چهل روز زندگی ما

سکانس اول

ساعت پنج و نیم ب

تو بغل همسرت خوابیدی و با صدای گریه آروم دخترت از خواب بیدار میشی.با اکراه خودت رو از میون بازوهای همسرت میکشی بیرون و به طرف دخترت که زیر پشه بندش خوابه میری.از صدای گریه ش میفهمی که گشنه شه.با چشمای نیمه باز به دخترک که چشماش رو بسته شیر میدی و از دیدن روی گل دخترت میون تاریک و روشن صبح لذت میبری.بعد از اینکه سیر شد اونقدر قشنگ خوابیده که دلت نمیاد برش گردونی تا گاز معدش خارج شه .آروم پمپرزش رو عوض میکنی و میزاریش سر جاش.خودتم میخزی میون بغل همسرت و می خوابی.

سکانس دوم

ساعت هشت صبح

دخترک بیدار شده و صداش میاد.همسرت بیدار میشه و میره سراغش و باهاش حرف میزن.دست همسرت رو که روی گونه لطیف و تپلش آروم نوازشش میکنه رو با می می تو اشتباه میگیره و دهنش رو برای خوردنش باز میکنه.همسرت آروم میگه جوجه گشنشه.بهش شیر بده.با اشتیاق بیدار میشی و به دخترک گرسنه که با ولع شیرت رو میخوره شیر میدی.بعد که سیر شد میدیش به همسرت و خودت باز میگیری میخوابی.وقتی از خواب بیدار میشی دخترک رو میبینی که خوابه و همسرت صبحونه رو <آماده کرده.شاهدونه بعد از صبحونه ت از خواب بیدار میشه و تو بغلش میکنی و باهاش شروع میکنی به بازی کردن و دلت برای نگاههای کنجکاو دخترت که با چشمای درشت سیاه تیله یش به تو خیره شده ضعف میره و غرق بوسه ش میکنی.لپاش و دستاش وپاهاش و گردنش و دخترک همون جور آروم و ساکت از این همه ابراز احساسات تو با تعجب نگاهت میکنه .بعد از اینکه کلی باهاش حرف زدی وشعر خوندی و داستان گفتی آروم چشاش سنگین میشن و رو هم میرن.میدونی که خوابش خرگوشیه و زود از خواب میپره بنابراین با سریعترین حالت ممکن تو آشپزخونه شروع به پختن نهار میکنی و وقتی کارت تموم شدد صدای دخترک رو از اتاق میشنویی و سریع میری پیشش و بهش شیر میدی.وقت شیر خوردن کف پاهای نرم و صافش رو یا به ساق دست و آرنج تو میکوبه یا لگدشون میکنه یا آروم اونارو تکون میده.یه دستش انگشتات رو گرفته یا باهاش داره صورت و موهای خودش رو لمس میکنه و دست دیگه ش رو سینه ت میکشه و گاهی هم اونو چنگ میزنه.چشماشم هر چنددقیقه به یه جا خیره میشه انگار که به یه مسئله خیلی مهم فکر میکنه.وسط شیر خوردنش مکث میکنه و چشاش رو به چشات میدوزه و با حرفای تو یه خنده شاهکار که فقط معجزه خودشه رو بهت تحویل میده بعد انگار که یادش میاد چیزی که تو دهنش هست رو بمکه سریع شروع به خوردن میکنه و همزمان هم تند تند نفس کشیدن.و توی دلت هزار بار قربونش میری.دخترک که خوابید همسرت میاد خونه.بعد از سلام علیرغم تاکید تو که دخملی خوابه آروم حرف بزن که بیدار نشه.یه راست میره تو اتاق و از همونجا با بلندترین صدای ممکن که میتونه یک درصد خواب رو هم در چشمهای دخترک نذاره میگه این عروسک که بیداره و شروع به بالا پایین انداختن و آواز خوندن برا دخترک و قربون صدقه رفتنش میکنه و تو از آشپزخونه صدای تق و تق بوسه هاش رو میشنوی.نهار رو میکشی.سفره رو میچینی و همسرت رو که تازه جوجه رو خوابونده صدا میزنی.بین نهار و حرفای همسرت درباره محل کارش و همکاراش و دانشجواش و اتفاقای روزش صدای گریه ناز بانو رو میشنوی گاهي ميزاريش كه يه كم گريه كنه و تو از شنيدن صداي گريه ي  قشنگش كه شيرينترين سمفوني دنياست لذت ببري.وقتي ميبينتت براي چند ثانيه مكث ميكنه و بهت زل ميزنه و بازم شروع به گريه ميكنه ميري  و بغلش میکنی و میاریش سر سفره.اینطوری خانواده تکمیل میشه. تو و همسرت و دختر نازت.دخترک بغلت باز میخوابه.تا میخوایی بزاریش زمین از گوشه چشم یه نگاه بهت میندازه  اينقد بامزه اينكارو ميكنه كه پشیمون میشی از این کار و باز نگهش میداری.یه دستت زیر سرشه و داره تکونش میدی یه دست دیگه تم قاشقه و داری میخوری.دخترک آروم بخوابه.این فکریه که همه روز تو ذهنمه و آرامشش رو به راحتی خودم تو بعضی جاها ترجیح میدم.بعداز نهار دخترک  و همسرت کنار هم میخوابن و تو هم در کنارشون یه چرت میزنی.و صد البته مابین این چرت یه بار شیر هم میدی. و گاهی هم پمپرزی عوض میشه.

سکانس سوم

پنج عصر

از خواب بیدار میشید و بعد از چای یا میوه ایی که هوس خوردنش رو داری همسرت حموم رو برای پرنسس کوچولو گرم میکنه و با هم میبریدش حموم و اونجا این همسرته که باز برای دخترک میخونه و اون هم از آب خوشش میاد چون صدای اممم گفتناش کع حاکی از رضایته از دهن نقلی قلوه ایش داره در میاد.بعد از حموم لباساش رو تنش میکنی و بهش شیر میدی.رو دست میگیریش که باد معدش خارج شه.صدای ملچ و ملوچ میشنوی.سرت رو که خم کیکنی تا اوضاع رو برسی کنی .پنبه ایی سفیدت رو میبیمی که دستش رو میخوره و چه آبدار هم میخوره و گاهی هم میبینی که با تمام قدرتش داره سعی میکنه که زبون یا لبش رو به دست تو برسونه و اون رو بخوره.اونوقته که میخوایی براش بیهوش بشی.خدایا بزرگیت رو شکر.تو این فاصله همسرت دوش گرفته و میاد بیرون.ملوسک رو بهش میدی و سریع میری دوش بگیری.کارت که تموم میشه .همسرت رو میبینی که برای دخترک قصه شنگول و منگول رو تعریف میکنه و دخترک هم با همه وجودش داره گوش میده و تو با خودت فکر میکنی که آیا واقعا معنی حرفات رو میفهمه؟میایی و باهاش بازی میکنی و باز بهش شیر میدی.رو دستت میرقصونیش که اگه پی پی داره بکنه.اما خبری نیست.لباسای بیرونش رو تنش میکنی.دوباره غرق بوسه ش میکنی و میری که خودت رو برا بیرون رفتن آماده کنی.همزمان هم به خریدات فکر میکنی.شامپو.لاک.رنگ مو.شلوار.ماکارونی.قند.مایع ظرفشویی  و .............آماده که شدی موش موشک رو برمیداری و از در خونه میزنی بیرون.در رو که نبستی یه صداهایی از تو پمپرز عسل بانو ميشنوي و با چشماني مملو از اشك شوق و دلي سرشار از خوشي به دهن غنچه شده و چشماي كاملا باز و صورت يه كم صورتي شده ي دخترك نگاه ميكني.كارش كه تموم شد يه لبخند تحويلت ميده و يه نفس عميق ميكشه.بيخيال تيپ و آرايشت ميشي و سريع برش ميگردوني و عوضش ميكني.همسرت از تو ماشين بوق ميزنه و تو فقط ميرسي كه جلو آينه موهاي كجت رو زير شالت مرتب كني .دسته كيفت رو با يه دست ميگيري و دخترك رو با همه وجودت در آغوش ميگيري و از در خونه ميزني بيرون.

دخترك عاشق ماشينه.تا سوار ميشيم فورا ميخوابه.هواي خنك و بغل گرم و نرم مامان  صداي پخش ماشين همه دست به دست هم يدن تا خوابش راحت باشه.

 

سكانس چهار

ساعت هشت عصر

تو فروشگاه بين قفسه ها داري دنبال چيزايي ميگردي كه لازم داشتي.تو قسمت شامپوها يكي يكي درشون رو باز ميكني و بو ميكني و بعد به همسرت ميدي كه بو كنه.دخترك بغلته.نظر اونم ميخوايي.حيف كه خوابه وگرنه حتما نظرش رو ميگفت.توي بازار جلوي يه مغازه منتظري تا همسرت بياد بيرون.دو تا خانوم ميانسال ميان جلو و دست دخترك خوابيدت رو ميگيرن و ميگن تو و خدا بذار يه كم دستاشو بچلونيم.ميگي فقط آروم و از اين حرفشون كه حيف از ما گذشته.اين ناناسي رو بده مابزرگش كنيم و كلي قربون صدقش ميرن ندت ميگيره.اين صحنه تا زماني كه تو بازاري چندين بار تكرار ميشه.ميري تو كريستال فروشي.يه خانومه كه اونم مشتريه به دخملي خيره ميشه و ميگه هزار الله اكبر.رفتي خونه براش اسفند دود كن يا يه دختر و مادر وايميستن و بهش خيره ميشن و كلي ذوق ميكنن و پشت بندش از ته دل ميگن الهي خوشبخت شه.تو تمام اين مدت تو تو دلت و ان يكاد ميخوني و فوري از تو كيفت پولي رو براي صدقه دخملي در مياري و تو اولين صندوق صدقه ميندازيش.برميگردي خونه.

 

سكانس پنجم

ساعت ده شب

تلفني با خواهري ححرف ميزني و از روژيا براش ميگي.ميگه حسابي ببوسش از طرف من.ميگه عكس جديدش ر. بفرست.ميگم كابل رو نياوردم.همدان جا مونده.در ثاني تو عكس به خوشكلي از جلو ديدن نيست.ميخنده.قطع ميكنه.با مامان حرف ميزنم .ميگه كم ببرش بيرون.جلو نفس مردم نباشه.جلو چشم نزارش.خندم ميگيره.ميگه اسفند براش دود كن.به اين يكي معتقد شدم.مادر كه بشي به همه چيز اعتقاد پيدا ميكني.ميگه منم اينجا هر روز براش صدقه ميدم.از ته دل به مامانت ميگي مرسي و تازه ميفهمي كه چرا هر روز صبح صدقه ي بچه ها و خودش و بابا رو ميده.ميگي چشم و با خودت ميگي يادم بمونه فردا براش اسفند دود كنم.دخترك و باباش مشغول بازين.يعني فعلا باباش فقط داره باهاش بازي ميكنه.اون وسطام گاهي زمين گذاشته ميشه و همسرت مشغول مطالعه ميشه و دختك هم خيلي آرون به پدرش نگاه ميكنه و برا خودش آروم دست و پاش رو تكون ميده و بازي ميكنه .انگار ميدونه كه باباش مشغول مطالعه س  و بايد دختر خوبي باشه.تو هم مشغول ديدن فيلم ميشي.از وقتي مادر دخترك شدي گاهي كه برا خودت نشستي و مشغول كاري هستي..مطالعه.نوشتن.وب گردي و.....دلت براي دخملي تنگ ميشه و احساس ميكني يه چيزي كمخ و سريع ميري كنارش.حتي اگه خواب باشه و تو نخوايي بيدارش كني.حداقل هر ده دقيقه ميري و يه كم بهش خيره ميشي و يه صلوات ميفرستي و ميبوسيش و برميگردي سر كارت.تو تمام طول روز تو دلت به خدات ميگي كه خدايا روژيام رو به تو سپردم.مواظبش باش و آنچنان از ته دل تو سكوت اين خواسته رو از خدا طلب ميكني كه بعد از گفتنش سراسر وجودت پر از آرامش ميشه و از دخترك مطمئن ميشي.بعد از ديدن فيلمت ميري سراغ دخترك و برا خواب آمادش ميكني.بهش شير ميدي.يه كم باهاش بازي ميكني تا خسته شه و خوب بخوابه.پمپرزش رو عوض ميكني.گاهي كه نفخ و دل درد داره با قطره چكان كمي گرايپ واتر بهش ميدي و آروم تو بغلت تكونش ميدي و براش لالايي ميخوني تا دخترك بخوابه .پيشونيش رو ميبوسي و ميزاريش سر جاش.خودتم ميري بغل همسرت و براش از نگرانيات ميگي.از روزي كه گذروندي.از اتفاقات اين ۲۴ ساعت.شده دغدغه ذهنيت اينكه اگه دوره علمي وكالتت شروع بشه.بعدش بايد رسما شروع به كار وكالت كني.اونوقت وقتت خيلي كم مياد براي با دخترك بودن.اونوقت فكرت تقسيم ميشه بين كار و زندگي و صدها اونوقت ديگه.بعدش ميگي كاش فعلا تشكيل نشه.همسرت محكم بغلت ميكنه و تو گوشت ميگه فعلا كه خبري نيست.ذهنت رو خسته نكن.اونوقت يه فكري براش ميكنيم.تو دلت آروم ميشه و آروم بين بازوها و اندام قوي و مردانه ي همسرت به خواب ميري.تا فردا صبح ساعت پنج كه باز ثمره عشقتون با گريه هاي نازش تو رو از جاي گرمت بكشه بيرون.

اين حكايت چهل روز زندگي توئه.چهل روزي كه دخترك با اومدنش همه دنيامون رو عوض كرده.خوشرنگتر و شادتر.امروز دختركم چهل روزه شد.

پ.ن:امروز كه با مامان حرف زدم گفت امروز حومو چهلم ببرش.چهل كاسه آب بريز رو شونه هاش.كاش الان كنار هم بوديم و با مامان حمومش ميكرديم.يادم باشه كه حتما امروز اينكار رو بكنيم.

 پ.ن:پ پ جونم اتفاقا منم هميشه بهت سر ميزنم و ميخونمت.مرسي كه ميايي پيشمون دوست جون.كلا همه دوستام رو ميخونم اما متاسفانه نميدونم چرا نميرسم كامنت بزارم.از اين به بعد ديگه برات خاموش نميمونم خانومي.تو بارداري من ۸۰ كيلو شدم.اما بعد از زايمانم ۶۶ شدم.قبل از زايمان هم ۶۱ بودم.قدم ۱۶۵ هست.ولي اصلا وزنم به چشم نمياد.به قول آقايي تو پرم!!!!!!!نميخوام وزن كم كنم فعلا چون شير ميدم.لازمم ميشه.هیچ رژیمیم نگرفتم.هر چی دلم خواست رو خوردم.حتی نمک و چربی.فقط چون میخواستم زایمان طبیعی کنم اون دو هفته آخر خیلی کم میخوردم.قضیه فشار حین زایمان و روده و این حرفا بود.اما حالا پشیمونم که ای کاش هر چی میخواستم به هر مقدار میخوردم.دخترکم اونطوری وزنشم بیشتر میشد .وزن هنگام تولد خیلی مهمه که خدا رو شکر دخملی من خوب بود.فعلا هم اصلا رژیم نمیگیرم چون برا دخملی که شیرم رو میخوره خوب نیست.من کلا اهل رژیم گرفتن نیستم چون هر وقت خواستم لاغر کنم خودبخود یه مقدار کم کردم.باور کن.

پ.ن:از این قالب خوشم میاد.مخصوصا اون عکس وسطی.

برگ صد و سی و یکم

از وقتي مامان دخملكم شدم ديگه قيد كيفاي فانتزي كوچيكم رو كه براي خريد هر كدومش كلي وقت گذاشته بودم رو زدم و چسبيدم به كيف بزرگم كه بعضياش شبيه ساكه.يه مدت تب خريدن اين تيپ كيفا رو داشتم.حالا تو كيفام كنار كيف پول و كيف آرايش و I podصورتيم و گوشي موبايل و ليوان و هد فون و قرص و چند تا خرت و پرت ديگه،پمپرز شاهدونه و دستمال مرطوب بچه و پستونك و چند تا لباس اضافي برا نازدونه  و يه خرس كوچولوي نارنجي هم جا خوش كرده.

ميدوني چيه.........تو اين هواي گرم دلم يه شلوار برموداي سفيد نازك خنك با يه تاب بندي البالويي جيغ ميخواد و يه جفت صندل بندي از همون رنگ جنسشم ورني باشه.بعد اونوقت موهام رو روي سرم جمع كنم و با اين كليپس سفيد و طلاييم كه اكليلي ببندم و عينك آفتابيم رو لاي موهام بذارم.يه آرايش لايت صورتي داشته باشم و ناخونام رو لاك گل بهي بزنم.بعد يه تاب نخي سفيد با گلاي ريز قرمز تن دختركم بكنم و بذارمش تو كالسكه تابستوني با سايه بون آبي وبا آقايي  برا خودم برم گردش.برم تو پياده روي يه خيابون زير سايه بون چتري يه كافي شاپ بشينم و با همسري بستني خنك يا يخ در بهشت بخوريم و از زندگي لذت ببريم.گاهي هم سري به مغازه هايي بزنم كه ويترين جديد چيدن و برام خبرش رو sms كردن و دلهره گشت حجاب و اين كوفتيا با اون زناي گنديده رو نداشته باشم.گاهي باد خنكي بوزه و بپيچه تو موهام و من حظ كنم از اين نسيم.طفلك موهام كه زير اين حجاب اجباري خفه ميشن.

دلم ميخواد با همون  لباسايي كه تنمه تو يه پارك نزديك حوض يا استخرش بشينم و قطره هاي ريز آب فوارش بخوره به تنم و با عسلكم بازي كنم و براش حرف بزنم و اونم لبخنداي خوشكل شاهكارش رو كه اين روزا ياد گرفته تحويلم بدهو آروم سرمو رو شونه همسري بزارم.

دلم ميخواد تو جاهاي عمومي مثل خارجيا جاهايي رو به مادرا و بچه هاشون اختصاص ميدادن تا هر وقت مادر خواست به بچه شير بده يا عوضش كنه يا حداقل چند دقيقه استراحت كنه بتونه با خيال راحت و دور از چشم مردم اين كار رو بكنه.

دلم يه عالمه زندگي ميخواد.

 

گفته بودم تا بيست و ششم موندنمون زنجان قطعيه ولي پنج شنبه در يه اقدام ناگهاني برگشتيم خونه بابايي تا شنبه هم اونجا بوديم و كلي خوش گذشت، خواهري هم برگشته بود.شنبه هم برگشتيم همدان تا دوشنبه بعدشم ديشب ساعت 15/12 برگشتيم زنجان.

تا سي و يكم هم اينجاييم بعدشم ميريم ولايت

 

امروز زنداييم عمل داشت.يه تومور تو مغزش بود كه عملش كرده.خبر ندارم كه نتيجه عملش چي شد ولي خيلي براش دعا كردم.خيلي جوونه.چهل و سه سالشه.

 

 

 دخملي كلي تو دل بروتر شده.وابش تنظيم شده و شبا از يازده دوازده ميخوابه تا شش صبح بعد پاميشه شيرش رو با چشاي بسته ميخوره كه مبادا خوابش بپره .بعدش تا هشت و نه ميخوابه.

ياد گرفته بخنده و روي ماهش با خنده هاش نازتر ميشه.در كل دخملي خدا رو شكر خيلي خانومه و زياد اذيتمون نمي كنه.عشق مني تو مامانم.

 

 

 

چند تا سوالم جواب بدم

 

بعد از سزاريم شكمم زود به حالت قبل از بارداريم برگشت و احتياج به چيز خاصي نبود البته الان گاهي شو@رت گني ميپوشم چون ميگن ممكنه شكم برگرده .من حنا و شاتره رو گرفتم چون خيلي خوب بدن رو جمع ميكنه مخصوصا تو زايمان طبيعي.اين طوري كه شاتره رو تو آب ميجوشوني بعد با اون آب حنا رو شل ميگيري و تو حموم به همه تنت ميزني و يه كم صبر ميكني.رنگ نميگيره ولي خاصيتش خيلي زياده.

 

ديگه چند تا چيزم خريدنش بد نيست مثل قطره شير خشت و شير افزا.

 

نوع زايمان به شخص خودش بستگي داره يكي هست كه آستانه تحمل دردش بالاس .اولش ميخواستم طبيعي زايمان كنم اما حالا خيلي از سزارينم راضي هستم.خوب يه سري دردا رو بايد بعد از زايمان تحمل كني كلا زايمان از هر نوعش درد داره .زايمانه ديگه شوخي نيست كه.

 

خوب من كم كاري تيرويئد دارم اما خدا رو شكر دخملي سالمه.كار خاصي نكردم دوز قرصم همون بود كه قبل از بارداري ميخوردم كه فك كنم اون وقتم زياد ميخوردم فقط ماهي يه بار ميرفتم آزمايش ميدادم.قرصي هم كه ميخورم لو تيروكسينه.در كل آرامش روحي خيلي خيلي خيلي مهمه.غيب گفتم نه!!!!!!!!!!!!

 

اصلا از بتادين براي ضدعفوني كردن خودتون تو دوران بارداري استفاده نكنيد چون رو تيرويئد بچه تاثير بدي داره

 

در مورد خريد سيسموني هم نريد هر چي دم دستتون اومد رو بگيريد چون بعضيهاش واقعا هيچ وقت استفاده نميشه.

 

برگ صد و سی ام

                                  

سلام دوست جونيام.شمام خوبيد كه.

با اين هواي گرم چه ميكنيد.من كه عاشق تابستونم.حتي گرماشم جالبناكه وقتي تنت داغه بيايي خونه و بپري زير دوش آب سرد يا يه ليوان شربت البالو(ترجيحا)از اون مدلا كه تو تبليغ نوشابه هست.پر از يخ و بيرون ليوان بخار كرده از سرما،خوب،از اونا بخوري زير باد كولر يا يه ظرف گيلاس و هلو و زردآلوي خنك و چند قاچ هندونه و خربزه خنك.واييييييييي چه تابستون خوبي.

 

                                           

 

يادتونه كه قرار بود ما الان مثلا در سرزمي مادري باشيم اما سر از كجا در آورديموبله ديگه،از زنجان.

چراشم اينه كه اول قرار بود يه دو روز بيايم اينجا كه همسر جان كاراش رو انجام بده و بعدش چهارشنبه عصر يعني الان و امروز برگرديم سرزمينمون اما زد و خونه بابام تصميم به رنگ آميزي خونه گرفتن مام گفتيم كلا كار تعميراتتون رو انجام بديد بعد ما برميگرديم و اين يعني اينكه ما تا هفته آينده اينجاييم.بعدش برميگرديم خونه لباس و وسايلمون رو برمي داريم و ميريم به آغوش گرم خونواده.

 

                                       

هفته قبل داداشي كنكور داد،بخاطر درسش نتونست بياد همدان و تا حالا روژيا خانومي رو نديده ،هر روز زنگ ميزنه و كلي قربون صدقش ميره.قربونت برم داداش گلم.كلي نقشه برا اين نازبانوي ما كشيده.

 

                                           

ديروز برا اولين بار پدر و دخمل رو تنها گذاشتم و رفتم آرايشگاه و موهام رو عسلي رنگ كردم.پايين موهام مش پاييز رو هنوز داره.با عسلي موهام يه تركيب خيلي قشنگ شده.مثل اين ميمونه كه اول كلش رو عسلي كردم بعدش مش انداختم توش.تو اين دو ساعت همسر جان كلي اس ام اس داد كه شاهدونه گريه ميكنه برگرد، ملوسك گشنشه برگرد.خلاصه بنده به محض تموم شدن كاربه سرعت باد برگشتم.

 

                                      

اي آنهاييكه كه هنوز ني نيهاتون تو بهشتن و نيومدن تو دلتون،قدر اين تنهايي رو بدونيد و كلي بريد ددر و گردش.ما كه فعلا تا يه چند ماه خانه نشين شده ام ،فداي سر دختركم.بخاطرش تا هر وقت كه لازم باشه ددرهام رو محدود ميكنم.بعدش خانومي رم مثل خودم ددري ميكنم.

موش موشكم فردا يه ماهه ميشه و من قربونش برم كه يه ماهه نذاشته درست حسابي بخوابم و عنوان مقدس مادر رو بهم داده و كلي اين مدت لباساي كوشولوش رو شستم.

 

                                            

گاهي با آقايي ميشينم و خاطرات خوش و بسيار خوش دوران دوستي خوبمون و نامزدي و اينامون رو دوره ميكنم و كلي خوش به حالمون ميشه.درسته علوسكم زود وارد زندگي مشتركمون شد كه بازم قربونش برم اما در عوض تو دوران دوستيمون كلي خوش گذرونديم.چه مسافرتاي پنهوني كه با هم رفتيم.چه اتفاقات خوبي كه نميتونم اينجا بنويسم چون خواهري اينجا رو ميخونه.خلاصه كه من كاملا راضيم .خدا رو هزار بار شكر.

 

 

                           

 

برگ صد و بیست و نهم

نه به اينكه سالي يه بار اينجا رو آپ نميكنم نه به اينكه تو يه روز دوبار اومدم.

دخملي حسابي ساعتهام روپر كرده.يا بغلمه و  در حاله خوابوندن يا ناز كردنشم يا دارم بهش شير ميدم يا لباسهاش رو عوض مي كنم و مي شورمشون.

rozhia5.jpg 

قبلنا اگه يكي ميومد  اين چيزايي كه الان نوشتم رو برام ميگفت تو دلم كلي به اين نقش جديدي كه داره ميخنديدم.اينكه صرفا بشي يه مادري كه همه روزش رو بچه و شير دادن و رسيدگي به امور بچه پر كنه و مثل ..... همه عشقش بشه چهار ديواري و شوهر و بچه ش برام چيزايي بودن كه زياد قابل هضم نبودن  و هميشه به اين جور زنا اعتراض مي كردم.اما حالا خودم اين نقشها رو دارم و صد البته كه همشون رو با دل و جون انجام ميدم.صرفنظر از شب بيداريهام همه جنبه هاي اين وضعيت جديد رو دوست دارم و دلم ميخواد لحظه لحظه ش رو زندگي كنم.

بچه يه حس جديد به زندگي مياره كه تا نداشته باشيش نمي توني دركش كني.مني كه قبلا اگه يه روز بيرون نمي رفتم ديوونه ميشدم الان بعد از بيست روز از زايمانم فقط يه بار اونم بخاطر خريد يه سري وسايل با ماشين بيرون رفتم.نمي گم دلم خيابون گردي و اين چيزا رو نمي خواد ولي شديدا ترجيه ميدم خونه بمونم تا دخملكم دو هوا نشه يا هواي آلوده بيرون خدايي نكرده مريضش نكنه.

دلم ميخواد ساعتها بغلش كنم و بوش كنم.تا حالا دقت كردين نوزاد چه بوي خوبي داره.يه بوي بهشتي.يه حس خوب.اصلا هم ربطي به پودر بچه و روغن بچه و اين چيزا نداره حتي اگه مثل من كلي گشته باشي و پرس و جو كرده باشي و اخر سر هم بهترين چيزي كه نظر اكثريت بوده رو براي پنبه ايي نازت گرفته باشي.

