصلا رژیم نمیگیرم چون برا دخملی که شیرم رو میخوره خوب نیست.من کلا اهل رژیم گرفتن نیستم چون هر وقت خواستم لاغر کنم خودبخود یه مقدار کم کردم.باور کن.
پ.ن:از این قالب خوشم میاد.مخصوصا اون عکس وسطی.












.
.
.نمی دونم دلیلش این بود که تمام مدت مجبور به نشستن اونم با پاهای جمع کرده بدم یا مهمونیای پشت سر همی که میرفتیم.خلاصه که بعد از سه روز به آقایی گفتم برگردیم.اونم موافقت کرد.البته یه روز دیگه شم موندیم.بخاطر کار همسری.یکشنبه هم برگشتیم.تو راه یه قسمتایی بارون میبارید.از اون بارونای دو نفری عشقولانسی.تو یه جاده که اطرافش سرسبزه یه بارون آروم بهاری شیشه های ماشینت رو نوازش کنه اونوقت دو تا عاشق مثل من و همسری تو ماشین باشیم و من همش بخاری رو روشن کنم و همسر جان همش خاموش کنه و بعدشم من قر بزنم که سردمه و بازم روشنش کنم و همسری بگه من گرممه و خاموش.پاشو تو بیا رانندگی کن که ببینی چه گرمه و من هر نیم ساعت یه بار بگم کی سانتافه میگیریم و همسری بگه نمی دونم و مگه این چشه و از این حرفای عاشقانه و باز هم در حالی که همون بارون قشنگه میباره تو به خاموشی بخاری رضایت میدی و اونوقته که میبینی به به عجب هوایی و اونوقته که عاشقانه هات قلنبه میشن و فضا روحانی میشه و همش با همسری لاو میترکونید.من عاشق بهار و بارون و رعد و برقاشم.حکایتی داریم من و این همسر جان
.
.
.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد
.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود
.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه
.من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگه
و.
.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود
.خدا خيرشون بده كه بهم نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره
.
.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم
.
.گاهيم مثل بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه
.
.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم
.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه
.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن
.
.
.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)
.

.
.
.

.
.
.
.
.برای همه محبتهات.برای این احساس رضایت و آرامشی که تو زندگی بهم دادی.برای عشق.برای اینکه همیشه مراقبم بودی و هستی.وقتی اون روز دکتره میگفت تو شانس آوردی که بی دغدغه باردار شدی از ته دل شکرت کردم.وقتی میگفت بخاطر کم کاری تیروئید خیلی از زنا تا ده سال یا تا آخر عمر باردار نمی شن بازم بزرگیت رو شکر کردم.خدایا مرسی که زندگی خوبی بهم دادی.مرسی که همسری رو بهم دادی.مرسی که من از زندگیم راضیم
.
.فشارم بالا بود.حالا مامان و خواهري و همسري هر چي ميگن نخور.تو رو خدا چيز شور نخور مگه منه ...... تو گوشم ميره.البته بگما كم كردم خوردن چيزاي شور رو ولي بازم بايد كمترش كنم.دوست مامان هم برام يه شكلات خوري گرفته بود كه بعدا عسكش رو ميذارم
.اونجام خيلي خيلي خوش گذشت.عمه مامان فهميد باردارم.اونم از روي حله زير چشمم.ديگه به اين ايمان دارم كه تجربه ي خانوماي پير در مورد بارداري و بچه داري از حرف خيلي لز دكترا درستتره.حالا من هر چي ميگفتم نه(البته به شوخي) اون باور نمي كرد.آخر سر هم بله رو گفتم.اينقدر به حرفاش خنديديم كه تا يه هفته شارژم
.خيلي خنده دار بودم حالا كه فكرش رو ميكنم.مثل بچه ها.قرار بود اين هفته م برگرديم اما نميگرديم.چون 4 و 5 دي هم شكر خدا تعطيله و تا اون وقت بشتر از بيست روز نمونه.بنابراين اون چهار روز روبرميگرديم.فعلا برنامه خاصي براي اين چند روز نداريم.آقايي كه هميشه كم خوابي داره ميگه آخ جون اين چند روز ميخوابيم
.من اما هميشه پر خوابي دارم.نمي دونم خوابيدن چه لذتي داره آخه.بريم مسافرتي جايي آخه.اي خددددددددددددددددددددا
.
؟
.
.
.بعد از چند ساعت رسیدیم و فورا دنبال کارامون رفتیم.بماند که فروشنده ماشینم یه آدم مزخرف و ببخشید عوضی بود که حسابی اعصابمون رو بهم ریخت و اخر سرم با زور و تهدید اومد
.
.
26 سالمه.سه ساله با مهربونترین آقایی دنیا ازدواج کردم .فرشته کوچولومون خرداد89 به دنیا اومد .اینجا گاه نوشت های زندگیمون ثبت میشه.