مادر بودن حس جديديه كه دارم زندگيش مي كنم.دلم ميخواد كنار شاهدونه بشينم و ثانيه به ثانيه ي بزرگ شدن و رشدش رو ببينم.وقتي گريه مي كنه.وقتي تو خواب ميخنده.وقتي گشنشه و تند تند سرش رو براي پيدا كردن سينه م تكون ميده.وقتي وسط شير خوردنش مكث مي كنه و تند تند نفس ميكشه يا وقتي سير شد ميون خواب و بيداري چشماي ناز سياهش آلبالو گيلاس مي چينن و  روي هم رفتن يه دفعه از خواب ميپره و سينه م رو تند مك ميزنه و از بودنم كه مطمئن شد بازم چشماش رو ميبنده و گاهيم سفت يه انگشتم رو ميگيره.وقتي من و آقايي رو ميشناسه و با شنيدن صدامون چشماش رو ميگردونه كه ما رو پيدا كنه و تو بغلمون آروم خوابش ميبره.وقتي آقايي روزي چندين بار براش آواز ميخونه و فرشته ي نازمون با صداي بابايش به خواب ميره يا چشماش رو كاملا باز ميكنه و خيلي جدي باباش رو نگاه ميكنه.وقتي بابايي هر روز دخملي رو وجب ميكنه كه ببينه چقد قد كشيده و با وجباي بابايي الان دو وجب و نيمه(53 سانت). وقتي عسلم پر خوري ميكنه و اضافي شير رو بالا مياره و مجبورم لباسايي كه يه ساعت قبل تنش كردم رو عوض كردم و بشورم و هزاران وقتي و گاهي ديگه كه تو اين بيست روز زندگيش كرديم.وقتي همه اين لحظه هايي كه گفتم رو خودت تجربه كني اونوقته كه ميدوني من الان چه احساسي دارم.

بي اغراق ميكنم كه هرگز فكر نمي كردم كه اينقدر تو زندگيم يه كسي رو دوست داشته باشم.البته الانم عشق اول زندگيم اقايي اما دخترك يه حس بكر برام داره.

هر وقت صورتش رو با انگشتام لمس ميكنم دلم ميخواد زمان يه جا وايسته و من سالها و سالها به  معصوميت چهره ي دخترم زل بزنم.

             

چهارده خرداد تاريخي بود كه براي زايمانم گذاشته بودن اما من هر چي منتظر شدم هيچ علامتي از درد و شروع زايمان و اين چيزا نداشتم.مامانم هم از سه شنبه ش اومده بود همدان.جمعه صبح با مامان و آقايي رفتيم بيمارستان كه ماما گفت الان هفته چهل هستي يه هفته ديگه م منتظر باش اگه خبري نشد بيا .صداي قلب ني ني رو شنيد و گفت كه سالمه.مام از اونجا رفتيم بيمارستان بوعلي كه ماماي اونجا گفت كه همين الان بستري شو تا آمپول فشار بهت تزريق كنيم شايد دردات شروع شد كه بنده هم قبول نكردم و گفتم تا دوشنبه ممنتظر ميشم شايد تغيير كردم .

تا دوشنبه كه بازم هيچ خبري نبود.دوشنبه صبح بازم رفتيم بيمارستان و دكتر دستور بستري شدنم رو داد.از وقتي كه وترد بخش زايمان شدم و جيغ و داد اون زنا رو شنيدم كلي خودم رو باختم.خوب من هميشه از درد كيدن ترسيدم و همه هم اينو ميدونن.يه سري برگه بود كه ر كردم و بعدش بهم يه سرم وصل كردن كه توش آمپول فشار رو ريختن.از ساعت يازده و نيم صبح بهم وصل بود تا يازده شب كه بازم هيچ دردي شروع نشد.از شانس من تخت كناريم يه خانومي بود كه از لحظه ورودش جيغ كشيد تا يازده شب كه زايمان كرد.اونقدم بد جيغ ميكشيد كه گريه م گرفت.به مامان زنگ زدم كه من از زايمان طبيعي پشيمون شدم ميخوام سزارين شم .مامان و آقايي عصري اومدن بيمارستان ديدنم كه بازم با ديدنشون اشكام مثل بارون ميريخت.

تا ساعت يازده چند بار ديگه م تلفني باهاشون حرف زدم تا ساعت يازده كه پرستار اومد و گفت بايد آماده بشي برا سزارين.چند دقيقه قبلش يه پرستار ديگه اومد و بهم گفت كه ميخوان سزارينت كنن اين بود كه منم زنگ زدم به خونه و بهشون گفتم.تا من برا سزارين آماده شدم اونام به مامانم اينا زنگ زدن.اعتراف ميكنم كه اون موقع اونقدر از ايمان چه طبيعي چه سزارين ترسيده بودم كه اگه ميتونستم از همونجا فرار ميكردم.از ززايمانم همينقدر يادمه كه اپيدورال بي حس شدم و برخلاف غول بزرگي كه از آمپول بي حسي تو ذهنم ساخته بودم اصلا نه درد داشت نه ترس.بعد از تزريق آمپول از كمر به پايين  احساس گرما كردم.نديدم چه خبر بود چون يه پرده جلوم كشيده بودن.حس كردم دارن با دست شكمم رو فشار ميدن يه چيزي بين فشار و مالش تند.همش پنج دقيقه بيشتر طول نكشيد.صداي گريه ي دخترم رو شنيدم.

 شنيدم كه دكتر به دخمليم گفت سلام خوشكل خانوم.چقد تو نازي. و بعدش من كاملا بيهوش شدم .

روژياي من بين ساعت يازده تا يازده و ربع شب دوشنبه هفده خرداد با وزن سه كيلو و سيصد و پنجاه گرم و دور سر 36 و قد 48 قدمهاي كوچولوش رو به اين دنيا گذاشت و حس قشنگ مادر بودن رو به من هديه كرد.تو تمام نه ماهي كه با هم بوديم  اندازه اون چند ثانيه يي كه قبل از بيهوشي صداي گريه ش رو شنيدم احساسم بهش قوي نبود.من موجودي رو به دنيا آوردم كه همه وجودش از من و همسرم بود.ميوه عشقي كه براي به ثمر نشستنش چه سختيهايي كه نكشيديم.فك كن دختر ما فقط مال من و آقايي يه حسي پيدا مي كنم وقتي بهش فك مي كنم.وقتي بغلمه از خودم شرم ميكنم كه چطور اين هديه مقدس خدا رو نمي خواستم و اون اولا چطور سعي مي كردم كه نابودش كنم.خدايا منو ببخش.هزاران بار ازت معذرت ميخوام.مرسي كه اينقدر هميشه هوام رو داري.چند روز قبل به آقايي ميگفتم مرسي كه تو و مامان وبابام اجازه ندادين بندازمش.مرسي كه اونقدر منطقي برخورد كردي و ازم حمايت كردي و مي كني.

داشتم ميگفتم .وقتي اوردنم تو بخش با شنيدن صداي مامانم به هوش اومدم.دخترم اونقدر ناز بود كه پرستار دلش نيومده بود بزارتش زمين از لحظه تولد تو بغل پرستاره بوده.مامانم كه ميرسه اول سراغ من رو ميگيره.پرستاره بهش ميگه نمي خوايي نوه خوشكلت رو ببيني كه مامانم بهش ميگه بعد از اينكه دخترم رو ديدم ميام .بلافاصله كه منو تو تخت گذاشتن.رفت و دخملي اورد.واييييييييي خدا چه فرشته نازي.از همون لحظه تولد دستش تو دهنش بود و ملچ و ملوچي راه انداخته بود.بعد از اينكه مامان آوردش پيش من،برد كه آقايي ببينتش .دخملي از همون وقتي كه تو شكمم بود حسابي بابايي بود.با شنيدن صداي باباش فوري يه قري ميومد يا و قتي آقايي دستش رو رو شكمم ميكشيد حسابي با باباش بازي ميكرد.الانم كه با شنيدن صداي باباش فوري آروم ميشه.شيطون ميدونه چقدر دوسش داريم  كلي برامون ناز ميكنه و پشت چشم نازك ميكنه.

سه شنبه بعد از ظهر هم از بيمارستان مرخص شدم.از صميم قلبم براي همه اونايي كه دلشون ني ني ميخواد دعا كردم.دوستا و فاميلي كه هر روز باهاشون در ارتباطم و دوستاي مجازي كه نديدمشون اما به دلم نزديكن.اين دعايي بوده كه تو همه نه ماه بارداريم هم كردم.خدا به حق بزرگي و مهربوني خودش هيچكس رو نااميد نكنه.آمين.

روژيا به معني آفتاب هست.يه اسم كردي.

دو روز بعدش دخترم يه كم زردي داشت.سيزده و نيم درجه زرديش بود  كه بابايي رفت وبراش دستگاه فوتو تراپي آورد و دختركم دو شب تو خونه زير دستگاه بود.

يه شبم كه دل درد داشت و به زور خوابونديمش.صبحش برديمش دكتر و بهش شربت گرايپ واتر دادن .

خودمم هفته بعدش رفتم و بخيه هام رو كشيدم.خوشحالم كه سزارين كردم و اگه بازم قرار به اتنخاب باشه همون سزارين رو انتخاب ميكنم عليرغم دردهايي كه چند روز اول داشتم و براي همه كارهام حتی حموم رفتن همسرم كمكم كرد اما بازم سزارين بهتره.

روژيام الان تو بغلم خوابيده و دست چپم زير سرشه و با پام تك.نش ميدم و با دست راستم اينا رو تايپ مي كنم.همسري صبح رفت زنجان و تا شب ايشالا بر ميگرده و من ميخوام برا امشب قورمه سبزي بپزم.

ايشالا بعد از امتحاناي آقايي(15 تير) برميگرديم سنندج.

 

 rozhia6.jpg

اینجام تو بغل بابایی خوابش برده.در حالی که بابایی داره براش میخونه.

rozhia9.jpg 

تو این عکس نفسم داره به کارای ما فکر می کنه.احتمالا الانم نفهمیده که چرا اینقدر بالا و پایینش می کنیم.

rozhia4.jpg 

برگ صد و بیست و هشتم

سلام دوست جونیا

شما خوبید؟ما که عالی هستیم.

من و دخملی این روزا داریم از با هم بودنمون لذت می بریم.بی اغراق میگم که هرگز فکر نمی کردم تو زندگیم تا این حد کسی رو دوست داشته باشم.البته هنوزم آقایی عشق اول زندگیمه ولی دوست داشتن دخترم یه حس تازه اس.هر وقت که نگاش میکنم دلم ضعف میره از بس میدوستمش.

شاهدونه م  هنوز خوابش تنظیم نیست و ما مجبور شديم خودمون رو باهاش تنظيم كنيم در  نتيجه شبا بيدارييم و روزا خواب.اينه كه اصلا نرسيدم وبلاگم رو آپ كنم.هر وقتم كه بيداريم همش مشغول عروسك پنبه ايمون هستيم.زودی میام و همه چی رو مینویسم.

ميشه لطفا يه سايت برا آپلود معرفي كنيد.بعدشم بگيد چطور ميتونم  خود عكس رو رو صفحه بذارم نه لينكش رو.

خیلی دوستون دارم.

دخترکم به دنیا اومدنت مبارک

روژیای  من  دوشنبه هفدهم خرداد حدود ساعت یازده و ده دقیقه  شب قدمای مهربونش رو به  دنیا گذاشت و شد فرشته  کوچک خوشبختی ما.

الان به دلیل سزارین خیلی نمی تونم بشینم.یه کم که بهتر شدم میام و همه چیز رو میگم.

ممنون از همتون بخاطر همه همراهیها و محبتهاتون.

 

برگ ص و بیست و شش

يه هفته مونده تا تولد فرشته مهربونم.

خيلي دلم ميخواد زودتر به دنيا بياد.يه احساس عجيبيه.دلم ميخواد زودتر صورت ماهش رو ببينم.دستاي كوچولوش رو بگيرم و محكم بغلش كنم.رو گونه هالش دست بكشم و ببوسمش.

يه بچه.يه آدم  كوچولو كه فقط و فقط متعلق به من و آقاييه.همه چيزش ماله ماست.همه وجودش وابسته به ماست  ولي در عين حال يه زندگي مستقل داره.

اينكه از وجود منه يه حس خوبيه.شايدم خودخواهي غريزي آدماس كه اينطوري ارضا ميشه.

دختر كوچولوي نازم ميخوام بدوني كه خيلي دوست داريم.هميشه تو رو خواستيم صرفنظر از اينكه تو يه زمان ديگه شايد اما يكي دو ماه بعد از خونه كردنت تو دلم احساسم نسبت بهت خيلي عوض شد.خواستنم چند سال جلوتر اومد.من و بابايي منتظرتيم.همه منتظرتن.مامان بزرگ و پدربزرگ و خاله ها و دايي.حتي خونه صورتيمون هم منتظرته.

دوست دارم بخاطر وجود خودت بخاطر افتخاري كه بهم دادي و من رو لايق داشتن احساسي كردي كه تا تجربش نكني نمي فهميش.بار سنگين مسئوليت تربيتت رو روي دوشمون گذاشتي و باعث شدي هيجان كشف دنياهاي جديد رو داشته باشيم.من و بابايي رو با يه دنياي ديگه آشنا كردي.دنيايي سخت اما قشنگ.

ازت ممنونم كه دوران حاملگي سختي برام نساختي.ازت ممنونم كه دختر خوبي بودي و عليرغم همه رفت و آمدها و فشارهاي اين نه ماه تو خانوم بودي و اذيتم نكردي.ازت ممنونم كه اينقدر خوبي.

خدا رو براي داشتن تو شكر ميكنم.

ديگه اينكه آقايي سي دي تربيت فرزندان از تولد تا 19 سالگي دكتر هلا*كويي رو گرفته.من خريدنش رو به همه توصيه ميكنم.كلا از اين روانشناس خوشم مياد برخلاف همه روانشناسايي كه اصلا به حرفاشون گوش نمي دم اين خيلي جالب صحبت ميكنه و اصلانم اهل گفتن حرفاي تكراري نيست.خلاصه كه فعلا از خريدن كتاب بي نياز شدم.اونم برا تربيت كودك .هر جا رفتم يه عالمه كتاب با محتوي مشابه و گاهي خيلي بيخود ديدم كه كلا از كتاب گرفتم منصرفم كرد.مرسي شوشوي عزيزم بابت خريدنش.

هفته گذشته هم طي يه اقدام مرباي هويج درست كردم.خيليم خوب شد چون بار اولم بود فك نمي كردم اينقدر عالي بشه.خوب اين مدت مهمون زياد مياد برام.مرباي توت فرنگي هم كه خوشم نمياد.يه جوريه.اينه كه تصميم گرفتم حداقل اينو داشته باشم تو يخچالم.

ساك خودم و دخملي هم آماده س.فقط نمي دونم چرا زياد حال پياده روي ندارم.حدا كنه خودش بياد پايين در غير اين صورت ميريم برا سزارين.

نازنينم دلم ميخواد زودتر به دنيا بيايي اما گاهيم با وجود اينكه سنگينم و بلند شدن و يه سري كارا برام خيلي سخت شده اما باز دلم ميخواد هموم جا كنج دلم بموني و با هر تكونت احساس آرامش كنم.ميدونم كه يا ديدن روي ماهت بيشتر خوشحال ميشم ام وقتي با مني خيالم راحته.از جات.از غذات.از سلامتت.

مامانم چهارشنبه با باابم ميان اينجا.شايد توام مثل من عجله داشته باشي و بخوايي زودتر بيايي .به دنيا اومدنت مبارك گل نازم هر موقع كه بيايي.كلي همه رو به جنب و جوش انداختي.خونه ماماني كه حسابي مشغولن.مامان بزرگ همه دوختنيات رو دوخته و باباييم اين روزا همش دنبال قطره شير خشت و بقيه ضمايم گهواره بوده براي شما..حتي عمه مامان بزرگ هم چند روزقبل كه خونه ماماني بودن يكي از نگهدارنده هاي گهوارت رو برده و خودش درستش كرده.شاهدونه ي نازنينم ميبيني چقد مهم و عزيزي براي همه.

بابايي شنبه ميره سنندج.تو دانش *گاه جلسه دارن.بابايي حتما بايد باشه.تا عصر برميگرده.دوست كوچولوي خودم،اين مدت كه يه شب تو هفته با هم تنها بوديم وقتي تكون ميخوردي و بهم ميگفتي ماماني منم هستم ديگه نمي ترسيدم.تو كه ميدوني من چقد از تنهايي  و شب ميترسم مامي جونم.

راستش ميدوني چيه من دوست ندارم تو به مامان بابام بگي مادربزرگ و پدربزرگ.نه اينكه بد باشه ها نه ولي يه جوريه.آخه مامان باباي من كه خدا رو شكر هنوز جونن.يه جوريه خوب.پس از اين به بعد بهشون ميگم ماماني و بابايي.البته فك كنم تو بعدها به مامانم بگي دايه ولي فعلا اينطوري صداشون ميكنيم.موافقي عروسك پنبه ايي سفيد و شيرينم؟

 

برگ صد و بیست و چهار

عروسكه قشنگه من قرمز پوشيده تو

 رختخوابه مخمل آبيش خوابيده

 يه روز مامان رفته بازار اونو خريده

 قشنگتر از عروسكم هيچكس نديده......................

يكي از مزاياي بارداري اينه كه مجبور نيستم به هيچ عنوان به رژيم فك كنم و حتي تا يه سال بعد از زايمان هم رژيم قدغن مي باشد.نتيجه اش ميشه اينكه بنده هر روز كلي بستني از نوع سنتي و ميهني و همه چي ميخورم.مخصوصا ميهن كه فك كنم همه انواعش رو تا حالا امتحان كردم و صد البته هنوزم هم بستني سالارش انتخاب اولم مي باشدو كلا همه چي رو بدون ترس از ميزان كالريش مي خورم..امروز هوس عدسي كردم.آقايي صبح رفت زنجان و من تو خونه تنهام امشب.همش ياد سمير ميافتم و شديدا دركش ميكنم.البته متاسفانه من هيچكس رو اينجا ندارم كه گاهي برم پيشش.خونه دختر خاله هاي آقايي هستن اما يه جوريم اونجا.دلم نمي خواد برم.دلم نمي خواد بعدا كوچكترين منتي هم بزارن. هيچي ديگه عدسيم رو پختم و به سرم زد يه كم اويشنم بريزم توش كه كاش نمي ريختم.آويشن خودم تموم شده بود اينو از عطاري گرفتم ولي آشغال بودوهمونطوري خشكش كرده بودن.عيد كه مامانم ا ينا اومدن دادم به مامان ومامان بزرگم برام پاك كردن اما يه برگاي تلخيم توش هست كه مزه اش كاملا مشخصه.امروزم تو عدسيم ريختم و يه كم تلخ شد.البت عدسي من يه مدل عدسي محلي وطن مادري و من خيلي دوسش دارم.خلاصه كه از صبح تا حالا همش مشغول خوردن مي باشم. هفته قبل رفتم دكتر و بعد از معاينه كه الانم دردش تو دلمه دكتر گفت سر بچه م خيلي بالاست و اصلا پايين نيومده و بايد تا سه هفته ديگه خيلي پياده روي كنم.خودم ميخوام طبيعي زايمان كنم و اميدوارم همينطورم بشه .بلكه دخملي رضايت بده و بياد پايين.وگرنه كه مجبور به سزارين ميشم.از ماه هشتم شروع به پياده روي كردم اما تو دو ساعتي كه ميرم پياده روي هر پنج مغازه در ميان نيم ساعت وايميستم و مغازه ها رو ميبينم.در نتيجه حالا يك عدد خانوم همدان شناس شدم كه تقريبا همه پاساژها و مغازه ها رو مي شناسم. اينقده دير به دير آپ م كنم كه خيلي از اتفاقاتي كه برام ميافته رو فراموش مي كنم.اينطوري چه بده.مثلا اينجا دفترچه خاطرات منه و بايد خيلي چيزا برام بمونه.چند وقت پيش برا دخملي سفارش تشك داديم كه آورديمش.مامان م براش ملحفه خريده بود و دوخته بود.تا حالا نديدمش اما سليقه مامي رو قبول دارم.پارچش سرخابيه. ديگم اينكه ساك حمل هم خريدم.كالسكه و اينارم از بانه ميگيرم.يه مدت ديگه كه باز روال زندگيم عادي بشه يه سر ميريم.مامان اينا كه زود به زود ميرن اما ميخوام خودم اين يكي رو بگيرم.مثلا يه مدل كالسكه چهار فصل اينجا ديدم صدو خورده ايي همين مارك تازه با تنوع رنگ بيشتر رو هم اونجا يكي از دوستام پنجاه و سه تومن گرفته بود.پمپرز و اينام واضحه كه اونجا ارزونتر ميباشد. دوشنبه با دوستامون رفتيم لالجين.چيزه خاصي نگرفتيم.يه فنجون و قندون برا آقايي كه ببره دانشگاه.از اونجام برگشتيم گنجنامه نهار و چايي و ميوه رو اونجا خورديم.خيلي خوش گذشت.يه دختر هفت ماهه نازم داشتن كه خيلي آروم و خونگرمه.اسمش ساره س.ناخواسته باردار شده.با هم كه حرف مي زديم يه چيزي گفت كه خيلي به دلم نشست.گفت وقتي خواستم جواب آزمايشم رو بگيرم به آزمايشگاه زنگ زدم و وقتي فهميدم جواب مثبته همون جا زدم زير گريه.بعدش به خدا گفتم خدايا اين بچه خواست من نبوده تو خواستي كه باشه.خواست تو از همه خواستها بالاتره.همونطوري كه خودت بودنش رو مقرر كردي خودتم مواظبش باش و بهم كمك كن. من نمي دونستم ناخواسته بوده اما حالا كه بچه ش رو ميبينم واقعا به اين باور رسيدم كه خواست خدا از همه چيز بالاتره.از بس اين دختر آروم و دوست داشتنيه. مامانم بيشتر از من ذوق اومدن دخمليمون رو داره.روزا رو ميشمره و هر روز ميگه اينقد روزه ديگه دخملي به دنيا اومده.همش سه هفته ديگه مونده.اونوقت فرشته كوچيكم تو بغلمه.اونوقت منو و بابايي و يه فرشته كوچولو و يه دنياي ناشناخته با كلي تجربه كه قراره به دست بياريم.واييييييييييييي منم كلي راحت ميشم .سبك ميشم.ولي فك كنم با اين طرح جديد مزخرف ح.جا.ب و بقيه مسخره بازياشون ،تابستون گرم رو برامون دل انگيزتر ميكنن. هفته قبل رفتم و دو تا مانتو گرفتم.يكيش كرميه و اون يكي مشكي.دو تا شال قهوه ايي و مشكي هم گرفتم.موندم صندل-سندل؟ چه بگيرم.مثلا يه جفت بندي ديدم كه خيلي بيارزه 15 تومن بود زده بود 40 تومن.خوب منم زورم مياد .چقد همه چي گرونه.اين روزا گاهي به اون بيچاره هايي فك كي كنم كه درآمد چنداني ندارن.چطور ميتونن از پس اين همه مخارج بر بيان. چند روز قبل لازانيا پختم.اما فك كنم سس سفيدش رو خيلي ريختم چون يه كم شل بود.اين بار سس نمي زنم. به نظر شما موهام رو چه رنگي بزارم؟پوستم روشنه.رنگ موي خودمم خرماييه. قبلا خيلي برام مهم بود كه چند تا كامنت داشته باشم و اين حرفا اما جديدا يهه جور ديگه دارم به وبلاگ نوشتن فك مي كنم.به نظرم مهمتر اينه كه روزانه هام رو يه جا ثبت مي كنم.البته خوب خوشم مياد كه بدونم ديگران چه نظرياتي دارن اما از اين مدا كامنتا كه خيلي خوب مينويسي وبه منم سر بزن و اين چيزا متنفرم. اين روزا همش دارم دعا مي كنم.ميگن زناي باردار دعاشون زودتر مستجاب ميشه.همش دارم براي دوستايي كه دلشون بچه ميخواد دعا ميكنم كه خدا فرشته هاي اونارم بهشون بده.ار دوستاي وبلاگيم براي مريسام هميشه دعا مي كنم.درسته كه شايد خيلي همديگر رو نشناسيم ولي هميشه به يادشم.براي بهار و زن پسر عمه ي مامان هم. دلم قرار وبلاگي ميخواد.از اون قرارايي كه بچه ها دارن.كسي رو مي شناسين كه همداني باشه تو وبلاگستان؟دلم روابط جديد ميخواد.دوستاي جديد.خدا حونم اين خرداد پر مشغله هم به سلامتي بگذره.ايشالا از 15 تير ديگه ميريم تو تعطيلات و اين يعني كلي سفر و گردش.ما چقد كم سفر رفتيم .از بس همسري عزيزم پر مشغله اس.ايشالا تنمون سالم باشه و دلمون خوش.فداي يه تار موي عزيزاي خودم(آقايي و دخملي) ايشالا بهدن ميريم. دلم ميخواد از زندگي راضي باشم و همش قر نزنم.اين روزا تو آرامشم.يه آرامش صورتي و ليمويي.اين خونمون رو دوست دارم.اين شهر رو هم همينطور.نمي دونم شايد چون به سرزمين مادري خيلي نزديكه و ايضا از بچگي تقريبا عادت كرديم به اينجا.مثلا از وقتي كه يادمه اولين جايي كه برا اردو يا مسافرت خونوادگي مي اومديم همدان بود.بعدشم كه چا-در-ي به نسبت خيلي جاها كم داره.از اين رنگ سياه بدم مياد. شبا ميشنم و هر چي برنامه آموزش آرايشگري هست رو ميبينم.فقطم دلم ميخواد ببينم اصلا دوست ندارم اون مدل آرايشاي غليظ و جيغ داشته باشم.فقط از نقاشي كردنشون خوشم مياد. وايييييييي اتاق خوابمون بازار شامه يعني هزار صلوات به بازار شام.وسايل ني ني و لباساي خودمون همينجوري ولو شده.هر روز ميگم امروز مرتب ميكنم اما باز حوصله م نمي شه.كمد چقد برا خونه لازمه.اينو تازه فهميدم و خدا روشكر كه الانم باز فهميدم.دو تا كمد ديواري بيشتر ندارم و باضافه كشوهاي ميز توالتم و يه عالمه لباس كه مجبورم يه سريش رو همينطوري بذارم تو ساك.كي ميگه خونه يه خوابه بر دو نفر كافيه؟سال ديگه سعي مي كنيم يه خونه بزرگتر بگيريم.ابته امبدوارم نرخا باز نجومي بالا نره. ما رسم داريم برا اسم گذاري بچه مهموني بديم.بزن و برقص.قاووت رو هم با يادبود تزيين ميكنيم و به مهمونا ميديم.مامان امروز قاووتش رو گرفته،خودمم تو شبايي كه آقايي خونه نبود ،تور يادبودها رو برش دادم.فقط مونده يادبودا رو بگيرم و از اونجاييم كه هيچ جا تنوع و قشنگي يادبودهاي سنندج رو نداره ميريم و از همونجا مي گيرم.اين يادبود و وسايل تزييني تو مناطق ما خيلي پر كاربدتره اينه كه هم تنوعش بيشتره هم قيمتها پايينتره.مثلا يه مدل يادبود ديدم زنجان دونه ايي دويست ميگفت همون رو سنندج قيمت گرفتم صد تومن.از الانم به فكر غذام،البته بيشتر مخلفاتش چون غذا رو سفارش ميديم.اما برا ژله و اينا تو فكرم.شما پودينگ رو چطور درست ميكنين كه خوب در مياد؟پودينگاي من اصلا خوب درست نمي شه. وااااااااااااااو چقد حرف زدم.چقدم حرفم مونده اما ديگه از نشستن خسته شدم.تموم كنم و برم دراز بكشم و وبلاگاتون رو بخونم.قبلا خوره خريد لباس برا خودمون بودم الان دخملي هم اضافه شده.منه بي جنبه اصلا نبايد جاهايي برم كه لباس بچه داشته باشه چون نتيجش فقط خالي شدن جيبمونه.ولي واقعا لباساي دخترونه خيلي نازن.همچين گاهي دل آدم رو مي برن.يه بار امتحان كنيد.آدم ذوق ميكنه از اين عروسكا و رنگا و طرحاي جينگولي.برم ديگه عسلي اينقد تو دلم قر داد و از اين طرف به اون طرف رفت و پاهاش رو محكم به شكمم فشار داد اين يعني اينكه مامي خانوم پاشو برو هندونه رو بيار بخورم،بعدشم مولتي پريناتال،بعدشم بيا دو كلوم حرف بزنيم ،ميخوام بگم امروز تو الماس از كدوم لباس خوشم اومده،بعدشم بيا دراز بكشيم.من خوابم مياد،برام قصه بگو.عروسك خودمي حرير بهشتم.

تپولويم تولو،صورتم مثل هلو

 قد و بالام كوتاه،مامانه خوبي دارم

 ميشينه توي خونه،ميدوزه دونه دونه

ميپوشم،خوشكل ميشم،مثله دسته گل ميشم (همينطوري دلم خواست بنويسم.شعراي دوره كودكي من و خيلي از شماست.نه؟)

برگ صد و بیست و چهار

سلام

قالب وبلاگم رو دوباره عوض كردم.انگار خوره قالب  گرفتم.از اين ي كم خوشم مياد.این موشا چه خوشکلن.دوست دارم قالبم يه جوري باشه كه حس ظهراي تابستون رو داشته باشه برام.از اون حساي آفتابي و روشن با بوي خربزه و هلو و هندونه.

چه بهار قشنگيه.همش بارندگي و هواي پاك.فقط كافيه يه سر به طبيعت بزنيد واقعا همه جا بهشته.كاش بهار و تابستون سالي سه بار تكرار ميشد.صرفنظر از هواي گرم،همه چيزش عاليه.ميوه هاش.تعطيلاتش،مسافرتاش خلاصه كه خيلي فصلاي ماهين.كمتر از يه ماه ديگه ني ني ماماني منم به دنيا مياد و من يه دوست خوب و عزيز كه بعد از بابايش از همه برام عزيزتره رو به دست ميارم.يه دوستي كه با هم بزرگ ميشيم و حرف ميزنيم و زندگي مي كنيم.از حالا گفته باشم دخمل خانومي من اول دوستتم بعدش مامي شما.

هفته گذشته م براي اولين بار تو زندگيم چهار شب رو تهناي تهنا بودم.سه شنبه آقايي گرامي رفت زنجان و من تا شنبه تنها شدم.بماند كه نتيجه ش شد به هم خوردن خوابم و اين شبا تا 5.2 و 3 بيدارم و از اون ور تا 5/11، 12 خوابم.اون چند شبم با تلويزيون و چراغ روشن ميخوابيدم.روز دوم زنگ زدم ببينم سويا تنهاس كه برم يشش كه گفت حميد برگشته و منم بيخيال شدم.روم نمي شد با اين دخملي تنهايي شب اونجا بمونم.روناكم نييومد چون با دوستاش ميرفتن نمايشگاه كتاب.عصراشم برا خودم ميرفتم پياده روي.پاساژ بهمنيان تمام مانتوهاش رو حراج زده بود.مانتوهاي خوبي بودن.امروزبا آقايي ميرم و دو تا ميگيرم.يكي مجلسي و يكيم برا بيرون.

ديروز عصر همسر گلم برگشت.منم سوپ شير و قورمه سبزي و الويه درست كردم كه شوشو جوني رو سوپرايز كردم.راستي اون دوغ گاز داري كه سمير دستورش رو گذاشته بودم هفته قبل درست كردم كه ديروز اورديم و نوش جون كرديم.محشر بود.پيشنهاد ميكنم شمام بدريستيد.من عاشق دوغ گاز دارم و همسر نيز همچنين.اما چون دوغ آماده ها نمكش خيلي زياده همسري نمي خوره امنا اين خيلي خوب شد.مخصوصا كه خيلي خيلي كم نمك زدم و كاملا باب طبع همسر جان شد. يه پاكت از از شير يارانه اييها دو تا بطري اب معدني دوغ  داشت.امروزم تو تا ديگه گرتم كه بازم بسازم.خلاصه كه يه مدت ديگه به مرز خودكفايي ميرسيم.

قراره هفته آينده جمعه يا دوشنبه با دوستاي آقايي بريم عليصدر .يه روزم ميريم لالجين اخه من گلدون ميخوام برا ديفنم.

به سلامتي خريداي ني ني تموم شد.كرير ميخواستم بگيرم كه همسري پشيمونم كردونيست ارگونومي خونده شديدا با ساختار كرير مشكل داره و ميگفت برا ستون فقرات بچه كه هوز شكل نگرفته بدترين چيزه.اينه كه ميخوام براش يه ساك حمل بگيرم .قراره اين هفته طرحاي جديد بيارن.برم اونارم ببينم يكي رو برداريم.مامان پول به حسابم ريخت كه برا پرنسس سرويس خواب بگيرم اما چون فعلا جاي كافي نداريم ميخوام پولشو براش چند تا سكه بگيرم كه بعدا بفروشيم و ايشالا يه سرويس خوب براش بگيريم.تازه شم مامان سفارش يه گهواره كوچيك كه تا 2 سالگي براش مناسبه رو داده همون رو فعلا استفاده ميكنم تا يه كم بزرگتر شه.عكس لباس و وسايلشم گرفتم كه سر فرصت ميذارم.هر روز كلي قلبون صدقه شون ميرم.

يه چيز ديگه م اينكه من خيلي به خريد يه سري چيزا اونم از همين الان اعتقاد ندارم و چون دخملي خودمه براش نگرفتم هنوز مثل ظرف غذا و قاشق و اين حرفا.شايد تابستونم يه سفر بريم كه اگه جور شه ميتنم اونارو اونجا تهيه كنم.

اون هفته كه زنجان بودم رفتم پيش دكترم.در عرض كمتر از يه ماه 4 كيلو اضافه كردم.همش ميگفت مواظب وزنت باش ولي دريغ از گوش شنوا.اين روزا راه رفتنم خيلي سنگين شده و همينطور بلند شدنم .عسلم  زودتر به دنيا بيا كه با هم بريم همه جا اوليشم استخر باشه.خدايا دخمليم رو سالم بهم بده ايشالا و امين.

از الان دارم برا جشن خانوم كوچولو برنام ريزي مي  كنم.بين 15 تا 20 تير براش جشن ميگيريم.اونم در سرزمين نادري.هنوزم داريم دنبال اسم ميگرديم.واييي به نظرم انتخاب اسم از زايمانم سختتره.ميگم شما پيشنهادي نداريد لطفا.

هفته قبل با شوشويي رفتيم و نخود فرنگي و لوبيا سبز و باقالي گرفتيم و من مثل اين خجسته دلا نشستم و همه رو پاك و فريز كردم.اينطوري بيشتر دوست دارم  تا اينكه برم پاك كردش رو بگيرم.تازشم ميخوام برم و چند كيلو نخود فرنگي ديگه م بخرم چون اون كمه.يه سري خريد اضافه هم بايد بكنم چون بعد از زايمان تا يه مدت بيرون رفتنم سخت ميشه.مامان هم ايشالا 6،7 خرداد مياد اينجا.5 امتحان بچه ها تموم ميشه و مدرسه تحطيل.يادش بخير ابتدايي .............هييييييي چه زود گذشت.

ديگه فعلا چيزي يادم نمياد.

مي بوسمتون دوست جونياي خودم.

برگ صد و بیست و سه

يه چند وقته نمي نويسم.............. يعني درست و حسابي نمي نويسم.همش ميام و پست جديد رو باز مي كنم و باز بي حوصله مي بندمش.وبلاگاي دوستام رو ميخونم و ميگم فردا كامنت ميذارم.اما فردام باز تنبليم مياد..........شايد بخاطر همينه كه فك مي كنم دارم دوستاي مجازيم رو از دست ميدم..................

حالم خوبه و زندگي خيلي خوب داره ميگذره...........اما من بي حوصله م .ديروز وارد نهمين ماه بارداري شدم.يعني واقعا نه ماه گذشت.........چه زود.انگار يه چشم بهم زدن بود.

روزايي هست كه زندگيم آفتابيه آفتابيه.

 

*.مثل اون دوشنبه كه رفتم جواب آزمايشم رو گرفتم و بعدش سر راه بستني خريدم و رفتم لونا پارك نشستم تا آقايي كلاسش تموم شد و با هم تو پارك بستني و برنج و خورشت قيمه خورديم و بعدشم رفتيم و برا دخملي وسايل ديديم و برگشتيم......

**يا اون جمعه كه بارون ميباريد و رفتيم گنجنامه و تا آبشار رفتيم......

***شب جمعه كه رفتيم ميسان و حسابي كفم بريد از قيمت غذاهاش اما خوب خوره بوديم ديگه........نوش جونمون.

****از شام خونه سويا كه فسنجون پخته بود اما بخاطر گردوش تلخ شده بود .....

*****از پنجشنبه كه دوازده از خواب بيدار شدم و تصميم گرفتيم برگرديم خونه بابايي و ساعت يك و نيم تو راه بوديم و عصري با مامان رفتيم سيسموني عروسك نازمون رو گرفتيم.يه سري چيزاي ديگه شم اضافي خودم ميخوام بگيرم.مثل چند دست لباس اضافي و شيشه شير و اينا كه اونارم تا حدودي گرفتيم.

انگار مادر شدن و اومدن يه فرد جديد تو زندگيم خيلي تاثير گذارتر از اون چيزي بود كه تا حالا فكر مي كردم.

گاهي وقتي يه كم تكوناش كم ميشه نگران ميشم انگار يه جزيي از زندگيم كه خيلي خيلي باهاش بودم سالها و سالها،باهام قهره يا ازم دوره.

اه حالم بهم ميخوره از اينكه همش مثل اين ...... بشينم و از بچه حرف بزنم.يكي از تفريحات جديدم مغازه هاي لباس بچه گانه رفتن و دلم ضعف بره براي خريدن همشون اما بچه زود رشد ميكنه و ممكنه يه سريش  رو اصلا استفاده نكنه.

هفته قبل رفتم دكتر برا چكاپ ،همچين منو ترسوند كه وايييييييييي تو چقدر شجاعي.چطوري جرات كردي هر هفته با همسريت بري زنجان.(همسري اين ترم مجبوره چهارشنبه پنج شنبه ها رو زنجان بياد.بخاطر كلاساش)بعدشم  گفت كه ديگه اصلا نرو خيلي برات خطرناكه ممكنه كيسه آبت پاره بشه.منم عين خوشحالا اصلا به حرفش توجه نكردم و اين هفته با همسر جان اومدم و الان در زنجان هستم.از هفته آينده ديگه نميام.

 به به چه هواي محشريه.من عاشق اين هوام.همه جا سبز و جوونه.خدا رو شكر كه بارداري راحت و بي دردسري داشتم و ايشالا تا يه ماه ديگه دخملي عزيزم تو بخلمه.اونوقت منم از شر اين مانتوي گشاد و كفشاي تخت خلاص ميشم .ايشالا بچه م سالم باشه ،همه اين چيزا فذداي يه تار موي نانازيم. 

تصميمم  عوض شد.برا زايمانم خونه خودم ميمونم.مامانم مياد پيشم.اينطوري راحتترم.براي آقاييم بهتره طفلكي نمي رسه همزمان هم همدان باشه هم زنجان هم كناره من البته اگه خونه خودم باشم كه همش كنارمه.ولی ایشالا بعد از ۱۵ تیر برمیگردیم و یه جشن اونجا میگیریم.    

                                                                                         

احساس ميكنم از هم گسيخته نوشتم.الان بهتر از اين نمي تونم بنويسم.فكرم پراكنده س.ببخشيد.

دلم يه عالمه كناره دريا و پيتزا و ديزي و كلا همه نوع غذاي چرب و نمكي و مضره !!!! و شربتاي خنك و بيكني گلدار و موج سواري و شنا ميخواد.با يه ساحل ماسه ايي كه پا برهنه بدوم توش با همسري ، با بستني و دسر از همه انواعش( اين حرف منو فقط ممكنه يه خانوم باردار كه مجبوره بعضي چيزا رو نخوره و براش قدغن درك كنه.).فارغ از همه چيز و همه كس.بعدش شبشم بريم يه كلوب ساحلي.از اينا كه موسيقي زنده دارن.اونوقت تا دلمون بخواد با هم برقصيم.دلم رقص زير بارون رو ميخواد.يه جايي همون نزديكاي ساحلم بخوابيمفرداشم با هم بريم غواصي و قايق سواري.يا كوه نوردي و تله كابين سواري..اصلا هم غصه مخارج و كاراي بعد از تعطيلاتم نخوريم.من و همسری  خيلي خسته اييم. واقعا يه مسافرت نياز داريم.اما به نظرم براي ايراني جماعت بيخيالي و خوش گذروندن يه آرزوي محاله.هميشه يه چيزي براي نگراني هست.اين روزا خيلي سنگين شدم.  يه دل سير دويدن و رو شكم خوابيدن برام شده آرزو.خواب شبارم نگم كه مكافاتيه.خلاصه كه مادر شدن خيلي سختتر از اونيه كه فك مي كردم.آدم تا خودش تجربه نكنه نمي دركه.حالا خيلي خيلي بيشتر قدر مامانم رو ميدونم.خدا همه مادر پدرارو برا همه حفظ كنه.آمين.

برگ صد و بیست و دو

سال نوتون با کلی تاخیر مبارک.نمیدونم چردت بی حوصله هستم و همش دلم میخواد دراز بکشما اصلا دستم به نوشتن نمیره.این روزا به شدت دلم میخواد همش دراز بکشم و هیچ کاری نکنم.البته وبلاگای همه دوستای خوبم رو میخونم اما حال کامنت گذاشتن ندارم.شرمنده دوستای گلم.قول میدم بعدا جبران کنم.

وقتی یه مدت ننویسی انگار خاطرات قدیمی میشن و دیگه برای نوشته شدن انرژی ندارن یا شایدم از تنبلی خودمه.

امسال قبل از عید و خود عید برام یکی از پر مشغله ترین مناسبتهای زندگیم بود.دقیقا از یه  ماه قبل از عیدکه همش دنبال خونه بودیم و بعدش گرفتن خونه و تمیز کردنش و رفتن به اون یکی شهر و جمع کردن وسایل و اثاث کشی به اینجا و چیدن کل خونه .اونم فقط و فقط وقتی خودت و همسریت و دو نفری همه کارا رو انجام بدین خیلی خیلی خسته کننده اس.

اصلا بذارید از اول بگم.خونه رو که تحویل دادن با اقایی به جونش افتادیم.البته تمیز بود ولی ما دلمون میخواست اونجوری باشه که میخواییم.بنابراین رفتیم و چند سطل رنگ گرفتیم و همسری چند روز تمام مشغول رنگ آمیزی در و دیوار بود.من و دخملیم هم مشغول تمیز کردن آشپزخونه و حوم دستشویی و نجره ها و .........البته نازگلی ما هیچ کاری نکرد ها فقط تو دل مامان همش بهم دستور میداد که چیکار بکنم .اصلانم خسته نشد.فقط من کلی انرژی از دست دادم.بعد از اینکه خونه مثل یه دسته گل شد.برگشتیم زنجان شب چهارشنبه سوری  بقیه وسایل رو جمع کردیم و  صبحش بعد از اینکه کلی از دست بد قولی شرکتای باربری اونجا اعصابمون بهم ریخت یه بنده خدایی پیدا شد و وسایلمون رو ار زدیم و پیش به سوی همدان.از ۲۶ تا ۲۹ مشغول چیدن وسایل بودیم.طفلکی خودم و همسری.چقد کار کردیم.قربون خودمون بشم که اینقده با هم در تفاهمیم.از اون ورم مامانی همش میگفت تو کاری نکن ما می آییم همه رو برات می چینیم ولی من یه اخلاقی دارم که اصلا دوست ندارم زحمت کارای من رو دوش کسی باشه.اونم مخصوصا مامانی و آبجیا که همیشه زحمت من رو کشیدم.از اون ورم همش زنگ میزدن که کی برمیگردید و زود بیایید و از این حرفا.۲۹ صبح زود از خواب بیدار شدیم و بعد از صبحونه  رفتیم دنبال سویا و پسرش و روناک و اونارم برداشتیم و پیش به سوی سرزمین مادری.ساعت ۵/۱۰ رسیدیم و یه کمی نشستیم و بعدش رفتیم بازار برای خرید عید!!!!!!!!!!!هیچیم نخریدم.فقط لباسای آقایی رو ازخیاطی آوردیم که خیلی قشنگ دوخته بود.شبم همه دور هفت سین بودیم و سال نو رو تحویل گرفتیم.بعدشم فال حافظ گرفتیم و کلی خوش گذشت.دو روز بعدشم که رفتم بیرون و برای اولین بار تو زندگیم تونستم کفش و روسری و مانتو رو در یک روز خریداری کنم.اونم در زمان کمی.وایی چقدر خوب بود این مدل خرید کردن.کیف رو هم عوض نکردم.یادتونه گفتم دفعه قبل که اونجا بودم یه کیف گرفتم.رفتم که عوض کنم دیدم مال خودم خیلی خوشکله و نمی دونم چرا اون موقع به چشم نیومد این بود که تصمیمم عوض شد و نگهش داشتم .

فرداش هم به اتفاق خونه خاله آقایی و دخترا و پسرا و عروس و دوماداش راهی شهر آقایی شدیم.خیلی خسته شدم.نمی دونم دلیلش این بود که تمام مدت مجبور به نشستن اونم با پاهای جمع کرده بدم یا مهمونیای پشت سر همی که میرفتیم.خلاصه که بعد از سه روز به آقایی گفتم برگردیم.اونم موافقت کرد.البته یه روز دیگه شم موندیم.بخاطر کار همسری.یکشنبه هم برگشتیم.تو راه یه قسمتایی بارون میبارید.از اون بارونای دو نفری عشقولانسی.تو یه جاده که اطرافش سرسبزه یه بارون آروم بهاری شیشه های ماشینت رو نوازش کنه اونوقت دو تا عاشق مثل من و همسری تو ماشین باشیم و من همش بخاری رو روشن کنم و همسر جان  همش خاموش کنه و بعدشم من قر بزنم که سردمه و بازم روشنش کنم  و همسری بگه من گرممه و خاموش.پاشو تو بیا رانندگی کن که ببینی چه گرمه و من هر نیم ساعت یه بار بگم کی سانتافه میگیریم و همسری بگه نمی دونم  و مگه این چشه و از این حرفای عاشقانه و باز هم در حالی که همون بارون قشنگه میباره تو به خاموشی بخاری رضایت میدی و اونوقته که میبینی به به عجب هوایی و اونوقته که عاشقانه هات قلنبه میشن و فضا روحانی میشه و همش با همسری لاو میترکونید.من عاشق بهار و بارون و رعد و برقاشم.حکایتی داریم من و این همسر جان.

شب برگشتیم خونه مامی و فردا عصرش من و مامی و خواهریها و پدر بزرگ و مادر بزرگ راهی همدان شدیم.بابایی و داداشی نیومدن.چون داداش جان امسال کنکور داره و مشغول درس خوندنه.ایشالا موفق بشه.فرداش نهارم رو درست کردم و رفتیم بازار یه کم چرخیدیم و بعدش رفتیم خونه و وسایل رو جمع کردیم و برا نهار رفتیم گنجنامه.جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت.عصرشم رفتیم تله کابین و غروب هم برگشتیم.فرداشم هر چی اصرار کردیم که بابا نرید یه دو روز دیگه بمونید تا ۱۳ هیچ کس موافقت نکرد و اونا برگشتن.مام روز ۱۳ صبح راه افتادیم و برگشتیم ولایت و ۱۳ رو در کنار خونواده ی عزیزمون به در کردیم و در کردنشم تا شب طول کشید.فقط حیف که ساعت ۸ مامی و بابایی خواهری رو بردن که بره تبریز.ما هم عصر روز بعد برگشتیم اینجا.

اینم نوروز ما که اینطوری گذشت.

هفته قبلم یه شب رفتین خونه سویا.دهمین سالگرد ازدواجشون بود و یه جشن خونوادگی گرفته بودن.به ما نگفت.فقط عصری زنگ زد که برا شام بیایید اینجا.آقاییم سرما خورده بود منم که ماشالا خانواده دوست و کدبانو و شوهر ذلیل.برا حاج آقامون سوپ پزیده بودم گفتم برا شام نمیاییم اما اگه همسری بتونه برا بعد از شام میاییم.نشون به اون نشون که همسری گفت مریضم و نمی تونم .منم که مطیع اوامر ایشون.گفتم دددددددددددههههههههههه مگه میشه نتونی.ما امشب میریم.من دلم مهمونی میخواد و اینچنین شد که رفتیم.نشمیل و روناک براش کادو گرفته بودن.شوهرشم براش گوشی گرفته بود ولی ما گل روی خودمون رو بردیم.آخه ما چه میدونستیم سالگردشونه خواهر.کلی تبریک گفتیم و کیک خوردیم و خندیدیم و برگشتیم.

دیروز هم رفتیم که برادخملیمون جهاز بگیریم.راستش نمی دونم چیکار کنم.این خونه هامون یه خوابس.من اگه تخت گهواره بگیرم جای زیادی رو اشغال میکنه.بدون اونم نمی شه.نمی دونم چه مدلی براش بگیرمواز این مدلای سبکم هست اما من خوشم نمیاد.از اون طرفم مامانم اینا میخوان همه رو براش بگیرن.سرویس خواب و سیسمونی و خلاصه همه چیز.میخوام بگم که فقط سرویس خواب رو بگیرن و خودمون سیسمونی رو.میترسمم که بگم و ناراحت شن.خلاصه همینطوری موندم.وایی وسایل بچه گرفتن چه سخته.میگم چه چیزای قشنگی برا بچه ها هست.من که دیروز هی نگا میکردم و را به را قربون صدقش میرفتم.زمان ما که جنگ بود  نهایتش یه گهواره و چهارتا عروسک .ههیییییییییییییی خواهر.خدا رو شکر برا همه چیزش.فک کنم من و همسری بهترین همبازیای دخملمون بشیم چون مثل بچه ها برای بازیهای بچه گانه و عروسک و وسایل بچگانه ذوق میکنیم.دقت کردید چقد لباسای دخترونه خوشکل و متنوعتر از بقیه ن.قربونت برم مادر که اینقدر ماهی.دخملی جونم.

 

                         

یه کمی هم از دخترمون:

الان تو هفته ۳۴ هستیم.باورم نمی شه چه زود گذشت.هفته قبل رفتم برای سونو و همه چیز خوب بود و عسلکم هم سالم بود.۱۴ خرداد رو برای زایمانم زدن.میخوام از اول خرداد برگردم سنندج.البته امیدوارم دقیقا همون تاریخ باشه.میگن چون زایمانه اولمه نمی شه دقیق گفت.من قبلا از زایمان نمی ترسیدم ولی این روزا یکی از چیزایی که شدیدا داره رو اعصابم راه میره و شدیدا استرس زاست برام همین موضوع زایمانه.درداش .پا *رگی و هزار برنامه ی دیگه ش.تصمیم گرفتم سزارین کنم.اما مامان نمیزاره و شدیدا مخالفت میکنه.آقایی هم که میگه طبیعی بهتره اما برای منی که همیشه عمرم از درد ترسیدم زایمان یه چیزی فراتر از کابوسه.این روزا این چیزا خیلی ذهنم رو مشغول کرده.همشم با آقایی در موردش حرف میزنم و همسری هم که تو بیشتر موارد شروع به مسخره بازی و منحرف کردن ذهن من میکنه.پنبه ی سفیدم هم تا وقتی به پهلو میخوابم تکوناش بیشتر میشه.خیلیم باباییه چون هر وقت آقایی دستشو رو شکمم میذاره آنچنان لگد و تکونایی زیر دست باباش میخوره که گاهی خودمم تعجب میکنم.هر وقتن همسری باهاش حرف میزنه فورا عکس العمل نشون میده.اون آقایی براش شعر میخوند که تو شعره یه قسمتش بود که میگفت بیا بیا  پرنسس ما پاهای کوچیکش رو به شکمم فشار میداد.میتونستم سفتی پاش رو رو پوست شکمم احساس کنم.خلاصه که بساطی دارم با این پدر و دختر.من عاشق تکونانتم دختر ماهم و عاشق ذوق کردنا و برق چشمای بابایی وقتی خودت رو براش لوس میکنی.من عاشقتونم.

کارآموزیمم داره تموم میشه من هنوز گزارشاتم رو ننوشتم.وایی اینم یه عامل استرس زای دیگهHello!!!

برگ صد و بیست و یکم

خوب انگار اين دو هفته ايي كه من نبودم اتفاق خيلي خاصي نيافتاده ولي تا دلتون بخواد سر من شلوغ بود.همش در راه بوديم از اين شهر به اون شهر.اونجام كه از بس دنبال خونه گشتيم كه حسابي خسته شديم اما خدا رو شكر بلاخره يه خونه خوب و دوست داشتني  با پنجره هاي بزرگ گرفتیم.جمعه كه باز برميگيرديم حالا  من موندم و اين دو روز با يه عالمه وسايل كه جمع كنم.البته چند هفته قبل همه كابينتها بجز دو تاشون رو جمع كردم ايناييم كه مونده وسايل يزرگن كه ميزارم تو كارتنش.از شنبه هم بايد بريم و اون خونه مون رو تميز كنيم.دلم خوش بود كه امسال خونه تكوني ندارم اما مثل اينكه خيال باطل و من دو روزه بايد كلي كار بكنم.خونه رو رنگ كنيم.من از رنگ ديواراش خوشم نمياد.ميخوام يه نباتي خيلي كم رنگ بزنم.اتاق خواب رو هم يه صورتي خيلي رنگ پريده.آشپزخونه رم كه بجز خودم كار هيچ كارگري رو قبول ندارم.همش سمبل ميكنن البته همه كارا از جمله پنجره پاك كردن به كمك آقايي انجام ميشه.كفشم كه باز بايد خودم تميز كنم.حيف كه بخارشور ندارم.بعد از تميز كردن خونه هم برميگرديم خونه مامان بنابراين فعلا نمي تونم بخارشور اونم بگيرم.هفته آينده خيلي خيلي هفته پر كاري ميشه براي من.بايد بريم اونجا.بعد برگرديم اينجا وسايلمون رو ببريم.باز اونجا تا جايي كه مي تونيم خونه رو بچينيم .سه شنبه يا چهارشنبه هم برگرديم سرزمين مادري.چون ميخوام از اونجا پارچه براي پرده و يه سري خريد براي خودم انجام بدم.هفته آيندش كه ميشه 3 يا 4 عيد بازم برميگرديم همدان البته با ماماني و خواهريها.براي چيدن وسايل.ائنا كه ميگن وسايل رو ببر بزار و برگرديد.خودتم دست به هيچي نزن اما دلم ميخواد خونه م براي سال جديد چيده شده و مرتب باشه بجز تو كابينتها كه ديگه فك نكنم وقت بشه براي چيدنشون.ميخوام سبزه بذارم براي عيد اما اين مدل اومدن و رفتن من نمي زاره در نتيجه شايد يه سبزه آماده گرفتم شايدم دلم نيومد پول مفت بدم، نشستم خودم درستيدم.هفت سين هم ميچينم.گرچه وقت سال تحويل خونه خودمون نيستيم ولي عمو نوروز اگه بياد خونمون و هفت سين نباشه ممكنه ناراحت بشه.رو اپن يه هفت سين خوشكل ميچينم.ماهي قرمز هم ميخرم .واييييييييييييي چه خوشكله.ميزارم تو يخچال كه جاش  گرم نباشه.خيلي خيلي احساس خوبي دارم با اومدن سال جديد همه چي داره براي من نو ميشه.از همه مهمتر محل زندگي.ايشالا سال خوب و خوشي باشه براي همه.آميييييييييييييييييين.

 

             

خريد عيد هم هيچ كاري انجام ندادم.وقتش كه نبود .چند روز قبل رفتم دنبال يه پانچو اما انگار قحطيش اومده نه به تابستون كه اونقدر زياد بود نه به حالا كه نيست.خواهرم دو سال قبل كه رفت مكه برام يه مانتو عربي آورد يه مانتو دو تيكه اس كه چون بلند بود هيچوقت نپوشيدم.چند روز قبل كه كلا كمدها رو خالي ميكردم ديدمش.ميخوام همين رو بدم برام كوتاه كنن و بپوشم خيلي خيلي قشنگتر از مدلهايي كه الان تو بازاره.انگار اين ب عيدي هرچي ته انباراشون مونده رو رو كردن كه ملت مجبور به خريدنش باشن.نيست م@ ملكت هم بي صاحاب هر كي هر قيمتي دلش خواسته زده رو جنساش.يه نمايشگاه بهاره اينجا زدن كه هفته قبل با همسري رفتيم.تقريبا تمام جنسهاشون به درد نخور بود.بجز چيپسهاي خونگي كه خيلي خوشمزه درست كرده بودن.تابلوهاي پازليش هم خوشكل بود.ميخوام اگه امروز آقايي حوصله كنه و خسته نباشه ببرم يه چهار تيكه و سه تيكه ش رو بگيرم.يه سري كاور هم براي روي وسايلم ميخوام كه اندازه ها رو گرفتم اونم بايد بخرم.

فردا هم نوبت آرايشگاه دارم.هنوز هم نمي دونم موهام رو رنگ كنم يا نكنم .

                  

جواب آزمايش تحمل قندمم گرفتم كه نرمال بود اما يه كم ، كم خونم.دليل  سر گيجه هامم همين بود.فعلا كه نبردمش پيش دكتر.اون روز رفتم نبود ،بعدشم كه ما نبوديم.امروزم كه ميخواستم ببرم اونقدر تو داد 2گستري براي  معرفي نامه معطل شدم كه نشد برم .اونم موند براي فردا.

                 

شايد ديگه وقت نكنم تا سال آينده پست بذارم.از همين الان.پيش پيش سال نو رو به همتون تبريك ميگم.اميدوارم سالي باشه پر از خير و بركت و رزق و روزي و دلخوش براي همتون.ايشالا هر كسي هر آرزويي داره با تن سالم براي خودش و عزيزانش بهش برسه.سال خيلي خيلي خيلي خوبي هم باشه براي من و همسرم و خونوادم.

مي بوسمتون.

باي.

برگ صد و بیستم

 تعطيلات خوبي بود.البته ميدونم با كلي تاخير مينويسمش اما ثبت ميكنم كه يادم بمونه.خونه ماماني كلي خوش گذشت.چند شبش رو كه پدربزرگ مادربزرگم اومدن خونه مامان.يه شبش رو كه فريبا اينا اومدن خونه مامي يه شب ديگه شم خونه پسر عموي بابايي.يه شبم ما رفتيم خونه مامان بزرگ.خونه خاله آقاييم رفتيم.بعضي از خريدامم انجام شد.يه كيف گرفتم كه خيلي ازش خوشم نيومد اين بود كه گذاشتم اونجا كه وقتي برگشتم ببرم عوضش كنم.اونم بخاطر دل آقايي گرفتم از بس گفت يه كيف بگير.كفشش اصرار داشت بگيرم كه خوشبختانه نگرفتم.حالا اين بار هر دو رو با هم ميگيرم.يه پالتوم گرفتم.قصد خريدش رو نداشتم اما همينطوري رفتيم تو مغازه وقتي پرو كردم به تنم خوشكل بود.اين شد كه خريدمش.ديگه اينكه يه سريم شكوفه قند(مي مي خوشكلم شكوفه قند همون قنده كه با رنگاي خوراكي رنگش كردن و بعدش به شكل شكوفه هاي كوچك ددآوردن.البته شكل ستاره و قلبشم هست اما خوب اسمش شكوفه اس،نيست رنگاش متنوع ،تو قند خيلي قشنگ ميشه،من بسته ايي هزار گرفتم) و گل كريستال براي تو سيني خريدم ولي هنوز كلي خريد ديگه دارم كه بايد انجام بشه  .من عاشق اسفندم چون بوي بهار رو با خودش مياره.شلوغي خيابونا.ماهي قرمز و سبزه و كلي چيزاي خوشكل ديگهو.

سه شنبه صبح رفتيم همدان.دو ساعت بيشتر راه نيست.ثبت نام همسري رو انجام داديم اما اون اقايي كه مسئول خونه و اينا بود اون روز مرخصي بود اين بود كه تصميم گرفتيم اونجا بمونيم تا فردا كه ايشون بيان .نهار رفتيم البرز كه چون ما غريب بوديم نمي دونم ميشد رستوران درجه چند همدان ولي غذاشون خيلي خوب و تميز بود.محيطشم پاكيزه بود.عسل جان  شما كه ميدوني؟ بعدشم يه سر رفتيم بوعلي.شبم خونه سويا بوديم،روناكم اومد اونجا.نشميل و شوهرشم برنگشتن همدان.قرار بود شوهرش جنس بار بزنه(لوازم خانگي) اين بود كه سنندج موندن.شب خوبي بود گرچه من از بس خسته بودم و تو ماشين نشسته بودم كه فقط دلم ميخواست دراز بكشم و به حرفاشون گوش بدم.ميييييييگم دلم ميخواست اما جلوشون كه نمي تونستم كه.زشت بود.فرداشم  كه رفتيم و آقاهه رو ديديم.اما همينطوري كه ول كنش نيستيم تا بهمون خونه نده همچنان ميريم و ميايم.راستش خونه سازماني و دانشجويي خوبيش اينه كه مجبور نيستي هر سال عوضش كني.اجاره هم كه نسبت به خونه هاي ديگه تقريبا خيلي خيلي كمه.اما از همه مهمتر برام تعداد اتاقاشه كه سه خوابس.اينه كه از اون روز همچنان به همسري ميگم به مرده زنگ بزنه.متعجم كه چطور تا حالا كچل نشده قند عسلم.بعد از انجام كارامون چهارشنبه برگشتيم زنجان.

پنج شنبه هم من رفتم و براي سه تا شعبه همزمان معرفي نامه گرفتم.خدا خيرشون بده كه بهم  نامه ها رو دادن.اينطوري كلي كارم جلو ميافته اما خيلي برام فشار مياد چون بايد سه تا شعبه رو با هم برم.شنبه تا سه شنبه كه همدانيم هيچ.ميمونه چهارشنبه و پنج شنبه كه بخاطر كلاساي آقايي مجبوريم برگرديم اينجا.منم همين دو روز رو ميتونم برم.ديدين گاهي بعضي آدما خودشون رو الكي خيلي تحويل ميگيرن؟مثل ورزش تو مدرسه.بچه درساي سخت مثل رياضي  رو بيست ميگيره بعد معلم عقده اي ورزش ،براش ميزاره 75/19.اونوقت هرچي ميري ميگي بابا جان اين چيه گذاشتي.ميخوره تو ذوق بچه يا معدلش رو پايين مياره همچين ميگه نه و ال و بل كه حالت ازش بهم ميخوره.حالا شده حكايت يكي از شعباتي كه ميرم.امور حسبي  به نظرم بيخودترين قسمت قانونه.چند روز قبل براي دادگاه خانواده و  سرپرستي همزمان نامه گرفتم.براي خانواده كه بردم رئيس دادگاه وقتي شرايطم رو فهميد خيلي راحت قبول كرد.اما وقتي برا سرپرستي برم همچين خانومه برام كلاس گذاشت كه نمي شه و بايد درست سر وقتت بيايي  و از اين چرت و پرتا كه منم همينطوري زدم بيرون و كلي فحش نثار روحش كردم.البته شعبه رو ميرم اما خيلي عقده اي بود.

ديروزم بلاخره موفق شدم برم پيش وكيل سرپرستم.زن خيلي خوبيه.گزارشاتش رو بهم داد كه از رو همونا بنويسم.گفت همينارو بنويس ،با اين وضعتم اينقدر به خودت فشار نيار.منم خودم رو زده بودم به مظلوميت.غافل از اينكه بنده هفته قبلش از ويلا گزارشاتش رو گرفته بودم و كلي گزارش دارم.با نيش باز گزارشات اونم گرفتم و خوش و خرم برگشتم.آخيشششششششششش ديگه خيالم راحت شد.گزارشاتم تكميله.فقط تايپ ميكنم و همين.شنبه هم ميريم همدان.ديشبم به شادي زنگ زدم و شماره يكي از دوستاي دوران دانشجوييش كه الان دفترخونه داره رو گرفتم.شنبه با اقايي ميريم پيشش كه ببينم وكيل آشنا داره كه بخوام برم اونجا.الكي چند روز اونجا بيكارم.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ني ني جونيم هم حالش خوبه.تكوناش بيشتر شده.مخصوصا وقتي غذا ميخورم.گاهي وقتي تكون ميخوره آقايي مياد و دستش رو رو شكمم ميزاره و تكوناش رو حس ميكنه و بعدش چشماي شيطونش برق ميزنه.گاهيم مثل  بچه ها كه يه چيز جديد كشف كردن با يه حالت خاصي كه من عاشقشم ميگه بچه چه موجود عجيبيه؟يا وقتي تكون ميخوره همچين با ذوق ميگه ببين داره بازي ميكنه،انگار كه خودش مشغول بازي كردنه.

هيچيم فهلا براي فرشته كوچولوم نگرفتم.خو زوده هنوز.شنبه رفتم براي چكاپ.وزنم شده 100/71 و اين يعني 4 كيلو اضافه وزن ظرف پنج هفته. دكتر كلي بهم توصيه كرد كه كمتر بخورم و از اين حرفا.اما اخه مگه ميشه.ني ني كه بخواد بايد بخورم.ميگفت ني نيت درشته.قربونت برم پرنسس ماهه خودم.بعدشم كه مامان زنگ زد و منم كه حرف تو دهنم مثل نقل نبات ،بهش گفتم.اونم كلي توصيه كه بچه كمتر بخور.پپوستت خراب ميشه.تو زايمان اذيت ميشي و از اين حرفا كه همشم آخرش ميگفت پوستت كش مياد و با ميوه خودت رو سير كن.بعدشم كه اضافه كرد حالا بچم اگه خيلي وزن نداشته باشه چيزي نيست.بعد از تولد بهتره اگه وزن بگيره.اينطوري زايمانت راحتتره.بخيه كمتر ميخوري.پوستتم خراب نمي شه.فدات بشم ماماني كه اينقد به فكرمي.مامانا چه مهربونن.ايشالا هميشه سالم باشن.

دكتره تست تحمل گلوكز و كشت ادرارم برام نوشت كه پنج شنبه  بايد برم.ماله هفته بيست و ششمه  اما چون هفته آينده من  اينجا نيستم اينه كه آخر همين هفته ميرم. امروز رفتم و آزمايش تيرويئد و كشت اد*رار دادم(اين يكي كشت رو قبلا نوشته بود،اما خوب هر دو يه چييييييييزه ديگه).بعدشم ديگه حوصله م نشد برم دادگاه نشستم خونه.الانم نهارم رو  پختم  و ميخوام كم كم تايپ كردن گزارشات كارآموزيم رو شروع كنم.در حالي كه مشتاقانه و عشقولانه  و مشعوفانه و اينا منتظر اومدن همسر عزيز و بابايي عسلك هستم.

بد جور دلم ميخواد موهام رو رنگ كنم اما مامانم نمي زاره.اي خدا.حالا شايدم كردم.كرمه ديگه،كاريش نمي شه كرد(ببخشيد آ)

 بازم اومدن يواش يواش بهار رو بهتون تبريك ميگم.وايييي درختارو ديديد كه جوونه زدن چه خوشكلن.من كه با ديدنشون كلي ذوق ميكنم.اصلا هيچ سالي مثل امسال از اومدن بهار ذوق زده نشدم .

 اسمايي كه فعلا براي دخملي ناز و قشنگمون در نظر داريم يكي جوآنا و يكيم ژوآنا هست.حالا تا ببينيم .به نظرتون كدوم قشنگتره؟

 همينا ديگه.فعلا چيزي به ذهنم نمي رسه.جز اينكه هورا هورا داره بهار مياد دوباره.اين قالب خوبه؟

 سمير عزيزم اينم عكس سفره هفت سين پارسال من.

هفت سینHello

برگ صد و نوزدهم(برای دخترم)

دخترم يه روزي ميشه كه ميايي و سطر به سطر نوشتهاي من رو مي خوني.خاطرات زندگي رو.نمي دونم كي اما مي دونم كه ميايي چون خودم آدرس اينجا رو بهت ميدم.نمي دونم اون زمان من چه طور آدمي شدم.چه طور مادري مي شم اما اميدوارم در هر شرايطي و هميشه بتونيم همديگر رو درك كنيم و براي هم عزيز باشيم.

امروز يه كمي دلم گرفته پس اگه حوصلش رو نداري نخون.شايد اين روزا نوشتن از احساساتم براي تو ،تويي كه الان توي دلمي و همه چيز رو مي بيني و حس مي كني چيز زياد جالبي نباشه اما چند ماه آينده كه از تن من جدا شدي ،صاحب دنياي خودت ميشي.دنيايي كه آرزو مي كنم از دنياي من دور نباشه.اونوقته كه دونستن احساساي الانم ممكنه برات جالب باشه.

بيست و پنج هفته اس كه بوجود اومدي.من و بابا وجودت رو شكل داديم و از خدا ميخوام كه تو رو سالم بهمون بده.گاهي دلم ميخواد تا هميشه همون تو بموني.اينطوري با هم نفس مي كشيم،راه ميريم،احساس ميكنيم،زندگي مي كنيم.وقتي تو دلم تكون ميخوري دلم ميخواد تو رو همونجا تا هميشه نگه دارم.اينطوري هميشه جات امنه و من هميشه مواظبتم.شايد خودخواهي باشه اما ميخوام فقط براي خودم نگهت دارم.دروغ چرا ،اينطوري خيالم راحته.از اينكه كسي ناراحتت نمي كنه،خدايي نكرده گاهي غصه نمي خوري يا حتي وقتي ميخوايي راه رفتن ياد بگيري نمي افتي و دردت نمي گيره.گفتم كه الان تو دلمي و همه چيز رو مي دوني،مي دوني كه يه جايي اون ته هاي قلبم گاهي غمگينم.مي دوني كه مامان از مرگ بدش مياد.از مرگ ميترسه.فكر اينكه يه روز من نباشم كه تو بهش بگي مامان دلم رو ميلرزونه.مهم نيست برام چند سال بعد باشه،حتي اگه صد سالتم بشه دلم ميخواد باشم و ببينمت.از خدا ميخوام هميشه همه پدر و مادرا سالم باشن.مي دوني دختر، من از پيري بيزارم.از ناتواني،از مريضي.گاهي دلم ميخواد يه جايي زمان رو متوقف مي كردم.اون جايي كه مادر بزرگ جونتر بود و من بخاطر كار مامان بابا هميشه يشش بودم و عصرا براي خريدن لواشك يا بستني با دختراي كوچه بعد از لي لي ميدويدم  و مي رفتم كه ازش پول بگيرم يا شبا وقت خواب زنجير طلاي كلفتش رو از گردنش درمياوردم و تا گردنم نمي نداخت خوابم نمي برد.يا كه روي پله حياط مينشست و موهام رو ميبافت و برام شعر ميخوند.آه دختركم ،زمان خيلي بيرحمه.از همه چيز جز يه خاطره و يه حسرت بزرگ چيزي برات نميزاره.دلم ميخواد مامان بابام همينطوري بمونن.هميشه برام سالم و شاد باشن. دلم ميخواد همه احساساي خوبي كه من تجربه كردم رو تو هم تجربه كني.دلم ميخواد هميشه بخندي.شايد مامان يه كمي احساساي نوستالژيش قويه اما من همه اين خاطرات رو زندگي كردم و برام  مثل يه حرير صورتي ميمونه كه گاهي يادآوريش احساس غريبي بهم ميده.يه چيزي شبيه غم. عجيبي دارم. فكر مي كنم كه آيا من اصلا حق اين رو دارم كه تو رو به دنيايي بيارم كه پره از خشونت.گاهي احساساي

مادر شدن حس عجيبه.تا مادر نشي نمي فهميش اما خوشحالم.خيلي خوشحالم از اينكه توام مثل من پدربزرگ و مادر بزرگم رو مي بيني.

عسلم زندگي همش روزاي خوب نيست.غم داره.غصه داره.روزاي سختي داره كه وقتي پشت سر ميزاريشون گاهي خودتم باورت نمي شه كه اين تو  بودي كه اونارو طي كردي.اما هميشه تو سختترين شرايط هم يادت باشه كه بالاخره ميگذرن.من . بابات هميشه تو هر شرايطي باهاتيم و تو هميشه مي توني رو ما حساب كني.تو زندگيت با همه خوب باش اما همه رو به حريم خصوصيت راه نده.هركي بهت بدي كرد بهش بدي كن.اگه ناراحتت كرد تلافي كن.نذار هيچوقت سنگيني هيچ حرف يا كاري رو دلت بمونه.تو زندگيت پيامبر بازي درنيار كه هر كي  هر جور دلش خواست باهات رفتار كنه حتی اگه اون شخص خيلي برات مهم بود.اينو يادت باشه كه مهمترين شخص زندگي تو.كسي كه احساسات و نيازها و اقداماتش برات ميتونه مهم باشه خودت هستي.هميشه مرتب باش.به ظاهر و باطنت برس تا جايي كه ميتوني.برات مهم نباشه كه ديگران چي ميگن.حسود و خاله زنك تادلت بخواد دور و برت زياده.يه زن هميشه بايد يه زن باشه.از عناصر لطيف زنانت هيچ وقت به هر قيمتي استفاده نكن.بعدا می بینی كه بعضي زنا براي پيش بردن كارشون گاهي مجبور ميشن از زن بودنشون استفاده كنن اما تو هيچوقت اينطور نباش.هميشه حق خودت رو بعنوان يه انسان بگير اما در ذاتت ظرافت زنانه باشه.با هيچكس در مورد سياست و مذهب حرف نزن.از خيلي نظرات اعتقادات مذهبي و خيلي چيزاي ديگه ت  ممكنه با ديگران متفاوت باشه اما هيچوقت سعي نكن اونارو براي كسي توضيح بدي وهميشه به اون چيزي كه هستي افتخار كن.با  زناي چادري هم زياد قاطي نشو.خواستي در حد يه سلام كردن باهاشون ارتباط بگير اما دوست صميمي نشو. با آدمایی که همیشه تریپ مذهبی دارن زیاد رابطه برقرار نکن .به هيچكس هم پول قرض نده.يه روز مي فهمي كه مامان  و بابابيشتر از همه تو زندگي دوست دارن .پسرهاي زيادي رو خواهي شناخت.با هر كي كه دوست شدي قول بده كه بهومون بگي.اونوقت من و بابايي ميريم و در موردش تحقيق مي كنيم.با آدمايي بگرد كه سرشون به تنشون بيارزه.درسته همه آدما بنده خدان اما همه آدما نمي تونن تو رو خوشبخت كنن.تو هر مرحله ايي از دوستي كه بودي اگه فهميدي وجودش ناراحتت مي كنه يا اوني نيست كه ميخوايي فورا رهاش كن.تو خودت  از همه مهمتري.هر تصميمي كه بگيري من و بابايي مثل كوه پشتت هستيم و ازت حمايت مي كنيم.هميشه و در هر شرايطي.بدون كه تو دختر خيلي قوي هستي مثل من  وبابايي كه آدماي قوي هستيم و اجازه نميديم كسي ناراحتمون بكنه.عشق تو زندگي خيلي خيلي مهمه اما هميشه تو انتخابات عقل رو حاكم كن .پول و ماديات  هم خيلي مهمن.ملاكت فقط پول نباشه اما برات مهم باشه.تا هر وقت كه از يه نفر كاملا مطمئن نشدي باهاش ازدواج نكن.اگه خواستي باهاش باش اما تا مطمئن نشدي ازدواج نكن.ازدواج يه تعهد خيلي سنگينه پس راحت قبولش نكن.هرگز خيانت رو قبول نكن به هيچ قيمتي.درست رو بخون.مهم نيست چه رشته ايي.هر چيزي كه خودت علاقمند بودي بهش اما بخون.اجباري هم در خوندن نيست خودت هر طور كه دلت ميخواد اما هميشه و هميشه مطالعه داشته باش.حاضر نشو كه وقتت رو با آدمايي بذروني كه هيچ چيز براي ارائه كردن ندارن.حاضر نباش احساساتت رو خرج افرادي بكني كه هيچ فهمي از احساس ندارن.تنت رو با هيچ كس شريك نشو.تا بيست و دو سالگيتم با هيچ كس 3ك3 نداشته باش.تو خيلي مهمي.اين هميشه يادت باشه.از رنگاي خيلي تند هم براي آرايشت استفاده نكن.موسيقي و رقص رو خيلي خوب ياد بگير.شايد الان كه تو دلمي خندت بگيره از اين حرفا و بقيه حرفايي كه هر روز برات ميزنم اما باور كن كه همين چيزاي به ظاهر ساده تو زندگي خيلي مهمه.خيلي چيزاي ديگه م هست كه تو مسير زندگي بهت ياد ميدم.دخترم طوري زندگي كن كه لايقشی.تو بهترينها لايقته و هميشه بهترينها رو بخواه.من قبل از اونكه مادرت باشم دوستتم پس هميشه بهم اعتماد كن.دلم ميخواد كه تو بزرگ شي و با هم بريم شاپينگ واونوقت در مورد خريداي همديگه نظر بديم و تو بهم بگي مامي اين چيه خوشت اومده ،اينكه ماله پيرزناست يا من رو رنگ رژ لبايي كه ميگيري نظر بدم.وايييييي دختر فك كردن به اين چيزا معني خوشبختي.با هم بريم مهموني،استخر،مسافرت.بعدشم در مورد ديگران حرف بزنيم .بريم پارك و قدم بزنيم.من و تو بابايي.چه خونواده ي خوشبختي.عزيز دلم خيلي دوست دارم.خيلي .چه خوبه كه من و تو با هم دوستيم.بازم ميام و برات مينويسم.گرچه همه اينا و خيلي چيزاي ديگه رم بهت ياد ميدم ولي نوشتم كه بمونه.

فرشته مهربون خدا بوس براي تو.يكي از طرف من يكي هم بابايي.

برگ صد و هجدهم

                                 این پست رو از خونه بابایی مینویسم.درست مثل قبلنا که میومدم و رو این صندلی کرم مینشستم و وب گردی میکردم گاهی هم مینوشتم .مثل اون وقتا که با آقایی چت میکردیم و اون چون کار داشت گاهی دیر آن میشد و من باید منتظرش میشدم.مثل همه اون روزهای خوب و بدی که تو این اتاق گذروندم.همه گریه ها و خنده هام.مثل اون شبی که بابا درست یه شب قبل از خواستگاری اول بی مقدمه خواستگاری رو کنسل کرد و پاش رو تو یه کفش کرد که من دختر به آقایی نمیدم.مثل اون شب لعنتی دوم مرداد که همه دنیا رو سرم خراب شد و شونه هام باور این سنگینی رو نداشتن.مثل همون شب که به آقایی زنگ زدم و گفتم بابام میگه نه و باید قرار رو کنسل کنیم.نیاین و آقایی که باور نکرد و من برای اولین بار عشق همسرم رو با تمام وجودم درک کردم وقتی تلفنی با مامان حرف میزد در حالی که صدای بغض آلودش همه درها رو میزد برای راضی کردن مامان و مادر که حرف خودش رو میزد و گوشی من که شارژش تموم شد و حرفها نصفه موند و من که همه شب رو گریه کردم و اس ام اس هایی که برای همسری دادم که منو ترک کن و چقدر اون موقع مایوس و درمانده بودم و همسری که فرداش اومد و اشک حلقه زده تو چشماش ایمان به هم رسیدن رو تو دلم شکوفا کرد و بعدش روزهایی که من همینجا مینشستم و گاهی خیلی گریه میکردم و مامان و سارا که همش دلداریم میدادن و من که همش گریه میکردم.روزهایی که با صدای آقایی برام رنگ خدایی میگرفت و تلفنهایی که دزدکی و دور از چشم خونوادم با همسری داشتم و گاهی تا ساعتها میرسید و فیشهای موبایلی که همه سعیم رو برای مخفی کردنش میکردم و همه اون التهابهای قشنگ زجرآور.اتاقی که شاهد خیلی چیزهاست.اتاقی که  جزیی از خونه اییه که من عاشقشم و یکی از امنترین جاهای دنیاست.اتاقی که آینه ش شاهد خنده ها و شادیهای نهان منه وقتی با آقایی قرار داشتم و جلوش وایمیستادم و آرایش میکردم.اتاقی که خنده های من رو تو دلش داره.اتاقی که شب خواستگاری منو تو دلش گذاشت تا مهمونا اومدن و همه چیز رسمی برگذار شد و بعدش دوباره نه گفتنهای بابایی و اینبار اصرارهای من و آخر کار هم راضی شدنشون به یکی شدن ما.اتاقی که دیشب مامان توش خدا رو شکر میکرد برای داشتن دامادی مثل همسری.خدا رو برای خوشبختی و آرامش من شکر میکرد.برای مردانگی و وجود سراسر احترام و موقر همسری .کاری که هر روز من انجامش میدم و هر روز هزار برابر بیشتر از بار قبل از صمیم قلب خدای خوبم رو شکر میکنم.

ما دیروز عصر برگشتیم.صبحش آقایی رفت دانشکده چون بچه ها امتحان داشتن .منم خونه رو مرتب کردم و برای تو راهمون استامبولی گذاشتم البته بدون نمک و روغن چون همسری نمک نمی خوره یعنی کلا من همه غذاها رو بی نمک درست میکنم.روغنم خیلی کم برای سرخ کردن مخلفاتش ریختم چون گل پسر سرما خورده و چربی براش بده.ساعت دوازده۹ راه افتادیم.قبلش هم رفتیم سعدی شلواری رو که دیروزش خریده بودم عوض کردم.رنگش رو دوست نداشتن.توسی بود عوض کردم به یه فیروزه ایی.بعدشم پیش به سوی خونه.۵/۵ رسیدیم.کلی دلم برای همشون تنگ شده بود.اینقده بوسشون کردم که خودم خسته شدم.بعدشم که به مامان بزرگ اینا زنگ زدم و بعدشم به گلی که چون بابایی اومد حرفام با گلی نصفه کاره موند.یه کم ناراحت بود که چرا آقایی تهران رو نخواسته و همدان رو قبول شده و اینکه خیلی به رفتن من به تهران و باهم بودن و خوش گذروندن و این حرفا دلخوش بوده که منم یه خورده براش توضیح دادم .میگفت من چیکار کنم با خونواده شوهر تو شهر غریب حالا حداقل تو بودی یه چیزی.دیگه از این حرفا دیگه.حالا تا قبل از جمعه باید یه سر برم خنشوم دیدن عکسا و وسایلش.آخه جمعه خونواده شوهرش براش لباس عروسی و خرت و پرت و عیدی اینا میارن.دیگه میرن تا تعطیلات عید که برا عروسی بیان.۱۴ فروردین عروسیشونه.چه زود وسایل میارن نه؟خوب آخه دیگه تعطیلات آنچنانی نداریم که.

دیشبم که همش به غیبت با مامانی و تصمیم در مورد تغییر دکوراسیون خونه تا قبل برای عید و حرف بقیه گذشت.اینقد خسته بودم که دوازده خوابم برد.در راستای صحبتای دیشب من و مامانی قرار شد که تو این هفته بابایی رو ببریم و جیب مبارک رو یه کمی بتکونیم و کل فرشای خونه رو عوض کنیم.قربون اون مهربونیت بشم که تا گفتیم فورا گفتی چشم.خدایا شکرت.هزار مرتبه شکرت.

کلا این مدت تایم خوابم بهم ریخته مثلا ساعت پنج از خواب میپرم که صد البته اولش میرم دسشویی بعدشم که خواب از سرم میپره تا شش و اینا.امروزم همینطور بودم.شش بیدار شدم.صبحونه رو آماده کردم و خودم رفتم خوابیدم.مامان اینام همه تا هفت رفته بودن.الانم تهنام خونه.آقایی رفته دانشکده کار داشت.بابایی و مامی سر کارن.خواهر بدارم هم در پی تحصیل دانش.منم برنج رو گذاشتم و چون کاری نداشتم اومدم پای نت تا خاطراتم زنده بشه .امشبم خواهر وسطی به سلامتی برمیگرده.عصری هم با شادی قرار داریم که بریم پیش ویلا گزارشهای دوره کارآموزیش رو ازش بگیرم.شش ماهی مشه که دفترش رو زده.منم که تقریبا دیگه مارآموزیم تمومه باید دنبال ردیف کردن گزارشاتم و کارام باشم.کلی این مدت برنامه دارم.باید خیلی از دوستام رو ببینم و کلی خرید دارم.شایدم همت کردم و با مامتنی رفتیم مغازه ای سیسمون رو دیدیم.چقد لباسای دخترونه قشنگی تو بازار هست.من تا حالا چون طالب نبودم زیاد توجه نکردم و لی الان یکی از علایقم شده دیدن لباسای دخملونه .

دختر همیشه بهارمم که همچنان تو دلم قر میده و ادا داره.دیشب که با گوشی میخواستیم صدای قلبش رو بشنویم همش زیر دستون تکون میخورد و افتخار شنیدن صدای قلب مهربونش رو بهمون نداد و ما همچنان در خماری مندیم.خواهر میگفت بازیش گرفته باهامون این شیطون کوچولو.قربونت برم که اول صبحا همش با تکونات  بهم میگی گشنته و مجبورم میکنی که هنوز آفتاب نزده یه صبحونه بخورم و بعدشم وقتی خورشید خانوم دراومد یه صبحونه دیگه.پنبه ایی سفید نازم مامانم که همش داره با زبون بچها باهات حرف میزنه و قربون صدقت میره.حبه قندم کلی دوست داریم عزیزدلم.هم من هم بابایی عزیز و مهربونت و خلاصه همه خونواده که منتظر اومدنت هستن.

برگ صد و هفدهم

 

 

سهلام دوستاي گلمxspace_sunny.gif : 34 par 31 pixels.

مرسي بابت تبريكاتونthankyou.gif : 48 par 41 pixels..اين دو روز كار خاصي نكرديم.بجز اينكه شنبه رفتيم بيرون كه اقايي تو خيابون يادش افتاد كه كيف اصلاحش رو نياورده اين بود كه خيابونگردي ما نصف نيمه تموم شد و فقط يه كيف سونا گرفتم.سيصد تومن.برا اسپريهام.راستش هر وقت ميريم يه جايي اين اسپريهاي من همينجوري تو كيفم ولن.بعدش اعصابم بهم ميريزه تا بخوام يه چيزه كوچيك رو وسطشون پيدا كنم.اين بود كه رفتم و يه كيف سوناي صورتي خريدم.برگشتني هم يادم افتاد كه كاش برا خواهريهام ميگرفتم.برا كلاه شنا و اينا شون چون اين از اون كيفايي كه دارن جمعتره.بعد از اونم اقايي رفت سلموني و منم تو ماشين منتظر شدم و وقتي برگشت رفتيم مينا شيريني خريديم كه فردا صبحش همسر جان بردن دانشكده .برا خودمونم دو تا شيريني  خامه ايي خيلي بزرگ كه نمي دونم اسمش چي بود گرفتيم كه روش پر بود از ميوه و شوكو رول و اسلايس آناناس، تو همون ماشينم نوش جون كرديم. ديروز صبح بعد از كارآموزيم رفتم و برا خواهريا از اون كيفا  گرفتم.اما حيف همه صورتيها رو بجز يكي همون ديروز برده بودن و مجبور شدم يه زردم باهاش بيارم كه دو تا شدن.هوس سالاد ماكاروني كردم.سر راه كنسرو ذرت و نون باگت گرفتم و اومدم خونه.برا نهارم همبرگر و سيب زميني سرخ كردم.عصرشم كه تا نزديكاي 5/5 لالا كردم و بعدش برا شام با آقايي رفتيم كاروانسرا سنگي شام خورديم.ديروزم كه هيچ كار خاصي نكردمpinkhandcuffsf.gif : 43 par 32 pixels..

ميخوام يه سري ملحفه بخرم.برا روي تشكام دارم اما كمه.بايد برم بگردم مثل همون رو پيدا كنم.اميدوارم از اون طرح اينجا باشه چون من اونارو برا تو جهازم گرفته بود.البته يه بار تو اين نساجي سعدي ديدم.حالا برم بلكه مونده باشه.برا برش و دوختشم كه بايد ببرم مامان برام بدوزه چون من بلت نيستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!آخه نيست كه مهموناي ما از نوع شب خوابشن اينه  كه بايد داشته باشم چون ملحفه راحت شسته و اتو ميشه. كرم نيوآ كه الهام جون گفتن رو هم  ميگيرم گرچه ديگه پوست شكمم ذوق ذوق نميكنه ولي لازمه خوبsyellow1.gif : 21 par 29 pixels..

27 به سلامتي ثبت نام آقاييه.هفته آينده كه برميگرديم خانه پدري تا 26 از اونجام كه همش نزديك دو ساعته .صبحش ميريم جهت انجام كاراي همسر جوني.دلم ميخواد زودتر كار خونه و اينا رو اونجا انجام بديم  و بريم.تو اسفند خواهرشوهري و خونواده شوهرش ميان خونمون اينه كه مجبورم فعلا هيچ وسيله ايي رو جمع نكنم.اما بعدش ديگه بايد خيلي سريع كار كنم.بستگي به شرايط همسري هم داره تا ببينيم كار اينجا رو چيكار ميكنه ولي در هر حال رفتن ما از اين شهر قطعيه و چون من خرداد زايمانه نمي خوام بيفته اون وقت.اگه شد كه زودتر بريم بهتره.5 ارديبهشتم كه كارآموزيم خلاص ميشه . ديگه بعدش بايد سريع بريم.گفتم كه  هنوز نمي دونم تا شرايط كاري همسري كاملا مشخص نشه.فك كن اينطوري مجبوريم تو كمتر از يه سال دوبار اثاث كشي كنم اونم از يه شهر به يه شهر ديگه!!!!!!!!!!!zombismiley.gif : 46 par 25 pixels.

 

نازبانوي منم كه تكون خوردناش محسوستر شده و تقريبا هر يه ساعت و نيم  چند تا تكون ميخورهpregnsmiley.gif : 27 par 35 pixels..اگه گشنم باشه خانوم قهره اما به محض اينكه يه چيزي بخورم همچين بالا پايين ميپره كه بيا و ببين.به موسيقي هم عكس العمل نشون ميده مخصوصا وقتايي كه تو ماشين هستيم و آهنگاي كردي رو ميذاريم تك.ن خوردناش شروع ميشه.همچين تو دلم قر مياد كه همش قربونش ميرم.يكي از تفريحات من و آقايي شده اينكه ميريم جلوي ويترينا وايميسيم و همش برا اين لباساي كوچولو غش ميكنيم  و ميخنديم.بعدشم هيچي نمي خريم و برميگرديم.گفتم كه هنوز زوده.فعلا وقت هست.

اگه وقت كنم فردا ميرم و ميدم برام يه سري آزماش تيروئيد و كشت ادرار بنويسه جهت آرامش خاطر خودم.اون روز رفتم كه بنويسه گفت تو هفته بيست و شش يه سري آزماش هست كه بايد اونارو بدي.الان تو هفته بيست و سه هستمloveshower.gif : 42 par 39 pixels..

من چقد خوشبختم...................

امشب خيلي خوشحالم.خيلي زياد. خدايا شكرت.

با همه سلولهام ازت تشكر مي كنم.شكرت.

 كار آقايي جور شد.دكتراش رو قبول شد و ما ميريم همدان واين يعني خيلي خيلي ممنون خدا.

به خونه زنگ زدم و بابايي گوشي رو برداشت .وقتي بهش گفتم خيلي خوشحال شد.گفت خواب ديدم.به پدربزرگم گفتم اونم خيلي خوشحال شد.

از همتون بابت دعاهای خیرتون ممنونم.

امیدوارم خدا بهترین نعمتهاش رو بهتون بده.

فعلا همين. تا بعد.

برگ صدو پانزدهم:یه هفته پر از مهمونی

 

هفته گذشته هفته پر مهموني بود براي ن.يكشنبه پسر عموي آقايي و خانومش اومدن خونه مون.دو روز بيشتر نموندن اينجا يه كاري داشتن.خيلي خوش گذشت.من مهمون اين مدلي رو خيلي دوست دارم.اينكه بيان يمي دو روز بمونن و برن نه اينكه كنگر بخورن و لنگر بندازن و ادم رو حسابي خسته كنن البته بماند كه من براي همين دو روز هم اونقدر خسته شدم كه يه روز كامل رو خوابيدم حالا ميگم چرا.هيچي ديگه يكشنبه اومدن.آقايي و پسر عموش رفتن كارخونه كه طلب پسر عموئه رو وصول كنن من و خانومشم مونديم خونه و كلي حرف زديم.خانومه امسال حقوق قبول شده بود دانشگاه اما شوهره نذاشت بره كلا موافق كار بيرون خانوما نيست گرچه حالا كه مي بينم به نظرم زيادم بد نبوده كه دوست نداره بره سر كار..اين ميشه كه تصميم  گرفته بره كلاس آرايشگري.اين يكي از آرزوهاي منم هست كه دوره كامل آرايشگري رو بگذرونم.خيلي بهش علاقه دارم.اما جو خونوادگي و خيلي چيزاي ديگه دست به دست هم دادن كه من هيچوقت موفق به اين كار نشم مخصوصا كه همه دنبال درس و تحصيلات هستن .ميفهميد كه چي ميگم.داشتم ميگفتم خانومه داره ميره كلاس آرايشگري و تا حالا دوره مقدماتي رو تموم كرده.الانم داره كوتاهي و طراحي ناخن رو ميگذرونه.خلاصه كه قرار شد عيد كه برگشتيم برام مانيكور كنه و يه طراحي شيك برام بكنه مخصوصا كه تو عيد عروسي پسر عمه ي آقايي و يكي ديگه م دختر خاله آقايي.البته تا الان.از شما چه پنهون ميخواستم برا عيد مانيكور كنم.شما تا حالا انجام داديد ميخوام ببينم چقدر جذابيت اوليه ش ميمونه؟بايد در فكر خريد يه ماوالا باشم كه ناخونام محكمتر بشه تا اون موقع.به شدت دلم ميخواد براي عيد موهام رو رنگ بذارم.به مامان كه گفتم گفت فعلا زوده اگه خيلي دلت ميخواد بذار براي عيد.ديگه از اين مش خسته شدم مخصوصا كه موهاي خودم اومده و دو رنگ شده.يه رنگ تيره ميزارم خودم نسكافه ايي يا مسي طلايي رو خيلي دوست دارم حالا تا چه شود.اين سري كه سنندج بودم دوستام موهاشون رو مش قرمز فانتزي گذاشته بودن يه رنگ خيلي باكلاس ولي چون رنگه گياهي بود برخلاف ساير رنگاي فاتزي كه يه هفته ايي ميپره بهد از تقريبا دو ماه هنوز همون زيبايي رو داشت حالا شايدم گذاشتم نزديك زايمانم رفتم ايم مش رو گذاشتم چون پوشت خودمم روشنه و كلا خونواده رنگاي شرابي و مسي خيلي بهم مياد.بادمجوني رم دوست دارم اما تكراري و قبلا رو موهام ديدن.به نظر شما تو ماه ششم رنگ كردن كه زياد مشكلي نداره؟اينم از دكترم ميرسم.واييي چقدر حاشيه رفتم.

براي شام سوپ و زرشك پلو با مرغ پختم كه خيلي خوشمزه شد.بعدشم تا نزديكاي يك همش مشغول تخمه و ميوه و چاي و اينا بوديم.

دوشنبه صبحم بعد از صبحونه مشغول جمع كردن وسايل شدم براي رفتن به سلطانيه تا آقايي اينا رفتن دنبال يه سري كار.ما هم وسايل رو آماده كردم.برا جوجه كباب از قبل مرغ رو آماده كرده بوديم كه اونم برديم. رفتيم سلطانيه ساعت دوازده.خيلي از گنبد خوششون اومد.بعد از ديدنش رفتيم يه جا نشستيم و آقاييون بساط منقل و جوجه رو راه انداختن و مام همچنان مشغول حرف زدن.بعد از صرف نهارم برگشتيم.يه كم خونه استراحت كردن و پنج و نيم رفتيم خيابون گردي تا هشت كه من داشتم ميمردم از بس خسته بودم.نتيجه هم براي من خريدن يه شلوار بارداري بود كه دنبالش بودم.از وقتي باردار شدم تقريبا هميشه ران چيم حالت خواب رفته داره حتي حالا كه دارم اينا رو تايپ ميكنم اينطوريم.به دكترم كه گفتم گفت چيزه شيرين خيلي ميخوري كمش كردم اما بازم هست.دوباره كه بهش گفتم گفت بخاطر وضعيت جنين داره به عصب اون پات فشار مياره چون آزمايش خونم كه دادم كم خوني ندارم.وايي نمي دونم چطوري توصيف كنم براتون.همين كه يه كم زياد پياده روي بكنم اين  دخملي ما حسابي حالم رو ميگيره از بس به پام فشار مياره.تو سلطانيه همش پوست شكمم ذوق ذوق ميكرد يه حالتي بود.فك كردم چون از پله ها بالا رفتم اينطوري شدم اما تقريبا از اون روز اين حالت خيلي كم هست به مامان كه گفتم گفت پوست شكمت داره كش مياد اين براي كش اومدنش هست.حوصله م نميشه همشم از روغن زيتون براي چرب كردن استفتده كنم اما چه كنم كه خطهاي شكن تو  بارداريم خيلي بده .كسي پيشنهادي نداره؟

بعد از كلي گشتن اونم با وضعيتي كه گفتم برگشتيم  .تو راهم كباب گرفتيم .براي دو و نيم بليط قطار داشتن.۱۲ خوابيديم به همسري گفتم موقع رفتن بيدارم كنه كه منم با آقايي برم كه اين كار رو كرد.رسونديمشون ايستگاه و برگشتيم.براي تو راهشونم ميوه گذاشتم.براي قندونام شكوفه قنذ گرفته بودم سنندج.خانومه از گلا خوشش اومد اينجا رفتيم بگيريم كه هيج جا نداشت يه مدلي داشتن كه خوشكل نبود هم طرحش هم رنگش.اين بود كه من همه گلهام رو بهش دادم.اين بار ه برگشتيم يه بسته ديگه برا خودم ميگيرم.كل سه شنبه رو خواب بودم از بس خسته بودم.

چهارشنبه پسر عمه آقايي زنگ زد كه جمعه ميان اينجا .براي كار سند شوهر عمه آقايي.همون كه دنبال كارش رو گرفتم.

پنجشنبه هم  رفتيم يه سري خورداكي و خرت و پرت لازم داشتيم كه خريديم.يه ديزي سفالي هم خريديم كه از اين به بعد تو اون ديزي به روش سفره خانه ايي درست كنيم.چون اين همسري عشخ اين ديزياي سفره خونه اييه.

جمعه همسري گلم صبح رفت كوه نوردي.منم ده بلند شدم و ده و نيم فتم تو اشپزخونه تا چهار.فقط براي خوردن ديزي همسر پخت از آشپزخونه در اومدم.علاوه بر غذاي شام براي فردا نهار و شامم غذا پختم.زرشك پلو و با مرغ.سوپ.خورش سبزي و دلمه.البته مواد دلمه رو آماده كردم كه آقايي عزيزم پيچيدش.خونه هم كه روز قبلش جارو كشيدم.همه جا مرتب بود.مهمونا از غذام خوششون اومد.بعد از شامم مشغول حرف زدن و تخمه و ميوه شديم.ما چون زود زود برميگرديم سرزمين مادري هميشه مشكل بنزين رو داريم.تقريبا هر فصل آخراي فصل هميشه مجبور ميشيم بنزين آزاد بگيريم.پسر عمه آقايي ماشين سنگين داره كه دو گانه سوزه.گازوئيل و بنزين و هميشه هم از گازوئيل استفاده ميكنه اينه كه كارت بنزينش هميشه پره.ديشب با همسري رفتن شصت ليتر بنزين زدن.اين يعني كلي بنزين براي ما و خوشبختانه عمر كارت سوختمون بيشتر ميشه.ت اونا رفتن و برگشتن و من و عمه با هم كلي غيبت كرديم.

شنبه كه امروز ميشه.صبح بعد از صبحونه رفتيم و كار سند شوهر عمه ي همسري رو بعد از شونزده سال درست كرديم.خدا ميدونه چقدر خوشحال بود.تو خيابون جلو ماشين براي زنش ميرقصيد.اينقدر براي من و همسري دعاي خير كردن كه كلي انرژي مثبت گرفتيم.به همه زنگ زد و گفت.خوب سند خونه ش بعد از شونزده سال از ضبط دولت خارج شده.خدايا دل همه رو شاد كن.آمين.

براي نهارم مهمونم كرد كاروانسرا سنگي.حاج داداشم پيدا كرديم.از هر كي آدرس اين سفره خونه رو ميپرسيدم اونقدر بد آدرس ميداد كه هيچوقت پيدا نكرديم.امروز براي اولين بار رفتيم اون قسمت بازار و پيداش كرديم.من زياد بازار قديم رو نمي رم چون هيچ كاري اونجا ندارم.امروز بر حسب اتفاق رفتيم اونجا.بعد از نهارم فورا برگشتيم خونه تا اونا نمازشون رو خوندم منم براشون آب جوش آماده كردم و تو قابلمه ايي كه  عمه برامون كدو حلوايي پخته(يه مدل كدو حلوايي كه ميپزن و شيرين ميكنن و برا صبحونه استفاده ميشه.چون نمونه ش رو هيچ جا نديدم نمي دونم اسمش چي ميشه)تو همون قابلمه دلمه گذاشتم كه تو راه بخورن با ميوه.بعدشك كه رفتن.خلاصه الان براي يه هفته غذا دارم.گرچه دلمه رو از بس خوشمزه بود تقريبا موم كردم.هر نيم ساعت ميرم و يه ظرف دلمه ميارم ميخورم.راستي ديروز ژله تو پوست پرتقال و گريپ فروت درست كردم كه چون تلخ شد  نذاشتم سر سفره شمام تا حالا درست كرديد؟؟خمينطور شده يا من يه كاري رو انجام ندادم؟ژله انارمم شل شد.اينقده دلم سوخت.اونم نياوردم سر سفره.كلي خوشكل بود ولي خوب هر وقت ميرم سر يخچال يه قاشق ازش ميخورم.بايد براي اينم چيكار ميكردم كه نكردم؟

شنبه قبل رفتم مركز بهداشت و تشكيل پرونده دادم.خدا رو شكر همه چي عالي بود.وزنم ۳۰۰/۶۷ و فشارم ۵/۱۱.اين بار كه برگشتيم خونه مامي با دستگاه خواهري صداي قلب ني ني رو ميشنويم.از الان نوبت گرفتن براي شنيدن صداي قلب مهربون فرشته كوچولوم!!!!!!!!!!!!!.وايي چقدر خوشحالم كه ايشالا براي تحطيلات برميگرديم خونه.

چهارشنبه منتظر جواب كار آقايي هستيم.خدايا كارش جور شه.خدايا جون توكلمون به خودته.نا اميدمون نكن.آمين.

يكي از سرگرميهاي جديدم شده اينكه تو وبلاگاي آشپزي عسك دسرها و غذاها رو سيو كنم.

تا حالا كسي از محصولات ليراك استفاده كرده؟ميخوام چند تا از كرمهاش مثل ميكروابريشن و دور چشمش رو بگيرم اما  نتيجه ايي كه ميده رو نمي دونم.بين نئوستراتا و ليراك كدوم بهتره؟

يه وبلاگ براي پنبه ايي خوشكلم درست كردم كه تا حالا چيزي توش ننوشتم.از اين به بعد سعي ميكنم ديگه اونجا براش بنويسم.

برگ صد و چهاردهم

وقتي ادم مثل من تو وبلاگ نوشتن تنبل باشه همين ميشه ديگه.اونقدر دير به دير آپ ميكنم كه خيلي وقتا خيلي ز اتفاقايي كه برام ميافته رو فراموش ميكنم.مثل اينكه تقريبا يه ماه پيش با همسري رفتيم و سروسياي خواب رو برا دخملي ديديم.البته اون موقع هنوز نمي دونستيم فرشته مون چيه.اما ذوقه ديگه.چيكارش كنيم.بعدشم كاتالوگ گرفتيم و با خودمون برديم خونه مامانم.كه اونام ببين.اما خواهريا ميگفتم سادن.اينو بگم كه شديدا طرفدار عكساي فاني و پو و كيتي و خلاصه عسكا و كارتوناي فانتزين.از اين نظر شديدا ازاين چيزا خوششون مياد.ميگفتم برا اتاقش يا پو بزن يا كيتي.منظورشون پرده و تابلو و اين چيزا بود.البته از اونجايي كه بنده هميشه تا آخرين لجظه صبر ميكنم احتمالا الانم اينطوري بشه و فعلا نمي دونم چي ميشه.اگه خدا بخواد و كار همسري جور بشه احتمال داره يا بريم همدان يا تهران.ميشه خواهش كنم براي جور شدن كارش يه صلوات بفرستيد.انرژي مثبتتون رو نيازمندم خيلي.خودم كه همدان رو خيلي دوست دارم چون هم به سرزمين مادري خيلي نزديكه.يه ساعت و نيم و هم اينكه چون خيلي اونجا رفتيم باهاش خيلي احساس راحتي ميكن و هم اينكه چند تا از دختر خاله هاي آقايي اونجا زندگي مي كنن و اتفاقا خيليم خوبن.تهرانم خوبه گلي اينا اونجان.مخصوصا كه گلي صميميترين دوستم از دوران دانشجوييه.اسفند عروسيشه و ميره تهران زندگي كنه.چند تا از فاميلاي خودم و آقاييم اونجان كه فك نكنم خيلي بخوام باهاشون قاطي بشم ولي خوب دورتره.در هر حال راضيم به رضاي خودت خدا جون.
بعضيا تو كامنت خصوصي برام نوشته بودن كه بهتره كه فارسي اولين زبوني باشه كه به دخملي ياد ميدم  چون كلاس داره و بعدا دخملي لهجه نداره و بهش نميگن بي كلاسه!!!!!!!!!!! راستش من براي نظر همه دوستان احترام قائلم اما ببخشيد كه اين رو ميگم به نظرتون بدون لهجه حرف زدن چه كلاسي داره؟چند تا كامنت بي اسم داشتم كه از خوندنشون واقعا متاسف شدم.اينم بخاطر اين ميگم چون اسم نداشتم و به نظر خودم اينطوري به كسي توهين نمي شه چون نظر ماله يه آدم بي اسم بود.آدما و طرز فكرا متفاوتن اما من از اون آدماييم كه اين چيزا اصلا برام مهم نيست.نگيد شايد براي بچه ات مهم باشه چون يه طوري تربيتش ميكنم كه اونم اين چيزا براش مهم نباشه.ارزش و كلاس آدما براي من تو يه چيزاي ديگه ايي.اينكه يكي مثلا خوده من علاوه بر زبان مادري بتونم فارسيم حرف بزنم خوب به نظرم خودش يه هنره صرفنظر از لهجه.در ثاني اينطوري اگه فكر كنيم دو نسل ديگه ميشن يه سري آدم بي هويت.من براي همه قوميتها احترام قائلم اما صادقانه بگم گاهي حالا نه قبلنا وقتي يه جايي بودم و طرف ميفهميد كردم اونم ميگفت منم كردم.وقتي ميخواستم كردي باهاش حرف بزنم ميگفت نمي دونم چون اينجا بزرگ شدم .خوب به نظرتون اين چه كرد يا ترك يا عربيه كه نمي تونه به زبان مادري حرف بزنه؟معياري كه يكي از مهمترين المانهايي فرهنگي هويتيه يه قومه.خلاصه كه دليل زياده و منم حوصله مناظره ندارم.ولي كاش بعضيا اينطوري به مسائل نگاه نمي كردن.

ميخوام فردا با آقايي برم مركز بهداشت نزديك خونه مون و پرونده تشكيل بدم.جاش رو نمي دونستيم.اون روز با همسر جان رفتيم و پيداش كرديم.گويا براي زايمان لازمم ميشه پرونده چون من اينجا زايمان نمي كنم بنابراين پزشك متخصص عملا هيچ كمكي تو مهمترين زمان كه همون زايمانه بهم نمي كنه و همون پرونده بهداشت خيلي بهتره.دكترم رو كه ميرم اينم در نارش.ميگم تحت نظر پزشك بودن يا چكاپاي مركز بهداشت خيلي با هم فرق داره؟چون الانم هر وقت ميرم دكتر فقط يه فشار خون و وزن ميگيره .همين.خدا رو شكر مشكلي ندارم.

جمعه قبل تولدم بود.كار خاصي هم نكرديم.شب قبلش همسري شام دعوتم كرد كاروانسرا سنگي.برگشتني هم اونقدر خسته بودم كه همه خريدارو گذاشتم تو آشپزخونه و سبزي خوردن رو اك كردم و نشستم پاي تي وي و بعدشم لالا.صبحشم با آقااي رفتيم كوه نوردي و بعدش برگشتني من خوابيدم و آقايي همه خريداي ديروز رو جلبجا كرده بود و ظرفا و ميوه ها  رو شسته بودو خلاصه آشپزخونه مرتب بود.نهارم ماهي كباب كرد و از خواب بيدارم كرد.منم عصرش هوس قورمه سبزي كردم.5 رفتم تو آشپزخونه و مشغول برنج و خورش درست كردن شدم.بعدش هوس سالاد شيرازيم كردم كه اونم درست كردم و به مناسبت تولد خودم يه كيك كاكائويي هم و سه رنگ ژله هم درست كردم.خلاصه تا اينا رو انجام دادم شد هشت.اقاييم خونه رو جارو كشيد و به سلامتي نشستيم غذاي خوشمزه نوش جون كرديم.بعدشم چاي و كيك و ژله خورديم.حالا بماند كه همسر خان چقدر اين كيك طفلكي منو مسخره كرد.خوب در اومد اما من چون تا حالا با فر كيك نپخته بودم تايمش دستم نبود.اين شد كه يكم تهش سوخت.ولي خوشمزه بود.كلي سر حرفاي آقايي خنديديم.خلاصه كه كيك پر خنده ايي بود.ديگه از اين به بعد برا مراسما ميفرستم كيك پر چرب خامه ايي بگيره كه به كيك خوشمزه ي قهوه ايي من نخنده.

شوهر عمه ي اقايي سال هفتاد و دو سر يه موضوعي كفيل يكي شده بود تو زنجان و بخاطرش سند خونه رو گرو گذاشته بود تا امسال كه تازه يادش اومده بود كه سند اين خونه گرو هست.از شانس خوبش منم كه كارآموز وكالتم اونم كجا تو همون شعبه ايي ايشون پرونده داشتن.افتادم دنبال كارهاش و بهش خبر دادم.اينقدر خوشحال شد .قرار شده بهم سور بده.بايد براي انجام كاراش بيان اينجا.در نتيجه احتمالا ماهه آينده من مهمون دارم.اسفند هم كه قراره خواهرشوهري دومي و خونوادهي شوهرش بيان خونه مون.

دلم ميخواد براي عيد موهام رو نسكافه ايي يا يه قهو ه ايي روشن رنگ كنم اما حيف نمي تونم بخاطر اين فرشته ي كوچولو كه توي دلمه.لباس خاصي هم كه نمي تونم بگيرم  چون تا خرداد من همچنان فري سايزتر ميشم.نهايتش يه كيف و روسري خوشكل و يه جفت كفش تخت نه چندان گرون ميگيرم.ارديبهشت هم ايشالا يه جفت دميايي ترك تخت كه گرمم نشه و اذيت نشم.تير ماه هم ايشالا يه سندل پاشنه بلند و جينگول مستاني.خونه هم تميز كردن نمي خواد چون تميزه.خلاصه كه بنده كار خاصي ندارم.بجز ماهي قرمز خريدن.سبزه هم به دليل اينكه تقريبا بيست روز رو خونه نيستم پس پر.

پرنسس پنبه اييم هم خدا رو شكر خوبه.گاهي تو دلم كه باهاش حرف ميزنم فورا عكس العمل نشون ميده.بهش ميگم يه تكون بخاطر مامان بخور.شيطونكم يه تكون ميخوره.واييي نمي تونم بگم چه حسي دارم.يه حس غريبه.فكرشو بكن اين كوچولو چقدر خوب احساساي من رو درك مي كنه.امروز بيست هفتگي رو تموم كرديم و وارد هفته بيست و يكم ميشيم.فك مي كنم اين حسا اونقدر كه براي من عجيبه براي همسري هم هست.درسته كه اون تكونهاش رو حس نمي كنه ولي بزرگ شدن شكم و اضافه وزنم براش جالبه.مثلا دستش رو ميزاره رو شكمم و ميگه چقدر بزرگ شده يا امروز ميگه چه بزرگه تازه بزرگترم ميشه انگار يه كشف جديد كرده همچين با ذوق چشاش برق ميزد و با شيطنت ميگفت.قربون تپلي عزيز خودم.ني ني شهين دوستمم پسره.حالا ببينيم كي وقت داريم بيان خواستگاري.امروز مامان بزرگي زنگ زد و بعد از كلي توصيه گفت ميخواد براي فرشته كوچولوم از اين النگو ها سفارش بده كه چند تا انگشتر با زنجير بهش وصله.از اينا كه هنديا دارن.نمي دونم اسمش چيه.ميگفت ميدم يكي براش بسازن.

برگ صد و سیزدهم

ما شنبه رفتیم تهران .برا خاطر کار همسری.شبش راه افتادیم و صبح رفتیم دنبال گرفتن تائيدیه طرح و مقاله تو سازمان بنادر که اونم بعد از کلی گشتن جاشو  پیدا کردیم چون دوست آقایی آدرس رو اشتباه داد. از خونه الویه درست کردم.نزدیک سازمان یه پارک بود که بارون دیروزش کلی بهش صفا داده بود.مام اونجا نشستیم و یه پیک نیک برا خودمون ترتیب دادیم. رفتیم و یه ژیله برا آقایی گرفتیم و بعدش باز دنبال کارای مقاله و پرینت و اینا بودیم تا ۴ که به سلامتی نهار خوردیم.خیلی خسته بودیم.از بعد از بارداریم خیلی زود خسته میشم و بیشتر تمایل دارم بشینم یا بخوابم.نرفتیم خونه دوست یا فامیل بلکه رفتیم هتل.چون اینطوری هر دو راحتتر بودیم.براتون پیش اومده گاهی خیلی خیلی خسته باشید و دلتون بخواد تو آامش باشید ولی بعد یه دفه ایی یه دوستی فامیلی از راه برسه و مجبور باشید بر خلاف واقع تظاهر به انرژیک بودن یا ریلکس بودن بکنید و همش مجبور باشید جمع و جور بشینید و از این حرفا؟خوب حکایت ما بود دیگه وایییییییی اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم این بود که رفتیم یه هتل و تا رسیدیم هر دوتامون غش کردیم.

آقایی صبح زود رفت وزارت خونه برا انجام مصاحبه و بقیه ی کاراش منم تا ۹ لالا کردم و بعدشم با حرکات اسلوموشن شروع به انجام کارام کردم تا ۲ که همسر جان اومد دنبالم و رفتیم نهار و بعدشم تونستم یه خرید برم.یه شال بافت و یه سارافون بافت و یه تونیک حاملگی گرفتم که بعدا عسکش رو میذارم.حیف این شومل جان خسته بود وگرنه کلی خرید دیگه داشتم و فقط رسیديم یه پاساژ رو بگردیم.میخواستیم برا دخملیمون لباس و وسایلش رو بگیریم که اصلا فرصت نشد.موند برا یه مدت دیگه.چیزی که مسلمه اینه که میخوام کلا وسایلش رو از تهران بگیرم.یه سری دیگه مثل کریر و پوشک و اینارم از بانه میگیرم .چون هم چیزای شیک دارن هم قیمتها مناسبتره البته اگه مامانم بذاره چون ميگه همه چي  رو خودم ميگيرم.قربونش برم .كلا خونوادم خيلي ذوق دارن برا اومدن اين فرشته پنبه اي خوشكل مهربون عزيز.ولی دیگه اینبار با ماشین خودمون میریم تهران.اینطوری کمتر خسته میشیم.دوشنبه غروبم برگشتیم.در کل سفر دو روزه ی خوبی بود.خوش گذشت با همسر جان بودن.

مشغول گشتن دنبال اسميم .معلومه که فقط اسمای کردی هم میخوايم.تا حالا چند تا اسم که از قبل شنید ه بودم رو نظرم هست ولی خوب باید وقتی برگشتیم یه فرهنگ نام بگیريم. خواهري هامم هر روز زنگ ميزنن  و اسماي جديد رو ميپرسن.بعدشم در موردش نظر ميدن و گاهيم مسخره بازي در ميارن و كلي ميخنديم.مثلا ديروز ميگفتم آليشام قشنگه خواهري ميگه حالا فك كن اسمش همين باشه و بعد تو دبستان كه همه بچه ها يه مدلين با يكي لج كنه صداش ميزنن عليشاه.البته خوده اسمه خيلي قشنگه ها ولي بهنظرم بايد همه جنبه ها رو در نظر گرفت.اينم يه حرفيه خوب.اسمایی که الان نظرمه ایناس:ترسا(ت ساکنه و ر کسره)یعنی خوشه انگور-جوآنا(همیشه جوان و زیبا)کانی(چشمه)ویان(عشق)هلن.البته این آخری کردی نیست ولی به نظرم قشنگه.حالا البته کو تا خرداد.تا اون موقع كلی اسم پیدا می کنیم.

کم کم دارم حرکتای دخملی نوزده هفته ایم رو احساس می کنم.مثل سر خوردن میمونه بیشتر.از این طرف شکمم قل میخوره میره اون ور.دیروز که بیرون بودم سردم شد.پرنسس کوچولوم همچین خودش رو سفت کرده بود که نگو.اومدم خونه  حوله گرم گذاشتم و جلو بخاری نشستم تا عروسکم کم کم خودش رو شل کرد  و بازم دخملی خوب مامی شد.

نمی دونم چرا اینقدر دلم میخواد زودتر زمستون تموم شه.کاش زودتر اسفند بشه.ماهی قرمز.سبزه.خیابونای شلوغ و غلغله اومدن بهار.بعدشم سبزی طبیعت و بارونای یه دفه ایی.خیلی خوشحالم که بچه م زاده ی بهاره.گرچه زمستون امسالم که هیچیش شبیه زمستون نیست.حالا من گفتم از برف خوشم نمی آد ولی دیگه بارون رو که دوست دارم.حداقل کاش بارون میبارید.

از دیروز یه کم غمگینم.دلم مسافرت میخواد.یه جایی که تا حالا نرفتم.از اون مدل مسافرتا که بعدش آدم تا مدتهای طولانی شارژه و فکر کردن بهش خنده رو لبت میاره.

چیزی که این روزا فکرم رو مشغول کرده مسئله زبان هست.این که اولین زبانی که به دخترمون یاد خواهیم داد کردی هست یه چیز واضحه .خیلی از کردا یا حتی ترکا رو دیدم که با وجود اینکه خودشون کرد یا ترکن اما به بچه شون فارسی رو یاد میدن حالا به هر دلیلی .مثلا میگن تو فلان جا(جایی غیر از سرزمین مادری)زندگی میکنیم نمی خوایم بچه لهجه داشته باشه یا از بقیه متمایز باشه یا از این حرفا.ولی راستش این چیزا هیچکدوم من رو قانع نمی کنه که بخوام بچه م رو از داشتن و یادگرفتن زبون مادری که یکی از نشانه های هویتشه محروم کنم به نظرم این حق رو ندارم.بهر حال ریشه های بچه ی من تو سرزمینیه که همه وابستگیهاش اونجان و مهمترین راه ارتباطی هم زبان هست.اونایی که من  رو می شناسن میدونن که رو یه چیزایی خیلی حساسیت دارم و برام مهمه.زبان و فرهنگ و هویت کرد بودن از اون هایلایتایی هست که برا من و همسرم خیلی مهمه.تا جایی که خوندم بچه تا سه سالگی میتونه چهار زبان رو به خوبی یاد بگیره اما مسئله اینه که کیفیت یادگرفتنش چطور میشه.مامانایی که شمام تقریبا وضعیت من رو دارید.میشه لطفا بگید که آیا در این زمینه مشکلی داشتید یا خیر؟

دیگه فعلا همینا تا بعد .

برگ صد و دوازدهم

تعطیلات خیلی خوبی بود.نج شنبه ساعت ۱۰ حرکت کردیم و ۲ اونجا بودیم.بعد از تهار و استراحت رفتیم آتلیه و چند تا از عکسامون رو دادایم که برا توی اطاق خوابمون بزرگ کنه.بعدشم رفتیم بازار و من یه لباس حاملگی خوشکل گرفتم.اما حی که دیر بود و فقط یه چرخ تو خیابون زدیم و لبو خریدیم و برگشتیم خونه.مامانم اینا از لباسم خوششون اومد.شب یلدای ما امشب بود.مامان دلمه درست کرده بود و کلی دور هم خوش گذشت.یه قابلمه هم دلمه و خورشت سبزی و برنج برام گذاشت که با خودم آوردم.تخمه و لبو و میوه خوردیم و بعدشم لالا.

جمعه

قرار بود صبحش من و مامان و بابا و آقایی با هم بریم کوه.خواهر کوچیکه و داداشی رفتن آزمون.مامان مامان برزرگ اینا رو دعوت کرد این شد که ما نرفتیم و بابا و آقایی با هم رفتین کوه.مام تو خونه نشستیم  و کلی غیبت کردیم.برا نهارم مامان بزرگ اینا اومدن و عصرشم رفتن.شام خونه خاله آقایی دعوت بودیم که خیلی خیلی خوش گذشت.کلی خندیدیم.یه دست لیوان سیلورم کادو گرفتم.باباییم از بانه برام یه ساندویچ میکر گرفته بود.

شنبه

صبحش که جایی نرفتیم.آقایی مشغول مقاله نوشتن بود.من و مامان غذا پختیم و بعدش مشغول آهنگ ریختن تو ام پی ۳ ماشین شدم.عصرشم رفتیم بازار و کلی برای خونه خرید کردیم که خیلیاشم مون تا ۲۲ بهمن که برگردیم.يه كرم و يه روسري هم براي ماماني گرفتم كه خيلي خوشش اومد.

یکشنبه

تا ظهرش که اونجا بودیم شنگول بودم بعدش که خواستیم برگردیم یه کم پنچر شدم.

 

دوشنبه

رفتم سونو.نی نی عزیزم دختره.هوررررررررررررررررررررررررررا.یه دختر سالم و قشنگ.ایشالا.فکرش رو که می کنم دلم غش میره.تپلی با موهای بلند و لباسای لختی.پر از قر و ادا .قربونش برم.

 رمز رو ممكنه  براي كسي فراموش كرده باشم .هر كي خواست بگه براش بفرستم.

ادامه نوشته

برگ صدو یازدهم

یلدا شب خیلی خوبی بود.حالا درسته برای من و همسری با شبای دیگه ایی که خونه ایم فرقی نداشت اما  پنجمین شب یلدای مشترک ما بود .اصلا دیروز خیلی روز خوبی بود.اول صبح که با خبر خوش موفقیت آقایی شروع شد و من کلی  شارژ شدم و جیغ کشیدم و به مامانم اینا زنگ زدم.شبم برا شام دو نفری رفتیم یه سفره خونه ی سنتی .البته از اونجایی که بنده شدیدا هوس هندون داشتم عصری که آقایی برگشت هندونه رو افتتاح کردیم و بقیه شم موند برا بعد شام که برگشتیم.دیشب کلی با شوشو جان مشغول اس مس فرستادن برای دوستان و فامیل بودیم و کلی هم اس مس دریافت کردیم.بعدشم من همش میگفتم همسری یادته فلان سال شب یلدا این کارو کردیم و فلان و بهمان و من بهت زنگ زدم و از این حرفا.همسر بسیار با ذوق منم همش میگفت اره.خوب دیگه.خلاصه که کلی از خودش ذوق در کرد !!!!!

پنج شنبه هم ایشالا برمیگردیم سرزمین مادری و برای چند روز خوشحال و خندانتر از الانیم.خدایا کار همسری جور بشه و ما کلا برگردیم.ازت ممنونم بخاطر همه خوبیهات.به مامان گفتم دلم دلمه میخواد گفت برا یلدا میپزم یه قابلمه م جدا برای تو اما بعدش پشیمون شد و گفت همون شب جمعه ای که شما اینجایید میپزم  که همه دور هم بخوریم.دست گلت درد نکنه عزیز دلم.

خیلی د لم میخواد بدونم نی نی مون چیه.نه اینکه قصد خرید چیزی از اینجا رو براش داشته باشم همینطوری دوست دارم.فکر کنم پرسه اسم انتخاب کردن خیلی طول بکشه من باب این موضوع.من و همسری رو این مسئله اتفاق نظر داریم که حتما کردی باشه.راستش من هیچوقت از اسمای عربی خوشم نیومده.

شنبه رفتم دکتر برا ویزیت ماهیانه.وایییییییییییییییی فدات بشم نی نی برای اولین بار صدای قلبش رو شنیدم.نمی تونم بگم چه احساسی داشتم.اولش که شکه شدم.شکر خدا صدای قلبش نرمال بود.عزیز دلم صدای قلب کوچولوت همه فضای مطب رو گرفته بود.من فقط گوش میدادم بدون هیچ عکس العملی.خانوم دکتر خندید و یه تبسم بهم کرد و گفت بچت کاملا سالمه و رشدش طبیعیه.همه چیز خودمم نرمال و به قول دکتره عالی بود.وقتی از مطب دراومدم تازه ذوق کردنام شروع شد.کلی تو دلم خوشحال بود.وقتیم برگشتم برای همسری تعریف کردم و کلی بعدش ذوق کردم.عصرشم رفتیم سرویس خواب ببینیم که چیز خاصی چشمم رو نگرفت.سونوی تعیین جنسیت هم نوشت برای دوشنبه آینده.امیدوارم خدا به همه خانومایی که دلشون بچه میخواد یه نی نی سالم و خوشکل بده که اونام احساس اون روز من رو تجربه کنن.تکونای قند عسل  رو  هم فعلا تجربه نکردم.

اون روز یه شال ورساچه دیدم که ازش خوشم اومد.خیلی تو فکر خریدشم اما از خریدنش مطمئن نیستم چون میترسم اینم مثل بعضی خریدا بعد از یه مدت دلم رو بزنه و کلی پول ضرر کنم.ولی از اونجایی که خودم رو میشناسم میدونم که خریداری خواهد شد.یه سرویس فیروزم دیدم که اونم شیک بود.

دنبال یه ریمل حجم دهنده خیلی خوبم.کسی مارک خوب سراغ داره؟بجز برژوا و لوریل و کلینیک.چون این سه تا رو دارم.

کسی میدونه رنگ سال میلادی چیه؟

 

برگ صد و دهم

این روزا هر چی خواستم بیام و یه چند خط از روزانه هام بنویسم نشد که نشد.انگار هرچی چشمم به این صفحه مانیتور میافته خوابه که میاد و منو میبره.

تعطیلات هفته قبل رو که همش خونه بودیم.بجز جمعه که بعد از صبحونه به پیشنهاد آقایی رفتیم سلطانیه.نیم ساعت تا اینجا فاصله داره.خوده شهرش که بیشتر شبیه روستا بود اما گنبد سلطانیه خیلی قشنگ بود.کلی با آقایی جان خوشمان آمد.نهارم جوجه برده بودیم که رو منقل شوهر جان کبابش کرد و با پلو میل فرمودیم.بعد از نهارم برگشتیم.

شنبه ش هم همش به آشپزی و خواب گذشت.یکشنبه هم از صبح مشغول نظافت خونه بودم تا غروب    .

لادنم عروسی کرد.شب جمعه قبل.هر چی زنگ زد که برگردید و از این حرفا  ما برنگشتیم.یعنی حوصله م نشد امروز برم و فردا برگردم.تازگیا خیلی زود خسته میشم منی که قبلنا اگه صبح تا غروبم خیابونارو میگشتم یه آخ نمی گفتم الان تا یه نیم ساعتی میچرخیم بعدش انگار چند ساعت کاره سخت کردم از بس خسته میشم.این بود که گفتم نمیاییم.مامان اینا رفته بودن میگفتن خوب بود.امروز صبحم که اداره بودم خودش بهم زنگ زد و کلی حرف زنونه زدیم.بهش گفتم یه نی نی تو دلمه.اینقدر ذوق کرده و قربون صدقه ش رفت .همشم میگفت مواظب خودت باش.

حالا ایشالا هفته دیگه برمیگردیم میریم خونه شون.

این خانومه هست تو شعبه ایی که توش کارآموزم.خیلی دختر مهربونیه.هر روز که میرم ازم میپرسه رفتی سونو؟نی نی چیه؟همزبونیم ولی بخاطر کار شوهرش اینجان.اینه که خیلی با هم صمیمی شدیم. منم هر بار میگم نه.نمی خوام فعلا برم سونو حداقل تا پنج ماهگی البته اگه دکترم بنویسه سوسنو رو که مجبورم برم یگخ.حالا هفته آینده برم پیشش ببینم چی میشه.

واییییییییییی گاهی که برمیگردیم ولایت یا تو ماه *واره وقتی خانوما رو با پوتای ساق بلند پاشنه فانتزی و پالتو و شالای کوتاه میبینم اینقده دلم برای این تی بیرون رفتن تنگ میشه.همشم میگم خوش بحالتون .از وقتی که یادمه هیچوقت بوت پاشنه کوتاه نداشتم و نپوشیدم بجز امسال که از خوش شانسی من این مدل پاشنه کوتاه که یکدسته وارده بازار شده و منم که دنبال یه همچین مدلی بودم.وایییی نی نی جونم زودی دنیا بیا که من مثل قبلنا بتونم لباس بپوشم.

اینقده دلم میخواد برای شب یلدا دلمه بپزم اما شاید نپزم چون فراینده تولیدش طولانی.احتمالا اینم بره تو منوی مامان عزیزم.اما خیلی خوشحالم که داره شب چله میاد واین یعنی اینکه سه ماه پاییز تموم شد و ایشالا سه ماه زمستونم زود تموم میشه و بازم بهار و تابستون عزیز از راه میرسه.نمی دونم چرا اینقدر ا پاییز و زمستون بدم میاد.حالا خوبه خودم بچه دی هستم ها.

این روزا همش دلم هندونه میخواد.وایییییییییییی هندونه شیرین و خنک.کاش برای شب چل یکی از قرمزترینا و شیرینتریناش قسمتمون بشه.اینم بعد از هندونه میخوریمbullarsmile.gif : 60 par 27 pixels..

یه مدت بود احساس میکردم پوستم خشکه.حالا نه اون خشکیه فصل سرد یه مدل خشکیه دیگه اینه که چند شبه دارم آب  پرتقال و گریپ فروت رو قاطی میکنم و مخورم.پوستم بازم مثل قبلا شده .

هوس مهمونی زنونه کردم.کاش میشد مثل قبلنا دوستام رو دعوت میکردم و بازم از این میزا میچیدم.بعدشم از هر دری حرف میزدیم و اصلا حواسمون به ساعت نبود و برای فرداش قراره خرید میزاشتیم و بازم مثل همدیگه خرید میکردیم.منم مثل خیلی از خانوما با خرید کردن خوشحال میشم اما نمی دونم چرا اینجا اصلا دلم به خرید نمی ره شاید چون کسی باهام نمیاد و نظر نمی ده.البته بجز همسری عزیزم که پایه ی خریدامه اما خوب بازم خرید دو تا خانوم با همدیگه فرق میکند.مثلا خرید یه سایه ی اکلیلی از اینا که فقط اکلیله درشته اونم یه رنگی بین طلایی و مسی برای رو کار سایه هام و نظرمه اما اینجا که گشتم پیدا نکردم.حالا اونم باز موکل شد به سرزمین مادری.دلم میخواد برم و برای خودم یه ست کامل وسایل آرایش فصل بگیرم اما هر وقت میرم سر کشو میز توالتم از این هوس شرمنده میشم بس که کشوم پره از این چیزا.این مدتم که همه آرایشم محدود شده به یه پنکیک و رژلب و سایه و خط چشم.نی نی جان بخاطر گل روئه شماست دیگهlotussmiley.gif : 65 par 50 pixels. .

یادتونه گفتم یه کم عفونت دارم.دوباره رفتم آزمایش دادم و شکر خدا کاملا رفع شدهbubblesmiley.gif : 49 par 50 pixels..به دکترم گفتم من خیلی بهداشت رو رعایت میکنم و هیچوقتم هیچ مشکلی نداشتم .اما گفتن تو بارداری این کاملا طبیعیه .به دلیل فعالیتهای هورمونی شدیدی که تو بدنم در حال جریانه باکتریهای مفیدی که تو بدن هر زنی هست در زمان بارداری شروع به فعالیت شدیدتری میکنه.خلاصه گفتم که شمام بدونید و ایشالا اگه نی نیتون اومد تو دلتون یه وقت نگران نشید.

راستی خانومای باردار  الان که فصل اناره تا میتونید انار بخورید.بچه تون زرده ایی نمی گیره.من خودم خیلی از این زرده ایی بدم میاد.چند وقت پیش با شهین که حرف میزدم اینو بهم گفت.اما متاسفانه تو ماهای آخر بارداریم که میافته تو بهار دیگه انار نیست اینه که بهش سفارش کردم اگه برا خوش رب انار گرفت برا منم شیرینش رو بگیره.خودمم میتونم بگیرم اما از اصل بودنش مطمئن نیستم.اون میره هورامان میخره.یعنی تو سرزمین انار.میگن عرق کاسنی هم خوبه اا من اصلا به مصرف عرقیات تو بارداری مطمئن نیستم.

فعلا هم هیچ چیزه خاصی برای دوران بارداری و اینا نخریدم.فقط ه شلوار میخوام که اونم تو دستور کاره تا ببینیم همسر جان کی وقت میکنه بریم ددر.الانم اصلا قصد خرید هیچی برای نی نی ندارم.چون به نظرم دیر نمی شه.

 

خدا نوشت:خدا جونم میدونی که چقدر مخلصتم.برای همه چیز .برای همه محبتهات.برای  این احساس رضایت و آرامشی که تو زندگی بهم دادی.برای عشق.برای اینکه همیشه مراقبم بودی و هستی.وقتی اون روز دکتره میگفت تو شانس آوردی که بی دغدغه باردار شدی از ته دل شکرت کردم.وقتی میگفت بخاطر کم کاری تیروئید خیلی از زنا تا ده سال یا تا آخر عمر باردار نمی شن بازم بزرگیت رو شکر کردم.خدایا مرسی که زندگی خوبی بهم دادی.مرسی که همسری رو بهم دادی.مرسی که من از زندگیم راضیم.بقیه شم دست خودت.

 

برم خودم رو آماده کنم.هیچی تو خونه نداریم و کم کم داریم به درده قحطی زده ها دچار میشیم.میریم خرید.کسی چیزی لازم نداره ؟

برگ صد و هشتم

سهلام دوست جونا.خوش ميگذرهromansmile.gif : 57 par 42 pixels.

خوب تنبلم ديگه.چيكار كنم.همش اين روزا دلم ميخواد بخ.وابم.البته ميام و وبلاگاتون رو ميخونم.اما كو حاله كامنت گذاشتن.آههههههههههههههه جووني كجاييdevilsmile.gif : 32 par 40 pixels..

از كجا شروع كنم؟از سه شنبه ميگم براتون كه ياد خودمم بمونه.خوبheartshape1.gif : 46 par 30 pixels..

دوشنبه.

اولش رفتم داد8گستري برا كارآموزي.بعدشم رفتم بازار و دو كيلو جعفري و يه كيلو اسفناج  و نيم كيلو سبزي خوردن گرفتم و با كلي بار سنگين برگشتم.آقايي قرار بود ساعت سه بياد .منم تصميم گرفتم برگشتني قورمه سبزي درست كنم كه تا رسيدم دم در چشمم به جمال شوهر جان روشن شد كه تازه داشت ماشين رو پارك ميكرد.بعدشم خوش و خرم رفتيم خونه و يه نيمرو خوشمزه به جاي قورمه سبزي نوش جون كرديم و بعدش همسر جان فورا برگشت دانشگاه و منم گرفتم خوابيدم تا سه كه با زنگ آقايي بيدار شدم .گفت خودت رو آماده كن ميام دنبالت بريم خريد.منم بيدار شدم و شروع به قورمه سبزي درست كردن كردم.برنج رو گذاشتم دم بكشه و فقط سبزي قورمه سبزيم مونده بود كه داشت سرخ ميشد كه آقايي جون اومدن.منم فوري يه چايي دم كردم و سبزي خوردنارو پاك كردم و شستم و بعدش آماده شديم و رفتيم خريد.نتيجه گشتنم شد يه دامن.بعدشم برگشتيم خونه و شام قورمه سبزي بسيار خوشمزه خورديم.ديگه حوصله بقيه سبزيها رو نداشتم.رفتم لالا كردم.


سه شنبه

صبح كه آماده شدم كه برم سر كار.پاي چپم رو كه زمين گذاشتم عضله با*سنم تير كشيد.خيلي ترسيدم.هر چي قدم برميداشتم درد ميگرفت.منم با اون حال رفتم دادگستري.به آقاييي زنگ زدم كه اومد دنبال م  و رفتيم دكتر.تو ماشين هم چيپسي  رو كه مدير دفتر شعبه ايي كه توش هستم برام خريده بود با سس كچاب به همراه آقايي خورديم.دكتر كه معاينه كرد گفت نگران نباش .سياتيكه.همشم تقصير خودم بود چون روز قبلش ناگت مرغ درست كردم.براي سرخ كردنش خيلي پاي گاز ايستادم.نتيجه اين شد كه بهم گفت خيلي نايستم.خيلي راه نرم و خيلي استراحت كنم.رفتم آرايشگاه ابروهام رو صفا دادم .بعدشم برگشتم  و سبزي هر رو پاك كردم.آقاييم اسفناجارو خرد ميكرد.يه كم اسفناج گذاشتم پخت.خيلي خوب شد ولي حيف كم گذاشتم.بعدشم با آقايي جعفري ها رو پاك كرديم و من شستم و نصفش رو خرد كردم و شوشو جانمان هم نصف ديگه ش رو خرد كرد.همشون رو بسته  بندي كرديم و رفتن تو فريزر.حالا بايد اين  چند روز برم و بازم يه چند كيلو اسفناج بگيرم.اونا كمه.بعدشم لالا كرديم به عشخ برگشتن به خونه.

چهارشنبه

اولش رفتم سونو گرافي.براي NTجنين و طول سر*وي*كس.كه زنه خنگه دومي رو يادش رفته بود بگيره.بعدش برگشتم خونه و مشغول درست كردن الويه براي تو راهمون دم.قرار بود يازده بريم.به آقايي كه زنگ زدم گفت قراره دوستش يكي از مقاله هاي چاپ شدشون رو براش بفرسته تا يك ميشينم بلكه بفرسته .منم زنگ زدم خونه و جواب سونو رو براي خواهري كه برگشته بو خوندم كه  گفت خوبه .موقعيت جفت رو كه براش گفتم گفت الان پايين اما ا هفته بيست و هشت طبيعيه و كم كم خودش رو ميكشه بالا.همسري اومد و منو رسوند دكتر.دكتره كه جواب رو ديد فرمودن جفتت سر راهيه.منم از قبل چون ميدونستم اين وضعيت طبيعيه اصلا نگران نشدم.برام جالب بود كه خانوم دكتر هيچ سعي نكرد كه برام توضيح بده كه اين شرايط كاملا طبيعيه.يعني اصلا حتي كوچكترين اشاره اييم نكرد.حالا مثلا من و چند نفر ديگه اين شانس رو داشته باشيم كه يه پزشك تو خونواده مون باشه كه بتونيم مشاوره ازش بگيريم.يه خانومي كه هيچ مشاوري غير از خانوم دكتر محترم ندارن چيكار بايد بكنه.اينطوري كه اون گفت هر كسي بود كلي استرس برش ميداشت.چيزي كه براي خانوماي باردار سمه.

برگشتني ژامبون مرغ و مايونز  برا تو الويه و نون باگت و يه دلستر ليمويي و چيپس سركه و يه ماست موسير برا تو راهمون گرفتمshopping.gif : 49 par 28 pixels..تند تند الويه رو تموم كردم و ساندويچ درست كردم و تو يه ظرف ميوه رو گذاشتم و تو يكي ديگه يه كم سبزي خوردن براي تو ساندويچا ريختم و لباسا و وسايلمون رو آماده كردم و آقايي همهرو گذاشت تو ماشين و بهدشم حركت.
تو راهم من چيپس و ميزدم تو ماست و يكي تو دهن شوشوي شوفرم ميذاشت م و يكي برا خودم.خلاصه كه تا سنندج همش مشغول خوردن بوديم.بعضي وقتا از خودم تعجب ميكنم.هميشه جا دارم كه يه چيزه ديگه بخورم .چيزي كه قبلنا اصلا نبود.خلاصه كه كلي تريپ خانوماي باردارو دارم از اين نظر.ساعت 2.30 حركت كرديم و 6 رسيديم.چقدر آرامش داشتم و چقدر اين چند روز زود گذشت.حيف.خيلييييييييييييي خيلييييييييييييييي خوش گذشت.شبش بعد از شام دربزرگ و مادربزرگ عزيزم اومدن خونه بابا.كلي حرف زديم.با خواهريهام كلي شوخي كرديم.

پنجشنبه

صبحش با شادي رفتيم آرايشگاه و موهامون رو كوتاه كرديم.مصري كوتاش كردم.خيلي بهم مياد.كلي احساس سبكي ميكنم.موي كوتاه چه خوبه.اونجام كلي با شادي حرف زديم و از دل تنگيمون كم شد.بعدشم كه من رفتم بانك نزد همسر گرام اونجا كار داشت.بهدشم رفتيم خونه.
ناهارم مامان عزيزم براون هالاو درست كرده بود.خودم و كشتم از بس خوردم.عصرشم با خواهر وسطي رفتيم بازار كه كفش بگيره.از اونجام مامان و بابا جونم اومدن و چهار نفري مثل قبلنا رفتيم بازار.مامانم قرار بود پالتو بگيره كه آخر سر يه پالتو پسنديد كه سايز مامان رو تموم كرده بود و قرار شد شنبه بعد از ظهر بره.من تو راه ذرت بو داده گرفتم.شور بود ولي ون تازه و گرم بود يه بسته بزرگ رو همون وقت كه مشغول بازارگردي بوديم خوردم.چشمتون روز بد نبينه شب كه برگشتيم خونه سرم يه درد عجيبي ميكرد.فشارم بالا بود.حالا مامان و خواهري و همسري هر چي ميگن نخور.تو رو خدا چيز شور نخور مگه منه ...... تو گوشم ميره.البته بگما كم كردم خوردن چيزاي شور رو ولي بازم بايد كمترش كنم.دوست مامان هم برام يه شكلات خوري گرفته بود كه بعدا عسكش رو ميذارم .

جمعه

بابا صبحش رفت مسجد و نماز عيد رو خوندن.تو سنندج و بقيه مناطق جمعه عيد قربان بود.خواهر كوچيكه و داداشي آزمون بودن.بابام كه برگشت صبحونه خورديم و بابايي جون يه تراول بهم عيدي داد.مامان و بابا زودتر رفتم خونه مادربزرگ و منم رفتم حموم و سريع اومدم بيرون و خواهر وسطي موهام رو سشوار كشيد و آقاييم رفت حموم و بعدش منتظر خواهر كوچيكه شديم كه برگشت و با هم رفتيم دنبال داداشي و همگي رفتيم خونه مادر بزرگ.برا نهار عمه ماماني هم اونجا بود.من و آقايي خيلي دوسش داريم.خيلي زنه روشنفكر و خودساخته ايي.حالا يه روز ازش براتون ميگم.بعد از نهارم كه عموي مامان اينا اومدن.شبش هممون خونه اون يكي عموي مامان دعوت بوديم.پاگشاي آقایی.اين بود كه عصر برگشتيم.مامان بابا رفتن خونه و تا غروب كه ما برگشتيم دوش گرفته بودن و آماده.مام از اونجا رفتيم آبيدر.بستني سنتي گرفتيم كه من نصفه بستني خواهريها رم نوش جون كردم و رفتيم كارنامه آزمون خواهر كوچيكه رو گرفتيم و تا رسيديم خونه شد شش.تند تند لباس عوض كرديم و رفتيم خونه عمو علي.اونجام خيلي خيلي خوش گذشت.عمه مامان فهميد باردارم.اونم از روي حله زير چشمم.ديگه به اين ايمان دارم كه تجربه ي خانوماي پير در مورد بارداري و بچه داري از حرف خيلي لز دكترا درستتره.حالا من هر چي ميگفتم نه(البته به شوخي) اون باور نمي كرد.آخر سر هم بله رو گفتم.اينقدر به حرفاش خنديديم كه تا يه هفته شارژم .

شنبه
صبحش با آقايي رفتم بازار و چند شاخه بامبو گرفتم و يه سري خرت و پرت ديگه.وقتي برگشتيم خونه داييم اونجا بودن.مامان جون هم ناهار درست كرده بود.بعدشك كه مادر بزرگ و پدربزرگمم اومدن و بعدشم دختر عموي بابام با اون پسراي زلزله ش.بعد از ناهار ما حركت كرديم كه برگرديم اينجا.براي تو راه هم برنج و خورش قيمه برداشتم با ميوه.اما برخلاف مسير رفت كه همش ميخوردم تو مسير برگشت فقط يه كم برنج و يه پرتقال خورديم و يه خورده دلستر.شبشم كه آقايي داشت برنج رو ميخورد همش ميگفتم اينو مامان جونم درست كرده .ببين چه خوشمزه اس.بعدشم ميزدم زير گريه .خيلي خنده دار بودم حالا كه فكرش رو ميكنم.مثل بچه ها.قرار بود اين هفته م برگرديم اما نميگرديم.چون 4 و 5 دي هم شكر خدا تعطيله و تا اون وقت بشتر از بيست روز نمونه.بنابراين اون چهار روز روبرميگرديم.فعلا برنامه خاصي براي اين چند روز نداريم.آقايي كه هميشه كم خوابي داره ميگه آخ جون اين چند روز ميخوابيم .من اما هميشه پر خوابي دارم.نمي دونم خوابيدن چه لذتي داره آخه.بريم  مسافرتي جايي آخه.اي خددددددددددددددددددددا.

يكشنبه
هيچ كاري نكردم.بجز رفتن به دادگاه و بعدش نهار درستيدم و بعدش غصته دوريمون رو خوردم و همين.

دوشنبه

مامان برام كندر گرفته بود كه يادم رفت بيارم.منم ديروز بعد از ظهر رفتم عطاري و خريدم.طعمش يه كم تلخه.من همه رو قورت ميدم و بعدش يه بستني ميخورم.اون وقت كه سنندج بوديم يكي از مغازه ها كيفاش رو حراج زده بود.اون موقع دير بود كه برم بگيرم.ديروز به مامان گفتم بره برام دو تاش رو كه خوشم اومده بود بگيره .ييكيش صورتي بود.همون چيزي كه نظرم بود.قانون جذب عزيز صورتي چرك و بزرگ.يكي ديگه شم مجلسي بود.كه مامان جانمان فرمودن بچه آخه تو اون مه كيف من چه ميدونم تو كدوم مده نظرته.بعد از كمي فكر كردن ديدم راست ميگه.تو ويترينش سه تا كيف صورتي بود.حالا من هرچيم آدرس موقعيت ويترنيش رو بدم كه بنده خدا نمي دونه.بعدشم اضافه فرمودن كه تو اين همه كيف ميخوايي چيكار.حداقل سالي يه كيف بخر نه پنج شش تا.ديدم بازم راست ميگه.كاش يه بار يه عكس از كمد كيفام ميگرفتم كه عمق حرف مامانم رو دقيقا درك كنيد.اما من كه اين حرفا به خرجم نمي ره.اون دو تا كيف ماله من خواهند شد.البته اميدوارم تا 3 دي  كه ما برميگرديم تموم نشه.

ميگم اين فارسي 1 عجب شبكه خوبيه.خدا پدر مادر صاحبش رو بيامرزه.نمي دونم اگه سريالاي اين شبكه نبود من اين شباي طولاني رو چطوري ميخواستم تحمل كنم.نه مهموني نه جايي.كارم شده ديدن اين شبكه يا شبكه هاي كردي.يه شبكه كردي جديد هم تازهزدن اسمش كانال 4.اونم كلي برنامه هاش جالبه.آقايي اين شبا همش ميگه تو رو خدا يه كم اين تلويزيون رو خاموش كن.چيه همش پاي ايني.فكر كنم يه خورده حسوديش ميشه پسرم.نه؟

ديگه همينا تا الان.دستم افتاد ديگه از بس نوشتم.حالا اگه چيزي يادم رفته بود بعدا اضافه ميكنمputersmile1.gif : 45 par 30 pixels..

 

برگ صد و هشتم

سه ماه اول بودنتmorningsong.gif : 129 par 78 pixels.

نی نی نازم تو امروز سه ماهگیت رو تموم کردی.یه شنبه ابری تو آخرین روز آبان یه روز قشنگ که از صبحش بارون میبارید تا الان که من روبروی لپ تاپ نشستم و جلوم یه ظرف پر از نارنگی و پرتقال پاک شده و بیسکویت پرتقالی و یه لیوان دلستر استوایی و یه بطری آب هست.الانم دلم هوس تخمه و بستنی کرد و به آقایی زنگ زدم که برگشتنی بگیره تا سه نفری بخوریم  و از فردا وارد ماه چهارم بودنت میشی.دلم میخواد از الان حرفایی رو که  همیشه  وقتی خودمو و خودت تنهاییم  برات میزنم بنویسم تا اگه یه روز خودت بزرگ شدی و اومدی اینجا رو خوندی بازم برات یادآوی بشه writing.gif : 44 par 49 pixels..یعنی سالها بعد وقتی بزرگ شدی این روزها رو به یاد میاری؟روزهایی که من همش میرم جلو آینه و لباسمو بالا میدم و خودم رو نگاه میکنم که ببینم شکمم بلند شده یا نه؟بعدشم بهت میگم نی نی خودت رو نیگا کن.یادت میاد که بابایی گاهی نشسته بغلم میکنه و دستاش رو روی شکمم میزاره و با یه لحنی شیطنت آمیز و عزیزی میگه:شکمت بزرگ شده!!!!بعدشم با هم میزنیم زیر خنده

وقتی تو اینده نه چندان دور همدیگر از روبرو دیدیم اونوقت میفهمی که من شبیه خیلی از مامانای دیگه نیستم.نمی خوام الکی به یه شکل افراطی از الان قربون صدقه ت برم.راستش رو بخوایی الان احساس خیلی مشخص یا عمیقی نسبت بهت ندارم.هر صبح که از خواب بلند میشم اول تو دلم به تو صبح بخیر  میگم.میشنویش؟از اولین روزی که فهمیدم تو  توی دلمی تا الان که دارم اینارو برات مینویسم احساسم خیلی تغیر کرده.الان فکر می کم که دارم دوست داشتنت رو یاد میگیرم.فکرش رو بکن.تو یه موجودی که از وجود  من و بابایی داری تو دل من بزرگ میشی و برا خودت کسی میشی!!!!!!یک انسان.این روزا فکر کردن به خلقت گاهی خیلی ذهنم رو مشغول میکنه.الان تو وجود من داره یه معجزه اتفاق میافته .

مرسی از اینکه اینقدر فرشته خوبی هستی که داری از بارداری برام یه  اتفاق لذتبخش بوجود میاری.مرسی از اینکه اینقدر دوستم داری که نمی ذاری احساس تهوع و استفراغ و حالتای بد داشته باشم.از نظر جسمی و روحی من فرق چندانی با قبل از بارداریم ندارم.بجز اینکه یه خورده سیستم ایمنی بدنم رو پایین آوردی پهلوون و مجبورم کردی یه دوره از پمادای ضد قارچ و یه دوره م سفالکسین برای عفونت خفیف مثانه استفاده کنم.تا حالا دو بار با هم رفتیم سونو گرافی و دیدمت.عکساش رو میزارم که خودتم ببینی که الان تنها جای قابل تشخیصت قلب کوچولوته.روزایی که گذشت تنها چیزی که دلم نمی خواستش آشپزی و خونه تمیز کردن بود.این روزا بابایی گاهی میگه غذاهات خیلی بیمزه شده.منم که همش میگم حوصله آشپزی ندارم..وایی اون روز که داشتم برمیگشتم خونه از سر کوچه بوی یه پلوی خوشمزه ایی میومد.از ته دل دلم میخواست که مام الان تو شهر خودمون بودیم و میرفتم خونه مامان و غذای آماده  و محشری که دست پخت مامان هست رو میخوردم و برا شامم با خودم میاوردم خونه.دلم میخواست که الان اونجا بودیم و شبا مهمونی می رفتیم خونه اقوام و دوستامون یا اونا میاومدن خونه ما.هر وقتم دلمون یه خورده گرفت فوری میپریدیم خونه مامان یا مامان بزرگم.پیش مامان بابا و  برادر خواهرای گلم یا پدربزرگ و مادربزرگ عزیزم.این روزا خیلی هوس سوپا و رشته ترش مامان بزرگ رو کردم.به مامان خودم گفتم پنجشنبه که برگشتیم سنندج برام هالاو درست کنه.(یه غذای محلی سنندج)به مامان برزگم زنگ میزنم و میگم سوپ بپزه برام.غنچه نازم خیلی خوشحالم از اینکه این هفته و هفته آیندش رو بر میگردیم به شهر قشنگ خودمون.پیش خونواده ی مهربون و دوست داشتنیمون که من دلم براشون یه ذره شده.ببخش اگه گاهی غصه غریبی رو میخورم.آخه تو که نمی دونی زندگی کردن تو شهری که هیچیش شبیه زندگی و اعتقادات و اخلاقیات تو نیست چه سخته.میون کسایی که خیلی وقتا مجبوری چه از نظر ظاهر چه از نظر اعتقادات خودت رو سانسور کنی.آدمایی که اصلا فرصت باهاشون بودن رو بهت نمیدن و یه جورایی همشون یه مرز نامریی برای نزدیک شدن بهشون دارن.ادمای خوبین اما اختلاف فرهنگیه که اذیتم میکنه.دیشب که با خاله بابایی حرف میزدم میگفت خسته نشدی از اونجا؟بعدشم کلی دعا کرد که زودتر برگردیم .ایشالا تا اون موقع که تو بزرگ شی.ما برگشتیم به شهر خودمون.دیگه از این شهر خسته شدم.کاش زودتر بهار شه.اونوقت دیگه همش سنندجیم.

مرسی از اینکه سفت سفت خودت رو هم چسبوندی و با وجود مسافراتای زیادی که این مدت با هم رفتیم بازم اذیتم نکردی.

الان فقط از خدا سلامتیت رو میخوام.خودمونیم ها خیلی خیلی دلم میخواد بدونم چی میشی.پسری یا دختر؟شکل منی بیشتر یا بابایی ؟

بچه همش شش ماه دیگه تو دلمی.لذت ببر از جای گرم و امن و آرومی که توشی.هرچیم دلت خواست بهم بگو تا بخورم.الان فقط چیزای شیرین و سوپ و خیار شور هوس میکنم.اما اون روز که برا چکاپ ماهیانه رفتم فشارم سیزده بود.به مامانی که گفتم کلی سفارش کرده.مصرف خیار شورم رو شدیدا کاهش دادم مامانم خاله هات داییت همیشه احوالت رو میپرسن.مامانمم که همیشه توصیه بهم میکنه.راستی هنوز خونواده ی باباییت از وجودت خبر ندارم.نمی خواییم حالا حالاها بهشون بگیم.تا عید که میریم دیدنشون.اونوقتم که دیگه خودت پهلوونی شدی و تن و هیکلی به هم زدی.اونوقته که از شکم قلمبم میفهمن دیگه.

راستی اولین دوستتم پیدا کردی.شهین دوستم  که بعدا باهاش آشنا میشی.اونم بارداره.دقیقا با هم همسنید اونم امروز وارد چهار ماهگی شد.وقتی شب جمعه با هم تلفنی حرف میزدیم فهمیدم.جالب نیست؟تصور کن یه دوست دقیقا همسن خودت.کلی برات حرف دارم.وقتی شش ماهت شد برات مینویسم.ایشالا تا اون موقع خوشحال و سالم به رشد کردنت ادامه بده فرشته پنبه ایی سفید و خوشکلم.

الانم بابایی با بستنی پاندایی و تخمه و یه کیلو تخم مرغ برگشت خونه.

 

 

 

برگ صد و هفتم

انگار اگه آدم یه مدت ننویسه دیگه دستش به نوشتن خشک میشه.خوب من بعد از مدتها اومدن از کجا شروع کنمawwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.؟

ما خوبیم.خدا رو شکر  هیچ مشکل مثل بیخوابی و تهوع و چیزای دیگه رو ندارم.خوراکی مورد علاقه این روزام خیار شوره و سوپjokersmile.gif : 74 par 45 pixels..شما چطورید دوستای عزیزمflirtyeyess3.gif : 25 par 45 pixels.

از دو هفته قبل دوشنبه میگم که چیکارا کردمmagik.gif : 44 par 33 pixels..

دوشنبه رفتم ارایشگاه بعدش آقایی زنگ زد و گفت بیا بریم نمایشگاه کتاب.رفتیم و اولین خرید اختصاصی نی نی رو کردیم.کتاب من و کودک من رو خریدیم که بیشتر از من آقایی شغول خوندنش میشه.یه سری کتابای دیگه م گرفتیم و یه پازل هزار قطعه ایی مونا لیزا که حوصله ساختنش رو ندارم فعلا.

سه شنبه یه بارون نازی میبارید .با آقایی رفتیم بازار و یه چکش برا خواهر شوهری بزرگه گرفتیم به سفارش خودشbudhug.gif : 48 par 27 pixels.
.

چهارشنبه ساعت پنج صبح به سمت مهاباد حرکت کردیم برای انجام کارای انتقال سند و تعویض پلاک ماشین.هنوز یه سی کیلومتری از زنجان دور نشده بودیم که ماشین پنچر شد و ما مجبور شدیم به امداد خودرو زنگ بزنیم چون آچار چرخ نداشتین البته بعدش خریدیم.اینقد هوا سرد بود که شاخه نبات که بیرون بود یخ کرده بود و همش میلرزید.بعد از چند ساعت رسیدیم و فورا دنبال کارامون رفتیم.بماند که فروشنده ماشینم یه آدم مزخرف و ببخشید عوضی بود که حسابی اعصابمون رو بهم ریخت و اخر سرم با زور و تهدید اومدwarriorsmiley.gif : 41 par 57 pixels. .بر خلاف انتظارمون کارمون خیلی طول کشید و .ما دو روز برا کارامون گذاشته بودیم و قرارمون این بود که پنجشنبه برگردیم خونه بابام که تا دوشنبه اونجا موندگار شدیم.شب اول رو خونه خواهر شوهری بزرگه بودیم.منم که این روزا عشق خیار شور.این خواهر شوهرم دست به ترشی و اشپزی عالیه.مخصوصا ترشی و رب و سرکه و دیگه بگیر تا علاقش به باغداری و این چیزا.از خیار شورش تعریف کردم که گفت یه شش کیلویی برات کنار میزارم با خودت ببر یه چهار کیلویی ترشی مخلوطم برات میذارم.منم کلی شنگول شدمcoloreyes.gif : 44 par 39 pixels.
.فک کنم خیارشوره الان نصف شده.باید مواظب رژیم نمکم  باشم اما همچین اغفال میشم وقتی اینارو میبینم که دیگه همه چی رو بیخیال میشم.

پنج شنبه هم باز دنبال کارامون بودیم.عصرشم رفتیم گشتیم و شب رفتیم خونه مادر شوهریkumbaya.gif : 98 par 64 pixels..

جمعه هم که تا ساعت دو اونجا بودیم .بعدش رفتیم بازار و برا شام برگشتیم خونه شونsmileybunny1.gif : 61 par 48 pixels..

شنبه هم بازدنبال کار.یه تصادف کوچولو هم با ماشین جلویی کردم که به خیر گذشت.نهار هم رفتیم خونه خاله بزرگ آقایی و عصرشم رفتیم خونه خواهر شوهر دومی.اونام با مادرشوهرش مشغول ترشی انداختن بودن.من و آقایی و خواهر شوهری و پسرگلش ژیار رفتیم بیرون و کلی پاستیل و خرت و پرت گرفتمchocolate.gif : 80 par 39 pixels..

بعد از شامم بهشون تو پاک کردن و خرد کردن مواد ترشی کمک کردم که تا نزدیکای یک طول کشیدinsomniasmiley.gif : 39 par 40 pixels..

یکشنبه هم من خونه موندم و کلی با ژیار بازی کردمteddysmiley1.gif : 32 par 38 pixels..خیلی نازه.قوه تخیل و خلاقیت بالایی داره.یه پسر بچه دو سال و نیمه که خیلی خوب سرگرمت میکنه از بس ایده بای بازی و داستان برای تعریف کردن داره.

برا نهارم رفتیم خونه عمه آقایی .من رفتن به خونشون رو دوست دارم چون دخترا و عروسای صمیمی و مهربونی داره.کلا خونواده ی خیلی مهربونینheartshape2.gif : 46 par 30 pixels.
.

تا غروبم من با آقایی بودم.یکشنبه سالگرد آشناییمون بودoctoberfest1.gif : 76 par 43 pixels.
.عشق نازم که اینقدر درگیر بود یادش نبود .وقتی بهش گفتم ناراحت شد که یادش نبوده.گفت میخواستم یه چیزی برات بگیرم.رفتیم پاساژ گردی کردیم و شام رفتیم بیرون.بعد از شامم با خواهر شوهری اینا رفتیم خونه عموی آقایی.دختر بزرگشم که تازه زایمان کرده بود اونجا بود.بچش همش گریه میکرد.بعدشم برگشتیم و لالا.در کل مسافرتمون خیلی خوب بود و خوش گذشتicecubesmiley.gif : 52 par 42 pixels..

دوشنبه هم که بعد از صبحونه  رفتیم و آقایی کادوی سالگردمو برام گرفت.از یه تابلویی خوشم اومده بود که رفتیم و همون رو گرفتم.بعدشم راه افتادیم به سمت اینجاxother_homet.gif : 25 par 32 pixels..

تا چهارشنبه هم که خستگی تو تنم بودvictory1.gif : 28 par 29 pixels.
.

شنبه رفتم دنبال بقیه کارای کارآموزیم.رفتم آزمایشای روتین حاملگی رو هم دادم.سیزده تا بودxlove_huh.gif : 29 par 34 pixels..

فردا هم نوبت سونو دارم و جواب آزمایشام رو میگیرمballoons.gif : 56 par 80 pixels..

 
                         
                            french.gif : 262 par 99 pixels.
 
 
گل پسر چه زود گذشت چهار سال از اون عصر  سه شنبه ابری هفدهم آبان.با هم بزرگ شدیم در هزار توهای این راه بلند.من دیگه اون دختر بیست و یک ساله ی بیخیال نیستم و تو اون پسر دانشجوی قهوه ایی پوش خوش تیپ بیست و سه ساله که تو اولین دیدار جذب  اخلاق مردونه ش شدم با اون قد بلند و چهار شونه.پسرباورت میشه من و تو بعد از پنج سال داریم پدر و مادر میشیم.باورت میشه ما این پنج سال رو با هم و در کنار هم بودیم.حالا دیگه شبا کنار هم خوابمون میبره.بودنت رو زندگی میکنم نصف شبهایی که از خواب میپرم و تو رو کنار خودم میبینم.وقتی میون دستهای حلقه شدت دورم محصور میشم و سفت منو به خود میچسبونی.گرمای تنت میشه بزرگترین آرامش زندگیم.پسر تو چقدر مردتر شدی.چهار سال گذشت از اولین دیدار من و تو.جشن تولد پنج سالگی اولین دیدارمون مبارک.امیدوارم همیشه  کنارهم باشیم.برای هم و به عشق هم زندگی کنیم.از خدا میخوام که همیشه سالم باشی عشق خوب روزهای همیشه.به امید صدم سالگرد آشناییمون..

 

 

برگ صد و شش

چطورید عشقای من.معلومه خوشحالم؟هویج جوری شارژم.خیییییییییییییییییلی زیاد.بزنم به تخته.

نرفتم سنندج یعنی آقایی نذاشت.قرار بود برم.صبح بیدار شدم وسایلم رو آماده کردم.لباس پوشیدم و رفتم تو تخت کنار آقایی خوابیدم و صداش زدم که پسر جان پاشو منو برسون ترمینال.من میخوام برگردم.اولش که جواب نداد ولی وقتی دید واقعا میخوام برم چشماش باز شدن و نه نه گفتنش شروع شد.همشم میگفت من اینجا تنهام.تو بری من چی کار کنممنم گفتم خوب کارت که تهران تموم شد بیا دنبالم.که بازم فرمودن نمی شه.بمون هفته آینده با هم میریم.با من بیا بریم تهرانمنم وقتی دیدم  اینطوریه از خیر برگشتن به آغوش گرم خونواده گذشتم تا هفته آینده انشالا.

هیچی دیگه بعدش خوابیدم و با تلفن مامان بیدار شدم که میخواست بدونه رفتم یا نه؟

شب قبلش چون فک کردم میخوام برم برا نهار آقایی زرشک پلو ا مرغ درست کردم و برا تو راه هم سالاد الویه.اما نرفتم که در نتیجه از پختن نهار و شام معاف شدم.ظهر با هم رفتیم بلیط قطار بگیریم که تموم شده بود.رفتیم و برا ۲ شب اتوبوس گرفتیم.بعدشم برگشتیم.آقایی مشغول درس خوندن شد و منم پای تی وی خوابم برد.غروبم با هم یه سر رفتیم نمایشگاه کتاب که چون دیرمون بود یه چرخ کوچولو زدیم و برگشتیم.منم دلم چیپس خواست یه ساعت مشغول سرخ کردنش بودم و بعدشم شام و بعدش آقایی باز درس خوند و منم لالا کردم تا ۱.۵ که با صدای آقایی بیدار شدم و شال و کلاه کردیم بسوی تهران.

و بعد از چهار ساعت من بازم تو تهران بودم.با آقایی  و یه عالمه خاطات خوبی که از این شهر دارم.یه جورایی همه انرژی امروزم رو مدیون دیروزم.اولش که رفتیم دانشگاه بهشتی که آقایی امتحانش رو بده.اول صبح  بارون نرمی میبارید.خیلی خوب بود.منم همش داشتم چترمون رو مسخره میکردم و میخندیدم و آقاییم همش میگفت آرومتر بخند.اما کو گوش شنوا. منم تو نماز خونه ش اول سوره یوسف رو خوندم و بعدش خوابیدم تا ۱۱.بعدشم منتظر شاخه نباتم شدم که بیاد بیرون.خدا رو شکر از اتحانش راضی بود.

خدایا خودت حرف دلم رو میدونی.س ازت خواهش میکنم.آمییییییییییییییییین.

بعدشم که من پوت میخواستم  رفتیم فردوسی که چیزی پیدا نکردم.بعدشم رستوران همیشگی و بازم پارک لاله.وعده گاه عاشقانه من و آقایی و باز هم کلی خاطره دو نفره که هیچکس جز من و گل سر نمی دونیم.

بعدشم رفتیم و یه سویی شرت برا آبجی کوچیکه گرفتم.علیرغم اینکه هر دوتامون خیلی خیلی خسته بودیم اما من بازم نمی خواستم برگردم.از جلو بیمارستانیم که آقایی توش کار میکرد گذشتیم و کلی خندیدم به خاطرات گذشته.بعدشم که من با اکراه و کلی الان نریم و هنوز زوده برگشتیم اینجا.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز میرم و یه وقت برا سونو میگیرم .و هینطور آزمایش مجدد تیروئید و آهن.

این روزا هوا محشره.همش ابره و بارون.من عاشق این هوام.خدایا همش بارون بباره.

دوست جونام مرسی از اینکه نگران اضافه وزنم هستید .آره خوب شما راست میگید.خوب من ۱۶۵ هستم و وزنم الان شصتو یک و سیصد البته یه کیلوش رو بذارید برا لباسای تنم.اینه که هنوز خودم احساس نگرانس نکردم .دزر ثانی من کلا آدم خوش غذاییم.یعنی هوس همه جور غذایی میکنم.شما بگید چی کار کنم؟

دیگه اینکه هنوز احساس خاصی به نی نی ندارم.خوب وقتی یه چیزی رو لمس نکنی احساست کجا بود.من بودنش رو فقط گاهی از رو نوسانات احساسی شدیدم احساس میکن و سونویی که دادم و توش ساک حاملگی مشخص بود و آزمایشم.اینه که هنوز احساس مادر بودن نمی کمنم.گرچه اگرم نی نی بدنیا بیاد من بازم فک نکنم احساس کنم مادر شدم.گهی فکر میکنم این بچه رو مامانم میخواد بدنیا بیاره و میشه خواهر یا برادر کوچکتره من.نه اینکه فکر کنید چون ناخواسته بود این حس رو دارم.نه.اولاش نمی خواستم اما حالا همه دعاهام اینه که سالم باشه.میخوامش.صرفنظر از فشار روانی که زندگی کردن دور از خونواهده برام داره هیچ دلیل دیگه ایی برا ناراحتی ندارم.خدا رو شکر تا الانم هیچ کدوم از ضعفایی رو که خیلی از زنای باردار داشتن ندارم.من دور از مامانم اینا اگه یه ضعفم داشته باشم که دیگه هیچی.من الانم مثل قبلنم.همون شیطنتا.همون بازیگوشیا.کارای خونه رم مثل قبل انجام میدم.یعنی همه کارام مثل قبله.اگه کسی منو ببینه و خبر نداشته باشه باردارم عمرا بتونه تصور کنه حامله هستم.

من ذاتا شیطونتر از اونیم که بخوام اسم سنگین و پر از مسئولین مادر رو به دوش بکشم.اینه که میگم احساس میکنم بچه مامانم هست.فکر کنم اگه به دنیا بیاد هیچ وقت احساس کمبود همبازی نکنه.چون کودک درون خودم شدیدا فعاله.گاهی خودم دلم پسر میخواد.من همیشه با پسر بچه ها راحتتر مچشدم چونبیشتر بازیایی رو میپسندم که اکتیو باشه.دخترا اما همه چیزشون فرق داره.مدل تربیت کردنشون.رفتارشون.خلاصه همه چیزشون.

خواهری میگه بچه پسره.آقایی میگه فک کنم سر باشه اما خوش دختر دوست داره.منم گاهی میگم فرقی نمی کنه  و از این حرفا اما گاهیم دلم دختر میخواد گاهیم پسر.بسته به وضعیت روحیم.اما در کل امیدوارم خدا یه بچه سالم به من و همه اونایی که آرزوشون داشتن بچه س بده.خدا هیچ کس رو ناامید نکنه.این روزا همش دارم برا اونایی که دلشون بچه میخواد و هنوز ندارن و من میشناسمشون دعا میکنم.یکی یکی به اسم برا همشون دعا میکنم.

واییییییییییییییی چقدر زیاد شد پستم.

برای شاخه نبات:گاهی بین همه روزمره های زندگی ماشینی آدم اونقدر سرش گرمه دنیا میشه که روزای گذشته رو فراموش میکنه.روزای تلخ و ابری که با وجود یه کس دیگه آروم و بارونی میشه.دیروز وقتی از مسیرایی میگذشتیم که روزای ابری رو با وجود تو و در کنار تو برام بارونی میکرد.احساس میکردم دوباره دارم عاشقت میشم.دوباره دارم از امتحان برمیگردم و دوستام رو دو در میکنم که بیام پیشت.تو صف اتوبوس دوباره فکر میکردم دیره و من به امتحان م نمی رسم و دستایگرم تو توی مترو که همش تو دستم بودن و اطمینان دادنت به اینکه دیر نمی شه میرسیم.بعد از امتحان و ایستادن تو جلو در و اشتیاق من به با هم بودن و دویدن و بازم مترو و اتوبوس و پیاده رو ها.یادته همش میگفتیم چه خوبه که اینجا هیچکس ما رو نمی شناسه.تا هر وقت دلمون بخواد میتونیم با هم باشیم.تو ترمینال اینکه هر بار که میخواستم برگردم سنندج باهام میومدی تا دم اتوبوس و بعد رفتنم اس ام اس میکردی که اینبار سختترین باره جداییمون بوده.احساس میکنم خیلی دلم برات تنگ شده.یادته؟من که همش جلوی مغازه های خوراکی وایمیستادم و تو که همش دستم رو میکشیدی که اینا ارزش غذایی نداره .آخه بچه جان. و منم که همش دلم آبنبات چوبی بزرگ فرانسه میخواست.یادته چقدر برا این روزا دعا کردیم.برا با هم بودن.چه روزها و شبهای سختی رو گذروندیم.یادته من میگفتم یعنی یه روز میشه من و تو یه جوره دیگه از این خیابونا بگذریم؟خیلی دوستت دارم.خیلی بیشتر ازهمه روزای رفته.خاطرات با هم بودن . خاطرات پیش رو.خوشحالم که یه فرشته تو دلم داره رشد میکنه که از توئه.از عشق من و تو.فرشته ایی که خیلی از رازهای مگوی من و تو رو تو قلب مهربونش داره.فرشته ایی که مامان و بابایی داره که عاشق همن و لحظه ایی که تو همش عشق بوده و احساس  وخواستن.

دوست دارم مرد بزرگ زندگی قشنگ من.

برگ صد و پنجم

میگم که تنبل شدم.خیلیم زیاد.نمی دونم چرا اصلا حوصله وبلاگ نوشتن و کامنت گذاشتن ندارم.البته تا حالا سعی کردم از پستاتون عقب نباشم اما ببخشید که اگه تو کامنت گذاشتن تنبلم.جبران میکنم ایشالا.

ما خوبیم.قرار بود این چند روز برم سونو اما هر کار میکنم اصلا ح.صله ندارم.همش دلم میخواد جلو تلویزیون دراز بکشم و بستنی و انار و سیب و خرمالو و نارنگی بخورم .خلاصه هر چیزی که شیرین باشه بنده شدیدا مشتریشم.

خواهری این مدت تو قسمت زنان و زایمانه.هر چند روز یه بار زنگ میزنه و کلی توصیه داره برام البته اینا جدای از توصیه های مامان خانومه.

ملودی آروم زنگ موبایلم

من:(با کلی هیجان و جیغ)سلام ....گیان

خواهری:سلام هانا  چطوری خوبی ؟گوش کن دیرمه باید برگردم تو بخش .اینارو که میگم به ذهنت بسپار

من:چطوری خوبی؟

خواهری:آره خوبم.۱.به سمت چپ بخواب شبا.خون رسانی به جنین در بهترین پوزیشنه.متمایل به شکمم نخوابی.

:خوب

:دوزه لووتیروکسینت رو تغییر نده همین میزان خوبه.شکلات کم بخور بچه.کافئین داره.تا میتونی چیز کافئین دار نخور.۳.برو لباس حاملگی بخر.۴.هر شب دندونات رو مسواک بزن و نخ بکش.بعضی شبا یادت میره.یادت نره.۵.هر روز برو حموم.۶.میوه میوه میوه خیلی بخور.برو یه واکسن آنفلوانزام بزن.

:خوب

:فعلا همین .صدام میزنن.برم.بعدا زنگ میزنم بقیه شم میگم.مواظب خودت باش.

تق.

:باشه

تق.

مامانمم که همش میگه سردت نشه.آرامش داشته باشی.

چند روز قبل برا کندر بهش گفتم که گفت هنوز زوده به وقتش خودم برات میگیرم.تو نمی دونی خوباش کدومه.آخه مامانم برا هممون کندر خورده و من به تاثیرش رو هوش بچه اعتقاد دارم.

مامان بزرگمم که چند روز قبل فهمیده بود(مامانم بهش گفته بود)خیلی خیلی خوشحال شده بود.همش میگفت دختر نکنه نخواییش.بچه بهترین دوسته آدمه.خل نشی دختر.

و بار تا حالا بالا آوردم البته گلاب به روتون.اولیش ۲۷ بود و دومیش امروز.هر وقت گرمم باشه اینطوری میشم.شدیدا یخ خور شدم و قالای یخ رو مثل نون با دندونام خورد میکنم یا گاهی دو تکه ش میکنم و قورتش میدم.همچین دلم خنک میشه.

پنجشنبه هم برمیگردم سنندج و تا یه هفته تو شهر عزیز و دوست داشتنیه خودمم.آقایی جمعه و شنبه میره تهران کار داره.یکشنبه تا سه شنبه م کلاس داره نمی تونه بیاد دنبالم.اینه که ایشالا پنجشنبه و اینا میاد دنبال سیندرلا.میخوام موهام رو کوتاه کنم.نمی دونم چرا از همه چی حالم بهم میخوره البته گاهی.

(آقایی هر وقت یه چیزی میخواد میگه سیندرلا گیان(جان)اون کار رو برام میکنی؟)

من خیلی اهل خوردن لبنیات مخصوصا شیر نیستم.از وقتی فهمیدم باردارم هر روز دو لیوان ماستمیخورم.یکیش رو خالی  اون یکی رم با دوشاب انگوری که خواهر شوهری بهم داده بود قاطی میکنم و میخورم.وقتی بهم داد اصلا فکر نمی کردم بخوام هش لب بزنم.خیلی شیرینه اما حالا که شیشه ش رو می بینم از خودم تعجب میکنم.منی که قبلا خیلی کم شیرینی میخوردم .

گاهی وقتی میگفتم بچه آدم رو به هر کاری وادار میکنه باورم نمی شد اما حالا وقتی به لزوم خوردن یه چیزایی که عمرا خوشم نمیومد اما الان برا سلامت بچه لازمه فکر میکنم و خودم رو مجبور به خوردنش میکنم .میبینم بچه واقعا آدم رو به هر کاری وادار میکنه.تازه من هنوز در حد صفرم و هیچ کاری نکردم و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.قسمتای شیرینش هنوز در راهههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

برگ صد و چهار

دوستای مهربون و عزیزم سلام.خوبید؟

تو وبلاگ نویسی تا دلتون بخواد تنبل شدم.نمی دونم چرا.

از کجا شروع کنم؟

این مدت تقریبا تونستم با شرایط کنار بیام.بازم شدم همون دختر سابق.دیگه از اون کم خوابیهای قبل هم خبری نیست.خوابمم مثل قبل شده.فقط تا دلتون بخواد دلم چیزای شیرین و خنک میخواد.وقتی میرم طرف اون همه ظرف ترشی که دارم باورم نمی شه که اصلا دوسشون ندارم.فقط گاهی خیلی هوس ترشی آلبالو میکنم که اونم یه دونه ش رو که میخورم به شدت بدم میاد از بقیه ش.تهوع و اینام خیری نیست.صبحا مثل قبلا از خواب بلند میشم.رژیم غذاییم داره کم کم تغییر میکنه.بیشتر لبنیات میخورم و هر روز یه دونه سیب.هنوزم گاهی باورم نمی شه تو دلم یه نی نی هست.آخه بچه م خیلی آرومه و اصلا اذیتم نمینه.آقایی میگه اگه مثل تو شیطون باشه چیکارش کنیم؟

الان فقط از خدا میخوام که سالم باشه.هفته قبل با الاهه(تو را بخاطر خاطره ها....)که حرف میزدم آدرس ی دکتر زنان رو بهم داد و گفت همکاراش پیش اون بودن.منم یه وقت گرفتم و رفتم.دکتر خوبی بود اما بازم مثل بیشتر دکترا دو نفری با هم ویزیت میکرد.وایی از این مدا ویزیت بدم میاد.وزنم و فشارم رو گرفت.وزن ۳۰۰/۶۱ و فشارمم ۱۱ بود.بعدش سونوی قبلیم رو دید و گفت آخر این ماه برم یه سونوی دیگه بدم که ببینیم نی نی قلب کوچولوش تشکیل شده.بعدشم یه سری سوال ازم کرد و در نایت گفت همه چیز عالیه.برای دردای مداوم اما خفیف شکمم گفت که تو سه ماهه اول طبیعیه بخاطر لانه گزینی جنین.اسیدفولیک هم من ا میل میخوردم که گفت بکنش ۵.مام گفتیم چشم و اومدیم خونه.دارم لیست کتابایی که باید بخونم رو در میارم و اول از همه باید کتاب من و کودک من رو بگیرم.

مامان میگه فعلا به هیچکس نگو.خودمم موافقم.اما نمی دونم چرا هنوز تریپ مادری نمی تونم بذارم.مثلا اینکه من مادر شدم و کلی باید و نباید برای خودم.این نه ماه رو به سلامتی بگذرونم.

تکرر ادر.ار دارم.هر شب یه بار رو باید بیدار شم.مایعاتم زیاد میخورم.

این روزا مشغول گذروندن دوره کارآموزیم.فعلا ۱۵ روز تو شعبه ۱۷ هستم.کلی با خانوما دوست شدم.برگشتنی هم جعفری و شاهی و ریحان خریدم.

از جلو مغازه های سیسمونی یا جاهایی که لباس بچه داره که رد میشم کلی دلم میخواد لباسارو نگاه کنم.من آدم کم طاقتیم.هوووووووووووووووو تا ۸ ماه دیگه کی حوصله داره!!!!!!!!!!!!!

یه چیزی برام خیلی جالبه اون بار که سنندج بودیم مادر بزرگم گفت بارداری؟هیچکس بجز خونوادم از این موضوع خبر ندارن اما نمی دونم مامان بزرگم از روی چی این حرف رو زد.واقعا چطوری این رو گفت؟

هر وقت آقايي مياد كنارم و تو بقلشم دستش ميزاره رو شكمم و از حرارت دستش گرم ميشم.اونوقتا ديگه اون يه خورده دردم هم از بين ميره.

آدم وقتی تو دل یه مسئله اییه اون طوری که خارج گودیا به اون مسئله نگاه می کنن اصلا نگاه نمی کنه.حالا که یه کم از اون هیجانای اولم کم شده می بینم خیلیم بد نشده.جدای از نداشتن آمادگی روحی که اونم دارم پیدا می کنم از نظرای دیگه مشکلی نداریم که بخوام تا حل شدن اون صبر کنم.اولاش حرف مردم خیلی برام مهم بود.وقتی فکر میکردم که ممکنه بعضیا بگن چه زود یا چه با عجله یا چیزای مثل این دلم میخواست سرم رو به دیوار بکوبم اما حالا دیگه حرفای مردم مهم نیست.فکرش رو که میکنم می بینم مامانم و تقریبا همه زنای هم دوره مامانم تو همون یه سال اول بچه دار شدن.این که چند سال از ازدواج بگذره و طرف بچه دار بشه بخاطر شرایط روز و همچنین مدیه که زوجای جون دارنش.اگه مامانم میگفت چند سال از ازدواجم بگذره و بعد بچه دار بشم اونوقت الان مامانم پیر بود و من نمی تونستم رو حمایتاش از همه نظر حساب کنم.حالا که فکر می کنم میبینم بهتر که باردارم.حداقل فاصله سنیم با بچه م اونقدر زیاد نمی شه که چند ساله آینده دیگه اصلا حرف هم رو نفهممیم.مامانم تو بیست و سه سالگیش من رو داشت و خواهر وسطی تو بیست و پنج سالگی گیرش اومد.همیشه مثل دوست بوده برامون والبته درکش از شرایط و تغییرات روز خیلی زیاده و ما بچه ها تقریبا هیچوقت با مامان مشکلی نداشتیم.الانم خدا رو شکر دلم قرصه .میگه خودم بزرگش میکنم.دلت میاد بگي نمی خوامش بچه ایی که از تو و آقایی باشه خیلی شیرینه.میگه دلت میاد بگی بچه یی که از آقاییه رو نمی خوام.(مامان بابام آقایی رو خیلی خیلی دوست دارن) یکی تو نظرات پست قبل نوشته بود خدا بهترین برنامه ریزه.منم واقعا به این حرف معتقدم دوستم.باور کن.

من همیشه میخواستم هر زمان که بچه دار شدم تا سه سالگی بچه م خونه دار باشم حالا هر شغلیم که داشته باشم رو ول کنم چون سه سال اول زندگی مهمترین سالهای عمره یه آدمه و من میخوام همه عشق و شادیهای زندگی رو به بچه م هدیه بدم چون لیاقت یه خونواده ی گرم و شاد رو داره.وکالت من برای سنندجه.یعنی تو سنندج میتونم کار کنم.حداقل تا دو یا سه سال آینده م احتمال نمی دم برگردیم سنندج.این یعنی اینکه فعلا کار بی کار پس این زمان بهترین مدته برای داشتنه یه نی نی.شاید به نظر مسئله ی ساده ایی باشه ولی برای من خیلی خیلی مهم بوده و هست که بچه م تو سالای اول زندگیش از خیلی چیزا محروم نباشه.مخصوصا که کودک درون من و آقاییم شدیدا زنده اس و کلی همبازیای خوبی هستیم برای بچه ها.

نمی خوام زندگی رو سخت بگیرم وقتی به مادر بزرگم و مامانم فکر میکنم می بینم چقدر تو زندگیاشون بالا و پایین داشتن.وقتی به مادر بزرگم نگاه میکنم از آرامشش آروم میشم.منم دلم میخواد گاهی سنتی بشم.گاهی بیخیاله همه دغدغه هایی بشم که همیشه باهام بودن.

فعلا همینا دیگه.مامانای مهربون میشه تجربه های خودتون رودر اختیارم بزارید.خوشحال میشم بخونم.

بعضی از خواننده های خاموش وبلاگم برام خصوصی گذاشتن.میشه خواهش کنم آدرستونم بزارید.دلممیخواد باهاتون آشنا بشم مخصوصا اونایی که شرایط مشابه من رو داشتم.

برگ صد و سوم

از همتون بابت کامنتاتون ممنونم.

میخوایم نگهش داریم.نمی خوام در مورد اینکه بعضیا نوشته بودن تقصیر خودتون بوده و چرا خدا رو مقصر میدونید>توضیح بدم.هر روشی یه درصد خطایی داره.

الان بهترم اما باز گاهی یه کم ته دلم غصه میخورم.باید روح و جسمم با مرور زمان این رو بپذیره و این کمی طول میکشه.باید مادره شادی باشم تا بچه ی  سالم و شادی به دنیا بیارم.امیدوارم تا چند روز آینده کلا خوب بشم.

فکر میکنم اینکه بفهمی یه موجود دیگه داره تو وجودت به سرعت رشد میکنه و خودش رو مجمک به تو چسبونده تا از وجود تو به وجود بیاد احساس عجیبی باشه.نه برای من بلکه برای همه زنها.شاید اونایی که خواسته باردار میشن این احساس رو با دوزه کمتری داشته باشن اما در هر حال دارن.چه برسه به من که اصلا انتظارش رو نداشتم.من هیچوقت جز آدمایی نبودم که یه سری شعارای روشنفکرانه رو بلغور کنم.همیشه بچه خواستم اما میخواستم برنامه ریزی داشته باشم براش.در آستانه بیست و شش سالگیم.فکر میکنم سن مناسبی باشه برای داشتن بچه  ی اول.اما میگم ناگهانی بودنش شوکه م کرد.

حالا که فکرش رو میکنم میبینم بیشتر غصه و ناراحتی من خوده بارداری نیست بلکه دوری از خونواده مه.اینجا هیچکس رو ندارم.این مدت که سنندج بودم خیلی حالم بهتر بود.اونجا خیلی از ناراحتیای اینجا رو ندارم.نمی تونم خیلی توضیح بدم اما اختلافات فرهنگی زیادی بین اینجا و شهر خودم وجود داره.نمی دونم چند نفر از شما تا حالا با یه کرد دوست بودید یا سنندج رو دیدید>اگه تجربه ش رو داشته باشید میتونید حرفم رو درک کنید.

امیدوارم بچه م سالم بدنیا بیاد.فقط سالم باشه و صالح.یه وبلاگ دیگه براش درست میکنم.اینجا فقط ماله من و آقاییه.این مدت اونم پا به پای من غصه خورد.اعصابش بهم ریخت .ناراحت شد.

بارها بهم گفته غصه نخور.خودم بزرگش میکنم.تو فقط غصه نخور.

مامان میگه خودم بزرگش میکنم.خونواده م همه نگرانم بودن و هر روز مامان و آبجی وسطی زنگ میزنن و کلی سفارش شاد بودنم رو میکنن.

هر چی که بود گذشت.یعنی امیدوارم که گذشته باشه.الان اصلا فکرم متمرکز نیست.هر چی به ذهنم بیاد رو مینویسم ببخشید اگه جملاتم به هم ربطی نداشته باشه.

نمی دونم طبیعیه یا نه ولی نصف شبا همش از خواب میپرم و تا چند ساعت بیدارم و دم دمای صبح یه یه ساعتی باز میخوابم.

اون موقع که در مورد سقط از پزشکا سوال میکردم به یکی از دکترا گفتم چطور تو خارج همه اینقدر راحت سقط میکنن و اصلا نگران نازایی بعدا نیستن .گفت هیچ کدوم از اون داروایی که بای سقط خارج از کشور استفاده میشه تو ایران نیست.هیچ کدوم از اون مراقبتای بعد و حین سقط تو ایران نیست.برا خودم و هزاران نفر دیگه مثل خودم متاسفم که تو مملکتی به این آشغالی داریم عمرمون رو هدر میدیم.تو مملکتی که متخصص زنانش داره خیلی راحت بهت میگه بیشتر از توصیه های دکترا به تجربه های مامان و بقیه زنای فامیلت در مورد بارداری و زایمان اعتماد کن.

از امروز کار آموزیم شروع شده.شش ماه طول میکشه.خدا رو شکر بعدش میشه بهار و برمیگردم سنندج.

ميخوام يه كم وبلاگاي ماماناي باردار رو بخونم.همينطوري از سر بيكاري.

 

ملیحه عزیزم مرسی از لطفت.